- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 178
- 1/48двое суток
- 203
- 1/72трое суток
- 220
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Not fren...
видео или голосовое, без подписи
Frens 🥸🥸🥸
Ma frens again...
Messy color of ma frens
Ma frens
видео или голосовое, без подписи
کار جدید ندارم. عاقبت فرار از مدرسه
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
🥀🪽
видео или голосовое, без подписи
ریدیزاین از ایشون . یکی از کاراکتر هایی که خیلی طراحیش حال میده بکگراند هم تا حد زیادی مربوطه و یه سری از این چیزا اضافیه (خیلی نه)
این یکی رو شاید تو بازی انیمیتش کنم(یکم باید سبک تر بشه چروک و این چیزاش)
من هنوز زنده نشدم...
"I once feared them, the monsters. But now, I am Fear"🩸 #original #OC #Venux @Poorartist_Paul ☕️
آز خدمت شما #ma
اینوووووووو ببیییییینیییید💀💀💀💀🔥🔥🔥
بعد از تحمل یک روز کسل کننده، با حالی نزار از شرکت بیرون زدم. وارد مترویی شدم که نه تنها برای من بلکه برای عده ی زیادی جا نداشت. با هر زحمتی که بود سوار شدم و تا مقصد دچار فشاری مانند فشار قبر بودم. از مترو پیاده شدم و از ایستگاه بیرون زدم. از ایستگاه تا محل خوابم خیلی مسیر طولانی نبود ولی کمتر 9 ساعت تا برگشتم به این ایستگاه مانده بود. بین راه ایستگاه مترو تا ایستگاه اتوبوس تعدادی پرتقال برای سرگرم کردن خودم خریدم تا شاید ویتامینی به بدنم برسد. به سرم که چیزی جز فشار و فشار و فشار چیزی نمیرسد. سوار اتوبوس شدم و اتوبوس هم جمعیت زیادی داشت. فشار جمعیت به حدی بود که تو را از کار کردن پشیمان کند و به خودت لعنت بفرستی که چرا این مسیر را انتخاب کردی. در همین افکار بودم که به ایستگاه مورد نظرم رسیدم و پیاده شدم. پشت سرم هیاهویی به راه افتاد انگار که مشکلی در اتوبوس پیش آمده ولی من بدون توجه و غرق در افکار خودم راهم را ادامه دادم. در همین افکار بودم که سبکی دستانم توجهم را جلب کرد. مشما بین در اتوبوس گیر کرده بود و همه پرتقال ها مسیر متفاوتی را انتخاب کردند گویی که آنها هم نمیخواستند مرهمی بر کمبود ویتامینم باشند. به اتوبوس در حال حرکت و مسافرانی که در حال تقسیم پرتقال های من بودند نگاه کردم یکی از آنها از پنجره داد زد: حلال کن به هر حال به خودت نمیرسید. من درمانده و وامانده به اتوبوس، پرتقال و مردمانی که از پرتقال من لذت میبردند نگاه میکردم. از خودم پرسیدم آیا من میتوانستم از این پرتقال ها لذت ببرم؟ به هر حال 8 ساعت و 14 دقیقه تا برگشتم به ایستگاه مترو مانده بود...