م.ر
Статистика#محقق و #نویسنده #تاریخ_معاصر #ایران #تاریخ را بدون روتوش بخوانید #معرفی و #نقد #کتاب و جریان تاریخ نگاری https://t.me/Nocutpress
- Последний пост
- 9 мая
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
درسِ سهمگینِ تاریخ تو شمشیرت را به امیدِ صلح بر زمین گذاشتی و بزمِ تو به مقتلی خونین بدل شد. اما تاریخ ثابت میکند که خیانت، تیغی دو لبه است. کمتر از یک سال بعد، کاراکالا که به سمتِ معبدِ حران میرفت، به دستِ «یولیوس مارتیالیس»، یکی از محافظانِ شخصیِ خودش کشته میشود. فرهنگِ پیمانشکنی، جانِ خودِ او را نیز میگیرد. ملتی شکست خورده و تحقیر شده اما با عزمی راسخ از خاکستر برمیخیزد. تا انتقامِ این ناجوانمردی را بگیری. «ماکرینوس» (امپراتورِ جدید روم)، با دیدنِ خشمِ پارتیها تلاش میکند با وعده جلوی جنگ را بگیرد. اما تو که دیگر طعمِ تلخِ اعتماد را چشیدهای، پیشنهادش را قاطعانه رد میکنی و شرط میگذاری که روم باید شهرهای ویران را از نو بسازد و غرامتِ قبورِ خرابشدهی اشکانی را بپردازد. غربی ها باز هم با مذاکره می خواستند از پرداخت غرامت شانه خالی کنند پس نبردِ عظیمی آغاز شد؛ نبردی که روزگارِ اقتدارِ پارت را دوباره به یاد میآورد. سوارانِ تیراندازِ قهار ایرانی این بار با نیزههای بلند و شترهای جنگی، چنان ضرباتِ سهمگینی بر لژیونهای روم وارد میکند که آنها با تلفاتِ سنگین مجبور به عقبنشینی میشوند. صلح سرانجام به سرزمین بازمیگردد؛ اما این بار نه با دستانی خالی و جامههای زربفت، بلکه با شمشیرهایی آخته و هوشیاریِ یک ملتِ زخمخورده صلحی که قدرت و هوشیاری ات آن را تضمین می کرد نه آرزوهایت... برگرفته از جلد سوم تاریخ ایران باستان اثر حسن پیرنیا (مشیرالدوله) صفحات ۲۰۶۰ تا ۲۰۶۴
صلحی که بوی خون میداد! تصور کن پادشاهِ سرزمینی پهناور هستی. تو «اردوان پنجم» هستی، کسی که حتی رومیها او را به عنوان شاهِ قانونی و بلامنازعِ پارت به رسمیت میشناسند. سالهاست امپراتوریات درگیر فرسایش است و خستگیِ جنگ بر شانههای ملتت سنگینی میکند. در همین روزهای پرالتهاب، سفیری از جانب «کاراکالا»، امپراتور قدرتمندِ روم با هدایایی گرانبها و نامهای بینظیر به دربارت میرسد. نامه بوی خون نمیدهد؛ سرشار از رویای صلح و برادری است. امپراتورِ روم نوشته است که دولتِ روم و دولتِ پارت، دو قدرتی هستند که عالم را بین خود تقسیم کردهاند و اگر این دو با یکدیگر وصلت کنند، هیچ مرز و نیروی مقاومی در برابرشان باقی نخواهد ماند. او با منطقی نظامی و وسوسهانگیز استدلال میکند: پیادهنظامِ بیرقیبِ روم در جنگهای تنبهتن، در کنارِ سوارهنظامِ بینظیرِ پارت در مهارتِ تیراندازی، ترکیبی میسازد که میتواند تمامِ عالم را تسخیر کرده و یک دولتِ جهانی تشکیل دهد. او حتی به شکوفایی اقتصاد اشاره میکند و وعده میدهد که با این اتحاد، معاوضه و مبادلهی اجناس میان دو ملت کاملاً آزادانه و در کمالِ آسایش جریان خواهد یافت. و چه تضمینی بالاتر از در هم آمیخته شدن دو تمدن و ازدواجی که صلح را تضمین میکند. در ابتدا، تو به عنوان یک پادشاهِ جهاندیده و سرد و گرم چشیده، غرق در حیرت میشوی و این پیشنهادِ ناگهانی را جدی نمیدانی امپراطور مغرور غربی های ملکه ای می خواهد برگزیند که حتی زبانش را نمی داند! این نقشه در نگاهت بسیار غریب و غیرقابلِ اجراست. با این حال، سیاستمدار هستی؛ نمیخواهی با پاسخی تند و بیمحابا، فرماندهی سی و دو لژیونِ رومی را خشمگین کنی. پس در ابتدا محترمانه مخالفت میکنی؛ استدلال میآوری و محترمانه این ازدواج را عجیب و از سر تعارف و غیر ممکن میدانی! اما کاراکالا دستبردار نیست. او این بار سفیری دیگر با هدایایی بیشتر میفرستد و شخصاً قسم یاد میکند که در این پیشنهاد کاملاً جدی است و هیچ نیتی جز دوستی و اتحادِ ابدی ندارد. اینجاست که دیوارِ بیاعتمادیات ترک برمیدارد. وعدههای مکرر، هدایا، و وسوسهی شیرینِ پایان دادن به قرنها جنگ و خونریزی، تو را تسلیم میکند. در نهایت، خواهش او را میپذیری، امپراتور روم را «دامادِ خود» میخوانی و با رویی گشاده از او دعوت میکنی تا بیاید و عروسش را ببرد و ملتی را برای استقبال از او بسیج میکنی... ملتِ تو، خسته از جنگ، غرق در شادمانی میشوند و همه با هم برای استقرارِ یک صلحِ جاویدان آماده میگردند. کاراکالا پا به خاکِ پارت میگذارد، چنانکه گویی به خاکِ کشور خودش قدم نهاده است. مردمِ تو در کمالِ خلوص و اعتماد، در همهجا با ساختنِ قربانگاهها، تقدیمِ قربانی و سوزاندنِ عطریاتِ گوناگون از او به گرمی استقبال میکنند. کاراکالا نیز با لبخند، خشنودی خود را از این پذیراییِ باشکوه نشان میدهد. تو به عنوان پدرِ عروس و پادشاهِ میزبان، به همراهِ درباریانت پیش از ورودِ او به پایتخت، در جلگهای وسیع به پیشوازش میشتابی. فضای دشت سرشار از رنگ و موسیقی است. پارتیها لباسهای بلند و زربفتِ بزم به تن کردهاند، تاجهایی از گلهای تازه بر سر گذاشتهاند و در حال رقص و میگساری با نغماتِ نی هستند. آنها در کمالِ امنیت و آرامش، از اسبهای جنگی پیاده شده، کمان و ترکشها را به سویی نهاده و آزادانه به عیش و عشرت مشغولند. در آن میدان، هیچکس ترسی در دل ندارد؛ ازدحامِ جمعیت بینظم است، زیرا همه فقط میخواهند دامادِ جدیدِ سرزمینشان را ببینند. دامادی که برای آنها صلح و رفاه و قدرت بیشتر به ارمغان آورده است. اما ناگهان، پردهی فریب فرو میافتد. در اوجِ بزم و خندهها، کاراکالا با یک اشارهی بیرحمانه، به لشکریانِ رومی فرمان میدهد که به میزبانانِ بیدفاع حمله کرده و آنها را از دمِ شمشیر بگذرانند. غرق در بهت و حیرت میشوی. در آن کشتارِ وحشتناک، تنها با فداکاری و جانفشانیِ قراولانت است که بر اسبی نشانده میشوی و به سختی از معرکه جان به در میبری. اما مردمت و سپاهیانت سلاخی میشوند؛ لباسهای بلند و فاخر مجلسی شان مانعِ دویدنشان میشود، کمانهایشان را در خیمهها جا گذاشتهاند و اسبهایشان فرسنگها دورتر است، پس زیر تیغ رومیها دشت به رنگ خون در میآید. کاراکالا به این خونریزی بسنده نمیکند. او در مسیر بازگشتِ خود از آدیابن، مقبرهی پادشاهانِ پارت را با کینهای تمدنی خراب میکند، استخوانهای مردگان و نیاکانت را از خاک بیرون میکشد و به دور میاندازد تا هویت ملتی را نیز لگدمال کند.
تاسیان خوب و جذاب شروع شد سریالی پر رنگ و پوستر گونه و فانتزی طور که با یک تم عاشقانه در دنیای ذهنی یک دختربچه کارگردان پی میرود! اما #تاسیان به شدت شعار زده و اگزجره بود در بازی جمشید نجات، در عشقها و حتی مردنهای مثل آب خوردنش، در همه چیزش زیاده روی بود حتی در شعارهای چیپ سیاسیاش که به شدت گل درشت و نماد زده بود. فیلم هر چه پیش میرفت به واسطه عدم توانایی سناریستش به مفسده کش دادن داستان دچار شده بود. وقتی فیلم شروع شد من در هر قسمت با قلم و کاغذ نماد شناسی فیلم را مرور میکردم تا جایی که به نظرم اگر خانواده #پهلوی از این فیلم تقدیر ویژه نکنند ناسپاسی در حق تینا است! چرا؟! دنیا زیبا و جذاب فیلم یک کارخانه دار وطن پرست، جوانمرد دارد که با کارگری یک بزرگ سرمایه دار دوره پهلوی توانسته پیشرفت کند و زندگی خوبی برای خود و کارگرانش و خانوادهاش بسازد! فیلمی که ژنرال های ارتشی اش و ساواکی اش فهیم، انسان و شریف هستند در ساواکش جز در یک مورد که آن هم انتقام شخصی بود و فرد خاطی بلافاصله اخراج شد، شکنجه ای در کار نیست و ساواکیهایش نماد وطن پرستی هستند. جایی که مخالفان پهلوی یا ارتجاع سرخ خائن است یا ارتجاع سیاه نفهم! امری که در نور پردازی و رنگ امیزی هم رعایت شده. فیلمی که حتی تیتراژ شروعش کنایه به داستان ماهی سیاه کوچلو است که آن ماهی را مرده و متعفن نشان میدهد! حتی گریم شریفینیا فرد نماد مذهبی سریال به چهره ا.خمینی مشابهت سازی شده که حتی او هم برای نجات خود پناهنده پدر همسایه ساواکیاش میشود. انقلابی که امده است درست مثلا همین پوستر کشور و نجات و خانواده را بسوزاند و فعالان کف میدانش یا کارگران نمک نشناس هستند که خوشی زیر دلشان زده و خائنانه بعد از ان همه محبت نمادین جمشید خان کارخانه و زندگی خود و او را به آتش می کشند یا دانشجویان آنتریک شده ابلهای هستند که ابزار دست چپها شدهاند. تاسیان داستانی عاشقانه نبود که بسترش وقایع تاریخی و سیاسی باشد بلکه بیانیه یک دختر سرمایه دار عاشق دوره پهلوی بود که در میانهاش داستان عاشقانه هم خلق شد . عشقی که حتی انقلاب، عاشق و معشوقش را قربانی و به کام مرگ کشید! در خصوص نمادشناسی تاسیان بسیار نوشتم اما این فیلم بیش از یک پست اینستاگرامی ارزش پرداخت ندارد و خب یحتمل کامنت های اهل قیاس هم باید جواب دهم انها که از بغض درست یا غلط ج.ا.ا ، فکر میکنند در دوره پهلوی ...خیر میکردند و مدینه فاضله ای بر باد رفته! متاسفم که برخی از عوام فهمشان از تاریخ از دل سریال های چیپ و پست های بی مایه اینستاگرام میجوشد!
برای تهیه این کتاب مهم با تیراژ محدود به @nocutpress پیام دهید. گفتنی است، نبرد هژمونی ها جدیدترین اثر محمد رحمانی برنده جایزه کتاب سال، جایزه جلال و کتاب رشد در خصوص چرایی ورود سازمان مجاهدین خلق به فاز مسلحانه است که بعد از بیش از ده سال پژوهش و چندین سال عدم امکان چاپ نهایتا آماده توزیع است.
فکر می کنید وقتی صدام به ایران حمله کرد سازمان مجاهدین خلق چه کرد؟! پرید بغل عراق!؟ انها نه تنها عراق را محکوم کردند، بلکه اعلام امادگی کردند تا برای دفاع از کشور، حضور داشته باشند؛ حتی گزارش هایی از مقاومت اعضای آنان در برخی از محورها موجود است! اما سازمان هر چه فاصلهاش با جمهوری اسلامی بیشتر شد تکیهاش به دشمنان ایران بیشتر شد! سمخا برای توجیه افرادش هم کم استدلال نداشت که ممکن است با مرور همه آنها حتی شبهه به وجود آید که بی راه هم نمیگویند! درست مثل استدلالهایی که تکفیریها انتح_اری را با شعارهایی دینی میاندازد به جان مسلمان ها! سازمان تا وقتی مبارزه ظاهرا سیاسی میکرد میتوانست برای خود اعتبار دست پا کند تا جایی که طرفدارانش در تهران حتی به بیش از ۵۰۰ هزار رسید! حتی وقتی وارد مبارزه مسل_حانه شد یک سازمان برانداز بود که ناامنی خلق می کرد و می خواست حکومت سیاسی را با زور قبضه کند و به نظر من همچنان با همه ضرباتی که خورد اعتبار آلترناتیو بودنش را حفظ کرد. اما وقتی به این جمع بندی رسید که با دشمن مشترک نه جمهوری اسلامی بلکه با دشمن متجاوز ایران متحد شود و از ظرفیت های مالی، امنیتی و تسلیحانی او بهره ببرد همه اعتبارش را در این قمار باخت. در مقابل پول و سلاح، روح مبارزاتی و ظاهرا ملی خودش را فروخت! دیگر سمخا صرفا به یک اهرم و ابزار شورشی برای دشمن ایران بود که حتی جاسوسی هم می کرد! البته که سازمان برای این وطن فروشی و ننگ تاریخیاش هم استدلال داشت. اما جامعه ایران دیگر سازمان را به عنوان آلترناتیو حکومت هرگز نخواهد پذیرفت چون ننگ وطن فروشی را آنان بر پیشانی داشتند و سمخا به زباله دان پیوست. درست مانند پهلوی چی ها که به واسطه مدرن سازی پدر بزرگ و برخی اقدامات پدر و مادر در سایه برخی ناکارآمدیهای فعلی برای خود اعتباری پدید آورده ولی رضا پهلوی که در ابتدای جنگ با عراق مدعی بود حاضر است برای دفاع از ایران حاضر شود، امروز خود را به آغوش یکی از سفاک ترین رژیم های طول تاریخ بشریت انداخته؛ پدر و پدر بزرگ این بیوطن خود را در ظاهر همواره مقید به اصول ملی و دینی می دانستند اما امروز در حالی که کشور و نیروهای نظامی ایران در میانه مذاکرات مورد حمله قرار گرفتند این بی وطن ها همان خوش رقصی که سازمان برای صدام می کرد را اینبار برای صهیونها میکنند. شاید جمهوری اسلامی فراموش شود، اما ننگ و سیاهی بی وطنی پهلویچیها تا ابد بر پیشانی شان خواهد بود! ادم ها باید یک خط قرمزی داشته باشند میتوان به ج.ا.ا منتقد بود حتی دشمن بود اما بی وطن و مزدور و خائن نبود! زنده باد ایران
🔴 چرا روایتهایی مانند روایت رفیقدوست نامعتبر است؟/ خلخالی هم گفته بود ما جنازه رضا شاه را از قبر بیرون آوردیم ولی بعداً در طرح توسعه حرم جنازه او پیدا شد ▫️محمد رحمانی، تاریخپژوه در گفتوگو با «فرهیختگان»: 🔻به نظر من، کمکاری نهادهای تاریخی نیز در این مسئله تأثیرگذار بوده است. اکثر این نهادها در کشور ما چندان جدی گرفته نمیشوند و نهادهای دستچندمی به شمار میروند. مثلاً فرض کنید ما بخواهیم درباره ماجرای رستوران میکونوس صحبت کنیم؛ چه منبع معتبری در داخل ایران وجود دارد که بتواند این موضوع را بررسی کند؟ 🔻اما آیا جریانهای رقیب و گروههای دیگر هم در قبال این دوره سکوت کردهاند؟ خیر. متأسفانه، سیاست سنتی مسئولان ما این بوده که هر موضوعی که فکر میکنند، حساسیتبرانگیز است، کاملاً مسکوت میگذارند و به آن نمیپردازند. 🔻در روایتهایی که با فاصله زمانی طولانی نقل میشوند، چنین اتفاقاتی طبیعی است. مشکل اینجاست که متأسفانه روایتهایی که مطرح میشوند، اغلب منابع دقیقی ندارند. بهعنوان مثال میگویید که آقای خلخالی چنین حرفی زده است. برای مثال او در خاطرات خود میگوید که ما جنازه رضا شاه را از قبر بیرون آوردیم و درمورد فوت هویدا هم چنین چیزی را مطرح میکند، ولی بعداً در طرح توسعه حرم حضرت عبدالعظیم، جنازه او پیدا شد. حالا این را چطور باید کنار آن روایت اولیه قرار دهیم؟ یا مثلاً برخلاف آنکه خلخالی گفته بود که جنازه را به اسرائیل بردهاند، اما بعد مشخص شد که نه، اصلاً در ایران دفن شده است. 🔻ما میدانیم که در سپاه، مرکز اسناد جنگ (که بعدها عنوان دفاع مقدس گرفت) وجود داشت و حتی برای عملیاتها، راویهایی در لحظه ثبت وقایع حضور داشتند. اما درباره اینگونه اقدامات امنیتی چطور؟ آیا گزارش مستندی وجود دارد؟ اگر چنین گزارشهایی وجود دارد، باید در یک زمان مشخص منتشر شوند یا حداقل به آنها واکنش نشان داده شود. اگر روایتهای مطرحشده غلط هستند، این افراد باید پاسخگو باشند. من بهعنوان پژوهشگر تاریخ که به منابع آشکار و اسناد دسترسی دارم، نمیتوانم با قطعیت بگویم که چه کسی درست میگوید و چه کسی اشتباه میکند. 📌گزارش مرتبط، هزینهسازی رفیق بازنشسته 📌متن کامل گفتوگو با محمد رحمانی، تاریخپژوه @FarhikhteganOnline
*رکوردی که هرگز تکرار نشد؛ وقتی کیهان بازی را برد و اطلاعات «اوت» شد! به گزارش واحد مطبوعات کتابخانه مجلس شورای اسلامی، محمد رحمانی در گزارش خود پیرامون پر تیراژ ترین روزنامه و روز تاریخ مطبوعات ایران نوشت: تصویر آیتالله خمینی نخستین بار در *کیهان*، پس از فوت آیتالله بروجردی در ۱۲ فروردین سال ۱۳۴۰، در صفحات داخلی این روزنامه به عنوان یکی از مجتهدینی که صلاحیت مرجعیت شیعیان جهان را دارند، منتشر شد. اما حساسیت رژیم پهلوی و اعتراضات آیتالله خمینی، خصوصاً در خرداد سال ۱۳۴۲، سبب شد تا به فاصله کوتاهی، حتی ذکر نام و همراه داشتن تصویر ایشان تبدیل به جرم و اقدامی علیه امنیت ملی شود! در مهرماه ۱۳۴۳، پس از اعتراض آقا روحالله به تصویب قانون کاپیتالاسیون، رژیم پهلوی تصمیم گرفت آیتالله خمینی را به خارج از ایران تبعید کند تا جامعه در فقدانش، او را فراموش کند! اما خداوند وعده داده است: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ». قدرت مطلقه، مسئولان تابع و بله قربانگو، سرکوب شدید مخالفین، کنترل رسانههای داخلی و از طرف دیگر ارتباطات حسنه رژیم پهلوی با غرب و حتی ترمیم روابط با شرق سبب نشد تا این پیرمرد معمم فراموش شود! او روز به روز محبوبتر شد و ایران شاهنشاهی در اعتراض تودههای مردم روز به روز بیثباتتر! تا جایی که روزنامه *کیهان*، در حالی که دولت شریف امامی به تازگی با وعده و شعار «آشتی ملی» تشکیل شده بود، از احتمال مذاکره برای بازگشت آیتالله خمینی نوشت و برای اولین بار بعد از سالها، تصویر ایشان را در صفحه اول خود در ۷ شهریور ۱۳۵۷ منتشر کرد. *کیهان* در واقع – به بیان صاحب امتیازش، مصباحزاده – از توافقی که با روزنامه *اطلاعات* داشت عدول کرد و رقیب را «اوت» کرد! توافق مدیران دو روزنامه این بود که اگر روزی تصمیم به چاپ تصویر آیتالله خمینی گرفتند، به رقیب اطلاع دهند تا او نیز از این رقابت و بازار فروش فوق العادهاش عقب نماند. اما *کیهان* در حالی که هنوز شاه در کشور بود –آیت الله العظمی خمینی را بر صدر اخبار خود جای داد. در آن روز، روزنامه *کیهان* بارها و بارها با تمام توان چاپخانه خود تجدید چاپ شد و بیش از ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار نسخه به فروش رسید، در حالی که بازار همچنان تقاضای خرید داشت اما امکان چاپ بیشتری وجود نداشت. از همین رو روزنامه در بازار سیاه تا چندین برابر قیمت خریدوفروش میشد و جمعیت انبوهی مقابل مؤسسه *کیهان* تجمع کرده و خواهان خرید روزنامه بودند. با وجود اینکه جمعیت کشور در آن روز حدود ۳۶ میلیون نفر بود، این رکورد در تاریخ مطبوعات ایران – چه پیش و چه پس از آن – هرگز شکسته نشد و چه بسا اگر امکانات چاپ *کیهان* اجازه میداد، عدد بسیار بزرگتری نیز ثبت میشد. محمد بلوری، از اعضای اصلی هیئت تحریریه *کیهان*، در خاطراتش آورده است: «یک روز ظهر، من و رحمان هاتفی و هوشنگ اسدی دقایقی فرصت پیدا کردیم ناهار بخوریم و نفسی تازه کنیم. رحمان گفت: فرصت مناسبی است که عکسی از آقای خمینی چاپ کنیم... اسدی هم گفت: تا بچههای روزنامه *اطلاعات* پیشدستی نکردهاند، باید بجنبیم. رحمان گفت: در آرشیو روزنامه عکسی از آقای خمینی نداریم... من گفتم: باید خبرنگاری را به قم بفرستیم...». جالب اینکه آنها پس از چند روز تلاش ناموفق برای یافتن عکسی از امام، سراغ دبیر سرویس اقتصادی رفتند که آیتاللهزاده بود به امید آنکه او شاید عکسی داشته باشد... محمد خوانساری وقتی شنید قرار است عکس امام(ره) چاپ شود، بهسرعت از ساختمان روزنامه بیرون آمد، به خانه رفت و تصویر ایشان را از صفحهای از کتاب *نهضت دو ماهه روحانیون* نوشته علی دوانی قیچی کرد و به تحریریه آورد... اما احساس آزادی در تحریریه *کیهان* به آزادی پس از بیان منجر نشد! فشار و سانسور و حضور عوامل نظامی در تحریریه روزنامهها به جایی رسید که اهالی مطبوعات دست به اعتصاب زدند. دیگر کشور فاقد مطبوعات بود دولت «آشتی ملی» شریف امامی سقوط کرد و در شرایطی که دیگر خبری از جراید نبود، دولت نظامی و اقتدارگرای ازهاری روی کار آمد اما نظامیها نیز نتوانستند فرآیند سقوط رژیم را متوقف کنند.
در جشنواره فیلم فجر هم میشود فیلمی به سبک فیلمهای درجهچندم ضداسلامی هالیوود اکران کرد و سه بار در آن اذان پخش کرد! هر بار پخش اذان—مخصوصاً آخرینش که با نماز همراه است—حس انزجار را به مخاطب تحمیل میکند! اذانی که یکبار با اشک و نالههای دختره قاطی میشود، بار دیگر با درماندگی عجین شده و در نهایت به تعصب کور و نامردیِ حماقتبار ختم میشود... #شوهر_ستاره داستانِ چرکِ زنی است که ذات کثیفِ مردِ سنتی رهایش نمیکند! از همان اول، شعارزدگی و نمادسازی گریبان مخاطب را ول نمیکند: - مرد صاحبکارِ استثمارگرِ لجن که بعد از کلی کارِ بیوقفه، زن را بهخاطر دو بار دستشویی رفتن اخراج میکند! - مرد صاحبخانه که زنش از او میترسد و جای خفگی روی گردنش نشسته؛ مدام در کار ستاره سرک میکشد، به حریم خصوصیاش تجاوز میکند و نمادِ لجنِ مردسالاری سنتی است! - مردی که دنبال بهرهبرداری جنسی به شکل صیغه است—باوجود زن و بچه—و همچنین خواستگاری دیگر که صرفاً او را برای کلفتی کشیدن میخواهد! - شوهر سقطشدهٔ ستاره که خودش اجاق کور بوده اما مشکل را به دروغ به گردن ستاره انداخت تا بعد از مرگش هم—مثل دوران زنده بودن—زندگی او را تباه کند! بعد هم با سرکوفت و تحقیرِ ستاره، زن دوم گرفت؛ درحالی که مشکل از خودش بود و نهایتاً در حادثه رانندگی، ستاره را بیوه کرد! - برادر همسر گوربهگورشدهاش که او را حبس کرد و ستاره از دست خانوادهٔ شوهر مردهاش فرار کرد! - مردی که در ظاهر بهتر است و ستاره به او دل میبندد، اما او هم در حقیقت لجنِ مذهبی است! کسی که دختر و زنش را بهدلیل تعصبِ جاهلانه و منع حضور در فوتبال دختران حبس کرد و هر دو در حادثهای—هرچند غیرعمد—در اثر همین حبس کشته شدند! همین مرد بعد از یک صیغه و یکبار همخوابگی، ستاره را رها میکند و میرود. آقای لجن در اوج حماقت، نماز میخواند! فقط اینها نیست... دستپختِ کثیفِ ایرجزاد آنقدر شعارزده پیش میرود که: - پیرزنِ ناراحت با بازکردن گره روسری ستاره، ناگهان شفا مییابد! - از عدم حضور زنان در ورزشگاه با آه و حسرت حرف میزند، حتی تلویزیونشان بخشی از مناظرهٔ مهدی نصیری را نشان میدهد که به حجاب اعتراض میکند! - دوست صمیمی ستاره که در اوج زیبایی، نیمی از صورتش را در اسیدپاشی نابود کردند! - زنهای مذهبی فیلم یا جاکشاند و پول جاکشی میگیرند، یا در مترو... بگذریم! همانقدر که شعارزدگی در فیلمهای انقلابی و مذهبی حال به همزن است، این اثر ضدمذهب، ضدسنت، ضدایرانی و ضدمرد هم همان رویهٔ کثیف را تکرار میکند! فیلم البته بازیهایش خوب است، کارگردانیاش قابل قبول است، کشش داستانی نسبتاً مناسبی دارد، تصویربرداری و طراحی صحنه و گریمش هم قابل دفاع است. اما لجن است! و احتمالاً به دلیل اوج کثافتکاری، در جشنوارههای خارجی هم مورد نوازش قرار میگیرد. حضراتِ برگزارکنندهٔ جشنواره فجر هم کلاهشان را بالاتر بگذارند!
بخش نشریات کتابخانه مجلس دومین نشست تخصصی خود را برگزار میکند: *سنتهای روزنامهنگاری پیش از پیروزی انقلاب* میهمانان: *محمد بلوری* ؛ روزنامهنگار پیشکسوت *بهروز بهزادی* روزنامه نگار باسابقه و مدیر مسئول روزنامه اعتماد *سعید ارکان زاده یزدی* روزنامه نگار و نویسنده دبیر نشست: *محمد رحمانی* زمان:دوشنبه 15 بهمن ساعت 10-12میدان بهارستان، جنب مسجد عالی شهید مطهری، کتابخانه مجلس شورای اسلامی، سالن استاد حائری *برای ورود به کتابخانه مجلس صرفا همراه داشتن کارت ملی کفایت میکند.*
Channel photo removed
گورباچف در کتاب خاطراتش در این خصوص نوشته من معتقد بودم که تغییر اعضا باید با جوان کردن رهبری آغاز میشد. از همه گذشته قبل از هر چیز ما در سالهای اخیر با سن متوسط اعضای رهبری که بالای ۷۰ سال بود با یک پیرسالاری واقعی روبه رو بودیم رک گورباچف خاطرات میخائیل گورباچف (۱۳۹۱: ۴۱۵) کمی جلوتر و در ادامه مینویسد: در کمتر از سه سال، سه دبیر کل سه رهبر کشور در گذشته بودند؛ همین طور بسیاری از رهبران برجسته دفتر سیاسی کاسکین در پایان سال ۱۹۸۰ درگذشت در ژانویه سال ۱۹۸۲ نوبت به سوسلوف رسید در نوامبر برژنف در مه سال ۱۹۸۳ پلشته در فوریه سال ۱۹۸۴ آندروپوف در دسامبر یوستینیوف و در مارس سال ۱۹۸۵ چیرنینکو همه اینها با یک معنای نمادی همراه بود. صرف نظام داشت میمرد خون تنبل سالخورده آن دیگر شیره حیاتی نداشت رک گورباچف خاطرات میخائیل گورباچف (۱۳۹۱: ۲۸۰)
https://ketab.ir/News/31304
Channel name was changed to «م.ر»
در حال پژوهش در خصوص پادگان سعدآباد یا امام علی بودم که در ابتدای انقلاب تاریخ ساز بوده که متعجبانه دیدم در حدود ۸ سال قبل اینجا به عنوان یکی از مراکز نیروی قد... با جزئیاتش افشا شده است. ناخداگاه یادجلسه ام با یکی از فرماندهان مطرح افتادم، وقتی می گفت شبکه رژیم صهیو.. در سالیان اخیر حدود دهها عملیات موفق از ترو/ تا خرابکاری در ایران داشته است و بسیاری از آنها را نیز همچون فخری...از قبل اعلام کرده بود. در این شرایط در امنیتی ترین روز کشور ، خاصترین مهمان جمع که پیشتر هدف حذف رژیم صهیو... اعلام شده بود در تهران حذف شد. این اتفاق یک شکست بزرگ امنیتی برای کشور به حساب میآید که اگر اتفاقات مهم پیشین سبب بازنگری های کلان میشد، امروز این آبرو ریزی به وقوع نمیپیوست. سیستمی که اجرای امنیت را در چیدن یگان ویژه بر خیابان میبیند و در عوض مهمان امنیتی اش را یک راست میبرد در ساختمانی در یک پادگان لورفته و مهمانسرای نیرو ی ق.. که اتفاقا در سفر قبلی اسماعیل.ه.هم محل اسکان همین جا بوده! چه باید گفت در حالی که حتی یک سرباز تازهکار آگاهی هم میداند که بهترین راه پیشگیری از سرقت عدم اطلاع سارق یا همان اصل مخفیکاری است و گرنه هر قفلی بالاخره شاهکلیدی دارد. وقتی هر جوجه نیرو امنیتی می داند هیچ اقدامی بدون شناسایی و اطمینان قبلی صورت نمی گیرد و روتین بودن احتمال ضربه به کیس را بسبار بالا می برد. وقتی هر کارشناس ساده ای می فهمد که ساختمان سوژه مورد حفاظتش نباید در رصد مستقیم هیچ سازه یا ارتفاع دیگری باشد چه برسد که ان سازه در رصد مستقیم یک محل عمومی باشد! وقتی هر بادیگارد تازه کاری اولین کاری که یادش می دهند این است که در دقیقه نود همه برنامه ها را عوض کن و دهها مورد دیگر که از بدیهیات آموزش های امنیتی، حفاظتی است و در این حادثه هیچکدام رعایت نشده است، درست مثل فاجعه از دست دادن رئیسی؛ آیا باید فقط متمرکز توان دشمن شد! . اگر این روند تلخ ادامه یابد کشور در حوزه امنیت به ناچار به قدرت های بزرگ (چین و روسیه) تکیه خواهد کرد واین به ضرر کشورمان است. چرا بعد از این همه حادثه تلخ هیچ انگیزه ای برای بازنگری در سیستم امنیتی ، سیاست گذازی ها و اولویت های آن و ... نمی شود؟! اگر بعد از سرقت اسناد کشور جای مسخره بازی قالیشویی تورقوزآباد را راه نمی انداختیم؛ دیگر وضع امروزمان به اینجا نمی رسید. مطمین باشید لشکر مخفی صهیونیستها همان افرادی هستند که با شانتاژ و ارزشی بازی جلوی نقد سیستم و بازسازی ان را میگیرند تا این حوادث تکرار شود...
بلاگری و سیاست بازی این است که من این تکه از سخنان تاریخی بنیان گذار ج.ا را با متنی شور برانگیز و یا حداقل بدون شرح منتشر کنم و خب قطعا طرفداران نامزدهایی که احتمال رد صلاحیت هم میدهند، حسابی در بازنشرش سنگ تمام میگذارند! اما این خیانت به تاریخ است حتی اگر سلیقه سیاسی روز من را تامین کند. این تکه از فیلم در سالهای مختلف با هدف های سیاسی یکبار برای رد سید حسن خمینی بار دیگر برای احمدی نژاد و حتی لاریجانی، بدون اشاره به تاریخ و جزئیات آن بازنشر شده است. بدیهی است انگیزه نگارنده هم دفاع از شورای نگهبان نیست و فقط و فقط فهم درست تاریخ را مدنظر دارم. این سخنرانی در ۴ بهمن ۱۳۶۱ در جمع نمایندگان مجلس اول شورای اسلامی صورت گرفته است . در آن مقطع هنوز مجمع تشخیص مصلحتی وجود نداشت و نتیجتا اختلافات مستمر شورای نگهبان که فقیه سنتی همچون آیت الله صافی گلپایگانی در راسش بود و مجلس که راسش شاگرد مورد اعتماد امام یعنی هاشمی رفسنجانی اداره اش می کرد، عملا کشور را در تصویب قوانین و اداره آن قفل کرده بود. مرور این جلسه از ج۱۷ صحیفه امام ص ۲۴۵ روشن میکند که اساسا مسئله تائید صلاحیتها به هیچ وجه نبوده است و رهبری تاکید بر اهمیت کارآمدی نظام داشته است و جملات متعددی هم در تمجید شورای نگهبان و کسب نظر آنها دارند ولی معتقدند بنا به مصلحت، احکام ثانویه در اولویت قرار دارند، فلذا جمله مجلس در راس امور است هم در همین جلسه بیان میشود. فارغ از این جلسه مرور عملکرد بنیان گذار پس از سال ۶۰ نشان میدهند که ایشان با برگزاری انتخابات ریاست جمهوری که نامزدهای محدودش علنا برای یک نفر از پیش معین شده تبلیغ کنند، هیچ مشکلی نداشتند و صرفا ورود ایشان به مسئله دخالت شورای نگبهان در انتخابات هم به انتخاب مجلس سوم و تضعیف جریان چپ باز می گردد، همانگونه که امام در دفاع از نخست وزیر چپگرا و سیاست های وی نیز سنگ تمام می گذاشت و در مقابل تصمیم رئیس جمهور وقت برای تغییر وی ایستاد. فلذا نمی توان تکه کوتاهی از یک سخنرانی را برش داد و از آن برای مقاصد حال سیاسی بهره برد! سال ها است. جریان چپ که بعد از رهبری آقای خامنه ای از مدار اصلی قدرت پس زده شدند و هر کنار گذاشته از قدرتی یاد مردم میافتد از این نظیر سخنرانی ها و مواضع برای کنایه زدن به رهبر وقت بهره میبرند و به نحوی روایت می کنند که گویا در عصر امام آزادی مطلق وجود داشته که با رهبری بعدی تبدیل به فراموشی مردم و فاصله از خط امام شده است. یعنی باز هم تحریف تاریخ برای مقاصد سیاسی! https://www.instagram.com/reel/C793U8iitHp/?igsh=MXB5aXNsYWtjbG1hdQ==
ایران رئیس جمهور خود و عالی ترین مقام اجرایی خود را از دست داد. معتقدم حضور چشم گیر مردم در بدرقه پیکرهای قربانیان این حادثه نباید سبب شود که از این حادثه صرفا یک حماسه به یاد بماند. اجازه بدهید از زاویه دیگر بنگریم؛ تشریفات، ترابری وحفاظت از رئیس جمهور، برون داد بالاترین سطح کارآمدی یک سیستم است در واقع ما با نمونهای مواجه بودیم که در عرف حفاظت V_VIP محسوب میشود و دقیقا همان ساختار که می بایست او را تامین میکرد او راحذف کرده است. در این چهارچوب فرقی نمیکند که با قتل عمد مواجه بودیم یا با قتل غیر عمد چراکه سیستم در حفظ شخصیت در خاک خود شکست خورده است. ساده ترینش این است که ما دو نوع پرواز از لحاظ قوانین و مقررات ایمنی داریم : VFR یا IFR حالا فرق این دوتا چیست؟ در پرواز وی اف ار شما باید تو طول روز، یعنی بین طلوع و غروب ، با دید افقی بسیار گسترده پرواز کنی در پرواز ای اف ار شما با استفاده از الات ابزاری موجود در پرنده می تونی در تمام شبانه روز و در تمام شرایط اب و هوایی و هر دید افقی پرواز کنی؛ مثل پرواز های مسافربری در هواپیماهای بزرگ، اما تو ایران ما اساسا هلی کوپتری که ای اف ار پرواز کنه نداریم و همه وی اف ار می پرند! پس در شرایط جوی نامساعد و مه غلیظ اساسا هیچ هلی کوپتری تو ایران قانونا نباید پرواز کند چه برسد به vvip! حال سیستمی که باید در اوج کارآمدی و اهمیت همه جنبه های مختلف را ضمن انجام همه هماهنگی ها در عالی ترین سطح میسنجید، شخصیت رابه همان روایت رسمی به سادگی به قتل می رساند (غیرعمد) و فاجعه اول در کارآمدی سیستم رخ می دهد. کافی است بررسی کنید که نیم قرن گذشته ما شاهد چند سقوط هلیکوپتر مقامات عالی کشورهای دنیا بودیم و اگر چنین اتفاقات و حوادثی رخ داده است سطح آن کشور را نیز بسنجیم. اما معتقدم فاجعه بزرگتر در مدیریت بحران خلق شد؛ یعنی از لحظه ناپدید شدن تا اعلام رسمی یافتن که حدود ۱۷ ساعت سپری شد؛ در حالی که بنا به گزارش رسمی از مسیر پروازی معین هلیکوپتر خارج نشده، دو هلیکوپتر دیگر همراه تیم پروازی رئیس جمهور بوده است که لحظات کوتاهی پس از قطع تماس آنها برخورد صورت گرفته! تلفن یکی از اعضای پرواز پاسخگو بوده، اما با همه این شرایط از کشور رقیب در منطقه، برای یافتن رئیس جمهورمان کمک خواستیم؛ حقیقتا این چه پیامی به افکار عمومی داخلی و بین المللی مخابره میکند؟! این ناکارامدی در دو سطح این حادثه متاسفانه پیشتر نیز در ابعاد کوچک تر بارها رخ داده بود اما هر بار با احساسی یا امنیتی کردن فضا مسیر آسیب شناسی و اصلاحات ساختاری به بن بست میرسید.
#نقد_کتاب #نیم_دانگ_پیونگ_یانگ جلسات نقدمان شده تمجیدهای الکی _ به به کنان تصنعی حقیقتش شرط عافیت طلبی همین است، شاید این نقد برسد دست آقا رضا معروف ما و در عوض سری بعد که او داور و رئیس جشنوارهای شد یا حتی بالاتر، دق دلی "افسر پیر مرد منحوس بداخلاق" کتابش را هم سر اثر من درآورد، بالاخره بشر ذاتا تملق دوست است. اما شاید خود امیرخانی هم این کتابش را خیلی دوست نداشته باشد انقدر که از عبارتهای 《حوصله ام سر رفت》《دوباره یک دیدار بی خاصیت》 و نظایر آن را را خودش مدام تکرار کرده و حال ما را هم با نق زدنها و بدسفریاش خراب کرده، امیرخانی شاید با خودش گفته استخاره نوشتن و ننوشتن هم نمیخواهد مگر چند ایرانی دست به قلم میتوانند کره شمالی بروند و مگر چند تا امیرخانی خفن داریم؟! بگذار این سفر مرده را زندهاش کنم! سفرنامه از یک دعوت آغاز می شود. رفقای موتلفه ای میخواهند صله رحم حزب برادرشان در کره شمالی را به جا آورند، این میشود که آقا رضا هم همراه میشود. سفری که انقدر حوصله سر بر است که صدای نویسنده در هرصفحه حداقل یکبار درمیاید که عجب سفر چرتی است...حالا بد نیست کمی هیجان هم به داستان بچپانیم و ده دقیقه پیاده روی و سیگار کشیدن یا آسانسور بازی هتل را همچو عملیات دو صفر هفت مرموز و هراس آور نشان دهیم... زرشک! از سفر اول که چیزی درنیامد پس بزنیم در خط منبر رفتن تحریم و استبداد بد است و رهبر خودش به من گفت که سلاح کشتارجمعی اخ است و خب می خواهم بروم سفارت کره درخواست سفر مجدد بدهم نکند بشوم قاشقچی! منبر بس است برویم سراغ سفر دومی که تشریفات و دیدارهای رسمی ندارد اما آموزش شرعیات چرا و خب استاد امیرخانی ما دستش برای مچ گیری از دروغ گویی انسان های عقب مانده کره شمالی این بار باز تر است و جهت ادخال سرور مومنین مسخره کردن این چوسانیهای بی خدا هم بد نیست. لذا باید بنشینیم و دیالوگ های خواب آور ایشان با رئیس بیمارستان و نویسنده گمنام و استاد مردم شناسی را بخوانیم تا کمی بیش از هیچ، هیچ گیرمان نیاید. انقدر می فهمیم که کره سرد است ، چپ و بسته است مردمش ناراحتاند و لبخندشان هم معکوس هست، از خارجی ها می ترسند، نظامشان هم دروغ میگوید و اساسا هیچ اینترنت و رسانه ای هم ندارند و رهبرانش هم خدایگان استبداد هستند، خب با یک ربع بی بی سی و من و تو مرحوم گوش دادن هم همین نتایج حاصل می شد، والله راضی به زحمت نبودیم! نمیخواهم بگویم شرایط چنین نیست یا هست می خواهم بگویم این کتاب از چه زاویه جدید و خاصی به کره شمالی مینگرد که برای ما بدیع باشد؟! بماند که این کتاب معرفی شده و بهترین کتاب زندگییک مخاطب بود😬
*قهرمان یا ضد قهرمان* *تاملی بر اعدام های سال ۶۷* محمد رحمانی: این روزها مدام مطالبی میخوانم که به بهانه تاریخ دوگانهای خلق میکند برای تمجید _ الگو سازی و یا تخریب و فحاشی به رئیس فقید دولت سیزدهم، متاسفانه این نوع داوریهای احساسی و سیاست زده هرگز به تعمیق دانش تاریخی ختم نمیشود، با عنایت به درخواست های مکرر دوستان سعی می کنم بسیار خلاصه جمع بندی کنم: *در هر واقعه تاریخی نباید با معیارها و نظام ارزشی حال و جایگاه شخصیتهای امروز، به قضاوت گذشته بپردازیم. * ابراهیم رئیسی در سال شصت و هفت صرفا یک کارگزار قضایی بود که درصدد اجرای حکم رهبر وقت بود و اساسا با مشارکت یا عدم مشارکت او در اصل وقایع هیچ تغییری حاصل نمیشد. * از نگاه قضایی و شرعی هیئت حاکم (که نقد آن باید مستقلا توسط فقیهان و حقوقدانان مورد بحث قرار گیرد) اعضای سازمان مجاهدین خلق با خروج مسلحانه، ایجاد ناامنی، قتل ها و جاسوسی برای دشمن به صرف هرگونه کمک و تقویت این سازمان با هر نقش و رده ای به اعدام محکوم بودند که صرفا به علت رافت اسلامی بسیاری از احکام با تثبیت حکومت، به حبس تقلیل یافته بود. نمودار شدیدا کاهشی اعدام ها تا پیش از عملیات های فراگیر سازمان و تعداد کثیر زندانیان این گروه با حکم حبس هم موید این امر است. * با عملیات فروغ جاودان و پیشروی نیروهای سازمان در خاک ایران و تاکید مقامات عالی اطلاعاتی و امنیتی بر اطلاع و قصد زندانیهای عضو این سازمان تروریستی بر همراهی براندازنه مسلحانه و شرایط قرمز کشور عملا برای این افراد دادگاه صحرایی تشکیل شد. * اگرچه حاکمیت در همان مقطع نیز امکان حذف کامل همه این دست زندانیان را حتی با جو آن روزگار و فقدان رسانهها و احزاب آزاد در کشور را داشت و حتی شدت برخورد در جامعه جنگ زده مطالبه عمومی بود؛ اما قید "سر موضع بودن" برای محاکمه مجدد معین شد. از همین رو افراد متعددی از زندانیان وقت سیاسی که بعدها مستقلا یا به سازمان رجوع کردند به نقل وقایع آن زمان پرداختند. * حتی سعید شاهسوندی از عالی ترین اعضای سازمان که در حین عملیات دستگیر شد نه تنها اعدام نشد بلکه به فاصله کوتاهی آزاد شد. * همه این وقایع را در اشل یک حکومت انقلابی درگیر جنگ در آسیای غربی باید دید و سنجید. * با این وجود حتی عالی ترین مقامات کشور درخصوص اصل تصمیم و اجرای ان به چالش های حقوقی و فقهی جدی بروز دادند تا جایی که قائم مقام رهبری که فرزندش نیز توسط همین گروه حذف شده بود به مخالفت با اصل تصمیم پرداخت و بدیهی بود که سایر نظرات در تقابل با تصمیم بنیانگزار کاریزماتیک کشور به حاشیه رانده شد. * وقایع مذکور را اساسا باید واکنش ثانویه حاد به تحریکی حاد با انگیزه خلق امنیت پایدار دانست.
شاید بلافاصله بعد از کسب دو جایزهای که قله افتخار کتاب کشور محسوب میشود؛ نگارش نقدی که شبیه نق زدن هم باشد، ناسپاسی به نظر برسد. شاید هم اگر بهنقد، نه به چشم عیبجویی و مچگیری بلکه آسیبشناسی بنگریم نباید این فرصت را از دست داد و از محافظهکاری عبور کرد. نویسندگی آیا شغل است؟! یعنی انجام فعالیت حرفهای و تماموقت نویسندگی بهتنهایی سبب ایجاد درآمد و رفاه برای شاغل میشود؟! بهعنوان فردی که از سال ۸۴ زندگی حرفهایام با نوشتن گرهخورده برای شما ماجرا را شرح میدهم که از نویسندگان که مراد ما تاریخ و مستند نگاری است از دو حال خارج نیستند: یا ۱: کارمند نهادهای حکومتی -دولتی تاریخپژوهی_ انتشاراتی هستند یا ۲: فعالیت آزاد مبتنی بر تعامل با مخاطب خود رادارند. از دسته یک شروع کنیم اگر دانشگاهها را که اساساً فعالیتشان آموزشی است را فاکتور بگیریم میانه حقوق پژوهشگران و نویسندگان این مراکز تازه بهشرط شأنش جذب باوجود ظرفیت پایینشان، کف حقوق اعلامی اداره کار به کارگران است. بماند که کارمند شدن نویسنده گاهی با مدیران غیرفرهنگی فارغ از مسئله حقوق به رخوت و افسردگی نویسنده منجر میشود. عموماً این کارمندان شغلهای دوم و سومی دارند که روزگار سپری کنند! اما روش دوم اگر نویسندهای بخواهد با فروش آثارش معیشت خود را سامان دهد، چه؟! تألیف یک اثر ارزشمند پژوهشی در حوزه تاریخ حداقل یک سال زمان میطلبد حال محصول نهایی عمدتاً یکتا سه چاپ میتواند با توجه به مخاطب کتابخوان در کشور فروش برود آنهم با تیراژهای محدود ۵۰۰ تایی که نود درصد پول فروش هم برای کاغذ، چاپ و توزیع اختصاص مییابد با این تفسیر اساساً فعالیت اقتصادی عاقلانه این کار هم به نظر نمیرسد! از همین رو بازار کم رونق کتاب بیشتر با ترجمه ها سیراب است نه با تالیف! متاسفانه سنت وقف فرهنگی یا حمایت صنایع و ثروتمندان از این حوزه نیز به چشم نمی خورد جای امثال ایرج افشار و حاج حسین آقا ملک خالی! نتیجتاً اگر وضعیت اقتصادی شاغلان در حرفهای یکی از مهمترین پارامترهای انتخاب آن شغل باشد چرا یک نخبه باید به سمت شغلی برود که بعد سالها تحصیل و مشقت درآمدش در سطح پستترین درآمدها باشد و مدام کاسه چه کنم در دست بگیرد؟! پس ما در این حوزه فاقد سیستم و جاذبههای معمول یک شغل عادی هستیم در عوض برخی استثناها با پشتوانه شغل دیگر یا خانواده یا نابود کردن عمر و جوانی و... با موتور محرک عشق به تاریخ و به بهای سنگین به فعالیت ادامه میدهند. پس جایزههایم فریبتان ندهد، من هرگز به جوانی توصیه نمیکنم وارد این حرفه شود میگویم اگر دیوانهوار عاشق و مجنون و شیدای تاریخی... بسمالله پ.ن: بدیهی است در این حوزه هم هستند افرادی که بلدند چگونه کتاب سازی کنند و یکماهه اثری آبکی را در پاچه نهادها فروکنند و پول پارو کنند... من این دسته را اساساً نویسنده و پژوهشگر نمیدانم!
در قطار خط صورتی، غرق تفکر برای سه قطاری بودم که تا خرخره پر بود و من نتوانسته بودم خودم را بچپانم و حالا بر خلاف میلم به زور در چهارمی جا شده بودم که ناگهان خانمی با تحکم گفت: برو کنار برو کنار؛ با مشقت از پشتم رد شد، ناخوداگاه سرچرخاندم که در این شلوغی مترو کجا میخواهد برود، حتما یا گدا است یا دست فروشی که عقلش انقدر نمیرسد این تایم فروش و گدایی نیست! به گدا و دست فروش در ذهن تهمت زده بودم، زن آنتن بیسیمش را فرو در دست زنی دیگر که حدود چهل سال داشت، کرد و با تحکم چکشی گفت شالت را بکش سرت! جز بیسیم هیچ نشانه دیگری هم نداشت، مدام هم پشت صدای بلند خش خش بیسیمش که گویی هیچ کس در آن سو نیست، می گفت: واگن ۳ و ۴ چک شد من را رصد کنید. مردی که ریشش در حد علمای شاخص بود ولی اتویی نیز بر محاسن کشیده بود، گفت: ای بابا؛ زن با خشونت صدایش را در گلو انداخت که: ای بابا نداریم همینه که هست! ایستگاه بعدی چنان جمعیت فشرده تر شد که گویا ایستاده دفن شدهایم، فشار از هرسو وارد میشد، چشم چرخاندم تا ببینم همکاران این زن عبوس کجایند، دیدم به تنهایی به خط زده است! دیگر به هفت تیر رسیده بودم که صدای دعوا بلند شد همان خانم بیسیم به دست با یک زن پوشیه زده و تقریبا مسن دعوایش شده بود. زن مسن او را بیادب خطاب میکرد. تماشای دعوا در میان بوی عرق انقدر جذابیت نداشت که مقصدم را فراموش کنم... چند روزی است اسمش را هر چه بگذاریم، بدجوری تصاعدی رشد یافته، چند روز قبل در میدان انقلاب هم اکیپی از مردان و زنان تیپیکال در ایستگاه با تذکر لسانی رگباری امر میکردند . دیگر دوران لبخندهای تصنعی و گلهای نمایشی هم سپری شده است. هر کسی من را اندکی بشناسد میداند که مسلمان ایرانی هستم که یکی از مهمترین دغدغه هایم کاهش شکاف های اجتماعی بین مردم_مردم و مردم_حاکمیت است. شکافی که هر کسی بر آن دامن بزند دشمن تمام مردم و اساس حکومت است. دشمن این خاک از هر انچه که این شکاف را دامن زند، از هر انچه که بذر خشم عمومی و تولید نفرت کند، از هر انچه که برای مردم احساس تحقیر به وجود آورد، استقبال میکند. حالا بامزه اش این است که بخشی از حاکمیت در آستانه انتخابات که به صورت سنتی حتی این سخت گیری ها کاهش مییافت، دست به تشدید و تحریک افکار عمومی آن هم به کریه ترین شکل ممکن زده؛ تصمیمی که حتی توان حداقلی کنترلگری را ندارد و تنها تحریک کننده و چالش ساز است. پیش از ماجرای سپیده رشنو و مهسا امینی تذکر دادم که این گسل امنیتی به درستی توسط دشمن شناسایی شده و می تواند فراتر از اعتراضات سیاسی، هویت ملی و هویت دینی را هدف بگیرد که گرفت تا مرض ترانه آشغال! آن وقایع نه تنها باعث عبرت نشد و برای ترمیمش چاره اندیشی نشده است که گشت ارشاد از میادین شهر با نیروی آموزش دیده به محیطی پرچالش تر و خطرناک تر با نیروهای بی تجربه تر، احساسی تر و البته رادیکال تر و البته جامعه ای عصبانیتر منتقل شده است و این یعنی شمارش معکوس برای خلق فاجعهای دیگر...