محسن شکراللهی(اشعار کلاسیک)
Статистикаبه یغما میبرد دل را ..... تمامِ خاطراتِ تو محسن.شکراللهی
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 34
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
خودم برای خودم عجیب دلتنگم برای خلوتِ بیادعای بیرنگم برای آنکه شبی با دلم مدارا کرد برای آنهمه بغضی که شور بر پاکرد برای خندهی کوتاهِ بینِ گریهی خویش برای آینهای که شکست، در چهرهی خویش خودم کجای مسیر از خودم جدا گشتم؟ کِی از نگاهِ خودم اینچنین رها گشتم؟ چه شد که کودکِ در سینهام بزرگ نشد؟ میانِ اینهمه آدم، دلم سِتُرگ نشد خودم ! بگو که چرا اینهمه غریب شدی؟ میانِ خاطرهها محو و ناپدید شدی؟ تو آن صدای بلندِ درونِ جان بودی چراغِ کوچکِ شبهای بیامان بودی چه شد که ازنفس افتاد آن نفسهایت؟ کجاست روشنیِ سادهی هوسهایت؟ خودم ! رفیقِ قدیمیِ روزهای سفید ببین چه تیره شده آسمانِ چشمِ امید چقدر دور شدهام من از ترانههای دلم از آن بهارِ لطیفو جوانههای دلم خودم ! تو گریه نکردی که سنگ بشوی میانِ حادثهها نقطهی درنگ بشوی تو نرم بودی و دنیا خشن، شکستی زود دلت گرفتو به لبهای خویش بستی دود کجاست آن همه رویا که با تو میخندید؟ کجاست آن دلِ شیدا که ساده میبخشید؟ من از خودم دلِ شادی طلبکارم که سالهاست به خودم وعده داده بیکارم ✍️#محسن_شکراللهی 🎙#ایلماه https://t.me/mohsen_shokrollahi
تقدیم به ساخت مقدس حضرت عشق آقا امام رضا علیه السلام آمدهام، ای حَرم امن ، رضا با دل تنگو غم بیمنتها آمدهام خستهو بیادعا با نفسی سوخته از ماجرا دست تهی، اشک به دامان منم خسته از این بارِ گناهان منم از همه عالم دل من کَنده شد تا به تو ای قبله، برآینده شد کوچهبهکوچه دل من گم شده در حرمت روحِ من آدم شده نیست مراجز به درِ تو امید عفو نما گرچه شدم نا امید از تو چه پنهان که من آلودهام دل زهمه کندهو فرسودهام هرچه که دارم، ز کراماتِ توست حاجتِ این دست به دامانِ توست در دل شب ، ذکر لبم یا رضا چشمِ ترم ، چشمهی بیادعا طاقت هجر تو ندارم دگر ای همهی سبزی عمرِ سحر گم شدهام در دل این بیکسی آمدهام تا که به دادم رسی چشم کرم باز به سویم گشا نور بیاور به شبم بیصدا ای حرمت خانهی آرامشم با دلو جان سوی تو پر میکشم هرکه در این صحن ، قدم میزند از کرمو لطفِ تو دم میزند ذکر تو درمان دل خستههاست نام تو آرام دلرستههاست هر دل عاشق که به تو رو کند با نفست پردهی غم برکند موجِ نگاه تو به جان میرسد نور تو از نافلهام میچکد سینه اگر پُر ز گنه آمده با تو پُر از نورو ظفر آمده بر لب شب ، نام تو نور خداست نام شما صحنِ شما کبریاست کاش مرا گوشهی صحنت دهند لقمهی نانی ز دهانت دهند بر در تو خستهو بیبالو پر آمدهام تا تو کنی یک نظر از نگهت سینهی من روشن ست لطف تو آئینهی این گلشن است کاش که از صحن تو روزی شود بلکه دلم ذرهای راضی شود از دل من ریشه کَن این تیرگی بخش مرا جلوهی بینندگی بی تو دلم خانهی ویرانه شده با تو دلم کعبهی جانانه شده بار دگر آمدهام بیقرار سوی تو ای قبلهی هر افتخار در سحر صحن تو نور از تو است شوق دل خستهی ما از توست هرکه نشسته ست بر این آستان یافته از عشقِ تو عمرِ نهان چشم تو آیینهی تقدیرهاست دست تو آرامشِ دلگیرهاست از سر مویت اگر افتد نسیم میبرد از سینهی ما ترسو بیم دل به هوای تو شکوفا شود شوقِ تو در عمقِ دلم جا شود دست دلم جز تو گدایی نکرد جز تو کسی حال من احیا نکرد کاش در آن صحن بیفتم به خاک تا نشوم دور ز تو ای مِهرِ پاک چشم تو خورشیدِ دعاهای ماست تو حرمت خانهی امیدِ ماست ای که دل از اهل ولا میبری رنگ جفا از دلِ ما میبری دل ز تمنای تو دریایی است هر تپشش، بوسهی زیبایی است با تو نفس طعم بهاران گرفت دل ز تو آرامشِ جانان گرفت صحن تو از آینه روشنتر است درحرمت جانِ من ایمنتر است گر چه پَرم سوخته از غفلت است در سبدِ توشعهی من عفت است پیش تو آوردهام آهِ دلم تا که ببینی دلِ بیحاصلم سجدهگهی بهتر از این صحن نیست جز به درت هیچ کجا امن نیست هر شبو هر روز دلم تنگ توست قبلهی دل خانهی خوشرنگِ توست هر نفست آیهی درمان ماست نور تو تسکین پریشان ماست گر نرسد نَفْس تو بر زخمِ من خاک شوم در قفسِ جانو تن ای نفست هُرم دعای سحر نام تو در لحن دعای سحر ذکر تو پیچیده درین کوچهها در دل باران، لب آغوشها هر که تو را دید، خدا را شنید هر که تو را خواست، به جانش رسید بر در دلهای تهی، نقش توست خانهی امید، فقط بخش توست تا به ضریحت نگهم میرسد اشک دلم تا به ابد میچکد بر در تو، آهِ من آواز شد با نگهت، خلوت دل باز شد سایهی تو لطف خداوند ماست هرچه که داریم، ز لطفِ خداست هر که به یادِ تو شود مبتلا میگذرد از شب تلخِ جفا دست دعاو کرمت پادشاه کم نشود از سر این پُر گناه باز بیا با نگهت، جان بده شوق به این سینهی حیران بده دل شده چون برگ خزانی نحیف چشم به نورت شده روشن، شریف عشق تو آرامش جانم شده نام تو مرهم به زبانم شده بوسه به خاک حرمت میزنم چشم به دستان کرم میزنم هرچه که بودم به فراموش رفت با نگهت سوخت دلم هوش رفت ای که ز عشق تو دلم پُر شده منبعِ آبم زِ شما کُر شده بار دگر آمدهام، یا رضا با دل آغشته به خونو ندا آمدهام، خانهنشینم مکن غرق گناهم تو دورم مکن #محسن_شکراللهی https://t.me/mohsen_shokrollahi
صوتِ داوودی ایرج به کجا رفت ، دریغ آن صدایِ گرم و جانپرورِ ما رفت ، دریغ بلبلِ باغِ هنر خاموش شد گویی که باز نغمهای از باغِ گل سویِ خدا رفت ، دریغ در گلستانِ غزل ، آن عندلیبِ خوشنوا با هزاران نغمه و سوز و نوا رفت ، دریغ پردههای ساز و آواز از غمت در گریهاند شور و آواز و نوا از سینهها رفت ، دریغ ایرجا، ای یادگارِ روزگارانِ طرب عطرِ آوازت ز هر کوی و سرا رفت ، دریغ زهره و ماه و فلک ماندند مات از رفتنت نغمهای از جنسِ خورشید از سما رفت ، دریغ گلشنِ گلها به تن کرد جامهی رختِ عزا لالهای از باغِ آوازِ صبا رفت ، دریغ خسروِ آوازِ ما آن شهریارِ نغمهها از میانِ جمعِ ما سویِ بقا رفت ، دریغ در شبِ هجران دلِ موسیقی ایران گداخت شمعِ بزمِ عاشقان از پیشِ ما رفت ، دریغ آینه بنگر که از فقدانِ آن مردِ هنر چشمهی آوازِ ایران تا کجا رفت ، دریغ #محسن_شکراللهی ۴۰۵/۵/۲۲ https://t.me/mohsen_shokrollahi
«بیا که وسوسهای در دلم، به راه افتاد پلنگ در شبِ ابری به فکرِ ماه افتاد» نسیمِ زلف تو چون در چمن وزیدن کرد هزار بلبلِ شیدا به عذرخواه افتاد ز چشمِ مست تو ساقی شرابِ نابی خورد که عقلِ زاهدِ خودبین به اشتباه افتاد به بوی پیرهنِ یار، صبا چو پرده گشود هزار پرده ز اسرارِ دل به آه افتاد دلم ز مدرسه بگریخت شد خراباتی چو رند باده پرستی که در گناه افتاد مرا ز کوی تو هرگز امیدِ رستن نیست که مرغِ جانِ من از دامِ تو به چاه افتاد مگو که پردهنشینم که عشق رسوا کرد صدای نالهی من تا به خانقاه افتاد اگر به کوی طریقت رسد عجب نبود که مرغِ دل به هوای تو در پناه افتاد به اشک شستم از آیینه زنگِ خودبینی رخِ نگار در آن لحظه روی ماه افتاد #محسن_شکراللهی ۴۰۵/۵/۲۱ https://t.me/mohsen_shokrollahi
بیا ساقی مرا سرمستِ آن پیمانهها کن مرا از خویش بستان محوِ آن جانانهها کن دلم چون نی ز هجرانِ تو هر دم ناله سر داد بیا در استخوانم دم بزن افسانهها کن شبم تار است و چشمم چشمهای از خونِ هجران بیا خورشید شو این شام را پروانهها کن ز خود بگسستم و دیدم که جز تو هیچ باقی نیست مرا از من رها کن محو در میخانهها کن اگر آتش زنی بر جانِ من باکی ندارم مرا چون شمع بسوزان روشنِ کاشانهها کن به یک لبخندِ خود ویرانه را آباد خواهی کرد بیا و خاکِ این دل را گِلِ ریحانهها کن دلم محرابِ چشمانت، نگاهم سجدهگاهِ توست مرا یک لحظه مهمانِ صفِ جانانهها کن من آن قطرهام که گم کردهست راهِ خویش در دریا مرا در موجِ خود گم کن ز خود بیگانهها کن بیا و پرده بردار از رخِ آن آفتابِ ناب مرا سرگشتهی آن طلعتِ شاهانهها کن هر آنکس را که از عشق تو چیزی در دلش باشد ز خود آزاد و با خود آشنا فرزانهها کن #محسن_شکراللهی ۴۰۵/۵/۲۰ https://t.me/mohsen_shokrollahi
#خاطره صف میکشد یاد تو در بازار داغ خاطره گل میکند اندوه تو در کوچه باغ خاطره #محسن_شکراللهی ۴۰۴/۷/۲ https://t.me/mohsen_shokrollahi
فصلِ گل آمد ز کویِ یار بویِ جان رسید عطرِ گیسویش وزید و مژدهی جانان رسید رویِ او چون ماهِ شب خورشیدِ عالمتاب بود هرکه دید آن روی را در خویشتن حیران رسید حلقهی زلفش کمندِ جانِ شوریدهدلان چشمِ مستش تیره شد بر سینهی ما آن رسید شمعِ رخسارش فروزان در شبِ تارِ دلم از فروغِ روی او بر جانِ من ایمان رسید اشکِ من در پایِ او چون لؤلؤِ دریای عشق هر گهر کز دیده بارید پای آن مستان رسید هجرِاو آتش به جان زد لیک درآن سوزو ساز عشقِ اوچون مرحمی برطاقِ این بستان رسید ماه اگر در آسمان نازد به حُسنِ خویشتن پیشِ رویش سر فرود آورد و سرگردان رسید ای نگارا ، خندهات صبحِ بهاران در چمن با نسیمِ آن لبِ خندان هزار امکان رسید ناله کردم چون نیِ از دردِ فراقِ یارِ خویش تا صدا از کُنهِ جان بر گوشِ مشتاقان رسید یار تا یک دم نظر بر حالِ این آیینه کرد بلبلِ جان خنده کردو بر سَرِ ایوان رسید #محسن_شکراللهی ۴۰۵/۵/۱۹ https://t.me/mohsen_shokrollahi
صف میکشد یاد تو در بازار داغ خاطره گل میکند اندوه تو در کوچه باغ خاطره در این غزل یک مثنوی آواز غم آوردهام دل خون شد از یاد تو و داغ فراق خاطره تنها دلیل بارش باران چشمانم تویی آیا تو میآیی شبی بازم سراغ خاطره در این شب تاریک غم من ماندم و یاد شما گفتی که روشن میشود امشب چراغ خاطره دلناله میکردو حزین بودازصدای بوف غم خاموش شد مرغ هزار از بانگ زاغ خاطره در زیر بار غم شکست هر بند بند استخوان گفتم بیا نشکن دگر موی جناق خاطره تلخاستکام دل ازاین جامیکه دادیدستمن کی میشود همچو عسل طعم مذاق خاطره رفتیوبازم دل شکستآتش بهجاندل نشست با هیزم دلتنگیت داغ است اجاق خاطره امشب دراین خانه منوغم باهم آوا میشویم شاید که فردا گم شویم اندر اتاق خاطره مندلبه دستت دادموتودست کشیدی ازدلم این رسم دلداری نبود اندر سیاق خاطره این خاطرات دائماً با غم تبانی میکند امشب تقاضا کردم از داور طلاق خاطره با رفتنت من ماندم و یک آینه تصویر غم جا مانده یادت پیش من اندر رواق خاطره ✍#محسن_شکراللهی ۴۰۴/۷/۲ 🎤 اجرا :افسون @mohsen_shokrollahi @Afsoo93N💚
«یک دمم در برنشین کز رنجِ جان گویم تو را وز تنِ افتاده از تاب و توان گویم تو را» ای تو جانِ جانِ من ای قبلهی هر آرزو از تو و آن چشمِ مستِ دلستان گویم تو را چون ز شوقِ روی تو افتاد آتش در دلم شرحی از این شعلههای بیامان گویم تو را من چو نی ، از نالهی هجر تو لبریز آمدم از فغانِ سینهو از نایِ جان گویم تو را بگذر از عقل و بیا کاین راه ، راهِ عاشقیست از جنونم از دلِ شوریدهجان گویم تو را قطره بودم در هوای عشقِ تو دریا شدم از فنا در موجِ آن بحرِ نهان گویم تو را خویش را گم کردهام ، در کوی تو پیدا شدم از من و ما رَسته از آن بینشان گویم تو را پرده بردار از رخ چون ماه یک دم تا که من از تجلیهای آن رویِ جهان گویم تو را شمسِ رویت بر دلِ تاریک من تابیده است از طلوعِ آفتابِ آسمان گویم تو را در خراباتِ محبت ، جامِ تو نوشیده دل از شرابِ نابِ عشقِ جاودان گویم تو را هر نفس نام تو آید، جانِ من رقصان شود از سماعِ ذرهها در کهکشان گویم تو را من نه آنم کز فراقِ تو شکیبایی کنم از دلِ بیطاقت واشک روان گویم تو را ای طبیبِ جان ، بیا و دست بر قلبم گذار تا ز دردِ خویش و درمانِ نهان گویم تو را جلوه ی آیینه ای ؛ ای یاور تنهائیام دیده بُگشا از کران تا بیکران گویم تو را #محسن_شکراللهی ۴۰۵/۵/۱۹ https://t.me/mohsen_shokrollahi
کاش آغوش تو مأمن ، قبله گاهِ من شود عطرِ گیسوی تو عطر جانپناهِ من شود کاش در ویرانههای خاطراتِ خستهام خندهی تو قصرِ روشن در نگاهِ من شود من به محرابِ نگاهت بستهام پای دلم تا دعای عشق ، وردِ صبحگاهِ من شود بیتو هر کوچه برایم شامِ یلدای غم است کاش چَشمانت…
کاش آغوش تو مأمن ، قبله گاهِ من شود عطرِ گیسوی تو عطر جانپناهِ من شود کاش در ویرانههای خاطراتِ خستهام خندهی تو قصرِ روشن در نگاهِ من شود من به محرابِ نگاهت بستهام پای دلم تا دعای عشق ، وردِ صبحگاهِ من شود بیتو هر کوچه برایم شامِ یلدای غم است کاش چَشمانت چراغِ نیمه راهِ من شود کاش وقتی آسمان از گریه لبریز غم است نورِ چشمانت چراغِ خانقاهِ من شود خستهام از تیغِ خاموشِ فراق و انتظار کاش لبخندت شفای زخمِ آهِ من شود از غروبِ چشم من خورشیدها کوچیدهاند کاش چشمت مشرقِ خورشیدِ ماهِ من شود هرچه دارم از تو دارم، ای بهارِ زندگی کاش یادت نفخهی روحِ پگاهِ من شود #محسن_شکراللهی ۴۰۵/۵/۱۸ https://t.me/mohsen_shokrollahi
ای ماه خندانم چرا آتش به دلها می کنی با یک نگاه سرد خود آشوب و بلوا میکنی با زلفِ شبفامِ خودت ای فتنهی دیر آشنا دلهای آرامِ همه یکباره شیدا میکنی ای چشمِ مستت قبلهگاهِ آرزوهای دلم هر لحظه ما را با نگاهت غرقِ رویا میکنی چون بادِ فروردین رسیدی در بهارِ خاطرم گلهای امیدِ مرا سرشار نجوا میکنی در کوچههای خاطرم چون عطر باران میوزی ویرانهی قلبِ مرا با خنده احیا میکنی ای آنکه از جادوی چشمِ خویش بیپروا شدی هر لحظه دل را با هزاران فتنه رسوا میکنی با ناز آهسته قدم در باغوبستان مینهی صد غنچهی خاموش را یکباره گویا میکنی ای قصهی شیرینتر از افسانههای کهکشان با یک اشاره عالمی را غرق معنا میکنی ازبس که دل بردی زما ای شوخِ شیرینکارِ ما حتی سکوتت را پر از فریادِ معنا میکنی در شب به آرامی به شهرِ خوابِ من پا مینهی در خواب هم حتی مرا غرقِ تماشا میکنی گاهی چو طوفان میوزی بر ساحلِ آرامِ من در ساحلِ آرامشم صد موج برپا میکنی با آن نگاهِ دلبرانه، ای تمامِ زندگی دل را اسیرِ دامِ یک لبخندِ گیرا میکنی ای نازنین، در کوچهی دل هر کجا پا مینهی خاکِ غبارآلوده را آیینهی ما میکنی #محسن_شکراللهی
ای ماه خندانم چرا آتش به دلها می کنی با یک نگاه سرد خود آشوب و بلوا میکنی با زلفِ شبفامِ خودت ای فتنهی دیر آشنا دلهای آرامِ همه یکباره شیدا میکنی ای چشمِ مستت قبلهگاهِ آرزوهای دلم هر لحظه ما را با نگاهت غرقِ رویا میکنی چون بادِ فروردین رسیدی در بهارِ خاطرم گلهای امیدِ مرا سرشار نجوا میکنی در کوچههای خاطرم چون عطر باران میوزی ویرانهی قلبِ مرا با خنده احیا میکنی ای آنکه از جادوی چشمِ خویش بیپروا شدی هر لحظه دل را با هزاران فتنه رسوا میکنی با ناز آهسته قدم در باغوبستان مینهی صد غنچهی خاموش را یکباره گویا میکنی ای قصهی شیرینتر از افسانههای کهکشان با یک اشاره عالمی را غرق معنا میکنی ازبس که دل بردی زما ای شوخِ شیرینکارِ ما حتی سکوتت را پر از فریادِ معنا میکنی در شب به آرامی به شهرِ خوابِ من پا مینهی در خواب هم حتی مرا غرقِ تماشا میکنی گاهی چو طوفان میوزی بر ساحلِ آرامِ من در ساحلِ آرامشم صد موج برپا میکنی با آن نگاهِ دلبرانه، ای تمامِ زندگی دل را اسیرِ دامِ یک لبخندِ گیرا میکنی ای نازنین، در کوچهی دل هر کجا پا مینهی خاکِ غبارآلوده را آیینهی ما میکنی #محسن_شکراللهی