tgindex
قلم دویده های یک محمد جهانی...

قلم دویده های یک محمد جهانی...

Статистика
@mohammad_jahaniiiiперсидский

https://t.me/Mohammadjahani107

Последний пост
23 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
175
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
277
21 постов
Вовлечённость
158,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 23 февр.80из abhansari

    ای سرزمین سوخته خاکسترت به چند؟ یک لحظه خوابِ راحتِ در بسترت به چند؟ خمیازه ی کشیده به اندازه ی خلیج! یک دم هوای هلهله در بندرت به چند؟ چوب حراج بر سر تاریخ تا کجا؟ جغرافیای گم شده ی کشورت به چند؟ سرباز سینه سوخته ی مرز پرگهر! پرسیده ای فروخته شد سنگرت به چند؟ از یاد برده اند پریشانی تو را حتی کسی نگفت برادر خرت به چند. سبز است آرزوی رسیدن به آفتاب آه ای زبان سرخ بفرما سرت به چند؟ #عبدالحسین_انصاری https://t.me/abhansari

  • دیگر روز خوشی ندیدم هرشب سر زده برای شب نشینی سری به من میزند و درست تا سپیده سر بزند در گلویم بست می نشیند نفس های خسته ام به زور نفس زنان از چنگال های بی رحمش فرار می کنند میدانم یک شب آخر به چنگ این مهمان ناخوانده می افتند و مرا بغض خواهد کشت... #محمدجهانی

  • اندر احوالات گرانی مرغ😕 با تیپ خفن، از سبد کالا ، رفت در زمره ی جنس های واویلا‌ رفت هرچند نبوده مرغ اهل پرواز یکشب زد و تا خود فلک بالا رفت #محمدجهانی سال ۹۷

  • زیباست بخوانید ⚡️👇👇👇👇👇⚡️ ماجرای عشق رهی معیری به مریم ... آری مریم فیروز است. یکی از زیباترین زنان تهران و منحصر به فردترین زن اشراف زاده یکصد سال اخیر. کسی که بین رهی معیری و نورالدین کیانوری(مارکسیست معروف) دومی را انتخاب کرد و تقریبا ۴۰ سال بعد از مرگ رهی زندگی کرد. مریم فیروز کیست و بر او چه گذشت و چه نقشی در شعر رهی دارد؟ دختر فرمانفرما،خواهر نصرت الدوله،نوه عباس میرزا، دختر دایی مصدق و البته بسیار هم متمول. اینها فقط بخشی از عناوین و القاب این اشراف زاده قجری هستند. رهی معیری عاشق این زن شده بود. زنی پرشور و چابک سر و سرخ زبان. همدرد فاحشه های خیابانی و همزبان کارگران کوره های جنوب تهران. همو که رهی وقتی لاله میدید روی زیبای او را به یاد می آورد و نیز شعله یادآور سرکش های او بود... ﻻﻟﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺷﻌﻠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺳﻮﺳﻦ ﻭ ﮔﻞ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﺁﺭﺍﺳﺘﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻭ ﻣﻮﯼ ﻣﺠﻠﺲ ﺁﺭﺍﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﺷﻤﻌﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﺴﯿﻢ ﻟﺮﺯﺵ ﺯﻟﻒ ﺳﻤﻦ ﺳﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺭ ﭼﻤﻦ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺁﻣﺪ ﻭﻟﯽ ﻧﻨﺸﺴﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ ﻗﻬﺮ ﺑﯿﺠﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺍﺯ ﺑﺮﺑﺮ ﺻﯿﺪﺍﻓﮑﻦ ﺁﻫﻮﯼ ﺳﺮﻣﺴﺘﯽ ﺭﻣﯿﺪ ﺍﺟﺘﻨﺎﺏ ﺭﻏﺒﺖ ﺍﻓﺰﺍﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﭘﺎﯼ ﺳﺮﻭﯼ ﺟﻮﯾﺒﺎﺭﯼ ﺯﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺷﻬﺮ ﭘﺮﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﺭﻫﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ از خاطرات پزشک معتمد خاندان فرمانفرما در مورد نحوه آشنایی مریم با رهی معیری چنین در میابیم که: «ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﺮﯾﻢ ﻭ ﺭﻫﯽ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ، ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼﺵ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﻣﺼﻄﻔﯽ ﻓﺎﺗﺢ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ .ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻪﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻮﺭﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﻋﺠﯿﺐﺗﺮﯾﻦ ﺣﮑﺎﯾﺖﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ . ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺷﻮﺭﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺗﺮﺍﻧﻪﻫﺎ ﻭ ﻏﺰﻟﯿﺎﺕ ﺭﻫﯽ ﻣﻌﯿﺮﯼ، ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪﯼ ﺑﺮﺧﯽ، ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﺛﺎﺭ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﻣﺎﯾﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦﻋﺸﻖ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ» پزشک مزبور مریم را چنین توصیف میکند: « ﻣﺮﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩ ۲۹ ﺳﺎﻟﻪ، ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻓﺘﺎﻥ ﻭ ﺩﻝﻓﺮﯾﺐ، ﻭﺍﻧﺼﺎﻑ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣُﺴﻦ ﻭ ﺩﻝﺑﺮﯼ ﺁﯾﺘﯽ ﺑﻮﺩ . ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﺮ ﻃﺮﺍﻭﺕ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﺧﻮﺵﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭ ﻣﻮﺯﻭﻧﯿﺖ ﺍﻧﺪﺍﻡ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺟﺬﺍﺏ ﻭ ﺩﻝﻓﺮﯾﺐ ﻭ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﻭﺯﺭﻧﮓ ﻭ ﻣﻄﻠﻊ ﻭ ﭘُﺮﺟﺎﻥ ﺑﻮﺩ . ﺳﻮﺍﺩ ﻣﺪﺭﺳﻪﺍﯼ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺷﺖ . ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ، ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻭﺳﯿﻊ ﺩﺍﺷﺖ . ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺭﯼ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﺩ، ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻣﯽﻓﻬﻤﯿﺪ . ﺍﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺵﮔﻞﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢﻫﺎﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽﺁﻣﺪ : ﺁﻧﯿﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﻧﺪﯾﻤﻪ ﺑﻮﺩ، ﺭﻓﯿﻖ ﺑﻮﺩ، ﺁﺯﺍﺩﻣﻨﺶ ﺑﻮﺩ، ﻣﺆﺩﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺩﺍﺏ ﻣﻌﺎﺷﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻮﭼﮏﺗﺮﯾﻦ ﺩﻗﺎﯾﻖ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩ . ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ . » ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﯼ ﻣﺮﯾﻢ ﻭ ﺭﻫﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۳۱۸، ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﭘﺪﺭﺵ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪ، ﻣﻬﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺗﯿﭗ ﺍﺳﻔﻨﺪﯾﺎﺭﯼ ﺑﺨﺸﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ . ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﯾﻢ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ : « ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﯾﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺭﻫﯽ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺷﻤﯿﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩ . ﻣﺮﯾﻢ ﻗﻮﻝ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺳﻨﺖ ﻋﺸﻖ ﺯﻥ ﺍﻭ ﺷﻮﺩ. ﺳﺮ ﭘﺮﺷﻮﺭ ﺍﺷﺮﺍﻑﺯﺍﺩﻩﯼ ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺤﻼﺕ ﺑﺪﻧﺎﻡ، ﺑﺎ ﺯﻧﺎﻥ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ ﺳﭙﺮﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﻣﯽﺭﺳﺎﻧﺪ، ﻭ ﯾﺎ ﺩﺭ ﮐﻮﺭﻩﭘﺰﺧﺎﻧﻪﻫﺎﯼ ﺟﻨﻮﺏ ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺳﺨﻦ ﻣﯽﮔﻔﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭﺭﺍﻫﯽ ﺗﺎﺯﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ . ﺍﻭ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺣﺪﺍﺙ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺷﻤﯿﺮﺍﻥﺵ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ، ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﯿﺎﻧﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻣﻌﻤﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﭼﭗﮔﺮﺍﯾﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻃﺮﺍﺡ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﺷﺪ . ﺍﯾﻦ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﺕ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻏﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﻓﺮﺻﺖﻫﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩ . ﺣﺎﻻ ﺍﻭ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺍﻥ ﺣﺰﺏ ﺗﺎﺯﻩﺗﺎﺳﯿﺲ ﺗﻮﺩﻩ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺩﺭ ﺗﺤﻘﻖ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﭘﺮﻭﺍﺯﺍﻧﻪﯼ ﻣﺮﯾﻢ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﯾﺎﺭﯼ ﮐﻨﺪ . ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺳﯿﺎﻩ ﺗﺮﺍﻧﻪﺳﺮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ . ﻣﺮﯾﻢ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻮﺭﯾﺪﮔﯽ ﺩﻝ ﻭ ﺳﺮ ﭘﺮﺷﻮﺭ، ﺩﻭﻣﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻏﻢ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﻭﮐﺶ ﻧﮑﺮﺩ، ﻫﻢﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﻣﻌﻤﺎﺭ ﭼﭗﮔﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺑﺎﻍ ﺷﻤﯿﺮﺍﻥﺵ، ﭘﺎﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺟﺰ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺩﺭﺑﻪﺩﺭﯼ ﻭ ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺛﻤﺮﯼ ﻧﺒﺮﺩ، ﻣﺮﯾﻢ ﺗﺎ ۱۵ ﺑﻬﻤﻦ ۱۳۲۷ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﺮﻭﺭ ﻧﺎﻓﺮﺟﺎﻡ ﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺷﺎﻩ، ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﻣﻨﺤﻞ ﻭ ﺳﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﺗﺤﺖ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﮔﺎﻩ ﻭ ﺑﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺭﻫﯽ ﻣﯽﺭﻓﺖ . ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻏﯿﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﺣﺒﺲ ﺍﺑﺪ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺘﻮﺍﺭﯼ ﮔﺮﺩﯾﺪ، ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ . ﺍﻣﺎ ﻓﺼﻞ ﭘﺮﺑﺎﺭ ﺗﺮﺍﻧﻪﻫﺎ ﻭ ﻏﺰﻟﯿﺎﺕ ﻧﺎﺏ ﺭﻫﯽ ﻣﻌﯿﺮﯼ، ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻡ ﻣﺮﯾﻢ ﻓﯿﺮﻭﺯ، ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻣﺎﻧﺪﻧﯽﺗﺮﯾﻦ ﺗﺮﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻣﺸﺖ ﺧﺎﺷﺎﮐﯽ، ﮐﺠﺎ ﺑﻨﺪﺩ ﺭﻩ ﺳﯿﻼﺏ ﺭﺍ؟ ﭘﺎﯼﺩﺍﺭﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﺷﮏﻡ، ﮐﺎﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﯿﺴﺖ . ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺑﻨﺸﯿﻦ، ﮐﻪ ﺑﺮﺧﯿﺰﺩ ﻏﺒﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻡ ﭘﺎﯼ ﺗﺎ ﺳﺮ ﻧﺎﺯ ِ ﻣﻦ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﯿﺴﺖ . @mohammad_jahaniiii

  • اگرچه از تن  این سر زمین غبار نرفت ولی شکوه ، از آیینه ها کنار نرفت قرار بود که قلب زمین ترک نخورد که ابر سر به هوا بر سر  قرار نرفت‌ چقدر خون به دلم کرده اند خنجر ها چنین که بر دل من رفت بر انار نرفت صبور باش و به لبخند غنچه ها بنگر بدان که هیچ زمان سال ،بی بهار نرفت صبور باش و بمان پای درس آینده نگو که آتش دل باز هم به کار نرفت به چشم دیده بسی روزگارها‌ تاریخ چه ها که بر سر این کهنه روزگار نرفت‌ به پای باور خود باش با تهی دستی که سرو زیر تبر نیز‌   زیر بار نرفت #محمدجهانی @mohammad_jahaniiii

  • شعر خوانی ...

  • تغییر بزرگ به قلم محمد جهانی شاید کارگر شود... @mohammad_jahaniiii

  • @mohammad_jahaniiii

  • без подписи

  • آورده‌اند که نوشین‌روانِ عادل را در شکارگاهی صَید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خَلَل آید؟ گفت: بنیادِ ظلم در جهان اوّل اندکی بوده‌است هر که آمد بر او مَزیدی کرده تا بدین غایت رسیده. اگر ز باغِ رعیّت مَلِک خورد سیبی بر آورند غلامانِ او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ @mohammad_jahaniiii

  • قسم به عشق که تنها شکوه این دنیاست.... @mohammad_jahaniiii

  • به فرض آخر اسفند هم بهار بیاید بهار با گل زردی سر قرار بیاید به فرض سر بزند آسمان به پنجره هامان انار خسته ی کنج حیاط بار بیاید صدای بال پرستو در آستانه بپیچد پرنده از سفری دور از انتظار بیاید در ایستگاه غم انگیز روزها بنشینیم که آن مسافر گم گشته با قطار بیاید و خانه پر شود از عطر سیب و سبزه و سنجد که باز سفره ی گلدوزی ام به کار بیاید به فرض این همه یکباره اتفاق بیفتد چگونه با غم مردم دلم کنار بیاید؟ عبدالحسین انصاری @mohammad_jahaniiii

  • چند سالی از نوشتن این ترانه می گذرد ولی همچنان با صدای گرم سجاد سعیدی زیباست............................ @mohammad_jahaniiii

  • без подписи

  • سال های دور... دلسنگ تر از من چه کسی بود در عالم دلداده ام انگونه که یک سنگ به دیوار @mohammad_jahaniiii

  • شعر ....

  • فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید   می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید !   این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید       امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید   او داشت هفده سال یا هجده ، نمی دانم می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :   ” مو فالگیرم . . . اومدم فالت بگیرم . . . های ” فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید   دستم به دستش دادم و از تب ، تب ِ سردم بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید :   ” بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون شیطون کور راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید ”   هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید   با این همه او کولی خوبی نخواهد شد هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید   می خواند از آئینه راز ماه را اما یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !۱ دکتر محمد حسین بهرامیان

  • هنوزم وقتی میخندی...

  • 20 авг. 2025 г.218из kanooon_arghavan

    #رسالت‌شعر ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه کارت همه ناله بود و بارت همه آه کوتاه کنم قصه که این راه دراز از چاه به چاله بود و از چاله به چاه 📜قیصر امین پور 💠ارغوان

  • غزلی از گذشته تقدیم به امروز ما نباید با سکوتی از هیاهو بگذریم دست زیر چانه  از این سو و آنسو بگذریم با فلاخن سینه ی گنجشک را پر پر کنیم نیمه شب   از چرت های بچه آهو بگذریم گاه این بن بست ها معنیشان برگشتن‌ است از دل دیوار تا کی پشت  جادو بگذریم ؟ رد شویم از باغ های خالی بی قیل و قال ما نباید ساده از کوچ پرستو بگذریم باز  مانده روی دستش رد خون یک انار وعده وعده ما چرا از ظلم چاقو بگذریم ؟ ما نباید بعد جولان ملخ ها در زمین از مترسک رد شویم و ساده از او بگذریم چشم می مالیم و میبینیم چرتی پاره بود عمر ما در روزگار رفته از رو ... بگذریم #محمدجهانی @mohammad_jahaniiii