یادداشتهای میاندری
Статистикаمیگن حقوق خوندم؛ نوشتن رو دوست دارم؛ در دنیای ارتباطات سیر میکنم و یاد میگیرم؛ جسمم اینجاست، روحم نمیدونم.
- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 46
- 1/48двое суток
- 52
- 1/72трое суток
- 56
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
انکار عاملیت زنان افغانستانی در رسانهها ✍️🏻فاطمه موسوی/ فعال حقوق مهاجرین ❇️بازنمایی زنان افغانستان بهعنوان «قربانی» فقط به رسانههای امروز محدود نمیشود. پیش از آن، تاریخنگاری افغانستان نیز عمدتاً تاریخی مردانه بوده است؛ تاریخی که حول پادشاهان، جنگها و تحولات سیاسی روایت شده و زنان در آن کمتر دیده میشوند. مرور چند کتاب تاریخ افغانستان نشان میدهد که گاه حتی نامی از زنان در نمایه یا فصلهای اصلی این آثار به چشم نمیخورد. ❇️تاریخ افغانستان سرشار از زنانی است که در تحولات اجتماعی و فرهنگی نقش داشتهاند. زنان افغانستان در سال ۱۹۱۹ حق رأی به دست آوردند؛ حقی که حتی پیش از زنان آمریکا به رسمیت شناخته شد. آنان مدارس و نشریات ویژۀ خود را داشتند و چهرههایی مانند «عایشه درانی» در ادبیات افغانستان جایگاه مهمی دارند. بااینحال، سهم این زنان در روایت رسمی تاریخ و بعدها در بازنمایی رسانهای، کمتر از نقش واقعی آنان بوده است. 🗞مطلبی که خواندید بخشهایی از یادداشتی است که در شماره ۱۹۴ ماهنامه مدیریت ارتباطات منتشر شده است. میتوانید نسخه کاغذی ماهنامه را از سیمای شرق سفارش دهید. ▫️▫️▫️ @cm_magazine
داستانِ افغانستان، چقدر خارجی است؟ سال گذشته به همراه دوست نویسندهام تقی اخلاقی، که چند سالی است ساکن و تبعه آلمان شده، در کتابفروشیهای قم قدم میزدیم. از او رمان «کابل ۱۴۰۰» توسط نشر برج منتشر شده. برایش سوال بود که الان رمانم در کدام قفسه است؟ آیا در قفسه داستانهای افغانستان؟ یا حالا که آلمانی شده، نویسنده خارجی محسوب میشود؟ یا رمانی که توسط انتشارات ایرانی و به زبان اصلی فارسی منتشر شده خواهمخواه داستان ایرانی به حساب میآید؟ یکی از تقسیمبندیهای پیشنهادی من در حوزه تمدنی ایران، تقسیمبندی بومگرایانه است؛ نگاهی که بوم و اقلیم را بر اساس خاستگاه فرهنگی و اجتماعی تعریف میکند، نه بر اساس مرزهای سیاسی. با این نگاه، اقلیم خراسان و بلخ و غزنین و بامیان و... شانه به شانهی دیگر بومهای فلات فرهنگی ایران مثل آذربایجان و جنوب و کردستان و اصفهان و ... میایستند و زیر چتر فارسی با یکدیگر بدهبستان میکنند و داشتههایشان را به اشتراک میگذارند. اما در عمل، مواجههی طرف مقابل با داستان افغانستان کمتر با این نگاه سالم پیش رفته و بیشتر دچار چند آفت شده است: خارجی محسوب کردن داستان افغانستان این آفت بیشتر دامنگیر مسئولان و سیاستگذاران نهادهای فرهنگی است. وقتی نهادی در سطح ملی تصمیمگیر است، همانقدر که نسبت به یک بوم و اقلیم داخل مرزهای سیاسیاش دغدغهمند است و برایش هزینه میکند، باید به همان نسبت هم به بومهای فرهنگی بیرون از مرزهای سیاسیاش توجه کند. داستان افغانستان «مهمان» ادبیات فارسی نیست، خودِ خانه است. برخورد پروژهای با داستان افغانستان نهادهای دولتی و نویسندههای ارزشی در داستان افغانستان دنبال شهید میگردند و روشنفکر جماعت دنبال زن کتکخورده. در این میان آنچه از آن غافل میشوند، مردم افغانستاناند و قصههای اصیلشان. ما را یا قربانی میبینند یا نماد، کمتر انسان با روایتی از جنس زندگی خودمان. زینتی بودن داستان افغانستان لذت مواجهه با فضاهای بکر و کمتر دیده و شنیدهشده و تازگیِ نثر برای مخاطبِ ایرانی، طبیعی است. اما تقلیل تمام داستان به همین ویژگیهای زبانی، یک آفت است. چون حرفِ داستان و اندیشهی نهفته در آن (اگر اندیشهای وجود داشته باشد) به هیچ گرفته میشود. خلاصه اینکه به داستان افغانستان، نگاهی ویترینی میشود. و.... فارغ از این آفتها و آسیبها، آنچه برای من بهعنوان یک داستاننویس به زبان فارسی اهمیت دارد این است که داستان افغانستان جایگاه واقعی خودش را در نگاه مشترک ما به داستان فارسی پیدا کند؛ نگاهی بومگرایانه به همهی بومها و اقلیمهای #فلات_فرهنگی_ایران، که همتی دوجانبه میطلبد. #داستان_افغانستان #داستان_فارسی @ahmadmudaqeq2
چند رد خون از آن سر خیابان تا سر چهار آمده بود! دکانداران سر چهار با هم می گفتند: همان اول صبح که تظاهرات شروع شده بود چند نفر را داخل همین خیابان با گلوله زدند و جسد هایشان را با خود کشیده تا اینجا آوردند و مثل جسد یک حیوان داخل رنجر انداختند، در حال که خون از زیر دروازه رنجر میچکید رفتند.
وارد یکی از خیابان ها شدم، جسد نیمه جان یا شاید بیجان یک پسرک جوان را بدنبال خود می کشیدند، که خون از بدن او می چکید و رد آن روی آسفالت گرم و سوزان کوچه میماند و...
از جریان تجمع اعتراضی امروز جوانان شهرک جبرئیل هرات در واکنش به بازداشت زنان: عکس: ا. اخلاقی
کانالهای بچههای افغانستانی را در لینک بالا پیدا میتوانید. آنها هر روز از شهر شهر افغانستان مینویسند و روایت خلق میکنند. قصههایشان خواندنی و شنیدنیاند. به صداهای درون افغانستان گوش بدهیم.
سلام و درود خدمت همه! ما تصمیم بر این گرفتیم که فولدر «برای آزادی» را دوباره بسازیم. اینبار با تغییراتی در کانالهای این فولدر. خوشحال میشوم در اشتراکگذاری این فولدر سهیم باشید، بنویسید و کانال اضافه کنید. سپاس لینک فولدر: https://t.me/addlist/zKHgUKrgDNU5YTE1
🔹 شرایط و شکل همکاری چگونه است؟ ▪️ نوع همکاری: این یک فعالیت کاملاً داوطلبانه است که بر پایه دغدغه مشترک شکل گرفته. ▪️نحوه ارتباط: ما عمدتاً به صورت آنلاین با هم در تماس هستیم. گاهی هم جلسات حضوری خواهیم داشت که شرکت در آنها برای دوستان ساکن در آن شهر کاملاً اختیاری است. ▪️زمانبندی: وقت گذاشتن برای مجله منعطف است و ما ساعت مشخصی را تعیین نمیکنیم؛ اما یک اصل مهم داریم: از شما انتظار داریم اگر مسئولیت کاری را به عهده گرفتید، آن را با دقت، تعهد و مسئولیتپذیری تا انتها پیش ببرید. 🔹 در چه زمینههایی میتوانید به ما بپیوندید؟ ما برای بخشهای مختلف به دنبال همتیمی هستیم: * نویسندگی و ترجمه * گرافیک و تصویرسازی * عکاسی * گویندگی و تولید پادکست * مدیریت شبکههای اجتماعی و تدوین ویدیو و.... اگر علاقهمند و مشتاق هستید به جمع دوستانه ما بیایید، حتما این فرم را پر کنید: 👇 https://survey.porsline.ir/s/6nEIpTvA @inhahome | مجله اینها
تو ساکت. ۱. کانال جمعیت «افغانستانیهای مقیم ایران» در روزهای اول و در بحبوحهی اعتراضات مردم به وضعیت اقتصادی کشور، پست میگذارد و خطاب به کانال معلومالحالتر از خودش میگوید: حساب امثال فرشته حسینی (که اتفاقا با حق قانونی تبعهی ایران محسوب میشود) با دوستداران انقلاب، یکی نیست و ما فلانیم و بهمان. تیتر هم نوشته «ایران ربطی به اتباع ندارد»و در واقع پستی که گذاشته در این راستاست که: «ما عاشقان و سینهچاکان انقلاب (که معلوم نیست نفعش را کجا میبرد) به ایران ربط داریم. ۲. تجربه قبلی جنگ دوازده روزه و شایعاتی که حول محور مهاجرین و اتباع افغانستانی مبنی بر جاسوس بودن و ... ( که همگی بعدا تکذیب شد)، ترس به جان همه انداخته و پیجهای بزرگ اینستاگرامی از مهاجرین افغانستانی میخواهد که هیچ اظهارنظری درمورد وضعیت کنونی ایران نداشته باشند و ساکت باشند. چرا که دودش به چشم همه مردم افغانستان میرود. ۳. انجمن راحل و خبرگزاری ایراف، مصاحبهای کرده با آقای کوشکی با این تیتر «اغتشاشات دیماه در ایران؛ مهاجرین تهدید یا فرصت؟!» جدای از کلمه «اغتشاشات» که خود موضعگیریای است نسبت به وضعیت ایران، آقای کوشکی، کارشناس مطالعات منطقهای و عضو هیات علمی دانشگاه تهران، دلیل تفاوت وضعیت جنگ ۱۲ روزه و دی ۱۴۰۴ را رسیدن اتباع افغانستان به بلوغ فکری! و تعهد به «خانه دوم» میداند. درنهایت اما ایشان هم از تلاش مردم افغانستان در حفظ امنیت و کارهای فرهنگی و ... اظهار خوشحالی کردند. ۴. در شرایط و اتفاقات مختلف دیگری هم، چه به صورت شخصی برای خودم و چه دیگر دوستانم، این اتفاق رایج است که با اندک اظهارنظری درمورد وضعیت و جبهههای مختلف کشور ایران، طرفی که موافقش باشی میگوید درست است و آفرین. اما طرف مخالف چشم غرهای میرود، رو برمیگرداند و میگوید: درمورد کشور خودتون نظر بده. به تو ربطی ندارد. ۵. در جمعبندی این چند گزاره اما تنها به یک نکته اشاره میکنم: خطاب به دوستان افغانستانیام: اگر استوری و پست میگذارید و دیگران را موعظه میکنید به سکوت و خویشتنداری، خودتان هم موضع خودتان را اعلام نکنید. خودتان هم ساکت باشید. چرا که مواضع شما هم مخاطرات و تبعات خودش را خواهد داشت (حتی اگر خودتان متوجهش نباشید) و در نهایت: سکوت مردم رنجدیدهی مهاجر از بلوغ فکریشان نیست. از ترس است. ترس از دست دادن خانهای که دوست داشتند یک روز، خانه دومشان نباشد.
آمارهای تازه از وضعیت اتباع افغانستان در ایران ۴۴۵ هزار دانشآموز مهاجر پشت درهای بسته 🔺|پیام ما| درحالیکه وزارت کشور از «حمایت از تحصیل همه دانشآموزان اتباع» سخن میگوید، دادههای پژوهشی تازه نمایانگر شکاف میان سیاستهای اجرایی و واقعیتهای میدانی است: ۴۴۵ هزار کودک افغانستانی مهاجر از تحصیل بازماندهاند و از هر دو کودک مهاجر در سن تحصیل، یک نفر از دسترسی به آموزش محروم است. آماری که بهتازگی در نشست «وضعیتشناسی مهاجرین افغانستانی در ایران» مطرح شده، نشان میدهد فقط از سه مدرسه شهرری، ۴۲۰ دانشآموز افغان کم شده است و در جنوب تهران چهار مدرسه در اثر کاهش جمعیت دانشآموزی تعطیل شدهاند. از طرف دیگر، همزمان با محدود شدن دسترسی به آموزش بعد از جنگ دوازدهروزه، بعضی بیمارستانها و حتی مؤسسههای خیریه درمانی از پذیرش کودکان بیمار مهاجر شانه خالی کردهاند. گزارش کامل را در سایت «پیام ما» بخوانید. https://payamema.ir/payam/141662 #عدالت_آموزشی #جامعهشناس #اتباع_افغانستان #مهاجر #پیام_ما @payamema
مُو خودُم ماهی میگیرم از دریا! من و یاسی (تا پیش از دیدار امروز، نامش را نمیدانستم) نشسته بودیم روی صندلیهای فضای بیرون یکی از کافههای شهر. جلسه، جلسه مصاحبه بود. من باید برای تکمیل روایتهای کتاب، چیزهایی میپرسیدم و او بهعنوان مصاحبهشونده پاسخ میداد که از یک جایی به بعد، احساس کردم چه حیف این زن را زودتر نشناختم و بعد از آن، دیگر مصاحبهکننده و مصاحبهشونده نبودیم. مشغول صحبت بودیم که پسر نوجوان با دختربچهای که خستگی از سروصورتش میبارید، نزدیک کافه شدند. ما حواسمان رفت پی آن لباسهای رنگی متفاوت که بهیکباره، یکی از کارکنان کافه مانع از ورودشان شد. احتمالا بهخاطر آن سادگی و لباسِ روستایی که خبر میداد از اقلیم جنوب خودشان را به این شهر نامهربان رساندهاند. پسر نوجوان گفت، از راهِ دور آمدهاند و باید در مطب پزشک، منتظر آمدنش باشند اما دلِ دخترک ضعف رفته و آمدهاند که چیزی بخورند. مرد با لحن تند و بدون ذرهای همدلی گفت «اینجا کافهست. و فرق داره با چیزی که میخواید.» پسر با تمام سادگی معصومانهاش پرسید «یعنی چه فرقی؟» مرد جواب داد «یعنی گرونه.» پسر دوباره با لهجه جنوبیاش گفت: «مگه چقدر گرون؟ مُو خودُم ماهی میگیرم از دریا.» توی آن لحظه، آن کافه لعنتی، آن خیابان با ماشینهای نمیدونم چندمیلیونی، همه چیز و همه کَس، پیشِ چشمم تبدیل شدند به خلیجِ فارس. این دریای پرسخاومتی که در هر سفری، مردم روستاهای کوچک و بزرگش هم مثل خودش، دریا دریا گرمی و مهربانی نصیبِ منِ پایتختنشین کرده بودند. حالا، شهرِ من، کافهای که در آن نشسته بودم، جایی برای آنها نداشت. دستآخر، ما طاقت نیاوردیم و شکایتِ رفتارشان را به خودشان کردیم و از خواهر و برادر خواستیم نزدیک میز ما بشینند و کمک کردیم، با اسکن بارکدخوان، چیزی انتخاب کنند که شیرین و مقوی باشد برای دختری که قرار بود تا پاسی از شب، از این مطب به آن مطب برود. از ظهر مدام به این فکر میکنم چرا این رفتارها نگرانکننده است؟ 🔗 کارمند کافه با گفتن «اینجا کافهست. و فرق داره با چیزی که میخواید»، در واقع یک تعریف انحصاری از فضا ارائه میدهد. کافه، ناگهان تبدیل میشود به فضایی که تنها با مجموعهای از پوشش، طبقه اجتماعی یا قدرت خرید خاص، «سازگار» است. 🔗 علاوهبراین، لباس و سادگی روستایی آن کودک و نوجوان، در چشم کارمند، حکم یک «عنصر نامتجانس» یا «غیرمجاز» را پیدا میکند. این دقیقاً همان مکانیسمی است که هویتهای حاشیهای (مانند لهجه جنوبی، سادگی، اصالت غیرشهری) را از هسته مرکزی (فضاهای شهری، لوکس، طبقه متوسط) جدا و طرد میکند. 🔗 پاسخ «یعنی گرونه» در مقابل سادگی معصومانه «مگه چقدر گرون؟ مُو خودُم ماهی میگیرم از دریا»، عمقِ فاجعه است. این جمله، در حقیقت، پردهای است که تبعیض فرهنگی و اجتماعی را پشت توجیه اقتصادی پنهان میکند. مسئله واقعی، نداشتن پول نیست، بلکه حق ورود و شایستگی حضور است. این رفتار به آنها میگوید «شما حتی اگر پول هم داشته باشید، به این فضا تعلق ندارید، چون این فضا طبق استانداردهای ما تعریف شده است.» 🔗 اخیرا بارها فکر کردهام شهرنشینی معاصر، اغلب با محوکردن روح اصیل ایرانی (که مهماننوازی و بیتکلفی از اصول آن است) و جایگزینی آن با مصرفگرایی و خودبرتربینی طبقاتی همراه بوده است. طردِ آن نوجوان که ماهیگیر است، در کنار «ماشینهای لوکس» و کافه «گران»، یادآوری میکند که ثروت این شهرها، غالباً بر پایه منابع و تلاش همین مردم حاشیه (مانند صیادان، کشاورزان، کارگران) بنا شده، اما شهر، سهمی جز طردکردن به آنان نمیدهد. #علیه_فراموشی #ما
🎙 پادکست رادیو مرز قسمت هشتاد و یک: رد مرز روایت جداسازی و جداافتادگی افغانستانیهای ایران از دیگران در ماهها و هفتهها گذشته ______________________ موسیقی تیتراژ: گروه کلی موسیقی متن: To Loom is to Love - The Mini Vandals توضیح عکس: خانواده نرگس، سال ۱۳۷۱، مزار شریف. هفت سال قبل از اینکه طالبان خانهشان را ویران کند و راهی ایران شوند. ______________________ @radiomarz
видео или голосовое, без подписи
و همچنان تمامقد علیه افغانستانیستیزی در ایران چنانکه پیداست در روزهای گذشته که جامعهی ایران درگیر بحث دربارهی جنگ اخیر شده است و دارد حواشی موضوع را با خودش مرور میکند دیگربار افغانستانیهای ایران در صف اول دشنام و دشمنی قرار گرفتهاند و به عنوان متهمِ ردیفِ اولِ «شبکهی نفوذ» معرفی شدهاند... @demos1402
☘️ نزدیک به دو سال است که داریم آهسته و پیوسته کار میکنیم. با کمک و همراهی شما هفت شماره از مجله با کیفیت عالی منتشر کردیم. این راه ادامه دارد اگر هر کسی یک گوشه کوچک کار را بگیرد. اگر همهمان دست به دست هم دهیم، کارهای بزرگ انجام خواهیم داد. از یک نفر به تنهایی کاری ساخته نیست. یک دست صدا ندارد ولی دست خدا با جماعت است. بیایید نشان دهیم که با همبستگی و همدلی، کاری بزرگ انجام میدهیم. ✴️ به ما پیام دهید 👇 09037293451 @inhahome | مجله اینها
اینها بدردتان نمیخورد! چند وقت پیش ویدئویی را در فضای مجازی دیدم که چند جلد کتاب را معرفی کرده بود. همانطور که شاید دیده باشید در استوری و کانال هم به اشتراک گذاشتم. علیالظاهر از تمامشان خوشم آمد و به یکی از عزیزانم (برادرم) که قصد سفر به افغانستان را داشت، سفارش کردم که بیاورد. ایشان هم بدون هیچ درنگی در مورد دشواری راه و بازجوییها، متقبل شد که کتابها را بیاورد. دو هفته گذشت و آن عزیز از راه رسید. منتظر بودم که چه وقت " کول پشتیاش" را باز میکند و کتابها را میدهد. مسافر عزیز، بعد از رسیدن، شروع کرد به قصه کردن از جریان سفر تا اینکه رسید به اینکه پلیسهای شهر سمنان اینها را گرفته بود و برده بودند به اردوگاه. ادامه داد: گفت موقع که به اردوگاه رسیدیم پلیس گفت کول پشتی را خالی کنید. همهی وسایل را روی میز ریختم. پولیس گفت لباسها و سوغات را بردار ببر. گفتم کتابها چه؟ گفتند اینها بدردتان نمیخورد. خلاصه اینکه هیچ کدام را نگذاشتند بیاورم. با این سخنش، دلم فرو ریخت😓💔، با خود میگفتم شاید شوخی کرده باشد. اما نه، همه واقعیت بود، دیگر خبری از کتاب نبود. نزدیک شام بود. در دلم همان پلیس را چنان فحش و ناسزا گفتم که خدا میداند، حتی در دل لعنتش کردم. گفتم هرگز نمیبخشمش. تا هنوز برای کتاب گریه نکرده بودم، اما اینبار واقعا گریه😢😭 کردم. نمیدانستم باید کجا بغضم را بشکنم، نماز و دعا به دادم رسید، تا حدی آرام شدم، اما نه آرام شدنی. ✍عین_موسوی! @ShADanishjo110
«توی چشمهای خالد فقط ترس بود. نه غم، نه سؤال. انگار چیزی از نامه فهمیده بود. نامه را گرفتم. از پلیس بود، نوشته بود مهلت ماندنش تمام شده و دیگر تمدید نمیشود و حالا یا باید برگردد آلمان یا ظرف پانزده روز به دادگاه شکایت کند. اینها را به فرانسه برایش توضیح دادم. حالا توی چشمهایش ترس بود و سؤال. گفتم دادگاه، محکمه، نفهمید. روی کاغذ نوشتم پانزده. خالد سمیر را صدا زد. سمیر آمد. خالد نگهش داشت جلو خودش و شانههایش را در دست گرفت. انگار سپرش بود. من نگاه کردم به چشمهای سمیر که دنبال پناه میگشت. آمدم بهش بگویم به پدرت بگو اجازهی ماندنتان تمدید نشده و باید بروید دادگاه، ولی نتوانستم. سمیر شبیه من بود؛ شبیه روزهای اول من که مجبور بودم چشمهایم را از شوق برگردانم به سیاهی.» - آذر باد، نسیم مرعشی #ادبیاتمهاجرت
اینجا افغانستان کوچک است و این آدمها از آنجا مینویسند: از هرات و بلخ و کابل، تا غور و دایکندی و بامیان. با کمک ضیا این فهرست آماده شده و البته که تعداد کانالها بیشتر است. اگر کسی مایل بود که کانالی را معرفی و به این جمع اضافه کند، به ناشناس من پیام بدهد. پیوند اضافه شدن به پوشه: https://t.me/addlist/1VP6amAB8uwzYWI1
🔰غیبت ناشران افغانستان؛ تداوم چرخهِ "فقرشناختی" و "مهاجرستیزی" ✍ رضا عطایی (کارشناسیارشد مطالعات منطقهای دانشگاه تهران و دبیر کارگروه اجتماعی-سیاسی انجمن راحل) https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1006131
آنچه فلسطین را از دیگر ساختارهای ستم متمایز میکند. در فلسطین شبکهای پیچیده از نژادپرستی، استعمار مستعمره نشین، نئولیبرالیسم و نظامیگری همزمان در کار است. رژیم آپارتاید اسراییل در حال حاضر بر اساس تمام معاهدات و قوانین معتبر بینالمللی بخش وسیعی از زمینهایی را که به موجب مصوبههای سازمان ملل بایستی در اختیار فلسطینیان باشد در اشغال خود دارد. اسرائیل همچنین بر خلاف هشدارهای مکرر جامعه بینالمللی مبنی بر تداوم اشغال و ساخت شهرکهای مستعمره نشین در این زمینها با سرعت بیشتری به گسترش این شهرکها ادامه میدهد. نه تنها در مورد درد و رنج فلسطینی ها سکوت جهانی وجود دارد، بلکه پذیرش جهانی نیز وجود دارد که این وضعیت قرار نیست تغییر کند. https://ir-women.com/20751?fbclid=PAY2xjawJdLQ5leHRuA2FlbQIxMQABpp0-7eu-t5wP8dHqoHrwEHHyOSdowIhbVDPOv953Cg_k78gssQKIMgqEig_aem_w7Lu1_BrT4_-0mfDw-ld5g