tgindex
Mimic.
@mimiciwwКнигиперсидский

https://t.me/Sakinejunbot

Последний пост
18 сент. 2024 г.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
20
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
170
20 постов
Вовлечённость
850,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • حالا چه مانده جز این جای خالی جز خاطراتی که پُرند از بی‌خیالی؟

  • آنقدر دوستش داشتم که بعد اتماممان او را غریبه ی من صدا میکردم

  • без подписи

  • در قلب من تو مُردی، سرد و بی‌صدا مثل برفی که خاموش، نشست در انتها رفتی و در سینه‌ام، یخ بست نفس‌ها هر ضربه‌ی قلبم، شد تازیانه‌ی سرما سایه‌ی سردت هنوز، مانده بر این خانه خاطره‌ات یخ زده، در دلِ ویرانه چشم‌هایم خیره به راهی که رفتی سردی‌ات پیچیده، در هر جای این شبِ خَفَت ماندی درونم، مثل تکه‌برفی محو مثل شمعی که خاموش شد، در اتاقی تلخ حالا چه مانده جز این سردیِ محض؟ جز تپش‌هایی که می‌لرزند، در قفس؟ در قلبم مُردی، ولی سرمایت نشسته در هر نفسِ سردم، در اشک‌های خسته

  • خسته ام بس که شعرانم همه بر نام او بود

  • без подписи

  • без подписи

  • دل بستم به تو، ساده و بی‌پروا تو اما دل دادی، به کسِ دیگرها باز بگو از عشق، حرف‌های پوچت بشکن قلبم را، ساده و بی‌پروا می‌گویی دوستم داری، با لبخندی سرد فراموشی تو، قصه‌ی هر روز ما عجیب نیست برایت، بازیِ تکراری بشکن، برو، فراموش کن، مثل هر دفعه تا...

  • без подписи

  • без подписи

  • آینه‌ها خسته‌اند، از رخِ بی‌رحمت نیمه‌جان مانده‌ام، بی‌تو در این دنیایم

  • فقط حال دارم بگم خستم.

  • و در حسرت این ماندم که کاش کسی شعرهایم را میخواند.

  • در دل شبی که غم به تنم سایه می‌کند هر بغض در گلو، دل من چاک می‌کند چشمان من به راه و دلم بی‌قرار او این غم مرا اسیر، تو را خاک می‌کند هر گوشه‌ای که می‌نگرم، سایه‌ی غمی‌ست که جان به لب رسانده و ادراک می‌کند انگار هر چه هست به پایان رسیده است این خستگی مرا ز جهان پاک می‌کند هر آرزو که در دل من روزی جوانه زد اکنون غمی به دست خودت خاک می‌کند ای دل مرو که در پی آن نور روشنی این راه بی‌چراغ تو را خاک می‌کند

  • без подписи

  • هر قدمی که برمی‌دارم، به سوی تاریکی است، جایی که هیچ نوری نیست. رابطه‌ای که روزی فکر می‌کردم می‌تواند مرا نجات دهد، حالا تبدیل به قفسی شده که نه می‌توانم از آن خارج شوم و نه در آن بمانم. تو، با همه‌ی تناقض‌هایت، با همه‌ی خواسته‌ها و نخواستن‌هایت، مرا در این دور باطل انداخته‌ای. بارها خواستم رهایت کنم، اما مثل سایه‌ای همیشه همراه من هستی. هر بار که فکر می‌کنم می‌توانم آزادی را بچشم، دوباره مرا به زنجیر می‌کشی. تو می‌خواهی همه چیز را داشته باشی، بدون اینکه چیزی بدهی. و من، در این میان، مدام تکه تکه می‌شوم. در این دنیای پر از سردرگمی، عشق دیگر معنا ندارد. تنها چیزی که باقی مانده، نوعی خستگی بی‌پایان است، از جنگیدن، از تلاش برای تغییر چیزی که تغییر نمی‌کند. شاید وقت آن رسیده که دیگر دست از مبارزه بردارم و به این سقوط تن دهم، شاید در این سقوط، آرامشی باشد که در هیچ کجای دیگر نیافتم

  • без подписи

  • без подписи

  • یک تو آزردی مرا یک جهان شادم نکرد

  • без подписи