ه . بیچشم
Статистикаآثار مصطفی هاشمی اهری شیوار در راه است . . . . . . . کتابم دورنا 👇 @Ha_bicheshm
- Последний пост
- 2 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
. . . نامش وزید و خانه بت ها خراب شد در بند صبر اهرمنِ غم عذاب شد آن روز گشت ماهی افلاک صید او ارابه ران، عنان ِکفاش در سحاب شد صبرش طلوع کرد دمی که غروب بود خورشید ملتهب شد و درجا شهاب شد این قصه را که چشمه خونابهها شنید اشکش میان کاسه چشمش شراب شد کوه از شنیدنش عرق شرم ریخت تا صخره به صخره؛ قطره به قطره مذاب شد کاری که کرد سلسله انبیا نکرد هر قطره اشک او نه که سوره کتاب شد با هر نوازش پدرش صیقلی گرفت روحش به دستهای خدا در ناب شد افسانه نیست زینت دست خدا شدن باری چه شد که زینب کبری خطاب شد معجر نداد این که هویدای عالم است اما چه کرد چهره عصمت_نقاب شد از بس که سنگِ خون خدا را به سینه زد نامش به سنگ سینه تاریخ قاب شد زنگ شتر به امر جنابش به خواب رفت آوخ زمان به سینهی ساعت به خواب شد این زن چه کرده است که در ملک عاشقان دیبای امرْ بسته و عالیجناب شد از روی ناقه تا که بیاید بروی خاک زانوی پهلوانی اکبر رکاب شد آنروز سوخت در عطش آفتاب ظهر در روزگار تیرهی ما آفتاب شد دلشوره های عمه سادات پر گرفت شیر حسین تا که سوار عقاب شد تا موج خون به ساحل چشمش نشست دید دشت به خون تپیده سراسر سراب شد قاسم که زخم خورد نگو عمه زخم خورد اکبر که گفت آب نگو عمه آب شد آنی برای طفل حسن نجمه میشد و آنی برای طفل حسیناش رباب شد الله اکبر آن همه داغِ عزیز دید خونِ چکیده در نظر او گلاب شد گهواره سوخت حقلهی خلخال تاب خورد دست غریب دشت رفیق طناب شد یک عمر بنده بود ولی با خدای خویش یک صبح تا حوالی شب بیحساب شد وقتی نگین خون به سرای خرابه رفت سر را بغل گرفت و برایش رکاب شد خرما گرفتن از سر خوانش ثواب بود خرما که رفت سمت خرابه عتاب شد بعد از حسین حال دلش را نپرس چون وقتی که اشک ریخت خرابه خراب شد بوی شجاعت از همه ماجرا رسید اما دل قلم پس پرده کباب شد #مصطفی_هاشمی_اهری #بیبی_جانم @mostafaahari
ز فرط بار ، قدّ عرش تا ماند امانتْ عشق حیدر پیش ما ماند سکوت نطفهها را نبضِ راز است که با وی آشناها آشنا ماند شکوه نوکرانش را شنیدند دهان جنت از آن روز واماند علی را میشود هستی صدا کرد علی را میشود تاریخ ناماند بنا شد بشکنند اما بناها فرو رفتند باری این بنا ماند علیٌ مظهر الکل العجایب که قنبر رفت با وی نوح جا ماند عجیب است این عجیب است این.... که حادث از خدا بود و خدا ماند نبی دین را به دست حیدرش داد به دست دیگرش تلّ وفا ماند که انگشت نبی وی را نشان داد و تاثیر اشاره تا کجا ماند رها کن شاعر آن را که رها شد به روح من نگر اینجا رها ماند فراری را بگو که دور باشد بگو زانکه برای مصطفی ماند بگو آن روزِ خیبر مردِ جنگی یکی آمد چه شد ناگه دو تا ماند چنان زد ساعتی جبرییل جا خورد چنان زد برق تیغ از تیغ جا ماند گلوی مرحب از تب مرحبا گفت گلو از بین رفت اما صدا ماند فناها را چه جای عرض اندام که گندم آمد و شد آسیا ماند نگاهی از علی معنای حق است که راز چشم حق بین برملا ماند علیٌ حبه جُنه دویدم چه شد دنیا و دیگر ماجرا ماند و حتی دل نبردم از سر ذوق که قلبم رشد کرد و در هوا ماند هوایی بودنم را یک دلیل است که چشمم در شکوه مرتضی ماند دوبیتی قد کشید و بالغ آمد دل مضمون ولی در شروهها ماند #مصطفی_هاشمی_اهری @mostafahashemiahari
. . . [به عظمتک یاعلی ] جانی نمانده به دل آخر هوشی نمانده به سر دیگر داغی نمانده به دل جز دل باری نمانده به سر جز سر دفتر گشودم و او بگشاد همچون هما به سرم شهپر الله اکبر عن یوصف مدحش چگونه کنم بهتر والاتر است ولی از دوست بر طبق گفتهی پیغمبر جایی که ایستاده امیر ما از آن نیامده والاتر بر روح هستی ما معنی بر جان مستی ما جوهر صادر شده است جنون از او کی صرف میشود این مصدر ساکت که اوست همه باطن نادی که اوست همه مظهر گشتم نبود به غیر از او در هفت کشور و هر خاور اول کلامِ قِدم نامش آخر کلام پس از محشر بر اهل فرش شده دلدار بر اهل عرش شده دلبر ظرف مکان شده نعلینش ظرف زمان به کفش ساغر محشر شده است درین مجلس شاعر شدهاند همه محشر باید که مدح کنند آنها سلمان فارسی و بوذر بگذار مدح بگویم تا قنبر نرفته روی منبر در حین مدحت او شاعر در وقت خدمت او چاکر امروز هجر علی احمر فردای وصل علی اخضر حق را علی و علی را حق سرور علی و علی سرور آن روز چرخ جهان چرخید بر دور حلقهی انگشتر جبریل وحی نمیآورد میآمدهاست پی حیدر بگذار لال نمیرم من مولا زبان دلم بنگر اصلی به جز تو مرا اصلا فرعی نداشته این معبر تو خالقی و منم مخلوق جز تو که رحم کند دیگر با شیر مادر خود گشتم نام عزیز تو را ازبر بر عاشق تو شدم مومن بر منکر تو شدم کافر خیبر نشسته نمیآید در حد وصف تو بالاتر لالم وگرنه از این ابیات بالاترست مرا باور #مصطفی_هاشمی_اهری @mostafahashemiahari
تنها یکی از آن همه مست خیال تو
از من نترس من هیجانی خیالیام
شاید گرفت پنجهی دستم به شال تو
یک شب که مست میگذرم از خیال تو
. . . یا امیرالمومنین مددی شاه نجف از آنچه که گفتیم برتر است آنقدر برتر است که از برتری سر است از جایگاه قدسی حیدر نپرس چون هر جا که در مقایسه با اوست کمتر است پیغمبری که سدرهی مأوی عصای اوست شاهنشهی که بر سرش از عرش افسر است حد قیاس، بی حد و در اصل یک حد است تنها علیست با خود شخصش برابر است جاری شدهاست در عصبِ گوهر وجود گویی که جوهر است نه، او خونِ جوهر است عمر وجود تا به عدم را ورق زدم از بس مصور است علی نامصور است او که یگانه است چهل جا چگونه بود او که مکرر است چرا نامکرر است؟! ما را جنونِ مستی و عقل است توامان وقتی علیست ساقی و خمخانه کوثر است جز سر که رفته بود دلم نیز صید شد این لطف اوست ورنه که این قوچ لاغر است روح الامین رفیق نبی در شب عروج نامحرمی به ساحت پرواز حیدر است دست خدا کجا و سرشت بشر کجا شاید دلیل خلقت این خلق قنبر است آنکه دعای همسر او گشت لشکرش دیگر چه غم که بی کس و بییار و لشکر است لبخندهای حیدر و زهرا چراغ شد باغ بهشت با دم ایشان منور است گفتی وصال در کف مرگیست با یقین شوق ممات میبرد این رند بتپرست ا... #مصطفی_هاشمی_اهری @mostafahashemiahari
. . . سلام
. . . شتاب کردم و جان از دوچشم زد بیرون به پیشواز تو از روح خویش جا ماندم #مصطفی_هاشمی_اهری @mostafaahari
سکوت لهجهی چشمان خیرهی ما بود سکوت در شب خلقت خمیرهی ما بود سکوت بغض فرو خوردهی جوانی مان و خون حنجره تنها ذخیرهی ما بود کتاب چون کفنی ناتنی به شانهی ما و بوی نفت به دست عبیرهی ما بود بخاطر غم نان سینه چاک میکردیم و قرص نان خودِ ماهِ عشیرهی ما بود چه قلهها که رسیدیم و در تخیل ما همای بخت هم از تار و تیرهی ما بود چه بالها که وبالی به گردن ما شد شکسته بالی هم جزو سیرهی ما بود رفیق من دلشان برکه بود و ما دریا و عشق چون علمی در جزیرهی ما بود زمین زدند که مارا به سجده وا دارند چه اشکها که وضوی جبیرهی ما بود چه خوشهها که فشردند و نوش جان کردند چه خون پاک و لذیذی که شیرهی ما بود به جرم اینکه سوالی نداشتیم از شب جواب تلختر از زهر جیرهی ما بود چقدر جرم غریبی؟! که درک میکردیم و فهم ساده گناه کبیرهی ما بود امید بود ولی سوسویش نمیخوابید چراغ روشن ایام تیرهی ما بود #مصطفی_هاشمی_اهری @mostafaahari
. . . ابیات را با نوک ناخن جدا کردم... شاه نجف از آنچه که گفتیم برتر است آنقدر برتر است که از برتری سر است از جایگاه قدسی حیدر نپرس چون هر جا که در مقایسه با اوست کمتر است پیغمبری که سدرهی مأوی عصای اوست شاهنشهی که بر سرش از عرش افسر است حد قیاس، بی حد و در اصل یک حد است تنها علیست با خود شخصش برابر است جاری شدهاست در عصبِ گوهر وجود گویی که جوهر است نه، او خونِ جوهر است عمر وجود تا به عدم را ورق زدم از بس مصور است علی نامصور است او که یگانه است چهل جا چگونه بود او که مکرر است چرا نامکرر است؟! ما را جنونِ مستی و عقل است توامان وقتی علیست ساقی و خمخانه کوثر است جز سر که رفته بود دلم نیز صید شد این لطف اوست ورنه که این قوچ لاغر است روح الامین رفیق نبی در شب عروج نامحرمی به ساحت پرواز حیدر است دست خدا کجا و سرشت بشر کجا شاید دلیل خلقت این خلق قنبر است آنکه دعای همسر او گشت لشکرش دیگر چه غم که بی کس و بییار و لشکر است لبخندهای حیدر و زهرا چراغ شد باغ بهشت با دم ایشان منور است گفتی وصال در کف مرگیست با یقین شوق ممات میبرد این رند بتپرست ا... #مصطفی_هاشمی_اهری #مدح @mostafaahari
. . . تنگ است تنگ عرصهی آزادی ای دلم! ترسم سرم ز روی سرم سر در آورد از بس که حبس ما به درازا کشیده است چیزی نمانده است قفس پر درآورد با مرگ دختران دل رنگین کمان شکست با هر پسر ستارهای از آسمان پرید ترسم که خون اینهمه تازه جوان شهر زهدان عشق از دل مادر درآورد ما را کشیده بر خس و خاشاک، میکُشد ما را طلسم گردهی ضحاک میکُشد ما را نکش که غصهی این خاک میکشد ما میرود سر از لب خنجر درآورد خانه به خانه در پی کشف کبوتران این بت ذبیح میطلبد از جوانتران از هر پدر خلیل بسازد برای خود از مادران اگر شده هاجر در آورد ما قد کشیدهایم که آری برندهایم آزادهایم ما و عجیب است زندهایم ما را تراش داده در این سالهای رنج از ساق سرو پایهی منبر درآورد ابری سیاه از لب ما پا گرفته است آه این بلاست سمت جهان نعره میکشد پاییز، میرسد به جهنم اثر کند تا که دمار از دل آذر در آورد #مصطفی_هاشمی_اهری https://t.me/mostafaahari
Channel name was changed to «ه . بیچشم»
ای خواجه! زوالِ کرّ و فر نزدیک است افسردنِ شعلهی اثر نزدیک است چون شمع، فروغت چهقَدَر خواهد ماند؟ ای کرمکِ شبتاب! سحر نزدیک است (#بیدل_دهلوی. گزیدهی رباعیاتِ #بیدل. به کوششِ #محمدکاظم_کاظمی. با مقدمهی #سید_علی_میرافضلی. مشهد: سپیدهباوران. ١٣٩٨. چاپِ ١. صفحهی ١٠۶.) خوشهگاه
مکاشفات یوحنا جایزه جلالپور @saeid_mobasher_71
مکاشفات یوحنا جایزه جلالپور @saeid_mobasher_71
. . . #یادداشت من شاعرم و از آنجایی که به چاقو و خنجر و مثلهم علاقه دارم هر چیز تیزی را با دنیای چاقوها و انواع آنها و ساختشان و آداب استفاده از آنها میسنجم، طبع شاعر تیز است و ظاهرا هرچه تیزتر بهتر؛ اما دیدیم کدام چاقو در کجا و در چه شانی کاربرد دارد…
. . . #یادداشت من شاعرم و از آنجایی که به چاقو و خنجر و مثلهم علاقه دارم هر چیز تیزی را با دنیای چاقوها و انواع آنها و ساختشان و آداب استفاده از آنها میسنجم، طبع شاعر تیز است و ظاهرا هرچه تیزتر بهتر؛ اما دیدیم کدام چاقو در کجا و در چه شانی کاربرد دارد گاها مضمونی را که میدانم اگر به طرز مبتذلی بنویسم به قول معروف میترکاند اما یاد استاد چاقو سازی افتادم که در زنجان وقتی از او خواستم از دور ترین و بالاترین قفسه خنجر کلکسیونی را برایم بیاورد چه شاهکاری کرد ابتدا با دسترنج خویش کاملا محترمانه برخورد کرد انگار مصحفی را برای تبرک جویی میاورد و در ادامه با عذرخواهی خنجر را از سمت دسته و قبضه تقدیم کرد و واه که آداب و رفتار استادکار کاری کرد که زیبایی خنجر هزار برابر شد برایم، چند سال میگذرد هرگاه یادآور میشوم او را شاعر و خود را مخاطب میبینم نمیدانم چقدر خوب بودم اما مطمئنم هنر استاد بینظیر بود. مخاطب خوب مخاطب هنر فهم مخاطب آگاه به شهودِ خویشتن، آهن خامِ فقط تیز شده را نمیپسندد که دوری میکند و با شاعری که با طبع تیز اما در حالت هجوم و زخم زننده کنار نمیآید، اما مخاطب کودکمزاج زخم دوست دارد و بسیار شیفتهی آن است که خود را در مقابل شاعر کوچک ببیند و شاعر امان از شاعر به عبارتی و ما ادراک من شاعر ، چاقوی طرحِ دستهصدفی را که در مجتمعهای بین جادهای دویست هزار میفروشند را گرفته و با نوک تیز به قلب و دل و سر مخاطب زخم میزند و مخاطب میپذیرد و هر روز کیف بیشتر از غرور و عجب بسیار مست، اما کاش میدیدند که آن استاد زنجانی بی آن که جار بزند بی آنکه تیزی را در چشمم فرو کند هم با حفظ احترام اثر و هم با احترام به مخاطب و حفظ آداب مکتبِ بزرگی مانیفست هنری خویش را ارائه داد و اثر در کنار دیگر آثار و ادوات کارگاه و سکنات وی مانند نبات حل شد. #مصطفی_هاشمی_اهری @mostafaahari
. . . ای دختر نمیدونی شفتچ و اتغیر لونی لیلیلیلی لیلی لیلی ❄️