مؤسسه خیریه مهرورزان
Статистикаکانال موسسه خیریه مهرورزان هرزند شهرستان مرند برای جلب مشارکت بیشتر و افزایش اعتماد خیرین ، فعالیت های خود را اطلاع رسانی می کند تا بیش از پیش در راه کمک به نیازمندان موفق و سربلند باشد ارتباط با ادمین کانال : @seiyedh 🍃 @mkmh_marand 🌾
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 36
- Всего постов
- 52
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 35
- 1/48двое суток
- 40
- 1/72трое суток
- 43
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
جناب آقای حاجی جعفر صادق ثوابی عزیز ، عضو محترم هیئت مدیره موسسه خیریه مهرورزان تقدیر و تشکر میکنیم از مشارکت شما بزرگوار در تمامی عرصه های نیکو کاری علی الخصوص مساعدت در امر تهیه و خرید دومین دستگاه اکسیژن ساز احسانتون قبول و ذخیره آخرت ضمن آرزوی سلامتی برای شما و خانواده محترم ، ما هم به نوبه خود برای شادی ارواح طیب اموات بزرگوارتان بخصوص مرحوم ، مغفور شاد روان مشهد حسن ثوابی در این شب عزیز جمعه فاتحه و صلوات می خوانیم. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُــم موسسه خیریه مهرورزان هرزند @mkmh_marand
جوانی به یکی از خانههای سالمندان رفت و از مدیر آنجا پرسید: مدارک لازم برای اینکه پدرم را در خانه سالمندان بگذارم چیست؟ مدیر خانه نگاهی به او کرد و گفت: مدارک خاصی لازم نیست ، فقط چند عکس معمولی... عکسی از پدرت که مادرت را هنگام تولدت با شتاب به بیمارستان میبرد... ۲) عکسی از پدرت که با شادی و سرور تو را در روز تولدت در آغوش گرفته و در گوشت اذان میگوید... ۳) عکسی از پدرت که خسته از کار باز میگردد تا نان حلال برای تو و خواهر و برادرانت فراهم کند... ۴) عکسی از پدرت که نیمه شب و در سرمای شدید ، تو را با تب بالا به بیمارستان میبرد... ۵) عکسی از پدرت پس از بازگشت به خانه، که کنار تختت روی زمین نشسته و هر لحظه دستش را روی پیشانیات میگذارد تا از تبات مطمئن شود... ۶) عکسی از پدرت که رنج و سختی دنیا و کار را به جان میخرد تا تو را به مردی تبدیل کند که باعث افتخارش شوی و در پیری و ناتوانی تکیه گاه او باشید ..... ۷) عکسی از پدرت یک ماه قبل از عید، که در فکر خرید لباس عید برای توست تا شادی را در چشمانت ببیند، در حالیکه لباسها را در آغوش گرفتهای و با آنها به خواب رفتهای... ۸) عکسی پنهانی از پدرت که اشکهایش را با عرق پیشانیاش قاطی کرده و قبل از ورود به خانه پاک میکند تا مبادا کسی متوجه شود... ۹) عکسی از پدرت که برای پرداخت شهریهات یا خریدن گوشیای که با دوستانت ارتباط بر قرار کنی، قرض میگیرد؛ در حالیکه او آخرین کسی هست که به فکر تماس با او میافتی... ۱۰) و آخرین عکس ، عکسی از پدرت که تلاش میکند پول جمع کند تا تو را در لباس دامادی ببیند و از پدر شدن تو خوشحال شود.. وقتی کوچک بودی، همه دنیای پدر و مادرت بودی... با پدر و مادر خود مهربان باشیم تا زمان ترک برای نبودنشان گریه کنیم نه برای بی احترامی و فرصتهایی که داشتیم تا شادشان کنیم و نکردیم.. @mkmh_marand
آسیب هایی که در امر تربیت به فرزند میزنید : 1. زیاد راهنمایی کردن: وقتی مدام میگی «این کارو بکن»، بچه حس میکنه خودش بلد نیست و کمکم وابسته میشود . 2. مقایسه کردن با بقیه: حتی مقایسه مثبت هم باعث رقابت و اضطراب میشود . بچه باید با خودش مقایسه شود ، نه دیگران. 3. تایید فقط وقتی موفق میشه: این یعنی «ارزش تو به نتیجهات هست»، در حالی که باید تلاشش تحسین شود ، نه فقط نتیجه. 4. تصمیمگیری بهجای بچه: باعث میشود احساس نکنه کنترلی روی زندگیش داره ، و این یکی از ریشههای اضطراب هست. 5. ترسوندن با پیامدها: تهدید به تنبیه باعث میشه بچه بهجای اینکه “یاد بگیره”، فقط ", بترسه @mkmh_marand
دوربینهای قبرستان پرده از راز دردناک پسر ۱۱ ساله مکزیکی بر داشتند ، دوربینهای یک قبرستان محلی در مکزیک، مدتی بود رفت و آمدهای پسر بچهای ۱۱ ساله را ثبت میکردند... پسری که مرتب به یک قبر میآمد... اما او برای گذاشتن گل به آنجا نمیرفت. هر بار دفترهای مدرسهاش را با خودش میآورد، کنار قبر مادرش مینشست و درسها، تکالیف و اتفاقات روزش را برای او تعریف میکرد؛ درست مثل زمانی که مادرش زنده بود. انگار هنوز باور داشت مادرش همان جا نشسته و به حرفهایش گوش میدهد. یک روز اما غم و دلتنگی بیشتر از همیشه به سراغش آمد. کودک گریه کرد، خودش را به قبر مادرش چسباند و مدتی همانجا ماند. بعد، خسته از گریه و دلتنگی، کیف مدرسهاش را زیر سرش گذاشت و کنار مزار مادرش به خواب رفت... تصاویر دوربینهای قبرستان محلی در مکزیک منتشر شد و قلب میلیونها نفر را به درد آورد. مادرش دیگر در کنارش نبود؛ اما برای این کودک، عشق به مادر با مرگ تمام نشده بود.... @mkmh_marand
تقدیر و تشکر می کنیم از مادر عزیزی از ولایت مان ، یار و یاور همیشگی و عضو ثابت ما ، خانم سکینه زاده محمد علیائی سپاسگزار و قدردانیم سرکار خانم چوپانی عزیز و بزرگوار مادر بزرگوار شهید راه حق تقدیر و تشکر میکنیم از مشارکت شما بزرگواران در تمامی عرصه های نیکو کاری بخصوص در امر تهیه و خرید دومین دستگاه اکسیژن ساز احسانتون قبول و ذخیره آخرت ما هم به نوبه خود برای شادی ارواح طیب اموات بزرگوارتان بخصوص مرحوم ، مغفور شادروان مشهد حسن ثوابی و شهید والا مقام فرزند حاجیه خانم چوپانی در این جمعه عزیز فاتحه و صلوات می خوانیم. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُــم شهدا را یاد کنید ، حتی شده با یک صلوات موسسه خیریه مهرورزان هرزند @mkmh_marand
داستان جالبی هست ، حتما بخوانید زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند. استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده ، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است. روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.» یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟» معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.» کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد. وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند. بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند. استاد نوال خوشحال شد اما درمانده بود ؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.» کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.» معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت. استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم». وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.» نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت. همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟» او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.» همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟» او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم». همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند.» او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.» روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد. وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.» وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد. اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند. در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...» پیام داستان: اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند. @mkmh_marand
فرض کنید سوار یک هواپیمای جت هستید جایی آن طرف اروپا ، بال هواپیما آسیب میبیند . دوست دارید عکسالعمل خلبان چگونه باشد؟ دوست دارید خلبان پرواز بگوید: "آرام باشید و کمربندها را ببندید! مسیر پُر تکان و نا همواری در پیش داریم، اما راهی برای رفع مشکل پیدا میکنیم." یا ترجیح میدهید که کاپیتان پرواز به هر طرف بپرد و فریاد بزند: همه ما میمیریم ، وای ، ما کشته میشویم . کدام یک از این دو شما را سالم بر زمین مینشانند؟ حالا در مورد زندگی خود فکر کنید. شما خلبان زندگی خود هستید. به نظرتان با کدام شیوه میتوانید مشکل خود را حل کنید؟ راهی خواهم یافت ، یا من میمیرم. کدام یک؟ این تفکر شاید موفقیت شما را تضمین نکند، اما بهترین شانس را به شما میدهد. بازندهها آن قدر روی مشکلات تمرکز میکنند که فقط مشکل را میبینند. آنتونی_رابینز @mkmh_marand
God says : Overthinking will kill your peace. Pray and give it to me خدا میگوید : فکر بیش از حد آرامش تو را از بین میبرد ، دعا کن و بقیه را بسپارش به من سلام صبح جمعه عزیزان و همراهان بخیر و شادی با تشکر از پیام آقای جعفری نژاد @mkmh_marand
بِسْمِ ٱللّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِيمِ الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم (خدایا رحمت فرست بر محمد و خاندان محمد) پروردگارا: در این صبح زیبا و طلوع خورشید دفتر دل مان را به تو می سپاریم تو با قلم عفو و بخشش خود خط بزن تمام گناهان مان را و بکش بر صفحه دل مان دريایی از سخاوت و بخشش را آمین یا رب العالمین @mkmh_marand
без подписи
без подписи
محکم ترین تکیه گاه فرزندان همیشه پدر بوده ، چه زمانی که در قید حیات باشند ، چه زمانی که پیش خدا باشند. (با دعاشان) علی آقا خوشحالیم با احسانتان هم خدا و هم روح پدر و مادر را شاد و از خود راضی کردید. خیر نیک اندیش جناب آقای علی حداد ، یار و یاور همیشگی ما تقدیر و تشکر می کنیم از احسانتان در حق والدین خود جهت تهیه بسته حمایتی و معیشتی و لوازم التحریر ما هم به نوبه خود جهت شادی ارواح طیب تمامی اموات بزرگوارتان بخصوص مشهد آقامعلی حداد و بانو پری پور احمدی در این شب عزیز و پنج شنبه معنوی فاتحه و صلوات می خوانیم. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُــم موسسه خیریه مهرورزان @mkmh_marand
چوپانی به عالِمی که در صحرا تشنه بود، کاسهای شیر داد. سپس رفت و بزی برای او آورد و ذبح کرد. عالِم از سخاوت این چوپان که تعداد کمی بز داشت در حیرت شد. پرسید: چرا چنین سخاوت میکنی؟ چوپان گفت: روزی با پدرم به خانهی مرد ثروتمندی رفتیم. از ثروتِ او حسرت خورده و آرزوی ثروت او را کردم. آن مرد ثروتمند لقمهی نانی به ما داد. پدرم گفت: در حسرت ثروت او نباش هر چه دارد و حتی خود او را، روزی زمین به خود خواهد بلعید و او فقط مالک این لقمه نان بود که توانست به ما ببخشد و از نابودی نجاتش دهد. بدان ثروت واقعی یک مرد آن است که میتواند ببخشد و با خود از این دنیا به آن دنیا بفرستد. چوپان در این سخنان بود و بز را برای طبخ حاضر میکرد که سیلی از درّه روان شد و گوسفندان را با خود برد. چوپان گفت: خدایا! شکرت که چیزی از این سیلاب مرا مالک کردی که بخشیدم و به سرای دیگر فرستادم. عالِم که در سخن چوپان حیران مانده بود گفت: از تو چیزی یاد گرفتم که از هیچ کس نیاموخته بودم مرا ثروت زیاد است که ده برابر آنچه این سیلاب از تو ربوده است احشام خریده و به تو هدیه خواهم کرد. چوپان گفت: بر من به اندازه بزهایم که سیلاب برد احسان کن که بیش از آن ترس دارم اگر ببخشی، دستِ احسان مرا با این احسان خود بخاطر تیزشدن چاقوی طمعام بریده باشی. @mkmh_marand
پیام تسلیت و تهنیت حاجی آقا آقابالازاده به مناسبت شهادت سه تن از ۱۴ معصوم (ع) @mkmh_marand
داستان وزیر و کار خدا سلطان به وزیر گفت سه سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گر نه عزل میشوی... سوال اول: خدا چه میخورد؟ سوال دوم: خدا چه می پوشد؟ سوال سوم: خدا چه کار میکند؟ وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود ولی غلامی فهمیده و زیرک داشت. وزیر به غلام گفت: سلطان سه سوال کرده اگر جواب ندهم بر کنار میشوم. اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟ غلام گفت: هرسه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا... اما خدا چه میخورد؟ خدا غم بنده هایش را میخورد. اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد. اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم. فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند. وزیر به دو سوال جواب داد ، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟ وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او داد. گفت پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را در آورد و به وزیر داد. بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند. بار خدایا توئی که فرمانفرمائی، هر آنکس را که خواهی فرمانروائی بخشی و از هر که خواهی فرمانروائی را باز ستانی... @mkmh_marand
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ . ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ" ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ.......... ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ . ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ : ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ @mkmh_marand
جناب آقای حاجی نقد علی یدالهی رئیس هیئت مدیره موسسه خیریه مهرورزان تقدیر و تشکر میکنیم از همدلی و همیاری شما بزرگوار را در تمامی عرصه های احسان و نیکوکاری ، بخصوص مساعدت مالی شما بزرگوار در ساخت و احداث دفتر دائمی موسسه خیریه خداوند متعال به مالتان برکت و به جانتان و خانواده محترم سلامتی و تندرستی عنایت فرماید... ما هم به نوبه خود جهت شادی ارواح طیب تمامی اموات بزرگوارتان بخصوص مشهد بخشعلی یدالهی ، بنی یدالهی ، صغری ثوابی در این روز عزیز و پنج شنبه الهی فاتحه و صلوات می خوانیم. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُــم موسسه خیریه مهرورزان @mkmh_marand
درخشش کاذب یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان " موجاوه " قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هر چند مقصود ما رفتن به یک " دره " بود ، اما برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم . تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست . یک بطری نوشابه خالی بود و غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود . از آن جا که بیابان بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت " دره " نرویم . به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است ؟ نکته اخلاقی : هر شکست لااقل این فایده را دارد ، که انسان یکی از راه هایی که به شکست منتهی می شود را می شناسد . @mkmh_marand
ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﺴﺖ ﺷﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ٬ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺏ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺨﺮﻡ ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻟﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ٬ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺪﻫﯽ . ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺣﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ، ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ! ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ٬ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺷﮑﺴﺖ . ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ٬ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ٬ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ۲۰۰ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺪﻫﺪ ! ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﺎﺝ ﮔﻞ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ، ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﯿﺎﻭﺭ. @mkmh_marand