مکاتبات رسمی و غیر رسمی
Статистикаاین کانال صرفا برای بیان و شرح مطالب مربوط به چگونگی نوشتارهای اداری و نشر برخی شعرها و متن های ادبی ایجاد شده است. با ما همراه باشید.
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 66
- 1/48двое суток
- 75
- 1/72трое суток
- 81
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✍ محمدعلی نظامزاده شناسنامه ام می گوید - و درست هم می گوید - سوم فروردین ۱۳۴۹ در روستای اژیه که به زبان محلّی ژی* گفته می شود، چشم به این جهان گشوده ام. از دو - سه سال نخست زندگی چیزی به یاد ندارم. تصویری مبهم از پدربزرگ مادری در ذهن دارم. دقیقا نمی دانم خودش را دیده ام و در ذهن دارم یا چون عکسش را در خانه داشتیم، فکر می کنم او را دیده ام! امّا مادر بزرگم را خوب به یاد دارم. زنی بود عالِم، قرآن خوان و اهل نماز و شب زنده داری. بعد از مرگ پدربزرگ، در یک خانه ی خشت و گِلی که دو بخش بود، زندگی می کرد. بخشِ دیگر خانه به جاری اش (همسر عموی مادرم) تعلّق داشت. من شب های بسیاری نزدِ مادربزرگ می خوابیدم تا احساس تنهایی نکند. همیشه برایم قصّه های کودکانه و پند آموز می گفت. صبح زود با صدای قرآن خواندنش از خواب بیدار می شدم، امّا اندکی بعد دوباره خوابم می برد و وقتی بیدار می شدم، شیر تازه روی چراغ والور قرارداشت. یک سفره ی پارچه ای پر از نان خشک هم در کنار چراغ. و چقدر می چسبید ترید نان خشک خانگی و شیر تازه ی گاو یا گوسفند. آن روزها، بهترین روزهای زندگی بود. غرق در بازی های کودکانه بودیم. از مشکلات زندگی خبر نداشتیم. برق نداشتیم. شب ها پای چراغ لامپا یا گردسوز می نشستیم و گاهی فانوس. به فانوس چراغ بادی می گفتیم! هنوز دلیلش را نمی دانم. آن ها که وضع اقتصادی شان بهتر بود، چراغ گازی داشتند. آب آشامیدنی نداشتیم. بعضی خانه ها چاه آب داشتند. آب بعضی چاه ها شیرین تر بود، برای همین خانم ها قمقمه ای برمی داشتند و از آن چاه ها آب آشامیدنی به خانه می بردند. روستای زیبای ما در کنار زاینده رود قرار داشت. بالای زاینده رود به فاصله ای کم مادی قرار داشت که بیشتر ماه های سال پر آب بود. کنار مادی با فاصله ای چند متری جوی آب بود. این مادی و جو، باعث ایجاد چشمه هایی در جای جایِ زاینده رود شده بود. بعضی از مردم هم سبوها و ظرف های خود را می بردند و از آب این چشمه ها پر می کردند و به خانه می بردند. چند شاخه نهر هم در محله های روستا جاری بود که آب را به صحراهای گوناگون می بُرد. بعضی صاحب خانه ها روی نهرها پل زده بودند و کنار نهر با آجر یا سیمان سکوهایی ساخته بودند. زن ها و دخترها، لب این نهرها ظرف ها و لباس ها را می شستند. نهرها پر از غاز و اردک، و ته نهر پر از ماهی بود و ما از دیدن آن همه زیبایی لذّت می بردیم. گفتم: زاینده رود... آن سال ها با توجه به وجود رودخانه و مادی و جوی و نهر و چاه های بسیار، مردم بچه های خود را می بردند رودخانه شنا یادشان می دادند. البته نه شنای حرفه ای؛ بلکه شنای آماتورِ محلی. پدرم مرا برد توتستان، کنار زاینده رود، محلّی بود پر از درخت توت و البته مناسب برای شنا. روز نخست که مرا برد توتستان، لباس هایم را درآورد و مرا پرت کرد وسط رودخانه. کودکی بودم که شنا بلد نبودم. شروع کردم غوطه خوردن و بالا و پایین رفتن در آب. ... ادامه دارد *ژی: آبگیر، برکه https://t.me/mokatebat2
ایران سرزمین شگفتآوری است. تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کمنظیر است. ایران، شاید سختجانترین کشورهای دنیاست. بهرغم تلخکامیها، ما حق داریم که به کشور خود بنازیم. کمر ما در زیر بار تاریخ خم شده است، ولی همین تاریخ به ما نیرو میدهد و ما را بازمیدارد که از پای درافتیم. تراژدی، همواره در شأن سرنوشتهای بزرگ بوده است. ملّتها نیز چنیناند. آنچه ملّتی را آبدیده و پخته و شایستۀ احترام میکند، تنها فیروزیها و گردنافرازیهای او نیست، مصیبتها و نامرادیهای او نیز هست. از حاصل دورانهای خوش و ناخوش زندگی است که ملّتی شکیبایی و فرزانگی میآموزد. قوم ایرانی در سراسر تاریخ خود از اندیشیدن و چاره جستن باز نایستاده. دلیل زنده بودن ملّتی نیز همین است. آن همه مردان غیرتمند، آن همه گوینده و نویسنده و حکیم و عارف، آن همه سرهای ناآرام، پروردۀ این آب و خاکاند و به تولّای نام اینان است که ما به ایرانی بودن افتخار میکنیم. برگرفته از: ایران را از یاد نبریم محمّدعلی اسلامی ندوشن https://t.me/mokatebat2
پاشو یه کار واسه پایان جنگ کن😔 https://t.me/mokatebat2
ای کشته ی شیوخ مقدّس نما، حسبن! ای خسته از جماعتِ غرقِ ریا، حسین! ایدلبُریده از همهی رنگها حسین! بر قتلِ تو فقیهِ دروغین بداد رأی... ای کشتهی شیوخِ مقدس نما، حسین! سَمتِ تو از تمامی مردم فراریام ای با غریبهای جهان، آشنا، حسین! ای بیکفن رها شدهی دشتِ کربلا ما را به حالِ خود، تو نکردی رها، حسین! مصراعِ (شهریار) چنین نیز خواندنیست: ای عهدهدارِ مردم بیدست و پا، حسین! در حقِ دشمنانِ خودَت هم، تو سالها کردی به جای لعنت و نفرین، دعا، حسین! با یک نفس، تمامِ جهنم شوَد بهشت گویند اگر جهنمیان یک صدا: «حسین!» امیدِ عابدان شده بعد از نماز، حج امیدِ عاشقان شده بعد از خدا، حسین! آری برای یاری او، استخارهها_ _کردند مومنان و نماندند با حسین! معیار اگر که پینهی پیشانی است و ریش تنها نبود این همه، اربابِ ما، حسین! ننگا به ما که بیادبانه برایمان گشته خلاصه در عطش و کربلا، حسین! من از حسینِ معرکه گیران گریختم از این حسین، راهِ زیادیست تا حسین... او را اگر که زنده شود، باز میکُشند... یک عِدّه زاهدانه و با ذکرِ یاحسین! ای کشتهی حسادت دنیا حسین جان ای تشنهی مُقطَعالاعضا حسین جان… #محسن_کاوبانی https://t.me/mokatebat2
حسین گفتن و دلباختن به خوی یزید بدا به غیرت ما کوفیان عصر جدید! چه سود در کنفِ رنگ و ریب فرسودن مدام بردهی تزویر و زور و زر بودن چه سود دل به غمت دادن و زبانم لال حسین گفتن و آتشزدن به بیتالمال! حسین کوفی پیمانشکن نمیخواهد حسین سینهزن راهزن نمیخواهد حسین را ز مرامش شناختن هنر است حسین دیگری از نو نساختن هنر است بزرگ فلسفهی قتل شاه دین این است که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است #سعید_بیابانکی https://t.me/mokatebat2
بر یزید و شمرِ ملعون چون همی لعنت کنی چون حسینِ خویش را شمر و یزید دیگری؟! #سنایی هر یک از ما آدمها در درون خویش حسینی داریم و آن حسینِ درونی، فطرت و وجدان و به تعبیر سنایی دین ماست: دین، حسینِ توست، آز و آرزو خوک و سگست تشنه این را میکشی وآن هر دو را میپروری در مقابل این حسینِ درونی، سپاهیان یزید قرار گرفتهاند و منتظر فرصت هستند تا حسین ِدرون ما را شهید کنند. آز و نیاز، حرص و طمع، رشک و حسد و خشم، سرداران این سپاه هستند. اگر این دیوها و شمرهای درونی خود را مهار نکنیم آنها هر روز در کربلایِ وجودمان حسینمان را شهید میکنند. آری باید بدانیم مهمتر از نذری دادن، نان از سفره کسی نرُبودن و نان نبریدن است و مهمتر از اشک ریختن، پاک کردن اشک از چهرهی دیگران است. مواظب حسین درونمان باشیم که حسین بیرون نیز تجسّمی از این حسینِ درونی است. ا. نادری http://t.me/Naglemaani
در عشق ورزیدن از قابوسنامه - باب چهاردهم بدان ای پسر که تا کسی لطیفطبع نبُوَد، عاشق نشود، از آنچه (= از آنجا که) عشق از لطافت طبع خیزد و هرچه از لطافت خیزد بیشک لطیف بُوَد. نبینی که جوانان بیشتر عاشق شوند از پیران؟ از آنکه طبع جوانان لطیفتر بود از پیران. نخست چشم بیند، آنگه دل پسندد، چون دل را پسند اوفتاد، طبع بدو مایل شود. چون طبع مایل گشت، آنگاه دل متقاضی دیدارِ او باشد. اگر تو شهوتِ خویش در امرِ دل کنی و مُتابعِ (= گوشبهفرمانِ) شهوتِ دل گردانی، باز تدبیرِ آن کنی که یک بار دیگر او را ببینی. چون دیدار دوباره شود، میلِ طبع بدو نیز دوباره شود و هوای دلْ غالبتر گردد؛ پس قصدِ دیدارِ سوم کنی. چون سوم بار دیدی و در حدیث آمدی، سخنی گفتی و جوابی شنیدی، خر رفت و رَسَن (= طناب) بُرد. پس از آن اگر خواهی که خویشتن را نگاه داری، نتوانی که کار از دستِ تو در گذشته بُوَد. اگر کسی را دوست داری باری کسی را دوست دار که به دوستی ارزد. معشوق، خودْ بطلمیوس و افلاطون نباشد، ولکن باید که اندک مایه خردی دارد. و نیز دانم که یوسفِ یعقوب نباشد، اما چُنان باید که حلاوتی و ملاحتی باشد وی را تا زبانِ مردم بسته باشد و عذر مقبول دارند که مردم را از عیب کردن و عیب جُستنِ یکدیگر چاره نباشد. اما اگر به میهمانی روی، معشوق را با خویشتن مبر و اگر بَری، پیشِ بیگانگان با وی مشغول مباش و دل در وی بسته مدار (= نگرانِ او مباش) که خود، وی را کسی بِنَتَوانَد (= نتواند) خوردن و مپندار که وی به چشمِ همه کسی چُنان درآید که به چشمِ تو درآمده باشد. قابوسنامه - فارسیِ هزار سال پیش کتاب پندنامۀ عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار، پادشاه آل زیار به ولیعهدش. https://t.me/mokatebat2
گفتم این کیست که پیوسته مرا میخواند خنده زد از بنِ جانم که منم، ایرانم گفتم ای جان و جهان، چشم و چراغِ دل من من همان عاشقِ دیرینه جانافشانم به هوایِ تو جهان گردِ سرم میگردد ورنه دور از تو همین سایه سرگردانم... هـ_ـالف_سایه❣ https://t.me/mokatebat2
بسیاردوستِ کم دشمن باش و به امید هزار دوست، [با] یکی دشمنی مکن؛ زیرا آن هزار دوست از نگاهداشت تو غافل شوند و آن یک دشمن از بدسگالیدن تو غافل نباشد. قابوسنامه باب بیست و نهم در اندیشه کردن از دشمن http://t.me/Naglemaani
میدانم، رودها و صداها خشکیده است میدانم برفهای گرانی باریده است... اما صبحهای عجیب و رودهای غریب و آفتاب نجیبی در راه است میدانم میدانم... #شمسلنگرودی https://t.me/mokatebat2
دکان دوستی را نبند .. اگر همه مغازه ها تعطیل شد، تو اما دکان دوستی را نبند. اگر همه بازار ها رو به کسادی رفت و همه سکه ها از رونق افتاد، تو اما بازار عشق را کساد مکن و سکه جوانمردی را از رونق نینداز. اگر قحطی آب و نان آمد، تو اما نگذار که قحطی انسان نیز بیاید. اگر محتکران، خورد و خوراک را و مال و منال را دریغ کردند، تو اما نور و شور و جان و دل را احتکار نکن. ما ورشکستگان جور روزگاریم اما نباید که برنشستگان کشتی اندوه نیز باشیم. اگر حتی هوا جیره بندی شده است، تو اما امیدت را حبس نکن، لبخندت را نیز و آرزوهایت را. دست تنگی را به دلتنگی بدل نکن؛ باشد که فراخی دل، گشادگیِ روز و روزی نیز بیاورد... #عرفان_آهانظری https://t.me/mokatebat2
نه میتوانم دنیا را عوض کنم و نه این را که هست بپذیرم. 📚 روزها در راه ✍ شاهرخ مسکوب https://t.me/mokatebat2
چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند انگور نه از بهر نبید است به چرخشت عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟ تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت!» انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت #ناصرخسرو قبادیانی برگرفته از: #کانالسخنرانیها https://t.me/mokatebat2
اَصبَحتُ اَمیراً و اَمسَیتُ اَسیراً... حکایت یعقوب لیث و خلیفهی بغداد [چون عَمرِ لیث و اسماعیل سامانی به یکدیگر رسیدند]، مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عَمرِ لیث به درِ بلخ گرفتار شد، و هفتاد هزار سوارِ او همه به هزیمت* برفتند، چنانکه یک تن را جراحتی نرسید و نه کسی اسیر گشت، الّا از میانِ همه عَمر لیث گرفتار شد. و چون او را پیشِ امیر اسماعیل آوردند، بفرمود تا او را به روزبانان* سپردند. و این یک فتح از عجایبهایِ دنیاست. چون نمازِ دیگر* شد، فرّاشی* که از آنِ عِمرِ لیث بود، در لشگرگاه میگردید. چشمش بر عَمرِ لیث افتاد و دلش بسوخت. پیش او رفت. عَمر او را گفت: «امشبی را با من باش که بس تنها بماندهام.» پس گفت:«مردم* تا زنده باشد، او را از قوت* چاره نیست. تدبیر چیزی خوردنی کن که مرا گرسنه است.» فرّاش یک منی گوشت به دست آورد، و تابهای آهنین از لشکریان عاریت* خواست، و به هر جانب بدوید، لَختی* سِرگین* خشک از دشت برچید، و کلوخی دو سه بر هم نهاد و تابه بر سر نهاد تا قَلیه* کند. و چون گوشت در تابه کرد، مگر به طلبِ پارهای نمک شد، و روز به آخر آمده بود. سگی بیامد و سر در تابه کرد تا استخوان بردارد، دهانش بسوخت. سگ سر برآورد، حلقهی تابه در گردنش افتاد و از سوزشِ آتش به تَک* خاست و تابه را ببرد. عَمرِ لیث چون چنان دید، روی سویِ لشکریان و نگهبانان کرد و گفت: «عبرت گیرید که من آن مَردَم که بامدادان مطبخِ من چهارصد شتر میکشید، شبانگاه سگی برداشته است و میبرد.» و دیگر گفت: «اَصبَحتُ اَمیراً و اَمسَیتُ اَسیراً.» معنی چنان باشد که «بامداد امیری بودم و شبانگاه اسیریام.» و این حال هم یکی از عجایبهایِ جهانیان است. *هزیمت: شکست *روزبانان: نگهبان بارگاه، جلّاد *نماز دیگر: نماز عصر *فرّاش: از خدمتکاران *مردم: انسان، آدمی *قوت: خوراک، غذا *عاریت: عاریه، قرض *لَختی: اندکی، مقداری *سِرگین: فضلهی چهارپایان *قَلیه: نوعی خوراک از گوشت *تَک: دویدن گزیده سیاستنامه، خواجه نظامالملک «ای دیده اگر کور نِهای گور ببین وین عالم پر فتنه و پر شور ببین شاهان و سران و سروران زیر گِلاند روهای چو مَه در دهن مور ببین» #خیّام https://t.me/mokatebat2
هر قدر که از عشق پریشان شده باشیم ننگ است اگر از تو پشیمان شده باشیم از جان و دل خویش گذشتیم به شوقت تا مایه ی احسان رقیبان شده باشیم اعجاز تو این است که با این همه آیه با کفر نگاه تو مسلمان شده باشیم چون سایه به دنبال تو هستیم شب و روز هر چند که از چشم تو پنهان شده باشیم یک عمر شکستیم ولی یاد نداریم یک لحظه هم از عشق گریزان شده باشیم ما خانه خراب غم عشقیم در این خاک خاکی تر از آنیم که ویران شده باشیم ای کاش که ای دوست بمیریم و نبینیم بر خوان کسی غیر تو مهمان شده باشیم #محمدحسن_جمشیدی https://t.me/mokatebat2
#تأملات هنوز با همه دردم امید درمان است که آخِری بوَد آخَر شبانِ یلدا را سعدی هرچه در متون کهن گشتم که مصداقی برای خوشباشی و جشن و سرورِ شب یلدا پیدا کنم چیزی نیافتم. در ادبیات کهن ما یلدا شبی سرد و تیره و طولانی و قرین رنج و وحشت است. هرچه گشتم تنها این مضمون را یافتم که: شُوم از شامِ یلدا تیرهتر بی رشید وطواط گفته است: تمام روزهای من از رنج چون شب یلدا شده است: همه ایّام داعی از عِنا چون شام یلدا شد. خاقانی شب یلدا را به چاهی تشبیه کرده که یوسفِ روز در آن دچار محنت و اندوه است: همه شبهای غم آبستن روز طرب است یوسف روز، به چاه شب یلدا بینند سعدی دیدن چهره یار را مانند دیدن روز نوروز درخشان و زیبا و پربرکت و فراق او را چون شب یلدا تار و تاریک دیده است: نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست شب فراق تو هر شب که هست یلداییست حافظ قضیه را سیاسی کرده و گفته همنشینی با حاکمان دل آدم را مثل شب یلدا سیاه میکند و موجب تباهی و سیاهی است: صحبت حکّام ظلمتِ شب یلداست نور زخورشید جوی بو که برآید. شب در فرهنگ باستانی ما هم از پدیدههای اهریمنی است و هیچ جشنی از جشنهای باستانی ما پسوند و پیشوند شب ندارد نه نوروز نه تیرگان نه مهرگان و نه سده. همه و همه در روز اتفاق میافتند. روز و نور است که مظهر اهورا مزدا و پدیدهای اهورایی و مقدّس است. آنجا هم که فردوسی میگوید: شب اورمزد آمد و ماه دی ز گفتن بیاسای و بردار می باز هم به روز اولِ ماه دی که به نام هرمز، خدای بزرگ است و روز جشن و سرور است اشاره کند. زیرادر تقویم باستانی ما هر روز ماه نامی ویژه داشت و چون نام ماه و روز یکی میشد آن روز را جشن میگرفتند. مثلاً شانزدهم هر ماه، مهر روز نامیده میشد و چون شانزدهم مهرماه فرا میرسید جشن مهرگان را برگزار میکردند. دی هم از جمله نامهای خدای بزرگ و به معنی آفریننده و دادار است و روز اول هر ماه هُرمزد نام داشت. دیماه که فرا میرسیده است روز اول آن را به نام هرمزد دادار بزرگ جشن میگرفتهاند. بنابراین شب یلدا یا چله، شبی طولانی و قرینِ دردِ انتظار و رنج و محنت است. همه در انتظار برآمدن و تولّد دوباره خورشیدند. شب یلدا شبی است که اهریمن بر تخت قدرت بی رقیب نشسته است، شبی که اهریمن در اوج اقتدار است و تاریکی را بر هستی مسلّط کرده است. اما به حکم آنکه فوّاره چو بلند شود سرنگون شود؛ خورشید از زندان یلداییِ اهریمن آزاد میشود و بر نور و گرمیاش روز به روز افزوده میشود و درفش سیاهِ دولت سرما و تاریکی را در نوروز سرنگون میکند و به دوران اوج خود باز میگردد. شب یلدا رمز و نماد پایان یافتن تاریکی و سختی است. شب پایان انتظار است. شب تولد امید و نور است. به قول سعدی شبان یلدا را سرانجام، پایانی و فرجامی هست. پایان شبِ سیه سپید است. و البتّه برای رسیدن به نور و سرور بایدچلّهنشینی کرد و ریاضت کشید، باید صبر کرد تا بَرِ شیرین آن را یافت. صبر و ظفر هر دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید ا.نادری http://t.me/Naglemaani
محبوب من! حرف هایی است همچون لیمو شیرین، به هنگام نگوییم تلخ می شوند مصایبی هم هست که اگر به هنگام پریشان بازی نکنی، خنده دار می شوند مثل گفتن از عشق وقتی که مژه هایت سفید شده یا هنگامی که رو به آخرین غروب نشسته ای محمد صالح اعلاء https://t.me/mokatebat2
گرگ و سگ گرگِ هاری از مسیری میگذشت روبهرو شد با سگی هنگام گشت رغبت و میلی به دیدارش نداشت روی برگرداند و تنهایش گذاشت بانگ زد سگ: ای عموزاده بایست میگریزی از که و ترست ز چیست؟ از شتاب و سرعتت لختی بکاه یک زمانی کن به سوی من نگاه نیست صیادی و تیری و تفنگ در پس من، کو صدای بنگ بنگ؟ صبر کن تا من ببینم روی تو سخت مشتاقم ببویم بوی تو ما که از یک دودهایم و یک نژاد از چه بین ما جدایی اوفتاد؟ گرگ بشنید و همانجا کرد ایست تا بببند قصد سگ زین حرف چیست اندکی از خود نشان داد انعطاف بست چنگ و کرد دندان را غلاف بر سر تَلّ بلندی ایستاد یال و گوپالش رها در دستِ باد سر به زیر و چنگهایش در زمین سایهاش چون پیکر او سهمگین برق دندانش ز خنجر تیزتر چنگش از هر نیزهای خونریزتر وسعت میدانِ دیدش دشتها فاتح هر قلّه در گلگشتها روزهدار روزهای برف و ابر سمبل اِستادگی و رمز صبر گفت ای سگ از چه پی گیر منی بر سر چه چانه با من می زنی؟ سگ کمی چرخید گِرد گرگ و خفت سر به روی دست ها بنهاد و گفت ای امیر قلّههای پر ز برف پادشاه درّههای تنگ و ژرف خوشنشین خانهی سرما و سوز ای ز شب تاریکتر بهر تو روز سالک هفتاد خوان درد و غم ای ز هولت گلّهها در حال رم ای شبیخون حیله و ترفند تو این منم سگ خویش و هم پیوند تو تا به کی بر صخرهها زوزه کشی روی خاک و برف و یخ پوزه کشی تا به کی در حال تعقیب و گریز میکنی با گله و چوپان ستیز تا به کی سگدو زنی در درّهها تا به کی داری طمع بر برّهها تا به کی آماج تیری و تفنگ تا به کی غربال گردی با فشنگ خیز و حرف و پند من را گوش کن این اجاق کینه را خاموش کن چرخش دُم را فرا گیر ای رفیق کن نظر بر حالت دمّم دقیق چون بدیدی صاحب و ارباب را پس به رقص آور دمِ پر تاب را دم بجنبان سست کن اندام خود تا که از دستش بیابی کام خود گر نگردد چرخش دم تو کُند نشنوی از صاحبت یک حرف تند سالیانی هست بسیار و زیاد زندگانی میکنم در این بلاد شاد بینم هر که باشد سگ صفت هر که گرگی کرد شد بد عاقبت ما که از یک اصل و از یک ریشهایم پس چرا دایم چو سنگ و شیشه ایم آشنایی، میکنی بیگانگی عاقلی، امّا کنی دیوانگی تا به کی آواره دشتی و کوه تا به کی بیچارهای با این شکوه کُنجِ دنجی مثل من آور به دست تا رهی از هر چه در عالم غم است. خوابگاهم کاهدان، نان استخوان نی غم جا دارم و نی درد نان بالشم پوتین ارباب بزرگ رختخوابم گرمتر از موی گرگ با من اکنون گر بیایی سوی ده میبرم جایی که آن بهر تو به بس بهانه کرد از بهرش ردیف بس دلیل آورد زیبا و ظریف تا که قانع گشت گرگ ساده زیست سوی ده آید ببیند حال چیست از سر آن تپّه از روی ادب سگ جلو افتاد و آن گرگ از عقب ناگهان در گردن سگ، چشم گرگ دید زخمی حلقهای شکل و بزرگ گفت با سگ چیست این زخم عمیق با که کردی جنگ و دعوا ای رفیق؟ گفت با او، نیست این زخم از ستیز یادگار است این از ارباب عزیز گردن آویزی به من او داده است نام زیبایش بدان قلّاده است میدهم گاهی که بد مستی بروز میکند قلّادهام او چند روز میشوم چون شیر زنجیری اسیر نیست چیزی سخت و بد بر خود مگیر شد مشوّش گرگ از این گفتگو از تعجب بازمانده چشم او یادش آمد کوهسار و فرشِ برف جنگل سرسبز و آن مردابِ ژرف زوزهها بر صخرهی مهتاب پوش دایماً در پویه و در جنب و جوش با گوزنان جنگ و تعقیب و گریز با شبانان دایماً جنگ و ستیز هیهیِ چوپان و شلّیک تفنگ غرّش دیوانهوارِ بنگ بنگ صید او هنگام کار و جنب و جوش برّهها و آهوان شیر نوش باید اکنون از برای استخوان پا ببوسد یا دهد دم را تکان موی او بر پیکرش چون سیخ شد دست و پایش بر زمین چون میخ شد گفت سگ: با من نمیآیی چرا منتظر هستم تو را، جانا بیا در جوابش گفت آن گرگ غیور از من ای سگ دور گرد و باش دور نیست شایای من آن نان و مکان باد ارزانیِ تو آن جای و نان ریشه ام در چشمهی آزادیست هر کجا آزادیست آبادیست تندرستی نیست هر جا نیست او هر که بی او زیست چون سگ زیست او سگ صفت هرگز نکردم زندگی هستم آزاده نکردم بندگی. رفت و سگ میدید در آن پهن دشت گرگ هاری از مسیری میگذشت. احمد نادری https://t.me/Naglemaani
آیا توییتر و رسانه ها صدای واقعی مردم اند؟ https://t.me/mokatebat2
فریاد ز دست فلک سِفلهنواز شهزاده به مِحنت و گدازاده به ناز نرگس ز بِرهنگی سرافکنده به زیر صد پیرهن حریر پوشیده پیاز ! #محمد_فضولی https://t.me/mokatebat2