tgindex
تنهاییِ جهان(یادداشت های محسن سامع)

تنهاییِ جهان(یادداشت های محسن سامع)

Статистика
@mohsensaameперсидский
Последний пост
19 нояб. 2022 г.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
248
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
751
20 постов
Вовлечённость
302,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • اوج ستم همیشه به طغیان رسیده‌است باد از مزار پاک شهیدان رسیده‌است این سان که لاله‌ریز و گل‌افشان رسیده‌است در چهارفصل مرثیه‌، آفاق چشممان ابری شده است و نوبت باران رسیده‌است ره‌توشه را ز خون عزیزان گرفته‌است تا کاروان به منزل جانان رسیده‌است یاران رفته با خط خونین نوشته‌اند‌: اوج ستم‌، همیشه به طغیان رسیده‌است پاکیزه دامنا‌! وطنا‌! در هوای توست این چاکِ سینه‌ای که به دامان رسیده‌است کی سر تُهی شده است ز شور و ز شوق تو؟ کی داستان عشق به پایان رسیده است‌؟ #حسین_منزوی #اعتراض #ایران #قدرت #وطن

  • یک خوانش دیگر از شعر فاطمه سالار وند.

  • без подписи

  • без подписи

  • فقط سپید بپوشم‌، فقط سپید بگویم زبان گرفته‌ام از این همه شهید بگویم از آنچه بر سر ایرانِ من رسید‌، بگویم زبان گرفته‌ام از سرخ و سبزِ ریخته بر خاک ز سروهای تبرخوردهٔ رشید بگویم از آن بهار که هرگز گذر نکرد به این دشت از آن سَموم که بر باغِ ما وزید‌، بگویم نگشته آتشِ دیروز سرد ، شعلهٔ نو زد نرفته داغِ کهن‌، از غمی جدید بگویم از آن ستاره که افتاد‌، آن جوانه که یخ بست از آن پرنده که از آشیان پرید بگویم زبان گرفته‌ام از آن گلوی کوچکِ زخمی از آن ترانه که در خونِ خود تپید بگویم چگونه با چه زبانی از آنچه رفت چهل سال به ما از این شبِ طاقت کشِ پلید‌، بگویم‌؟ کجاست جملهٔ آتش گرفته‌ای که در این شعر از آن زنانگی مرده با اسید بگویم‌؟ چه واژه‌ای بگزینم‌؟ کدام حرفِ رسا را؟ که رنجنامه‌ای از مادرِ نوید بگویم منی که گوهرعشقی نبوده‌ام نتوانم از آنچه گوهر عشقی به جان کشید‌، بگویم چه چهره‌های شریفی ، چه چشم‌های نجیبی چگونه از همهٔ آنچه دیده دید‌، بگویم؟ چگونه خُرد شدن را ، صدای ریزشِ تن را که گوشم از همه سو بارها شنید‌، بگویم‌؟ زبان گرفته‌ام از آرزوی دخترِ آبی که شعله‌ور شد و تابِ مرا برید بگویم زبان گرفته ام اما... قسم به خندهٔ ری‌را نه از عزا‌، که از این پس‌، فقط ز عید بگویم قسم به گیسوی مهسا ، قسم به غربت نیکا از این به بعد برآنم که از امید بگویم قسم به جانِ عزیزِ برادران بلوچم از آن بنفشه که بر خاکشان دمید بگویم قسم به عشق - که هرگز نمرده است و نمیرد - از آنچه عشقِ وطن خواهد آفرید‌، بگویم نه از گرفتن و بستن که از گشودن و رَستن نه از حصار‌، نه از قفل‌، از کلید بگویم به رغمِ میلِ سیاهی ، برای مرگِ تباهی فقط سپید بپوشم ، فقط سپید بگویم فاطمه سالاروند🍃

  • 27 окт. 2022 г.775138из h_jannati

    . آهِ بسیاران سرآخر راهِ اینان را گرفت... خونِ دامن‌گیر، آمد تا گریبان را گرفت! ‌ خون، که تا دیروز پنهان‌ زیرِ فرش و تخت بود، غیرتش جوشید، زد درگاه و ایوان را گرفت! ‌ مُشت‌ها زین‌پیش پنهان‌بود اما ناگهان، از خزر تا ساحلِ دریای عمان را گرفت! ‌ دستِ‌خالی بسکه خالی ماند، پُر شد از امید، از صفِ شمشیر رد شد، خِفتِ خِفتان را گرفت! ‌ آسیابِ رِی که با خون گَشت چندی لَنگ‌لَنگ، عاقبت دیدم که پای آسیابان را گرفت! ‌ گندمِ رِی تخمِ نفرین‌بود از روزِ نخست، نان به مردم داد و تاجِ هرچه سلطان را گرفت! ‌ ذاتِ رحمان زآستینِ خَلق، دستی شد شگفت، خوی جبّاری عیان شد، گوشِ شیطان را گرفت! ‌ مویی اندر باد دیدم چون درفشِ کاویان، غیرتِ آهنگری برخاست، ایران را گرفت! ‌ ‌ #حسین_جنتی #غزل_تازه #مهسا_امینی . @h_jannati

  • آخرین قسمت شعرِ نسبتا بلند شاملو با نامِ‌ «دشنه در دیس‌»‌: (مطابق رسم‌الخط کتاب) تو می‌باید خامُشی بگزینی به جز دروغت اگر پیامی نمی‌تواند بود‌؛ اما اگرت مجالِ آن هست که به آزادی ناله‌یی کنی فریادی در‌افکن و جان‌ات را به تمامی پشتوانه‌ی پرتابِ آن کن! #شاملو #دشنه_در_دیس #آزادی #مبارزه #اعتراض #فریاد #زن #زندگی #محسن_سامع اول آبان چارصد‌و‌یک

  • میر دروغین و خواجهٔ مست غرور چند سال داری؟ در طول زندگی‌ات تا حالا چند « میرِ دروغین و خواجهٔ خودخواه » را دیده‌ای؟ پایان کدامشان را دیده‌ای؟ اگر دستت یا پیامت به آن‌ها می‌رسید‌، چه می‌کردی؟ چه می‌گفتی؟ برای بعضی علاقه‌مندان به مثنوی و غزلیات شمس، شاید باورکردنی نباشد که مولانا چنین غزل‌های انتقادی در وصف کسانی دارد که از فرط توهم قدرت و غرق شدن در غرور‌، باور به هیچ بَعد و پایانی ندارند. بشنوید ای دوستان این داستان! این دو غزل مولانا را با هم بخوانیم: ( اولی در وصف « میرِ دروغینِ زنده‌ » است و دومی توصیف زمان « مرگ خواجهٔ خودخواه » و آن‌چه کرده‌بود و آن‌چه در انتظارش است) میر دروغین آن میرِ دروغین بین‌، با اَسپک و با زینک شنگینَک و مَنگینَک‌، سربسته به زرّینک چون منکر مرگ‌ست او‌، گوید که‌: «‌اجل‌، کو‌؟ کو‌؟ » مرگ آیدش از شش سو‌، گوید که‌: ‌«منم اینک‌!‌» گوید اجلش‌ ک‌‌«ای خر‌، کو آن‌ همه کرّ و فر‌؟ وان سبلت و آن بینی‌، و آن کِبرک و آن کینَک کو شاهد و کو شادی‌؟ مَفرش به کیان دادی‌؟ خشت‌ست تو را بالین‌، خاک‌ست نهالینَک‌» تَرک خور و خفتن گو‌، رو دین حقیقی جو تا میرِ ابد باشی بی رَسمک و آیینک بی‌جان مکن این جان را‌، سرگین مکن این نان را ای آن‌که فکندی تو‌، دُر دَر تَکِ سرگینک .... غزل ۱۳۱۷( کلیات شمس. جزو سوم.ص ۱۳۷ ) و غزل دوم‌: ( به کلمات کلیدی که هنوز در جامعهٔ ما رایج است‌ و به عیان دیده‌ایم‌، توجه داشته باشید.) خواجهٔ دیو‌زاد مغرور چیست صلای چاشتگه‌؟ خواجه به گور می‌رود دیر به خانه وارسد‌، منزلِ دُور می‌رود در عوض بُت گُزین‌، گَزدُم و مار همنشین وز تُتُقِ بریشمین‌، سوی قبور می‌رود شد می و نُقل خوردنش‌، عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش‌، سخت صبور می‌رود زَهره نداشت هیچ کس‌، تا برِ او زند نفَس پخته شود از این سپس‌، چون به تنور می‌رود صافِ صفا نمی‌رود‌، راهِ وفا نمی‌رود مستِ خدا نمی‌رود‌، مستِ غرور می‌رود ای خنک آن که پیش شد‌، بندهٔ دین و کیش شد موسی وقت خویش شد‌، جانب طور می‌رود چند بُرید جامه‌ها‌، بست بسی عمامه‌ها چون که نداشت سِترِ حق‌، ناکس و عور می‌رود آن که ز روم زاده بُد‌، جانب روم وارود وان که ز غور زاده بُد‌، هم سوی غور می‌رود آن که ز نار زاده بُد‌، همچو بِلیس نار شد وان که ز نور زاده بُد‌، هم سوی نور می‌رود آن که ز دیو زاده بُد‌، دست جفا گشاده بُد هیچ گمان مبَر که او در برِ حور می‌رود بانمکان و چابکان‌، جانب خوانِ حق شده وان دلِ خامِ بی‌نمک‌، در شر و شور می‌رود طبل سیاستی ببین‌، کز فَزَعِ نهیب او شیر چو گربه می‌شود‌، میر چو مور می‌رود بس‌، که بیان سِرّ تو‌، گر چه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان‌، سوی صدور می‌رود غزل ۵۵۲ ( کلیات شمس جزو دوم ص ۱۶ و ۱۷) #دروغ #غرور #مرگ #قدرت #ایران #اعتراض #غزلیات_شمس #مولوی #مولانا #محسن_سامع مهرماه چارصد‌‌ و‌ یک

  • 14 окт. 2022 г.58271из aliakbaryaghitabar

    به مادر عزیزمان ایران و با امید به صبح و صلح و روشنی: در آغوشم بگیر ای خاک برکتمند بارآور در آغوشم بگیر ای خانه ای کاشانه ای مادر مرا در بر بگیر و پیشمرگ عاشقانت کن تو ای از هرکه و از هرچه در عالم گرامی‌تر مرا در امن آغوشت بگیر و ساکنانت را گرامی‌تر بدار از پیش ای عطر تو سُکرآور نشد مادر نشد هرچند گفتم صبح گفتم صلح نشد مادر نشد آواز من آویز گوش کر به عشق و آشتی خواندم حریفان را و رد کردند به عشق و آشتی این آرمان‌های جهانگستر تو ای خاک گرامی جان دانا خانهٔ مانا بزرگی کن بزرگان‌وار و از تقصیر ما بگذر اگر گاهی ندانستیم قدرت را و بد کردیم اگر گاهی نفهمیدیم و کردیمت چنین پرپر مرا در خود بخوابان زادگاه نازنین من! مرا دفن خودت کن ای کهن‌بانوی جان‌پرور من امشب می‌روم تا پیشمرگ مردمت باشم همین پاکیزه‌جانان غیور آسمان‌باور من امشب می‌روم اما به فردای تو خوش‌بینم که می‌دانم پس از مرگ من رنجیدهٔ مضطر، برادرهای و خواهرها و فرزندان دلبندم تو را از پایه می‌سازند ای از جان گرامی‌تر علی‌اکبر یاغی‌تبار @aliakbaryaghitabar

  • به خاطرِ‌.... به خاطر تمام روزها که صبر پیشه کرده‌ایم به خاطر تمام سوز‌ها که در درون نهفته‌ایم به خاطر تمام مادران      که امتداد خستهٔ نگاهشان                    هنوز مانده در مسیر کهکشان   به خاطر دو تکه نان دو قطره آب به خاطر عبور از این‌همه غروب برای لحظه‌های زندگی که دود شد برای تارهای گیسوان که پود شد به خاطر سکوت تلخ سال‌های زنده‌رود به خاطر ارومیه‌، بلوچها و کردها به خاطر هر آنچه بود یا نبود به خاطر کتاب‌ها و درس‌ها به خاطر لباس‌ها و ترس‌ها به خاطر نجابتِ تمام مردمان سرزمین‌مان برای آسمان‌، زمین‌مان برای لحظه های بعد از این برای روزهای واپسین‌... بیا کنارمان کنار دوستان و زخم‌های کهنه را یکی یکی نظاره کن برای رفتن و عبور از این خرابه‌زار پُر ز یأس                                                چاره کن‌. به اتحادِ دست‌ها و گام‌ها به اتحاد چشم‌ها و قلب‌ها                      هنوز مومنم.   هموطن.

  • تولدت مبارک فرزندم‌! تنها نشسته ام و به ده سالگی‌ام فکر می کنم‌‌: به روزهای زمستانی پنجاه‌و‌هفت. به هیجان‌های آمیخته با اضطراب‌. به مشت های کوچک کودکی‌ام که با هزاران کودک دیگر‌، به قول اخوان‌: بر کشیدم از جگر‌، فریاد‌/ کاین مباد‌، آن باد‌! به چهرهٔ کودکی‌ام که با شگفتی و لبخند و بی‌خیالی از چشم‌ها و زمزمه‌ها و پچ‌پچه‌های دیگران چیزهایی را می‌دیدم و می‌شنیدم و فقط برای تعطیل شدن مدرسه‌ها ذوق می‌کردم. اکنون دوباره این روزهای ملتهب و پر از نگرانی و امید و بیم را که می‌بینم یاد آن روزها می‌افتم. یاد تعطیلی بازار. تهدیدهای حکومت به ابطال پروانه کسب ضربدر زدن با رنگ به درهای مغازه‌ها تا بعدا شناسایی‌شان کنند ( و از نمرهٔ انضباطشان کم کنند‌!) یاد آتش زدن و تخریب بانک‌ها ( بزرگترین جایگاه رباخواری آن زمان )‌. یاد اتحاد و یکدلی و یک‌پارچگی مردم. برای چیزی که نه می‌دانستند چیست و نه از عملکرد و نتیجه‌اش آگاهی داشتند. ساکنان خانه‌هایی که نزدیک مراکز اعتراض بود‌، پشت در منتظر بودند تا معترضینی که از آتش و گلولهٔ نظامیان فرار می‌کردند‌، راهشان دهند وامانشان دهند. یاد بازداشت‌های پی‌در‌پی و تعقیب‌و‌گریزها. و یاد خیلی چیزها‌: یاد اعتراضات چند‌بارهٔ سال‌های قبل می‌افتم - که چند روز بیشتر دوام نیافت- و اکنون همبستگی معلمان و هنرمندان و ورزشکاران و صاحبان شغل‌های مختلف و پزشکان و دانشجویان برای چیزی و چیزهایی که می‌دانند چیست. و چقدر مهم است که تو اعتراضت با ایمان و آگاهی باشد نه با شور وهیجانِ بی‌خردانه. ** وقتی از بعضی از مبارزان و مخالفان آن دوره ( شما بخوانید روشنفکران‌! ) - که عموما تحصیل‌کرده‌ هم بودند - می‌پرسم‌: دلیل و هدفتان از اعتراض و انقلاب چه بود‌؟ جوابشان شگفت‌زده‌ام می‌کند. می‌گویند: ما فقط می‌خواستیم شاه نباشد! همین! ( حتما بعد از آن خاکی به سر می‌کردند - که کردند - ) و اکنون نگاه می‌کنم به این نسل جسور و بی‌پروا. نسلی که شاید من هم در پرورششان دخیل بوده‌ام. نسل پرسش. نسل اندیشیدن. نسل چالش. نسلی که می‌دانستم ( و می‌دانم‌) مثل ما نیستند. سکوت را گناه می‌دانند و اعتراض را وظیفه. دقیقا بر عکس ما‌: ما سکوت را احترام و وظیفه می‌دانستیم و اعتراض را گناه و اشتباه. پرانتز: مطمئنم #علیرضا_قزوه با هفت آب و آتش و خاک دهانش را شسته و توبه کرده از این شعر سال‌های قبلش: داد زد‌: چرا کسی به دادمان نمی‌رسد‌؟ دست‌های عاشقانه تا دهان نمی‌رسد داد زد‌: تمام چیزهای خوب از شماست نان و عشق و گُل چرا به دیگران نمی‌رسد؟ گفت: ای خدای مهربان‌! به من بگو چرا حرف‌های ما به گوش آسمان نمی‌رسد‌؟ گفتم‌: آری‌، آری‌، اعتراض و عشق‌، حق ماست حقِ مردمی که دستشان به نان نمی‌رسد... این نسل این نسل، نسل پذیرش بی‌چون و چرا نیستند اما نسل گفت‌وگو‌ هستد. اگر با منطق با آن‌ها سخن بگوییم‌، و مجبورشان نکنیم‌، قانع خواهند بود و مهربان. بسیاری‌شان را از نزدیک می‌شناسم و دو نفرشان را از نزدیک‌تر. -فرزندانم را - هر بار که چالشی با آن‌ها پیدا می‌کردم‌، می‌دیدم که اگر به جای قلدریِ پدرانه و انتظار و توقعِ احترامِ ترس‌آلود و اجباری و از سرِ اکراه‌، با آن‌ها محترمانه و منطقی صحبت می‌کردم‌، بسیار تأثیرگذار بود. روی هم را می‌بوسیدیم تا چالش و اختلاف و دعوای بعدی! چرا نمی‌فهمند؟ چرا نمیخواهند بفهمند که دنیا و انسان‌ها و روابط و انتظارات با دورهٔ ما‌، حتی با چند سال قبل‌، به شدت تغییر کرده‌اند. کدام منطق و زبان و اندیشه و خرد‌، جرأت سخن گفتن صریح با حاکمیت را دارد؟ حالا اگر هم داشت‌( که تاکنون حتما و به کرّات داشته‌) کدام گوش شنوایی آن یادآوری‌ها را شنید‌ه‌است؟ نمی‌خواهند بشنوند. من به عنوان یک معلم - که سال‌ها با نسل جوان سر‌و‌کار داشته‌ و دارد - به آنان که گوش شنوایی دارند می‌گویم: می‌دانم برایتان سخت است اما کمی از آن‌همه صبری که به دیگران توصیه‌کرده و می‌کنید‌، داشته‌باشید و بنشینید سرِ کلاس درس این نوجوانان و جوانان تا چیزها یاد بگیرید. تا چشم و گوشتان به جهان و پیرامونتان باز شود. اما می‌دانم که مثل همهٔ این سال‌ها‌، باز هم مدرسه‌تان دیر می‌شود! شما اطفال نابینا و ناشنوایی هستید. دست از طفلی عمدی و لجبازی و نخواستن و نفهمیدن بردارید. پنجم مهر چارصد‌و‌یک #محسن_سامع #ارشاد #حجاب #معلم #زن #میلاد #مهساامینی

  • 26 сент. 2022 г.56983из Javad_Zehtab

    🔷بگو بیاید و دستی به شانه‌ام بزند🔷 هلا که خواب نمانید با خطر طرفیم شب است و با شبی از این سیاه‌تر طرفیم چه اژدهای مهیبی‌ست سر بچرخانید که از هزارطرف با هزار سر طرفیم برای زندگی ساده با هزار «ولی» برای شرط بقا با هزار «اگر» طرفیم بِبُر بِبُر که بریدم دل از یمین و یسار به هوش باش که با ارهٔ دوسر طرفیم بگو بیاید و دستی به شانه‌ام بزند پدر کجاست که با قومِ بی‌پدر طرفیم هنر میار و زبان‌آوری مکن شاعر! که با جماعتِ بی ذوقِ بی‌هنر طرفیم #جواد_زهتاب هنر بیار و زبان‌آوری مکن سعدی! چه حاجت است بگوید شکر که شیرین است؟ #سعدی https://t.me/Javad_Zehtab

  • Channel photo updated

  • Channel photo updated

  • *ترسو* در دست‌های من مُشتی پنهان است. در قلبم فریادی خاموش‌؛ در ذهنم چراغی سوسویی لرزان دارد مشتی که دلش فریاد می‌خواهد اما اسیر من شده است. اسیرِ ترسویی که نگران آب و نان است. دست‌هایم را در جیب‌ها‌، در زیر بغل‌، در هرجا که بشود‌، پنهان می‌کنم. مبادا خشم فروخورده و بغض دیرسال و اندوه زمان‌زده‌ام را فریاد بزند و لقمهٔ نان محقّرم را آجر کند. من‌، نه لقمانم که گرسنگی و سختی را تاب آورم. من اسیر لقمهٔ نانم وگر نه این حجم سنگین فاجعه‌های هر روزه را چگونه می‌توان تاب آورد؟ من از شکنجه می‌ترسم. از لگد مامورین می‌ترسم. از مشت‌هایشان که بر سرم بخورد‌، می‌ترسم. از ریش‌هایشان. از تسبیح و انگشتر عقیقشان می‌ترسم. از لکه‌های ننگ بر پیشانیشان هراس دارم. تو‌، اما‌، آری تو، خواهر نترس! بانوی شور و شرم و شهامت! تو به من و ما و آیندگانمان چیزها آموختی. تو طلایه‌دار تغیبری‌‌، گرچه جانت را به میان آورده‌ای گرچه جانت را نذر آزادی کرده‌ای. از چشم‌های زیبایت، از نگاهت از قامتت که افراشته و ایستاده است در برابر باد، شرم می‌کنم. مرا ببخش که گنگم. مرا ببخش که لالم. تو تاوان سکوت مرا می‌دهی. #ژینا #مهساامینی #مهسا_امینی #حجاب #ارشاد #ترس #ترسو

  • #شیرین شعر #نصرت_رحمانی خوانش #محسن_سامع

  • *شیرین* شیرین!  سوگلی عشق بالا بلند گیسو کمند از لابه‌لای جنگل مژگانم وز ماورای منشور‌های سرشکم رنگین‌کمانِ پیکرِ عریانت تطهیر می‌کند امواج چشمه را. شیرین! ای طاقهٔ حریر جام شراب پیر! این چشمه‌سار ، راهی دراز بریده از شیب تا نشیب پریده‌، تا مرمر بدنت را در بازوان تشنه کشیده‌. قلبش‌، با قلب تیشهٔ فرهادِ بی‌شکیب تپیده. بنگر به چشمه‌سار! فریادِ آتش است خون خورده تیشه‌ای با صخره های سخت‌، به حالِ نیایش است زیبایی‌ات‌، مدام به حدّ ستایش است از قطره تا حباب از برکه تا سراب خواهانِ خواهش است چون بیستون‌، که زیر تیشهٔ فرهاد در کارِ کاهش است شیرین‌! قفل طلایی ای بازتابِ رهایی جامِ چهل کلیدِ بخت‌گشایی. زیبایی‌ات در تاب نظم نظامی نیست در اعتبارِ حرمتِ زیبایی‌ات‌، کلامی نیست سرخِ لبت‌، آویز‌بندِ هیچ پیامی نیست‌. شیرین‌! ای لای‌لایِ باد‌! آوازهای تیشهٔ فرهاد! مَشکن مرا راه گریز نیست جای ستیز نیست هشدار ...‌! هان‌! پرویزِ تاجدار تیرش گذشت از چلهٔ کمان اما صدای شیههٔ شبدیز رعد‌ست و برق‌، بر تار‌و‌پود خرمن رؤیایم. ای نازنین ترین‌! در کارِ مرگ نیز شکیبایم ای وای وای وای به شبهایم! شیرین‌! عشق است و زخم زخم‌ست و خون خونابه و جنون. دیگر نه کوه ماند‌ و نه اندوه دیگر نه عشق‌، نه مرگ پر شکوه دیگر نه بیستونی و نه لذتِ ستوه وقتی دلی نمانده برای عشق‌، با من بگوی‌: بر فرق خود بکوب گلتاجِ تیشه را‌. اینک منم فرهاد کوهکن فواره‌ای بلند و رنگین کمان خون... #نصرت_رحمانی #شیرین #پیاله_دور_دگر_زد

  • نصرت رحمانی‌، شاعر اندوه‌یادها و حماسه‌های شکست و جنون‌های شاعرانه‌، چند شعر‌( منظومه‌؟) با تأسی به اصل منظومه‌ها، سروده‌است که به گمان من الگوی مناسبی‌ست برای شاعرانی که می‌خواهند به بازسرایی منظومه‌های کهن بپردازند. لیلی‌ ( با عنوان‌: من آبروی عشقم‌) و شیرین‌‌، دو شعر نیماییِ خوبی‌ست‌( هر دو در بحر مضارع‌‌) که نصرت با توجه به فضای کلی منظومه‌های نظامی‌، سروده‌است. امیدوارم دوستان عزیز از خواندن این شعر لذت ببرند. #نصرت_رحمانی #خسرو_و_شیرین #شیرین #منظومه #عاشقانه #شعر #محسن_سامع

  • دو هجا تا حالا به هجای واژه‌های فارسی ( و مشترک بعضی زبان‌های دیگر‌) فکر کرده‌ای‌؟ « من‌، تو، او‌، ما‌» این‌ها تک‌هجایی هستند. من‌ اما‌، واژه‌های دو‌هجایی را دوست‌تر دارم‌: مادر و پدر دو هجا دارند. مانند‌: کتاب‌، سفر‌، بهار‌، درخت‌، مداد‌، انسان‌، حافظ‌، سعدی. شاید خواهی‌گفت‌‌: دشمن‌، دروغ‌، شیطان و ظالم هم دو هجا دارند‌. خوب‌، بله‌!درست است. اما منظورم چیز دیگری‌ست! کلمات تک‌هجایی و دو‌هجاییِ محبوب تو کدام‌ها هستند‌؟ کدام نام‌های دو‌هجایی در قاموسِ فکر و احساس تو خوشایند‌اند؟ همهٔ این‌ها را گفتم تا تو را بیاورم تا این‌جا‌ی نوشته و در جست‌و‌جوی جواب این سوال که‌: خب! حالا که چه‌؟ نشسته‌ای و واژه‌ها را هجا‌نویسی می‌کنی که چه‌؟! جوابت این است که‌: هیچ‌! بله. هیچ‌! مگر بناست همهٔ نوشته‌ها سر از عوالمِ شگفت و کشف و شهود در بیاورند‌؟! تنها نشسته‌بودم و به چند واژهٔ محبوب و به نام دوستانی فکر می‌کردم که دو‌هجا دارند و منجر شد به نوشتن این نوشته. امروز به این واژه‌ها فکر می‌کردم‌: مادر‌، پدر‌، کتاب‌، انسان‌، دیدن‌، بهار‌، باران‌، سعدی‌، حافظ‌، ایران ایران ایران! محسن سامع امرداد چارصد‌و‌یک #ایران #حافظ #سعدی #واژه #باران #بهار #پدر #مادر #محسن_سامع