- Последний пост
- 25 апр. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از غرورم من گذشتم تا به تو دل بدهم من دگر چیزی ندارم جفتشان باهم شکست.
без подписи
نمیدونم خاک تو سر خودم که بهت اهمیت میدادم؟ یا خاک بر سر تو که قدرمو ندونستی؟
یه سری خداحافظیا در واقع التماس برای”درست کردن همه چی” و “موندنه"
بله آقای یاسینی " اون برام یه کتاب غمگینه که صد بار خوندمش شاید عوض شه آخرش".
دلارم صدشو گذاشت؛ ولی تو نذاشتی.
عیدتون مبارک.💚
اگه یکی رو دوست دارین؛ توی عصبی بودنش دوسش داشته باشین توی بد حالیشم دوسش داشته باشین وقتی هم داره میشکنه و پراز انرژی منفیه، دوسش داشته باشین.
بی تو پر از حس پریشانی ام
انگار گل رزی که روزها برای رشدش زحمت کشیده بودم و صبوری کرده بودم را زیر پایت له کنی و بعد با بیتفاوتی و صرفا از روی ادب، بگویی: «متاسفم.» و من توی رودربایستی بمانم و نتوانم بگویم: «کافی نیست.»
💜
گذشتن از تو، برایم مانند اولین خندهی از ته دل، بعد از سوگواریای طولانی بود؛ اول متعجب شدم، ترسیدم، عذاب وجدان گرفتم، اما در نهایت نفس راحتی کشیدم و به زندگی عادیام برگشتم.
بند بند وجودم درد میکنه سلولای بدنم میخوان فریاد بزنن و بگن بسه دیگه ما طاقت این حجم از غصه رو نداریم انگار یه مرد غول پیکر پاشو گذاشته وسط قفسه سینم و داره محکم فشار میده جوری که از درد میخوام گریه کنم ولی از شدت نفس تنگی میترسم گریه کنم و دیگه نتونم نفس بکشم. انگار یه مدت طولانیه مواد مخدر مصرف نکردم استرس که قاطی شده با درد توی سینم ترکیب وحشتناکی ایجاد کرده که دیگه حس میکنم نمیتونم تحملش کنم، دیگه خوابم نمیتونه حالمو خوب کنه کی میفهمه من دارم این روزا چی میکشم؟ کی قراره تموم بشه همچی؟ مبینای الان اصلا تحمل دوری رو نداره...
امروزم مثل هر روز دیگهای به مو رسیدم و پاره نشدم.
چجوری ببخشم؟ شما منو آزار دادید ولی جوری رفتار کردید که انگار من شما رو آزار دادم.
من در درون تو خود را دیدم خود را دیدم که چطور آتشش میزنی آن را پر پر میکنی پوستش را میکنی و دوباره زنده میکنی تو مرا بارها کشتی و زنده کردی تو مرا بارها تا سر حد جنون رساندی و مرا رها کردی آنقدر با من اینکارا کردی که دیگر جانی نمانده در بدنم کافیست لمسم کنی میبینی جز دو تکه گوشت و استخوان نیستم همین را هم از من بگیر بگذار دیگر نباشم. -مبینا.
هنوز گوشه ای از قلبم بابت چیزایی که حقم نبود،ولی تجربشون کردم،درد میکنه...
امروز صبح که لیوان چایی داشت دستام رو گرم میکرد دیدم که از دستت عصبانی نیستم، دلشکسته نیستم، قهر نیستم خلاصه اینکه من با تو دیگر "هیچ چیز" نیستم.
عاشق آدماییام که میپرسن «میتونم بهت زنگ بزنم؟» معلومه که نمیتونی ولی خیلی با شعوری.
کاش از این به بعد خواستم با کسی مهربون باشم یه سنگ از آسمون بیاد بخوره تو فرق سرم بمیرم.