tgindex
‌‌‌‌‌༃͍᯾⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰͢ Miyuna❧⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰Ӂ꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰

‌‌‌‌‌༃͍᯾⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰͢ Miyuna❧⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰Ӂ꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰

Статистика
@miyunbbhперсидский

اینجا فقط من نشستم و چند کلمه‌ای که دوست دارن خونده بشن... باید گل بود و پژمرده شد تا مرگ... باید زندگی کرد و زنده شد تا مرگ... لینک کانال: https://t.me/+rQ_YpSm03LA0NGRk لینک ناشناس: https://t.me/harfmanbot?start=1355663188

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
60
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
212
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
69
40 постов
Вовлечённость
32,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 60
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
61
1/48двое суток
69
1/72трое суток
75

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • " In your sweet delusion, you think you're alive?!" " I'm certain I'm alive. If I were dead, I would have surely gone to hell. Rest assured I am alive; otherwise, my sneer wouldn't still be dripping the blood of a fear that has become the prey of horrific terrors itself! Hell may be full of torment and lava, but you certainly won't find a newer fear there. As long as fear exists, I am alive."

  • без подписи

  • The third blind spot آهنگ رو پخش می‌کنم. یه خاطره از خواب بیدار میشه. اولش شلخته و ناموزون می‌رقصه تا با ترک‌ها و شکستگی لب‌هام هماهنگ بشه... ‌خنده، گریه، رویا، کابوس... همه جایی، گوشه‌ای، روی سطح براق قلبم منعکس میشن. این زندگیه... بایدهای از دست رفته و نبایدهای تحمیلی... لبخند زدن به نفرت‌ها و پشت کردن به علایق... عشق؟! تو زندگی هیچ‌کس عشق به دست نمیاره. کبودی زرد و بنفش بیشتر از لبخند، شانس تبدیل به تاج لب شدن داره... تو زندگی همه، برای همه فقط مرگه که عادلانه وجود داره. مرگ... مرگ ضعف‌ها همزمان با کند شدن ریتم آهنگ... با هر اوج یک ضعف شبیه یه خاطره جون می‌گیره. باهاش می‌رقصی، دستش رو می‌گیری و تو چرخش آخر رهاش می‌کنی تا سقوط کنه... مرگ رو تماشا می‌کنی... بلند میشی و با پاشنه‌های بلندتری به رقص بعدی میری... #paradigm #بخیه‌های‌مرگ‌‌یک‌لبخند_تنها

  • صبح برای چانیول ظهر بود. با صدای آروم بکهیون بیدار می‌شه که از در اتاق خواب می‌گه:" من رفتم موزه. چای میخوری؟! قبل رفتن برات بریزم!" هر روز وقتی که واقعا خواب بیدار میشه، قبل از هرکاری، پیام بکهیون رو چک می‌کنه. اگه بکهیون پیام نداده باشه که انقدر نادر بود…

  • @LenoirLoey Tomorrow & yours نور و دیوار چانیول آهنگساز و تهیه‌کننده‌ی موسیقیه. استودیوی شخصی کوچکی تو خونه داره؛ اتاقی تو انتهای راهرو با دیوارهای عایق‌صوت‌شده که بوی چوب سدر و سیم‌های داغ می‌دن. برای فیلم‌ها و گاهی بازی‌های ویدئویی موسیقی متن می‌سازه.…

  • @LenoirLoey Tomorrow & yours نور و دیوار چانیول آهنگساز و تهیه‌کننده‌ی موسیقیه. استودیوی شخصی کوچکی تو خونه داره؛ اتاقی تو انتهای راهرو با دیوارهای عایق‌صوت‌شده که بوی چوب سدر و سیم‌های داغ می‌دن. برای فیلم‌ها و گاهی بازی‌های ویدئویی موسیقی متن می‌سازه. کارش ساختن فضاهاییه که آدم‌ها توش گریه و پرواز کنن. شب‌ها کار می‌کنه، وقتی شهر ساکت شده و تنها صدایی که می‌شنوه نفس‌های خودش و گاهی سرفه‌های آروم بکهیون از اتاق خوابه. بکهیون مرمت‌کار آثار هنریه. تو بخش حفاظت موزه‌ی ملی کار می‌کنه. تخصصش ترمیم نقاشی‌های رنگ‌روغن قرن هجدهم و نوزدهمه. با قلم‌موی ظریف و صبری فراتر از تصور، ترک‌های رنگ رو پر می‌کنه، ورنی‌های زردشده رو برمی‌داره و رنگ‌های پریده رو بهشون بازمی‌گردونه. کارش نجات چیزهاییه که در حال ناپدید شدن‌ن. به خودش یاد داده که اگه آروم و دقیق به شکستگی‌ها نزدیک بشه، شکستگی قابل ترميم شدنه. شروع عشق‌شون از اون لحظاتی نبود که یه کارگردان بخواد تو فیلم‌نامه نگهش داره. چانیول قبل از نور رو خوب به یاد داشت. دوره‌ای که شب‌ها نمی‌توانست بخوابه، صبح از راه می‌رسید و هنوز بیدار بود، غرق تو افکارش، پر از حسرت و نگرانی. از طلوع می‌ترسید چون معناش یه شب ازدست‌رفته‌ی دیگه بود. بکهیون بدترین لحظه‌ی ممکن وارد زندگی‌اش شد. یه عصر بارونی پاییزی تو کافه‌ای خلوت نزدیک موزه. چانیول با لپ‌تاپش نشسته بود، هدفون روی گوشش بود و در حال فرار از دنیا بود. بکهیون از شیفت طولانی موزه برگشته بود، خسته بود بوی تینر و رنگ کهنه روی دست‌هاش رو هیچی نمی‌برد. تنها میز خالی کنار چانیول بود. اهمیتی به صاحب اول نیز نداد و نشست. برای خودش چای اولانگ سفارش داد. چانیول زیرچشمی نگاهش کرد و بعدها تعریف کرد که:" وقتی کنارم شستی،یه نور دیدم، یه چیزی که چشم‌هام رو سوزوند ولی نتونستم نگاهت نکنم." اون‌ها سه هفته فقط تو کافه همدیگه رو می‌دیدن که ابدا تصادفی نبود. چانیول عمداً همون ساعت می‌رفت. بکهیون هربار آهنگسازی که می‌اومد تا صدای محیط موزه رو ضبط کنه، همونجا می‌دید، لبخند می‌زد و کنارش می‌شست. روزها طول کشید تا چانیول از بکهیون بشنوه:" تو همیشه اینجایی. آهنگ می‌سازی؟" و چانیول، که ماه‌ها بود تو تونل تاریکی قدم می‌زد، برای اولین بار چیزی شبیه نور انتهای تونل دید. چانیول عاشق بکهیون شد چون بکهیون همون نوری بود که درون تاریک‌ترین فصل زندگی‌اش ظاهر شد. کسی که «خیره‌کننده و آهنگین وارد زندگیش شد. بکهیون برای چانیول فقط یک آدم نبود یه وعده بود یه عهد. یه قرار. یه قول. وعده‌ی اینکه فردا وجود داره. اینکه صبح قراره از راه برسه و کسی اونجا باشه. چانیول که سال‌ها از طلوع می‌ترسید، حالا صبح‌ها رو دوست داشت چون بکهیون رو می‌بینه که با موهای ژولیده و چشم‌های پف‌کرده از خواب بیدار می‌شه و با اینکه می‌دونه اما بازم میپرسه:"چای می‌خوری؟" بکهیون عاشق چانیول شد چون چانیول تنها کسی بود که دیوار دورش رو دید و نترسید. بکهیون دیواری بلند دور خودش کشیده بود؛ از جنس بی‌تفاوتی طولانی‌مدت، از جنس زخم‌های کهنه‌ای که یاد گرفته بود پنهان‌شون کنه. دیگران سعی می‌کردن از دیوار بالا برن یا در هم بشکننش اما چانیول پشت دیوار نشست و شروع کرد به آهنگ ساختن. از عشق بدون شرط. از عشق بدون تغییر. بدون حل شدن. از عشقی که اون‌ها رو با هم مخلوط می‌کرد اما هیچ‌کدوم رو ازبین نمی‌برد. زودتر از حد انتظار جفت‌شون، یه واحد آپارتمانی با سقف‌های بلند و پنجره‌های قوس‌دار تو محله خلوت و پر از درختان چنار کهنسال برای زندگی مشترک پیدا کردن. خونه‌ای تازه ساز که اونا اولین ساکنان‌ بودن. اتاق نشیمن قلب خونه‌شون بود. یه ساید ازش روشن و مینیماله. قفسه‌های کتاب بکهیون، میز کار کوچکش با ذره‌بین و قلم‌موها، گیاهان هوازی که به دیوار آویزان شدن اما ساید دیگه تاریک‌تر و گرم‌تر بود. پیانوی دیجیتال چانیول، کاناپه‌ی مخملی سورمه‌ای، پرده‌های ضخیم که کامل کشیده می‌شدن. دو فضایی که بدون دیوار از هم جدا شده‌ بودن. جدایی اونا فقط با تغییر رنگ فرش و نوع نورپردازی بود. بدون اینکه مرز بین‌شون مشخص باشه. استودیوی چانیول اتاقِ بدون پنجره‌ای بود. بکهیون به شوخی بهش میگه غار اژدها. برای اون اتاق موسیقی جایی بود که می‌شد احساسات رو رها کرد و ازشون آهنگ ساخت. تو اتاق خواب‌شون ملحفه‌ها همیشه سفیدن اما روبالشتی چانیول طرح کهکشان داره. هدیه‌ی تولدی که بکهیون بهش داد و گفت:" چون تو همیشه توی دنیای خودتی!" خونه بوی قهوه و چای تازه، بوی چوب سدر از استودیو و گاهی بوی تینر و رنگ روغن از دست‌های بکهیون که چانیول عشق‌شون هست میده.

  • @DounheBarf Tomorrow & cold haert صدای چرخ سفالگری که می‌ایسته، تنها صداییه که توی اون خونه هر دو نفر هم‌زمان معنیش رو می‌فهمن. بقیه‌ی صداها رو یا چانیول نادیده می‌گیره یا بکهیون زیادی روشون زوم می‌کنه ولی این یکی برای هردو خاصه. این صدای چرخ نیست؛ صدای یه…

  • @DounheBarf Tomorrow & cold haert صدای چرخ سفالگری که می‌ایسته، تنها صداییه که توی اون خونه هر دو نفر هم‌زمان معنیش رو می‌فهمن. بقیه‌ی صداها رو یا چانیول نادیده می‌گیره یا بکهیون زیادی روشون زوم می‌کنه ولی این یکی برای هردو خاصه. این صدای چرخ نیست؛ صدای یه مرز مشترکه که هر دو ساختنش، بدون اینکه حرفی ازش زده باشن. بکهیون آتلیه‌ی کوچک سفالگری داره. جایی حوالی حومه‌ی لیون. مغازه‌ای که ویترینش همیشه خاک‌گرفته است و روی تابلوی بالای درش با خط محوی نوشته شده:"سفال بکهیون" برای همین اسم کوچیک هم هیچ‌کدوم خلاقیت کافی نداشتن برای همین گذاشتن نصاب خودش انتخاب کنه. صبح‌ها زودتر از همه‌ی مغازه‌های اطراف میاد، چرخ سفالگری رو روشن می‌کنه و وقتی هنوز میشه غروب خورشید رو از بلندی‌های شهر دید، کارش رو تعطیل می‌کنه. مشتری‌های کمی داره، اما همون‌ها همیشه برمی‌گردن. میگن عطر و ظرافت گلی که بکهیون براشون چیزی باهاش ساخته، جذب‌شون می‌کنه. چانیول معماره. از اون معمارهایی که ساختمان‌های بلند می‌سازه، ولی خودش قبل از آشنایی با بکهیون، تو آپارتمانی زندگی می‌کرد که آسانسور نداشت. دفترش طبقه‌ی سی‌ام یه برج شیشه‌ایه. پشت میزش همیشه یه لیوان سفالی کج و کوله هست که هیچ‌کس جرات نمی‌کنه بپرسه از کجا اومده. چانیول به کسی توضیح نمی‌ده. فقط نقشه می‌کشه، دستور می‌ده و وقتی شب می‌شه، کراواتش رو شل می‌کنه و برمی‌گرده خونه. اون لیوان کج که ناشیانه روش طرح قلب شکسته یا شاید پاره و زخمی داره اولین چیزی بود که بکهیون موقع یاد گرفتن سفالگری ساخت و به اون داد. دورش ننداخت. صبر نکرد تا بهترین کارش رو بسازه. همون رو بهش داد. خونه‌شون یه آپارتمان قدیمی تو طبقه‌ی پنجم یه ساختمون آجری از حومه‌ی لیونه. کف‌پوش چوبی خونه تازگی‌ها با هرقدم صدا می‌ده. بکهیون عاشق همین صدا شده. می‌گه خانه‌ باهاشون حرف می‌زنه، داستان تعریف می‌کنه، غر می‌زنه، نفس می‌کشه. اما چانیول مدام میگه خونه‌شون برای موندن اونا پیر شده و بهتره یه خونه‌ی جدید بخرن. بکهیون می‌دونه اگه از شکستگی‌ها و ترک‌های خونه که شبیه به مال خودش روی قلبش هستن بگن، چانیول هم دیگه نمی‌خواد بره اما سکوت بهتر از حرف زدن می‌تونه خیالش رو راحت نگهداره. پنجره‌ها رو به حیاط خلوت باز می‌شن، جایی که یه درخت انجیر وحشی روییده و هر تابستان میوه می‌ده. بکهیون هر صبح پرده‌ها رو کنار می‌زنه تا نور داخل بیاید. چانیول بعدش پرده‌ها رو می‌کشه تا نور نیاد. این جنگ کوچیک هر روز تکرار می‌شه، هیچکس هم به اون یکی چیزی نمیگه. هیچ‌کدوم تسلیم یا خسته نمی‌شن. انگار این پرده‌ها تنها چیزی هستن که می‌تونن سرشون با هم دعوا کنن، بدون اینکه واقعاً از هم دلخور بشن. بکهیون عادت داره موقع حرف زدن با انگشت‌هاش بازی کنه. گِل خشک‌شده همیشه زیر ناخن‌هاشه. چای رو با یه حبه قند میخوره. عصرها پشت پنجره می‌ایسته و به انجیرهای درخت حیاط نگاه می‌کنه. شب‌ها دیر می‌خوابن، چون ذهن‌شون پر از ایده‌هاییه که فردا یکی روی نرم‌افزار کامپیوتری و اون یکی روی چرخ سفالگری باید امتحان‌شون کنه. چانیول عادت داره موقع گوش دادن، به جای صورت، به دست‌های بکهیون نگاه کنه. قهوه رو تلخ می‌خوره، صبح‌ها زودتر از بکهیون بیدار می‌شه و بی‌صدا نان تازه می‌خره و روی میز آشپزخونه می‌ذاره و بکهیون رو صدا نمی‌زنه. بکهیون موسیقی گوش می‌ده. گاهی یه آهنگ رو صد بار پشت سر هم می‌گذاره یا باهاش گریه می‌کنه. چانیول نمی‌فهمه چرا، اما کنارش می‌شینه و چیزی نمی‌گه. چانیول کتاب نمی‌خونه، اما بکهیون براش کتاب می‌خونه. شب‌ها، توی رختخواب، با صدایی آرومی که چانیول بین ترانه و نجوا و لالایش گم میشه. چانیول تا هرجا که بکهیون به خوندن ادامه بده، بیدار می‌مونه. حتی اگر صبحش جلسه داشته باشه. بکهیون هم می‌دونه برای همین همیشه از منشی دفتر چانیول، برنامه‌ی فردا رو می‌پرسه. رابطه‌شون از اون رابطه‌هاست که آدم‌های بیرون نمی‌فهمنش. کسی که از خیابان نگاه‌شون کنه، شاید فکر کنه فقط دو هم‌خانه‌ای هستن که زیاد هم با هم حرف نمی‌زنن. اونا رابطه‌شون با هم رو در برابر نگاه بقیه زیر سکوت پنهان کردن. بکهیون پر از کلماته. حرف می‌زنه، توضیح می‌ده، تحلیل می‌کنه، گاهی حرص می‌خوره که چرا چانیول جواب نمی‌ده. چانیول صدای بکهیون رو دوست داره. یا شاید از انتخاب کلمات می‌ترسه که حرفی بزنه که بکهیون اون لحظه به شنیدنش نیازی نداشته وقتی بکهیون مریض می‌شه، بی‌هیچ حرفی سوپ درست می‌کنه. وقتی بکهیون از کار برگشته و با اینکه قبل از اون خونه بوده ولی انقدر خسته‌اس که پیرهن خاک گرفته‌اش رو عوض نکرده، براش چای دم می‌کنه و اون به‌جاش از هرچیزی که اون روز دیده و گذشته میگه. رابطه‌ی اونا با همین کارهای کوچیک زنده مونده. با لیوان سفالی کج‌و‌کوله‌ای که روی میز کار چانیوله. با پرده‌ای که هر روز باز و بسته می‌شه.

  • اونا اثر کمرنگ‌شده‌ی یه شاهکار کهنه بودن. همون کار هنری گمشده که نام افرینشگرش پاک شده بود. شاید هم هرگز امضا نشده بود. زیر بارون نمونده بود. اشک روش چکیده بود. زیر آفتاب رنگش نپریده بود. جوهرش با نگاه تمدید میشد و سال‌ها بود کسی بهش نگاه نکرده بود. اونا هردو دورتر از این بودن که عاشق هم بشن. پیچک احساسات تن‌هاشون رو چفت هم و قلب‌هاشون رو جفت هم می‌کرد ولی هیچ‌کدوم حرف‌های ناخوانا رو برای هم خوانا نمی‌کردن. جواب دوست دارم رو هیچ‌کدوم با کلمات نمیدادن. نجوا رو می‌شنیدن و بوسه رو جایگزین کلمات می‌کردن. #Ruin

  • : حاضرى زيبايی هات رو به من بفروشی؟ - چطور می‌شه زیبایی ها رو فروخت؟! : هر چیزی رو می‌شه خرید و فروخت. فقط باید راه به دست آوردنش رو بلد بود، بعد می‌شه معامله‌ش کرد. تو داریشون‌ و من هم تنوعِ بالایی توی نحوه پرداخت دارم. پس اگه تو فروشنده باشی، من خریدارم. می‌دونم زیاد نیست که دیدمت ولی کافی هست که متوجه بشم. بهم میای! به جایی که هستی تعلق نداری، خودت هم می‌دونی. پس چرا چیزی که داری رو به من نمی‌فروشی‌ تا بتونی بری؟ من می‌تونم چیزی که بهای راحتیت باشه رو در ازای زیبایی هات بهت بدم. یه معامله سودمند برای هردومون. ٫ Nyctophilia .

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • un amour noir dans le silence, les ombres et les profondeurs.