💏همسرانه💏
Статистика💎 پر محتواترین چنل زناشویی💋😋 💎با بروزترین و پر دانلودترین موزیک های روز 💎به همراه عکس و گیف عاشقانه😈 💎رمان های آنلاین و عاشقانه 💎بیوگرافیه عاشقانه ❌پل ارتباطی با ما ☝☝
- Последний пост
- 27 февр.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
۵ پارت تقدیم شما 😍😍😍😍 بهترین کانال همسرانه https://t.me/moshavereZendagi/27491
🌷🌷مهرناز💐 قسمت_۴۵ یکی دو ساعتی گذشت که مژگان و مادرش اومدن مژگان به محض اینکه بابا رو دید شروع کرد که باید حتما فامیلهای تو میموندن این بچه رو چشم میزدن تا من اسیر این دکتر و اون دکتر بشم بابا بلند شد نشست هنوز گیج خواب بود گفت چی شده مگه مادر مژگانگفت هیچی بابا بچه زردی داره یکم مژگان شلوغش کرده بابا گفت چه ربطی به فامیل من داره چرا چرت و پرت میگی مژگان چشماش و گشاد کرد و صداشو برد بالا که من دارم چرت و پرت میگم حرف دهنت و بفهم من صبح تا شب تو این خونه شدم لله بچه ات بعد اینم دستمزدمه اون موقع عقلم قد نمیداد بفهمم چی داره میگه بابا بلند شد و گفت صبح تا شب که اینجا بخور و بخواب راه انداختی من اومدم از سر کار بچه تنهاس ظرفها مونده خونه بهم ریخته اینجا رو جمع کردم مامان مژگان زود خودشو انداخت وسط که والا من سرم گرم بچه و مریضیش شد نرسیدم ریخت و پاش مهموناتونم جمع کنم هر کدوم یه چیزی میگفتن دستامو گذاشتم رو گوشام تا نشنوم مژگان بچه رو بغل کرد و به مادرش گفت وسایلت و جمع کن بریم دیگه جای ما تو این خونه نیست مادر مژگان یه لحظه شوک شد و گفت بشین تو خونه ات با هر چیزی که جمع نمیکنن برن بشین سر خونه زندگیت بچه ات و نگهدار من عادت کردم به حرف شنوی شوهر تو کم بود که اونم اضافه شد بابا رفت تو اتاق و در و محکم کوبید لباسهاش و پوشید که بره من از ترس مژگان دوییدم سمتش و پاهاشو بغل کردم که منم ببر منو تنها نزار بابا سعی کرد منو جدا کنه اما من از ترس داشتم میلرزیدم میدونستم بابا بره مژگان تلافی همه چی رو سر من خالی میکنه بابا دلش به رحم اومد و منو بغل کرد و اومد تو اتاق من در و هم بست منو گذاشت رو تخت و گفت نمیرم خیالت راحت اما لرزش من تموم نمیشد یکم بغلم کرد تا آروم بشم بغل بابا برا من انگار بهشت بود حس امنیت میکردم وقتی بابا خونه بود مژگان نرفت ولی حال پروانه بدتر شد و مادرش در و زد و گفت آقا محمود بیا بچه رو ببر بیمارستان حالش خوب نیست بابا با اخم در و باز کرد و گفت بردار بریم مژگان که بچه به بغل آماده دم در وایساده بود رفتن من و مامان مژگان تنها شدیم رفتم دستشویی و موقع بیرون اومدن دیدم مامان مژگان داره اطراف خونه رو آب میریزه اون موقع فکر میکردم داره نمیز میکنه چهار طرف خونه و دم در و آب ریخت و بعد اسپند دود کرد و کل خونه رو پر از دود کرد رفتم جلو تلویزیون نشستم بعد مدتها یکم تلویزیون تماشا کردم مامان مژگان طبق معمول یه لقمه بزرگ نون پنیر درست کرد و آورد برام که بخور غذا نپختم از گشنگی اون لقمه برام حکم کباب و داشت با چه لذتی خوردم اونو انگار تو بهشت بودم میتونستم تلویزیون تماشا کنم و یه چیزی بخورم تو دلم میگفتم کاش مامان مژگان بمونه همیشه اینجا گاهی اون بهتر از مژگان رفتار میکرد ادامه دارد......
🌹مهرناز🌺 قسمت_۴۴ بعد پذیرایی همه کادوهاشونو دادن و رفتن خانواده مژگان هم رفتن و لیلا زود اومد وسایلی که جمع کرده بود و برداشت و برد مامان مژگان موند بابا رفت تو اتاق خوابید اصلا سراغی از من نگرفت رفتم رو تخت دراز کشیدم و زیر چادر آنا بغضم ترکید گفتم دیگه بابا منو دوس نداره فردا صبح با صدای نفرین های مژگان از خواب بیدار شدم داشت عموها و عمه هامو نفرین میکرد رفتم آروم کنار در دیدم مامان مژگان بچه رو بغل کرده و داره آماده میکنه برن از اینکه تو خونه تنها بشم اشکام سرازیر شد و گفتم کجا میرید مژگان رو به من گفت گمشو بابا تو هم مامان مژگان که دید دارم گریه میکنم گفت بچه مریضه ببریمش دکتر بیاییم مژگان همش داشت میگفت بد قدم ها چرا دست از سرم برنمیدارن الهی همشون بمیرن خیلی ناراحت شدم از اینکه به عمه هام داشت اینطور میگفت آروم رفتم رو تخت نشستم انقدر خورد وخوراکم نا منظم بود که دیگه گرسنگی نمیفهمیدم شده بودم یه پاره پوست و استخون مژگان و مامانش رفتن رفتم تو آشپزخونه دیدم همه جا بهم ریخته هست ظرفهای میوه و پوست میوه ها همه جا پر بود در یخچال و باز کردم و یدونه سیب برداشتم و خوردم طبق هر روز با عروسکهام خانواده خیالی خودمو درست کردم و بازی کردم نمیدونم چند ساعت گذشت که بابا کلید انداخت تو در اومد تو دید تنهام گفت پس کجا رفتن گفتم بچه رو بردن دکتر نگاهی به وضع خونه کرد و سری تکون داد و رفت تو اتاق و لباس عوض کرد و اومد ظرفها رو شست و خونه رو جمع و جور کرد و بعدش رو مبل دراز کشید هنوز درد بدنم خوب نشده بود ادامه دارد........
مهرناز🌺💐 قسمت_۴۳ مادر مژگان زود لیلا رو بلند کرد و یه ویشگون محکم هم ازش گرفت و پرتش کرد یه طرف همه بالا سر بچه جمع شدن بچه حالش خوب بود مژگان عین جن زده ها یهو از،جا پرید و اومد سمت من با ترس عقب عقب رفتم و خوردم زمین مژگان با حرص لگد میزد بهم که این یاد داده به لیلا اینکارو بکنه و زهرشو بلاخره ریخت هیچ کس جلو نیومد که منو از زیر دست و پای مژگان نجات بدن و مژگان با حرص لگد زد و زد تا خودش خسته شد از،درد نمیتونستم تکون بخورم مادر مژگان اومد بلندم کرد و گفت اخه شماها کی میخوایین آدم بشید بچه بیچاره چیکار به شما داره اخه درازم کرد رو تخت و خواهرش یکم آب اورد داد دستم مادر مژگان شروع کرد به نصیحتم که به کسی چیزی نگم وگرنه مژگان بدتر میکنه تا شب تو اتاقم موندم و از درد نمیتونستم تکون بخورم شب قبل اومدن بابا مامان مژگان اومد تو اتاق و منو بلندم کرد و برد دستشویی و دست و رومو شست و لباس تمیز تنم کرد و موهامو شونه کرد و برام بافت و بازم تاکید کرد چیزی نگم مهمونا اومدن بابا هم با اونا بود همه عمه هامو عموهام با خانواده اشون اومدن آقاجون هم اومده بود دلم پر میزد براش دم در اتاق وایساده بودم اما تو اون شلوغی هیچ کس منو ندید بعد نیم ساعت آقاجون سراغ منو گرفت که مادر مژگان زود اومد سراغم و دستمو گرفت و برد پیش آقاجون تو بغل آقاجون بغضم ترکید و کلی گریه کردم حال همه گرفته شد و مژگان زود گفت مهرناز فکر میکنه این که دنیا اومده ما دیگه اونو فراموش کردیم حسودیش میشه همه گریه از سر بی کسی منو بپای حسودیم گذاشتن بچه رو دست بدست گردوندن و هر کی یه چیزی میگفت یکی میگفت شبیه مهرنازه یکی میگفت شبیه مژگان یکی میگفت شبیه باباس بلاخره بچه رسید بدست آقاجون آقاجون تو گوشش اذان گفت و پرسید اسمشو چی میزارید که مژگان زودتر از همه گفت پروانه بابا نگاهی به مژگان کرد و گفت حداقل اسمی بزاریم به مهرناز بیاد مژگان دهن کج کرد و گفت وا چه ربطی داره من اسم پروانه رو دوس دارم آقاجون هم نگاهی به بابا کرد و گفت مادرش هر چی بگه اونه و اسم بچه شد پروانه ادامه دارد.......
🌺مهرناز🌷 #قسمت_۴۲ مژگان گفت محل نده بزار زر بزنه مژگان نگاهش،که بهم افتاد گفت پاشو برو تو اتاقت همش اینجا بپای مایی عروسکمو برداشتم و رفتم تو اتاق شب بابا اومد خونه و یکراست رفت تو اتاق و خوابید مامان مژگان موقع شام منو صدا کرد و رفتم آشپزخونه یه لقمه نون و خرما داد دستم و گفت برو تو اتاقت بخور بوی جگر بازم خونه رو پر کرده بود رفتم تو اتاق و با هر گازی که به لقمه ام میزدم تصور میکردم دارم جیگر میخورم فردا صبح شد و همه خواهرها و برادرها و پدر مژگان اومدن خونمون لیلا طبق معمول همه اتاق منو بررسی کرد و یه مقدار هم برای خودش وسیله جمع کرد ولی خوبیش این بود با من بازی میکرد موقع ناهار لیلا یه بلوایی بپا کرد که چرا گوشت غذای ما کمه مژگان با هزار تا نفرین و ناله یکم براش غذا کشید و داد دستش موقع ناهار لیلا آروم گفت بزار تلافی میکنم الان غذاش و خورد و بشقاب برداشت برد تو آشپزخونه منو صدا کرد که بیا دم در نگاه کن رفتم دم در اتاق وایسادم لیلا چند بار بپر بپر کرد و هی رفت سمت بچه و اخر سر خودشو انداخت رو قنداق بچه مژگان چنان جیغی کشید که گوش همه کر شد ادامه دارد.......
مهرناز🌹🌹 قسمت_۴۱ یک هفته به همون منوال گذشت و خواهر و مادر مژگان خونه ما بودن و هر روز هم کلی از فامیلهای رنگ و وارنگشون می اومد خونمون و ناهار میخوردن و میرفتن هر شب بابا باید دست پر می اومد خونه بابا گفت که امشب عموها و عمه هام قراره بیان برای چشم روشنی بچه و آقاجون اسم بچه رو تو گوشش صدا کنه مژگان گفت این همه مهمون و ما چطور اداره کنیم اخه مامانش زود گفت قدمشون رو چشم بابا با خجالت رو به مامان مژگان گفت میخواستم اگه زحمتی نیست بگم برا شام بیان مادر مژگان با دهن باز نگاه به مژگان کرد که اونم زود گفت وا وضع منو نمیبینی من چطوری برای این همه آدم شام درست کنم حالا بعد یا قبل شام بیان اسم بزارن برن خودم سر پا بشم شام هم دعوتشون میکنم بابا حرفی نزد و بلند شد و رفت تو اتاق کنار در اتاقم وایساده بودم چون دیگه از دهن قرص بودن من مطمئن بودن هر حرفی رو جلو من میزدن مامانش گفت والا کمر میخواد از پس اون همه آدم براومدن مژگان دهنی کج کرد وگفت ول کن بیان یه میوه و شیرینی کوفت کنن برن خیلی دلخوشی ازشون دارم تازه میخوان برا شام هم بیان برگشتم تو اتاق از اینکه قراره آقاجون بیاد ذوق داشتم فردا شد و مژگان به مامانش گفت که خونه رو تمیز کنه مژگان هم بعد یه هفته رفت حموم کلا جوری بوی گند گرفته بود که نمیشد سمت اونا رفت به مامانش هم سپرد من به بچه دست نزنم نگاهی به من کرد و گفت این خیلی حسوده میترسم بلایی سر بچه بیاره مواظب باشید خواهر مژگان که همیشه رو مبل ولو بود رفت کنار بچه دراز کشید وقتی مطمئن شد مژگان رفته حموم رو کرد به مامانش و گفت اینطور که من زندگی مژگان و میبینم اینم باید مثل لیلا ما بزرگ کنیم مامانش وقتی متوجه من کنار دراتاق شد محکم کوبید رو دهنش و گفت خفه شو لیلا که بچه خودمونه خواهرش زود جمع کرد خودشو و گفت خب کمکی به بزرگ کردن خواهر کوچیکش که نکرد اینم بلد نیست چطور بزرگ کنه اون موقع زیاد حالیم نبود چی میگن اما حرفها و رفتاراشون مثل یه فیلم تو ذهنم حک میشدن مژگان از حموم بیرون اومد و جای بچه رو عوض کردن و لباس تمیز تنش کردن بابا هم زودتر از همیشه اومد خونه و کلی میوه و شیرینی خریده بود مژگان نگاهی به پلاستیک ها کرد و گفت ببین نوبت خونواده خودش که میرسه چه ریخت و پاشی میکنه بابا همونطور که کیسه ها رو رو زمین میزاشت نگاهی به مژگان کرد و گفت من کی فرق گذاشتم این شمایید که فرق میزارید و برگشت رفت بیرون مامان مژگان رو بهش گفت میبینی اینم دستمزد منه که این همه مدت اینجا موندم ادامه دارد.........
بریم رمان💪💪💪💪😍😍😍😍
۵ پارت از رمان #نامادری تقدیم نگاهتون 🥰🥰🥰🥰🥰 بهترین کانال همسرانه @moshavereZendagi 🩶🩶🩶🩶 ری اکشن یادتون نره😉😉😉😉
🌺مهرناز🌹🌹 قسمت_۴۰ خواهرش خندید و گفت این توله اتم قراره ما بزرگ کنیم مامانش ویشگونی ازش گرفت و مژگان با اخم گفت حرف دهنت و بفهم نمیبینی گوشاش تیزه عادت کرده بودم به توهین و تحقیر این خانواده نمیدونم چطور مادرش یکم دل رحم تر بود نسبت به دختراش صدای گریه بچه اومد دلم میخواست بغلش کنم اما از مژگان میترسیدم بابا اومد و گفت وسایلتونو جمع کنید بریم بابا دستمو گرفت وباهم رفتیم تو ماشین و یکم بعد مژگان با مادر و خواهرش و بچه اومدن تو ماشین مژگان رفت جلو نشست و مامان و خواهرش عقب پیش من رفتیم خونه مامانش رختخواب اورد و پهن کرد و مژگان رفت دراز کشید بابا رو صدا کرد و کلی سفارش داد بهش کنار بچه نشسته بودم و نگاهش میکنم مزگان حواسش بود دست بهش نزنم بابا گفت اینا همه واجبه اخه الان بخرم اخر ماهه دستم تنگه مژگان رو ترش کرد و گفت یه جوری میگی انگار یهویی من زایمان کردم میدونستی زنت قراره زایمان کنه باید فکرشو میکردی بابا باشه ای گفت و بلند شد و رفت خواهر مژگان رفت رو مبل دراز کشید و گفت به شوهرت بگو چند وقت بره خونه باباش یه نفسی بکشیم مژگان بچه رو برداشت بغلش و رو به من گفت تا کی میخوای اینجا بشینی و ما رو بپای پاشو برو تو اتاقت دیگه بلند شدم رفتم تو اتاق تنها پناه من چادر آنا بود و نقاشی کردن صدای خنده مژگان و خواهرش و مادرش یه لحظه هم قطع نمیشد دو هفته خونه ما موندن و مژگان هر روز به مامانش سفارش میکرد براش جیگر کباب کنه رو منقل بوی جیگر خیلی هوس برانگیز بود دلم میخواست یه تیکه بخورم اما مژگان به هیچ کس تعارف نمیکرد خواهرش به زور دو سه تکه میکند و میخورد مامانش چند بار برا من لقمه گرفت اما مژگان از دستش قاپید و گفت بد عادتش نکن بعد من اینو چطور نگهدارم بعد این مامانش لقمه نون پنیر میاورد که من فکر کنم اونام دارن از اون میخورن کم کم یاد گرفتم جلوی نفسم و نگهدارم بچه ۶ ،۷ ساله باید جلوی خودشو میگرفت تا یه زن بتونه به نفس حیوانیش برسه الانم هر موقع از جلوی جیگرکی رد میشم یاد اون روزا میفتم و اشک تو چشام جمع میشه ادامه دارد.......
مهرناز🌹🌹 #قسمت_۳۹ هوا تاریک شده بود و از ترس رفتم تو اتاق خودم و در و بستم و چادر آنا رو کشیدم سرم حالیم نبود که چراغها رو روشن کنم زیر چادر مثل بید میلرزیدم و اشکم روان بود گوشهامو تیز کرده بودم که صدای در زدن اومد اما جرات حرکت نداشتم چند بار در و زدن اما تکون نخوردم یکم بعد بابا کلید انداخت و اومد تو صدام کرد زود از زیر چادر بیرون اومدم و رفتم تو پذیرایی بابا گفت کجایی دختر چرا در و باز نمیکنی چرا تنها موندی تو خونه گفتم اینجا راحت بودم گفتم بابا مژگان مرد؟ خندید و گفت نه نمرده یه دختر کوچولو هم خریده که باهات بازی کنه از ذوق اینکه قراره یه خواهر داشته باشم شب تا صبح خوابم نبرد بابا صبح بهم صبحونه داد و لباس تنم کرد و گفت بریم دنبال مامان و خواهرت سوار ماشین شدیم و رفتیم گل فروشی و گل خریدیم و شیرینی خریدیم رفتیم بیمارستان اجازه نمیدادن برم بالا که بچه ممنوع هست بابا با اصرار منو با خودش برد بالا خواهر و مادرمژگان پیشش بودن بابا سلام داد و گل و شیرینی رو داد به مادر مژگان دلم میخواست بچه رو ببینم پشت بابا قایم شده بودم بابا گفت مژگان بچه رو بده مهرناز ببینه مژگان گفت بیاد اینجا پیش من ببینه رفتم نزدیک یه دختر بچه تپل بود چشماشو بسته بود دستمو دراز کردم تا دستش و بگیرم مژگان بچه رو عقب کشید نگاهی بهش کردم اخم کرد و گفت به بچه دست نمیزنن مریض میشه مادرش گفت وا مژگان این چه کاریه بابا منو کشید عقب و گفت و برو اونجا بشین تا بریم رفتم رو صندلی نشستم بابا رفت دنبالش رفتم گفت بشین من برمپایین اجازه بگیرم ببریم خونه ناچار برگشتم رو صندلی نشستم یکم که گذشت خواهر مژگان اومد بلندم کرد که پاشو بچه بشینم یکم کمر درد شدم منو بلند کرد و نشست و رو به مژگان گفت .ولی واقعا اعصاب داری ها مژگان گفت چطور با سر اشاره کرد به من و گفت اینو میگم خیلی رو اعصابه مادرش پشت چشمی نازک کرد بهشون و مژگان گفت بخت من همیشه سیاه بوده ادامه دارد........
مهرناز🌸🌹 قسمت_۳۸ رفتم تو اتاق و خودمو سرگرم کردم تا شب شد و بابا اومد مژگان باز رفت تو اتاق و در و بست بابا نگاهی به در بسته کرد و رفت تو آشپزخونه و دوباره دوتا تخم مرغ نیم رو کرد و آورد خوردیم آروم پرسید ناهار چی خوردین گفتم هیچی گفت اومد بیرون آروم گفتم اره یکم آجیل خورد و میوه خورد بابا سری به تاسف تکون داد یکی دو هفته به همین منوال گذشت تا بابا یه دستبند طلا خرید برا مژگان و اونم آشتی کرد کاری با من نداشت بابا خودش میبرد حموم و بهم میرسید لباسهامو میشست مژگان هم صبح تا شب یه دستش رو شکمش بود و کلا تکون نمیخورد خوبیش این بود با من کاری نداشت اجازه بیرون رفتن از خونه رو هم نداشتم و تا شب که بابا بیاد هم جز آب چیزی نمیخوردم تا اینکه مژگان یه روز که تو اتاق بود داد زد منو صدا کرد ترسیدم یواش رفتم در و باز کردم دیدم داره تخت و چنگ میزنه داد زد که برو به همسایه پایینی بگو بیاد بالا من دارم میمیرم ترسیده رفتم سمت در و رفتم پایین در خونه نسترن اینا رو زدم طول کشید تا بیان منم از ترس اینکه خونه نباشن داشتم گریه میکردم بلاخره نسترن در و باز کرد و گفت چیه با گریه گفتم مامانت خونس گفت خوابه گفتم مژگان داره میمیره بگو بیاد بالا رفت تو خونه و در و بست یکم که گذشت مامانش اومد دم در گفت چی شده چرا گریه میکنی گفتم مژگان از درد داره میمیره گفت شما رو صدا کنم زود از پله ها رفت بالا منم پشت سرش رفتم رفت تو اتاق نسترنم اومد بالا مامان نسترن لباس تن مژگان کرد و پهلوشو گرفت و از پله ها برد پایین به ما گفت در و قفل کنیم و باز نکنیم برا هیچ کس اون روز تا عصر خبری ازشون نشد تا اینکه عصر مامان نسترن اومد خونه و اصرار کرد که برم پیش اونا اما من نرفتم و بالا موندم که بابام میاد ادامه دارد.......
مهرناز🌼🌺 قسمت_۳۷ تو موقعی که تو خونه آقام بودی ندیدی کسی بره تو اتاق مژگان دست پاچه گفت نه والا من تو آشپزخونه بودم ندیدم کسی بره تو اتاق مگه درش قفل نبود بابا چند ثانیه نگاه کرد تو صورت مژگان مژگان که متوجه شک بابا شد شروع کرد به داد و بیداد که تو چطور مردی هستی که به زنت تهمت دزدی میزنی و من چقد بدبختم که از چاله دراومدم افتادم تو چاه چند تا ضربه هم زد به شکمش که بابا داد زد تمکمش کن چیزی رو که باید میفهمیدم فهمیدم مژگان دست انداخت به دستگیره در و گفت نگهدار یا خودم میندازم پایین بابا جلوی در خونه نگهداشت و مژگان پیاده شد و در و کوبید تمام مدت مثل بید میلرزیدم بابا پیاده شد و در و باز کرد آروم پیاده شدم و زود رفتم بالا و رفتم تو دستشویی و شلوارمو که خراب کرده بودم عوض کردم و خودمو شستم نمیدونستم اون شلوار و چیکار کنم بردم تو اتاق مژگان اگه میفهمید منو میکشت همه فکرم مشغول شلوار بود بابا رو مبل دراز کشید و ساعدش و گذاشت رد چشماش و خوابید مژگانم رفته بود تو اتاق و در و بسته بود از تو آشپزخونه پلاستیکی برداشتم و شلوارمو گذاشتم توشو و بردم گذاشتم تو سطل آشغال بزرگ تو حیاط زود برگشتم بالا خیالم از شلوار راحت شد و رفتم چادر آنا رو برداشتم و رفتم تو عالم خودم صدای قار و قور شکمم اجازه نمیداد خیال پردازی کنم رفتم تو آشپزخونه چیزی نبود یه لیوان آب خوردم و برگشتم تو اتاق و اینبار زیر چادر آنا یه سفره رنگی تصور کردم و از همه غذاها خوردم کم کم خوابم برد با صدای آروم بابا بیدار شدم و چادرو از رو صورتم کنار زدم بابا گفت بیا بریم شام بخوریم خوشحال بلند شدم دیدم بابا دوتا نیمرو درست کرده و چند تا دونه لواش هم گذاشته تو سفره نشستم کنارش و با ولع خوردم بابا نگاهی بهم کرد و گفت خیلی گشنه ات بودا با سر گفتم اره رفت دوتا دیگه هم درست کرد و آورد و خوردیم مژگان همچنان تو اتاق بود صبح اون روز بابا رفت سر کار و من و مژگان باز تنها شدیم مژگان تا ظهر تو اتاق بود و ظهر بیدار شد من جلوی تلویزیون بودم با حرص در و کوبید و گفت کم کن صدای اون زهرماری رو یه لحظه آرامش نداریم رفت تو آشپزخونه و از تو کابینت برا خودش گردو و پسته دراورد و شروع کرد به خوردن همه خوراکی ها رو تو کابینتهای بالایی قایم میکرد تا من پیدا نکنم دست خودم نبود گشنه بودم و نگاهم رو مژگان قفل بود اونم خیره تو چشمای من داشت آجیل میخورد گفتم من گشنه ام هست گفت به من چه برو از اون بابای خوش غیرتت بخواه ادامه دارد..........
مهرناز😍😍 قسمت_۳۶ آقاجون داد زد بهتون گفتم ول کنید اینا همه مهمونای من هستن اینجا دزد نداریم گم شده پیدا میشه همه ساکت شدن و عمه هم با اخم رفت تو آشپزخونه همش مژگان جلو چشمام بود و عذاب وجدان داشتم چند بار خواستم به بابا بگم اما از مژگان ترسیدم ۳ روز ما خونه آنا موندیم و تو این ۳ روز مژگان اصلا نیومد خیالم راحت بود تو عالم بچگی فکر میکردم دیگه مژگان رفت روز چهارم بود که بابا ظهر اومد پیشم و گفت بریم خونه رنگم به وضوح پرید گفتم اخه خونه که کسی نیست میشه بمونیم اینجا بابا گفت نه بریم دنبال مژگان بریم خوناصلا دلم نمیخواست برم با گریه بابا سوار ماشینم کرد و راه افتاد سمت خونه مامان مژگان دم در نگه داشت و زنگ درشونو زد طبق معمول لیلا در و باز کرد و نگاهی به ما کرد و سرشو برگردوند سمت خونه و داد زد مژگان بیا اومدن دنبالت مادر مژگان زود اومد دم در و تعارف کرد بابا گفت نه به مژگان بگید بیاد بریم خسته ام یکم دم در تو ماشین نشستیم مژگان اومد نشست جلو بابا باهاش سر سنگین بود مژگان برگشت نگاهی به من کرد و بعد برگشت سمت بابا و گفت هان چیه زن حامله اتو چند روزه ول کردی سراغی ازش نمیگیری بابا با حرص برگشت سمتش و گفت تو چرا انقد خودتو زدی به نفهمی مادرم مرده میفهمی یعنی چی مژگان صداشو بالاتر برد و گفت یه جوری میگی مادرم مرده انگار جوون مرگ شده یه پیر زن که عمرشو کرده بود مرد دیگه بابا عصبی محکم کوبید رو فرمون و ماشین و کشید کنار و خم شد درو باز کرد و به مژگان گفت برو پایین مژگان ناباور نگاهی بهش کرد من از ترس خودمو خیس کرده بودم و گریه میکردم مژگان برگشت سمت منو گفت بسه بچه زهر ترک شد در و بست و بابا سرش و گذاشت رو فرمون هر دوشون ساکت شدن و حرفی نزدن بابا حرکت کرد نزدیک خونه برگشت سمت مژگان و گفت ... ادامه دارد......
بریم رمان😍😍😍😍😍
۵ پارت تقدیم شما فعال های گروه مشاوره و کانال همسرانه 😍😍😍😍 بهترین کانال همسرانه @moshavereZendagi
🌹مهرناز🌹 قسمت_۳۵ ترحم نگاه بچه ها آزار دهنده بود برام رفتم تو اتاق آنا و در و بستم از ته دل گریه کردم دلم یه بغل میخواست که بهم بگه همه چی تموم شد من اومدم. فاطمه اومد در و باز کرد و گفت بیا بابات داره میاد سر کوچه دیدمش بلند شدم رفتم دم در همه برگشته بودن هیچ کس حال و حوصله نداشت زن عموهام زود رفتن تو آشپزخونه که چایی آماده هست نمیدونم چی شد که یهو صدای مژگان رفت بالا که من حالم خوب نیست و منو با چند تا بچه ول کردین رفتین انتظار دارید کلفتیتونو بکنم عمه جواهر رفت تو آشپزخونه و مژگان و کشید بیرون و گفت زشته مهمون داره میاد مژگان نشست رو تخت و گفت حالم خوب نیست والا انگار اسیری آوردین بابا اومد تو حیاط و چادر مژگان و پرت کرد روشو و گفت پاشو ببرمت خونه مادرت مژگان از خدا خواسته چادرشو برداشت و رفت تو اتاق کیفش و برداشت و اومد تو حیاط نگاهی به من کرد و گفت بیا بریم بابا برگشت بهش گفت مهرناز اینجا میمونه مژگان برگشت سمتش و گفت این بچه تو این شلوغی برا چی اینجا بمونه فاطمه و مهری و چند تا از بچه ها اومدن پیشمون و اصرار کردن که من بمونم بابا مژگان و هل داد تو کوچه و گفت برو دیگه مژگان با تردید رفت نفس راحتی کشیدم و با بچه ها رفتم بازی کنم اون روز تو خونه مراسم بود و آقایی اومده بود و عزاداری میکرد خونه تا شب پر و خالی شد از مهمون شب بعد اینکه مهمونا رفتن عمه اومد تو حیاط و گفت کی در اون اتاق و باز کرده همه گفتن خبر نداریم مگه اون در قفل نبود عمه گفت الان بازه اونجا رو من همون روز اول قفل کردم اما الان بازه رفت به آقاجون گفت برو ببین چیزی کم نشده آقاجون رفت تو اتاق من که رنگم عین گچ سفید شده بود چون دیده بودم مژگان رفت اونجا همه جلو در جمع شده بودن پچ پچ ها تو حیاط شروع شد که فقط مژگان تو خونه بود زن عمو گفت گناهش و نشورید از کجا میدونید اون کاری کرده ندیدین حال نداشت زن عمو کوچیکه گفت فیلمشه بابا شماها چه زود باورید اون یکی زن عموم گفت شانس نداریم الان میندازن گردن ما هر کی یه چیزی میگفت آقاجون گفت دوتا از انگشترهای آنا نیست نمیدونم دستش بود یا گذاشته بودم اونجا عمع گفت هیچی دست آنا نبود نکنه گذاشته جای دیگه آقاجون نگاهی به هممون انداخت و گفت ببندید در و ادامه ندین حتما گذاشته جایی پیدا میشه خودش نیست انگشترهاش به چه دردی میخوره الان عمه گفت اخه اینطور که نمیشه باید تکلیفش مشخص بشه اومد سراغ ما بچه ها و پرسید شما ندیدین ادامه دارد.......
🌹مهرناز🌹 قسمت_۳۴ ظهر بود که اومدن و آنا رو بردن عمه کوچیکه خیلی بی قراری میکرد ترسیده بودم و پشت مژگان قایم شده بودم به زور از آنا جداش کردن همه سوار ماشین و مینی بوس شدن و رفتن فقط ما بچه ها تو خونه موندیم و مژگان مژگان رفت تو آشپزخونه و یه بشقاب حلوا برداشت و با نون خورد وقتی دید دارم از لای در نگاهش میکنم گمشویی بهم گفت و پشتش و کرد سمت در رفتم تو حیاط پیش بچه ها اما کسی محل نمیداد بهم یه گوشه آروم نشستم و به بازی و شیطنت اونا نگاه کردم فاطمه دختر عموم چند بار اومد کنارم و گعت بیا تو هم بازی کنیم اما اعظم و مهری دستش و کشیدن و بردن که ولش کن اون دیوونس نمیبینی همش گریه میکنه مژگان از تو آشپزخونه در اومد و رفت تو خونه پشت سرش رفتم و پشت کمد تلویزیون قایم شدم اول رفت تو اتاق آنا و یکم کمدها رو گشت و بعد هم وقتی دید همه تو حیاطن و کسی نیست رفت تو اون یکی اتاق که همیشه درش بسته بود چند بار دستگیره رو تکون داد دید باز نمیشه رفت تو آشپزخونه و اومد با چاقو و پیچ گوشتی افتاد به جون در تا بازش کرد و رفت تو اتاق یکم اونجا موند و بعد اومد بیرون و در و بست و رفت دوباره تو اتاقی که وسایلمونو گذاشته بودیم متوجه نشدم چیکار میکنه از تو اتاق اومد بیرون و منو صدا کرد ترسیدم بدونه اونجام منو بکشه صدامو در نیاوردم و همونجا پشت کمد موندم به چند تا از بچه ها گفت برید ببینید مهرناز نرفته بیرون و خودش هم شروع کرد به نفرین کردنم و بد و بیراه گفتن آروم از پشت کمد دراومدم و رفتم تو اتاق آنا و از اونجا از پنجره رفتم تو آشپزخونه اونجا رو زمین دراز کشیدم و خودمو زدم به خواب یکی از بچه ها داد زد اینجاس تو آشپزخونه مژگان اومد آشپزخونه و نفس نفس زنان اومد بالا سرم و محکم لگدی زد به پهلوم از درد تو خودم جمع شدم و اشکام به راه افتاد فاطمه گفت وای زن عمو چرا زدیش گناه داره مژگان با حرص بچه ها رو کنار زد و رفت فاطمه و مهری اومدن و بلندم کردن ادامه دارد.......
🌹مهرناز🌹 قسمت_۳۳ بابا خیلی تو خودش بود آقاجون بابا رو صدا کرد و گفت چشمت روشن پسرم اما همیشه یادت باشه برا مهرناز هم پدری هم مادر باید دوبرابر حواست بهش باشه بابا سری تکون داد و رفت تو اون شب هم خونه آنا بودیم نصف شب بود که صدای گریه و ضجه عمه ها رو شنیدم نگاهی به دور و برم کردم همه بچه ها خواب بودن مژگان هم خواب بود بلند شدم و رفتم نزدیک در دیدم عموها و عمه هام همه دور آنا جمع شدن و گریه میکنن اما روی آنا چادر مشکی کشیدن بابا پایین پای آنا نشسته بود و گریه میکرد با دیدن گریه بابا ناخودآگاه اشکام جاری شد زن عمو که متوجه من شد اومد سمت در و گفت برو بخواب برا چی بیداری برو هلم داد سمت دیگه و در و بست برگشتم تو جام دراز کشیدم برام نامفهوم بود که چرا دارن کنار آنا اونطور گریه میکنن نتونستم بخوابم همه کم کم بیدار شدن دختر عمه هام که بزرگتر بودن هر کدوم یه گوشه در حال گریه بودن مژگان هم بیدار شد و رفت تو آشپزخونه طبق معمول منو هم کنار خودش کشید و برد دوتا از زن عموهام مشغول پختن حلوا بودن مژگان هم بهشون ملحق شد از هر دری حرف میزدن یکی از زن عموها به من اشاره کرد و رو به مژگان گفت بزار بره بیرون اینجا حرف خصوصی میزنیم زشته جلو این مژگان برگشت نگاهی بهم کرد و گفت نه بابا این که حالیش نیست همش مثل خنگا نگاه میکنه و باهم خندیدن حرف و کشوندن سمت مامان من گوشام تیز شد با شنیدن اسم مامانم زن عمو آروم داشت حرف میزد و خم شده بود سمت مژگان مژگان گفت میدونم من بیچاره چطور باید از پس این بربیام از اون دوتا زن عموم بخاطر مسخره کردن خودم و مامانم متنفر شدم بلند شدم و رفتم تو حیاط از پنجره اتاق آنا نگاهی به توی اتاق کردم آقاجون نشسته بود بالا سر آنا و یک سر اشک میریخت عمه هام هر کدوم یه طرفش و گرفته بودن بابا و عموهام اما تو حیاط داشتن بحث میکردن بابا و عمو بزرگم با هم رفتن بوی حلوا خونه رو برداشته بود عمه اومد رفت از تو زیر زمین سماور بزرگ و آورد و گذاشت تو حیاط و دخترش و صدا کرد و گفت اینو بشور ببر آشپزخونه بگو استکان و قند و سینی همه رو گذاشتم گوشه آشپزخونه و ملافه کشیدم روش اونم همونطور فین فین کنان رفت سمت سماور بزرگ تا حالا سماور به اون بزرگی ندیده بودم یکی داشت خونه رو جارو میزد یکی داشت پتو پهن میکرد یکی حیاط و آب و جارو میکرد هر کی یه کاری میکرد کم کم خونه شلوغ تر شد و مهمون می اومد بازم مژگان که تازه به خودش اومده بود سراسیمه اومد سراغم و ویشگونی ازم گرفت و آروم همونطور که داشت دندوناش و بهم میسایید گفت کدوم گوری رفتی دوساعت دارم دنبالت میگردم تو اون شلوغی کسی نه حواسش به من بود نه مژگان ادامه دارد........
#مهرناز❤️ قسمت_۳۲ گوسفند و کباب کردن و همه خوردن اما من نتونستم بخورم همش قیافه گوسفند جلو چشمم بود مژگان سهم منو هم خورد رفتارش بقدری بد بود که زن عموهام چند سیخ دیگه هم بهش جیگر دادن بعد ناهار مژگان رفت تو حیاط سراغ باقی لاشه گوسفند هر چی بابا بهش گفت برو تو کار تو نیست گوش نداد و گوشه حیاط سیرابی هم درست کرد عمه ها و عموهام نوبتی میرفتن بالا سر آنا آقاجون خیلی پریشون بود و ناراحت عصر اون روز هم مهمون زیاد اومد برای عیادت آنا زن عموها از مهمونا پذیرایی میکردن بعد شام مژگان حالش خراب شد و یکسر بالا میاورد عمه جواهر با حرص نگاهی بهش کرد و رو به زن عمو گفت از بس گشنه بازی در میاره نمیدونم اینوداز کجا پیدا کردن بابا مجبور شد مژگان و ببره درمانگاه تو اون حال بدش بازم بیخیال من نمیشد و اصرار داشت منم برم بابا داد زد سرش که چیکار به اون داری اخه تو بابا و مژگان رفتن انگار از قفس آزاد شده بودم رفتم تو اتاق آنا آقاجون اونجا بود آنا نفسهاش خیلی تند شده بود آقاجون با انگشت گوشه چشمش و پاک میکرد و قربون صدقه اش میرفت عمه اومد تو اتاق و رو به آقاجون گفت با مهرناز برید بیرون باید جاشو عوض کنیم آقاجون با دستای لرزونش دستمو گرفت و رفتیم تو حیاط رو فرش کهنه ای که آنا پهن کرده بود رو تخت چوبی نشستیم آقاجون دستشو دراز کرد و دستمو گرفت گفت زن بابات اذیتت نمیکنه منظورش از زن بابا رو نفهمیدم و نگاهی بهش کردم آقاجون که متوجه شد گفت مژگان و میگم سرمو انداختم پایین آقاجون گفت بابا از اول هم عرضه زن داری و بچه داری نداشت اگه داشت الان تو زیر دست زن بابا نبودی اون از اولی اینم از این دستمو فشار داد و گفت هر موقع اذیت شدی بیا پیش ما لبخندی زدم و آروم گفتم اخه نمیزارن آقاجون سری تکون داد و بفکر رفت مژگان و بابا برگشتن مژگان خوشحال قوطی شیرینی که زیر چادرش پنهنون کرده بود و درآود و با خوشحالی گرفت سمت آقاجون و گفت چشمت روشن حاج آقا یه نوه دیگه هم قراره به نوه هات اضافه بشه آقاجون آروم گفت مبارکه نمیدونستم یعنی چی این حرف مژگان اما میدیم همه تبریک میگن بهش و باهاش روبوسی میکنن ادامه دارد.......
🌹مهرناز🌹 #قسمت_۳۱ همه ساکت شدن و مژگان با اخم یه گوشه نشست و منو کشید و برد پیش خودش از پنجره نگاهم به حیاط بود که بچه ها داشتن بازی میکردن حوصله ام سر رفته بود نگاهی به مژگان کردم چشماشو بسته بود آروم از کنارش بلند شدم دیدم اتاقی که آنا اونجا بود درش بازه رفتم از گوشه در نگاه کردم آنا چشماش بسته بود عمه جواهر بالا سرش نشسته بود و قرآن میخوند متوجه من شد و اشاره کرد برم تو رفتم تو اتاق و کنار آنا نشستم عمه نگاهی بهم کرد و گفت خوبی با سر گفتم آره اشاره کرد دست آنا رو بگیرم میترسیدم آنا خیلی لاغر و ضعیف شده بود پوستش شل شده بود اما دستمو دراز کردم و دست آنا رو گرفتم که آروم چشماشو باز کرد و نگاهم کرد لبخند تلخی بهم زد و با صدای خیلی ضعیف بهم گفت مهرناز مادر تویی بیا نزدیکتر ببینمت خودمو کشیدم یکم جلو آنا با چشمهایی که یه لایه اشک روشو گرفته بود نگاهی بهم کرد و گفت برا خاطر تو همیشه دستم به دنیا درازه اون موقع معنی حرفش و نفهمیدم عمه جواهر گریه اش گرفت و بلند شد و رفت صدای مژگان اومد که منو صدا میزد بلند شدم که برم آنا محکم دستمو گرفته بود گریه ام گرفت هم میترسیدم هم ناراحت بودم دستمو کشیدم و رفتم سمت پذیرایی مژگان با حرص دندوناش و بهم فشار میداد و نگام میکرد حسابی ترسیده بودم که عمه جواهر اومد بغلم کرد و گفت چیکار به بچه داری تو اتاق پیش ما بود مژگان رنگ عوض کرد و گفت نگران شدم ندیدمش صدای مردها از تو حیاط می اومد که داشتن گوشت و تقسیم میکردن و آتیش راه انداخته بودن مژگان نتونست جلوی ولع خودشو بگیره و اومد از لای پنجره نگاهی به بیرون کرد و اروم گفت عجب کبابی بخوریم امروز من که قبل اینم پرخوری و طمع به غذای مژگان و دیده بودم واکنشی نشون ندادم اما فائزه دختر عموم که اون موقع ۱۲ سالش بود خنده ای کرد و گفت زن عمو انقد کباب دوس داری که اینطوری چاق شدی مژگان نگاه با حرصی بهش کرد و رفت نشست ادامه دارد......