مسجد جامع شمشیر
Статистикаدینی- تبلیغی ✍مساجد روستای شمشیر؛ 1⃣مسجد جامع محمد رسوالله(ص) 2⃣مسجد حضرت عبدالله(جامع قدیم) 3⃣مسجد امام شافعی(رض) 4⃣مسجد توحید 🔖لینک کانال👇
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 78
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خطبه جمعه شمشیر ماموستا محمد عزیز یعقوبی 1405/5/23موضوع: نشانه های متقین ایمان به ملائکه6
@jbn293
اگر تمام عمر به یک قطره آب فکر کنیم چندان بگوییم سبحان الله بازهم کم است 🅰️ https://t.me/Azizann2
*آداب عیادت بیمار* *از جمله حقوقی که هر مسلمان بر مسلمان دیگر دارد، عیادت و احوالپرسی از بیمار است. این عمل نیز آداب و احکامی دارد، اما متأسفانه در آن هم افراط و تفریط دیده میشود.* *برخی افراد اصلاً به عیادت بیمار نمیروند؛ این تفریط است. در مقابل، بعضی به عیادت میروند، اما به جای آنکه باعث آرامش و آسایش بیمار شوند، موجب رنج و زحمت او میگردند؛ مثلاً مدت زیادی نزد بیمار مینشینند، در حالی که این کار برای او آزاردهنده است.* *بیمار نیازها و کارهای مختلفی دارد و چهبسا به خاطر رعایت حال مهمان، خود را به زحمت میاندازد. در حدیث شریف آمده است:* «هرگاه یکی از شما به عیادت بیماری میرود، شایسته است که مدت کوتاهی نزد او بنشیند.» *البته تیمارداری با عیادت تفاوت دارد؛ در تیمارداری، ماندن طولانی در کنار بیمار برای خدمت و رسیدگی به اوست. خدمت کردن بر همه واجب نیست، اما پرهیز از آزار رساندن و فراهم کردن آسایش بیمار بر همگان لازم است.* *برخی عادت دارند کنار بیمار بنشینند و به گفتوگوهای بیهوده بپردازند، یا از خود بیمار بخواهند تمام جزئیات بیماریاش را تعریف کند. چنین رفتارهایی موجب ناراحتی و خستگی بیمار میشود؛ بنابراین باید از اینگونه کارها پرهیز کرد.* ۱۴۰۵/۰۵/۱۸
без подписи
#بانگه_واز (دعوت) چرا مردم از کلاس قرآن و دینی گریزانند؟! ✍ صلاح الدین احمد یک ماموستای دینی گفت که در خطبهی نماز جمعه از مردم دعوت کرده است تا فرزندانشان را بهصورت رایگان برای شرکت در کلاسهای قرآن و تربیت اسلامی به مسجد بفرستند اما جای شگفتی و تأسف دارد که از آن جمعیت انبوه، تنها دو نفر به این دعوت پاسخ دادند! یکی از خطرناکترین نشانههای فروپاشی هر جامعهای، تغییر هدف تربیتی خانوادههاست. وقتی پدر و مادر تمام توجه خود را صرف ظواهر زندگی و یادگیری زبانهای خارجی مانند انگلیسی میکنند و به محتوا و تربیت معنوی اهمیتی نمیدهند، زنگ خطر به صدا درمیآید. امروز میبینیم بیشتر خانوادهها حاضرند هزینههای گزافی برای مهدکودکها، مدارس و دانشگاههای خصوصی بپردازند تا فرزندانشان مدرک و زبان به دست آورند؛ اما در مقابل، مراکز آموزش قرآن و تربیت صحیح ـ که اغلب رایگان یا با هزینهای بسیار اندک هستند ـ کمترین استقبال را دارند. جای تأسف است که تنها درصد کمی از جامعه به این بُعد مهم میاندیشند و بسیاری آن را بهکلی به فراموشی سپردهاند. باید بدانیم که کودک پیش از دانشهای ظاهری و زبانآموزی، به اخلاق و تربیت نیکو نیاز دارد. اگر کودکی بر پایهی اخلاق و ارزشهای والا پرورش نیابد، خرج کردن ثروت و دارایی دنیا نمیتواند شخصیت درستی از او بسازد. فرزندِ بیتربیت نهتنها در آخرت سودی برای پدر و مادرش ندارد، بلکه در دنیا نیز فردی بیوفا خواهد شد و خیری از او انتظار نمیرود. بنابراین شایسته است که دستکم تعطیلات تابستان را غنیمت بشماریم و آن را بهطور کامل به تربیت کودکان، نوجوانان و جوانان اختصاص دهیم. این زمانها بهترین فرصت برای پایهگذاری شخصیتی نیرومند و تقویت بُعد اخلاقی آنان است؛ زیرا سربلندی خانواده و جامعه از تربیت آغاز میشود. 📡🇯🇴🇮🇳👇👇 @bangavaz1400
#بانگه_واز (دعوت) 🌙 #داستان_شب....👇 #روزیکهامیرکبیرگریست.❗️ ✍در سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستین برنامهى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. 🔹بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان مىشود. هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باختهاند. امیر بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. 🔸او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند یا از شهر بیرون مىرفتند. 🔹روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبیدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت : ما که براى نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم. 🔸پیرمرد با اندوه فراوان گفت : حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مىشود. امیر فریاد کشید : واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهاى باید پنج تومان هم جریمه بدهی... پیرمرد با التماس گفت : باور کنید که هیچ ندارم.. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت : 🔹حکم برنمىگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد... در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. 🔸علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاىهاى مىگرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچهى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. 🔹امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت : ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند. امیر با صداى رسا گفت : و مسئول جهلشان نیز ما هستیم... 🔸اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ایرانىها اولاد حقیقى من هستند و من از این مىگریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. امیرکبیر خدمات زیادی به کشور کرد . روحش شاد 📡🇯🇴🇮🇳👇👇 @bangavaz1400
🌹🌷ننه جون خواهشن با این سن و سال از نردبون بالا نرو. 😃😂😁🤣 وقتی جوانی میگذرد... وقتی جوانی میگذرد، تازه میفهمی خدا چه موجود پیچیدهای به نام «آدمِ مسن» خلق کرده است؛ موجودی که دنبال عینکش میگردد، در حالی که عینکش روی سرش هست؛ دنبال موبایلش میگردد، در حالی که با همان موبایل چراغقوه را روشن کرده تا پیدایش کند! یک روز هم وارد آشپزخانه میشود، پنج دقیقه به یخچال زل میزند، بعد با وقار برمیگردد بیرون... چون کلاً یادش رفته برای چه آمده است دیگر نمیخواهی دنیا را عوض کنی؛ چون فهمیدهای دنیا اصلاً قصد همکاری ندارد! حالا فقط دعا میکنی دنیا تا وقتی خوابت برده، بیسروصدا بچرخد و وقتی بیدار شدی، کمرت مثل لولای درِ انبار صدا ندهد! جوان که بودیم، تا طبقه چهارم را دو تا یکی بالا میرفتیم. حالا اگر کنترل تلویزیون آن طرف اتاق باشد، اول حساب میکنیم واقعاً ارزشش را دارد بلند شویم یا نه! گاهی هم میگوییم: «بیخیال... همین شبکه ای فیلم و سریال مختار هم بد نیست!» زمانی برای خوشتیپ شدن ژل مو میزدیم؛ سشوار می کشیدیم حالا برای بلند شدن ژل ضد درد! آن موقع نگران سفید شدن مو بودیم، حالا خوشحال میشویم هنوز همان چند تار مو، سفید شدهاند و نرفتهاند! زانوها هم دیگر برای خودشان شخصیت مستقلی پیدا کردهاند. قبل از اینکه هواشناسی بگوید باران میآید، زانوی چپ اطلاعیه صادر میکند و زانوی راست هم تأییدیه میزند! وقتی از روی مبل بلند میشوی، صدایی از خودت درمیآید که معلوم نیست «یا علی» است، «یا ابوالفضل» است یا آخرین پیام مفصلها به خانواده! جوان که بودیم اگر زمین میخوردیم، سریع بلند میشدیم که کسی نبیند. حالا اگر زمین بخوریم، اول چند دقیقه همانجا میمانیم، نفسی تازه میکنیم، بعد بررسی میکنیم اصلاً بلند شدن صرفه اقتصادی دارد یا نه! قدیمها شبها تا دو نصفهشب بیدار میماندیم. حالا ساعت نه شب اگر کسی زنگ بزند، با خودمان میگوییم: «خدایا، مگر جایی آتش گرفته که این وقت شب زنگ زده؟» یک زمانی عاشق آخر هفته بودیم؛ حالا عاشق روزی هستیم که هیچ دکتری، هیچ آزمایشی، هیچ قرصی و هیچ قبضی در کار نباشد! داروها هم شدهاند برنامه غذایی: قبل از صبحانه، بعد از صبحانه، قبل از ناهار، بعد از ناهار، شب، قبل از خواب... گاهی آدم شک میکند غذا را برای هضم قرص میخورد یا قرص را برای هضم غذا! حافظه هم که دیگر شاهکار است؛ اسم همکلاسی کلاس اول را یادت هست، اما برای اینکه وارد اتاق شوی ، باید دوباره بروی بیرون و از نو وارد شوی، شاید حافظه ات ریست شود! گاهی آنقدر دنبال کلید میگردی که آخرش میفهمی از اول داخل قفل بوده؛ آنقدر دنبال موبایل میگردی که یکی زنگ میزند و تازه میفهمی توی جیبت بوده! با همه اینها... باز هم زندگی قشنگ است. هنوز بوی نان تازه آدم را مست میکند. هنوز صدای خنده نوهها دل را جوان میکند. هنوز یک استکان چای با یک دوست قدیمی، از هزار مهمانی رنگارنگ باارزشتر است. آخر شب هم فقط یک دعا میماند: خدایا! سن شناسنامه را هر چقدر خواستی زیاد کن... فقط لطفاً این قطعات یدکی بدن را یک سرویس اساسی بفرست! یک اورهال واقعی و یک خواهش دیگر... هر وقت وارد آشپزخانه شدم، اگر ممکن است یک اعلان آسمانی بفرست: «بنده خدا! آمدهای آب بخوری... نه اینکه دوباره در یخچال را باز کنی و با خیلی چیزها ،چشمدرچشم شوی!» آری... هنوز کارهای ناتمام زیاد دارم... فقط اول بگذار یادم بیاید آن کارها چه بودند! راستی می خواستم چکار کنم یادتان هست چرا می خندید لطفا کمکم کنید
«لبخند کودک فقیر، چراغیست که تاریکی جهان را روشن میکند.» - «شادی بر لب کودک نیازمند، زیباترین هدیهی انسانیت است.» - «هر خندهی کودک فقیر، پیروزی عشق بر فقر است.» - «نشاندن لبخند بر لب کودک محروم، عبادتیست بینیاز از کلام.» - «شادی کودک فقیر، ثروتیست که در هیچ خزانهای یافت نمیشود.» به هه وار نشینان بپیوندید 👇👇👇 @hawarneshinan
داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور یمن 👞 زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند. استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است. روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.» یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟» معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.» کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد. وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند. بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند! استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.» کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.» معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت. استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم». وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.» نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت. همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟» او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.» همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟» او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم». همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!» او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.» روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد. وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.» وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد. اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند. در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...» پیام داستان: اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند. ١٤٠٥٫٠٥٫١٨
آمریکا با چه نیتی به منطقه آمده بازم بگید تئوری توطئه 🅰️ https://t.me/Azizann2
هدایت از طرف پروردگارست 🅰️ https://t.me/Azizann2
بندگی، بیداریست و بیداری، یعنی لمس ردپای رحمت پرودگار در واقعیتی که رخ مینماید. ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat
🙏 قدرزحمـــــــات پــــدر را بدانید🙏 ✳️پسری که پدرش را مجبور کرد ماشین قراضهاش را دو خیابان پایینتر پارک کند، اما نامهای که بعد از مرگ پدر در داشبورد پیدا کرد، او را نابود کرد... 🚗🏚😭 «فرهاد» دانشجوی پزشکی بود و همیشه از وضعیت ظاهری پدرش و بهخصوص ماشین پیکان قدیمی و پر سروصدای او خجالت میکشید. هر روز صبح که پدرش او را به دانشگاه میرساند، فرهاد با لحنی تند میگفت: «بابا! تو رو خدا جلوی در دانشگاه نرو! همینجا توی کوچه پشتی نگهدار. آبرویم میرود اگر بچهها ببینند من با این لگن میآیم! دود ماشینت همه را خفه کرد!» پدر هر بار با لبخندی مهربان و چشمانی که کمی غمگین میشد، میگفت: «چشم پسرم... هرطور تو راحت باشی.» و او را دور از چشم همه پیاده میکرد. سالها گذشت. فرهاد پزشک شد، پولدار شد و برای خودش ماشین شاسیبلند خرید و دیگر سوار ماشین پدر نشد. پدر پیر شد و از دنیا رفت. بعد از مراسم خاکسپاری، فرهاد تصمیم گرفت آن ماشین قراضه را که گوشه حیاط خاک میخورد، به اسقاطی بفروشد تا از شرش خلاص شود. وقتی داشت مدارک ماشین را از داشبورد خالی میکرد، چشمش به یک عکس قدیمی و سیاه و سفید افتاد. عکسِ پدرش بود در جوانی، که با کت و شلواری شیک به یک ماشین «بنـز» آخرین مدل تکیه داده بود و میخندید. فرهاد تعجب کرد. پدرش هیچوقت نگفته بود که چنین ماشینی داشته است. پشت عکس را نگاه کرد. دستخط پدرش بود، با جوهری که کمی پخش شده بود: «امروز این عروسک (ماشین بنز) را فروختم. دلم سوخت، چون خیلی دوستش داشتم... اما دکترها گفتند هزینه عمل قلبِ پسر کوچکم "فرهاد" خیلی سنگین است و فقط با پول این ماشین جور میشود. ماشینم رفت، اما فدای یک تپشِ قلبِ پسرم. با باقیمانده پول، این پیکان را خریدم تا مسافرکشی کنم و خرج داروهایش را در بیاورم. خدایا شکرت که پسرم زنده ماند...» فرهاد روی فرمان ماشین قراضه افتاد. بوی عرق تن پدرش هنوز توی ماشین بود. او سالها از ماشینی خجالت میکشید که «قیمتِ زنده ماندنِ خودش» بود. او سوار بر وسیلهای شده بود که پدرش غرورش را با آن معامله کرده بود تا قلب پسرش از حرکت نایستد. فرهاد آن ماشین قراضه را نفروخت؛ آن را در حیاط خانهاش نگه داشت تا هر روز یادش نرود که ضربان قلبش را مدیون چه کسی است. نتیجه اخلاقی: پدرها قهرمانان خاموش تاریخاند. آنها از آرزوهایشان، از جوانیشان و از غرورشان میگذرند تا ما قد بکشیم. اگر پدرت ماشین مدل پایین دارد، اگر لباسش کهنه است، اگر دستانش میلرزد... خجالت نکش! اینها جای زخمهایی است که برای سپر شدن جلوی مشکلات تو برداشته است. یک چالش مردانه: همین الان اگر پدرت زنده است، برو و بر دستانش بوسه بزن. اگر ماشینش مدل پایین است، با افتخار کنارش بنشین و شیشه را پایین بده تا همه ببینند تو پسرِ این شیرمرد هستی . ❤️🌴🌴🌴🌴❤️ https://t.me/RASTGAREi✌️👈
❇️جمعه خانەگا(خانقاە) تاریخ:۱۴۰۵/۰۵/١٦ خطیب:مامۆسا محمود ویسی موضوع (بابەت) خطبه اول: 💎خانە آخرت بە کسی تعلق می گیرد کە دارای دو صفت نباشند. 🟢 خطبه دوم: 💎 آسیبهای شبکههای اجتماعی زبان:کوردی زمان:٢٩:٠٥ روابط عمومی (رسانه) جماعت دعوت واصلاح پاوه ۱۴۰۵/۰۵/١٧
از میان رنج و ویرانی غزه، مادری همراه پنج دخترش قرآن را در سینههایشان جاودانه کردند؛ ❤️ آنها ثابت کردند که هیچ سختیای نمیتواند نورِ ایمان و امید به خدا را خاموش کند. 📖✨ @sayeh_quran | درسایه قرآن 🌱
اطلاعرسانی برخی از قوانین مهم هر کسی که ماشین داره و رانندگی میکنه خبردار باشه و این قانون جدید را نشر حداکثری کنید تا کسی ضرر نکند..... تبصره ۳ ماده ۸ قانون جدید بیمهی شخصِ ثالث؛ در خصوصِ تصادف با ماشینهای گران قیمت لوکس (لاکچری)؛ را بخوانید و برای عزیزاتون اطلاع رسانی کنید تا همه از این قانون مطلع شوند. یکی از دوستان چند روزی درگیر یه تصادف با یه ماشینِ گرون قیمت شده بود و کارش زیاد به راهنمایی و رانندگی افتاد و یک چیزی را که خیلی جالب بود؛ فهمید طرف با یه ماشین گرون قیمت لوکس؛(لاکچری) تصادفجزئی کرده بود که قیمت سپر عقبش شد 13میلیون و بنده خدا خسارتشو کامل داد؛ وقتی رفتیم راهنمایی و رانندگی؛ برای ترخیصِ خودرو؛ افسر راهنمایی و رانندگی پرسید؟ چقدر خسارت دادید، گفتیم 13 میلیون؛ افسر با تعجب گفت نبایستی میدادید و حداکثر 1.5 میلیون باید میدادید. جریان را جویا شدم گفت؛ طبق تبصره ۳ ماده ۸ قانون جدید بیمهی شخص ثالث آمده؛ ماشینهای گرانقیمت لوکس؛ موظف هستند ماشینشون را بیمه بدنه کنند و در تصادفات؛ شخصِ مقصر؛ بایستی فقط؛ معادلِ قطعه آسیب دیده یک خودروی دنا پلاس را به عنوانِ خسارت پرداخت نماید (مبناشون دنا+ هست). یعنی در حوادث، خودروی تولید داخل محاسبه میشود...! *مثلاً سپر این ماشین 13 تومنه؛ سپرِ عقبِ دنا 1.5 میلیونه و مقصر؛ فقط بایستی قیمتِ سپرِ دنا را پرداخت کند و قانون هم پشتِ سرِ شماست؛* 👆این قانون را پخش کنید تا همه هموطنان بدانند و خسارت الکی در تصادفات احتمالی به ماشینهای گرون قیمت ندهند؛ خواهشاً اطلاعات عمومی را پنهان نکنید؛ برای یاری هم؛ گام برداریم لطفا اطلاع رسانی بفرمائید باتشکر... خدمات اینترنتی فناوران شریف قانون جدید تخفیفات بیمه شخص ثالث خودرو یکسال عدم خسارت 5% 2 سال عدم خسارت 10% 3 سال عدم خسارت 15% 4 سال عدم خسارت 20% 5 سال عدم خسارت 25% 6 سال عدم خسارت 30% 7 سال عدم خسارت 35% 8 سال عدم خسارت 40% 9 سال عدم خسارت 45% 10سال عدم خسارت 50% 11سال عدم خسارت 55% 12سال عدم خسارت 60% 13سال عدم خسارت 65% 14سال عدم خسارت 70% ـــــــــــــــــــــــــــــــ یکبار خسارت مالی 20% کاهش تخفیفات یکبار خسارت جانی 30% کاهش تخفیفات دوبار خسارت مالی 30% کاهش تخفیفات دوبار خسارت جانی 70% کاهش تخفیفات سه بار خسارت مالی 40% کاهش تخفیفات سه بار خسارت جانی 100% کاهش تخفیفات دیگر مثل سابق با داشتن 1 بار خسارت تمام سوابق تخفیف شما ازبین نمیرود و فقط مقداری از تخفیفتان کم میشود. لطفا به دوستان خود اطلاع رسانی کنید... *مطابق ماده ۵۶ قانون ايين دادرسي كيفري* بازرسي اشيا از جمله *اتومبيل*، در جرايمي كه مشهود نيست، فقط بايد با اجازه موردي قاضي صورت بگيرد. در همين راستا ديوان عدالت اداري، بخشنامه شماره ١ / ١٧٩ / ٠١ / ٤٠٢ مورخ ١١/ ٤ / ٧٩ ناجا كه تفتيش و بازرسي خودروها را علي الاطلاق در جرايم غيرمشهود بدون كسب مجوز از مقام قضايي مجاز دانسته را ابطال نموده است. در نتيجه *تا زماني كه جرم مشهودي رخ ندهد نيروي انتظامي حق بازرسي داخل اتومبيل را ندارد.* 👈 یادتان باشد: اگر قبل از حمل یا در حینِ حملِ اتومبیل بوسیله جرثقیل، مالکِ آن حاضر شود و تقاضای تحویل خودرو را کند، مامورین مکلفند (تاکید میشود مکلفند) فقط جریمه کنند و نمیتوانند خودرو را با خود ببرند، در صورت عدمِ پذیرشِ مامور به او گوشزد کنید مطابق تبصره 2 ماده 13 قانون رسیدگی به تخلفات رانندگی چنین حقی ندارد و عملش خلاف قانون و قابل تعقيب است. برای افزایش رعایت حقوق شهروندی هموطنان لطفا به گروههای عضو ارسال کنید چند نکته که لازمه بدونید! 1) اگه تو کلانتری بهتون بیاحترامی شد یا علاف شدین فوری به 197 زنگ بزنید گزارش کنید میان سریع بررسی میکنن 2) واسه شکایت مستقیم برید دادسرا، نروید کلانتری خودتونو علاف کنید! 3) اگر ازتون به هر نحوی سرقت کردن خودتون نرید کلانتری سریع با 110 تماس بگیرید چون.اگر سرقت تایید شد سریع پرونده سرقت رو مجبورن تشکیل بدن ولی اگر خودتون برید کلانتری به دلیل اینکه هر سرقت در حوزه هر کلانتری یه امتیاز منفیه براشون ممکنه تشکیل پرونده رو به دلایل مختلف به تاخیر بندازن 4) اگر به هر نحو در جاده تصادف کردید حتی اگر خودتون زدید به چیزی یا حتی با موتور خوردید زمین اولین کار تماس با 110 و بعد اورژانس 115 باشه چون طبق قانون تمام حوادث جاده ای درمان اولیه و... رایگانه... شما هزینه رو پرداخت می کنید ولی بعد صورتجلسه کلانتری رو مهر شده با کپی میبرید بیمارستان و تمام هزینهها رو به شما بر میگردونن... لطفا بهنحو شایسته به دوستانتان اطلاعرسانی فرمائید. @Ajibvalivaghaei
داستان زندگی حضرت سلیمان @masjed_dokhan
#فقط معمر قذافی فقید سازمان گرگهای متحد (ملل متحد ) را شناخت 💢 سخنرانی معروف #معمرقذافی در شصت وچهارمین نشست مجمع عمومی سازمان ملل در سال ۲۰۰۹ — یکی از جنجالیترین نطقها در تاریخ این نهاد است. او در این سخنرانی بارها از چیزی که آن را «نظام دروغین جهانی» مینامید انتقاد کرد.
خطبه جمعه شمشیر ماموستا محمد عزیز یعقوبی 1405/5/16موضوع: نشانه های متقین ایمان به ملائکه5