- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://t.me/be3b0 «صورتهاتون نزدیک میشه به هم،من عاشق اینجای نمایشنامهامم».
https://t.me/be3b0 «صورتهاتون نزدیک میشه به هم،من عاشق اینجای نمایشنامهامم».
без подписи
https://t.me/ha765nako «خانم گیلمن لطفا از این طرف. این جاده انتهای درست و حسابیای نداره. همه بهم میگن من زن وراجیام ولی تمام چیزی که من میخواستم وقت کوتاهی برای خودم بود. زندگی از یه جایی به بعد باعث شد حتی وقت نداشته باشم یکم با خودم حرف بزنم،دیگه چه برسه به اینکه تشخیص بدم وقتی یه ذره فرصت گیرم اومد تا با خودم خلوت کنم دقیقا به چی فکر کنم. باورت میشه؟ راستی اون مرزعهی اقای مایکه. همین روزها ذرت برداشت میکنه. هوا خوب نیست؟ شاید برگردم خونه و کتاب بخونم. مشکلی نداره اگه بقیهی راه رو خودتون برید؟».
без подписи
https://t.me/+1A-5LlBcpmM2YTA0 «دونههای درونم رو روی کاغذ کاشتم،رشد دادم و دیدم و رشد دادم و ساختم. بدون اینکه بفهمم روزی من رو خواهند بلعید. غذای افکار خود خواهم شد و من هم مثل دونههام روی همون کاغذ دفن خواهم شد. باشد که من هم برویم و کلمه بشم».
без подписи
https://t.me/forgottenleo «فقط میخواستم یکی یکبار مکالمهای رو درمورد من آغاز کنه و به همه بگه “هربار که چهرهش رو میدیدم میدونستم روزی میرسه که برای همیشه از پیشمون میره. انگار همیشه یه چمدون نامرئی همراهش داشت. پر از کتاب، برگههای باطله و آرزوهاش. آرزوهای کوچیکی که ادما ازش میدزدیدن. من میدونستم روزی میرسه که ترکمون میکنه،اما لبخندش همیشه ازش میخواست یکم بیشتر بمونه».
без подписи
https://t.me/renihome «هرگز نفهمیدم این لیاقت آدمه که مسیرش رو مشخص میکنه یا تصمیمات خودش. شاید حتی یکی پیداش میشد که بگه رسم زمونهست،یا چیزی مثل سرنوشت. ولی تو چی میخوای بهم بگی هنگامی که علف های زیر پام رو صمیمانه لمس میکردم و مراقبشون بودم،درحالی که فرد مقابلم داشت بنفشههای زیر پاش رو محکم لگد میکرد؟».
https://t.me/maskarpuone «که وجودم سرشار از خشم بود و سوگندهام آغشته به رحم. نفس میکشیدم تا گرم باشم درحالی که بند بند انگشتم از سرما میسوخت. به دیوار نگاه میکردم و دستهام حرکت میکرد و من با خود میگفتم بین این همه دوگانگی آیا ثانیهای خود بودن هم آرزوست؟».
https://t.me/flumendreams «آبی بودن رو از آسمون یاد گرفتم. بخشش و بزرگی رو ازش به ارث بردم. با پرندگاناش هم مسیر شدم و ابرهای مغرورش رو درآغوش کشیدم فقط برای اینکه در نهایت با غماش تنها بمونم».
без подписи
https://t.me/b0dyinabyssheartinparadise «چطور قرار بود از همهی من حرف بزنم وقتی هرچیزی که میون دندههام پرورش دادم حالا توی یه صندوقچهی کوچیک انتهای کتابخونه پنهان شده؟. چطور قرار بود بهت بگم شاید اینکه تمام مدت از دورادور بهش زل زدم اینه که رد نگاهم رو بچسبی و بهش برسی؟».
без подписи
https://t.me/aidwdoy «و چنان چمن میروید و گلها میخندند و من جان میسپارم مرا ببین که به ملیت و خشم و ریشه و طبیعت خود باز میگردم بیآنکه قطره اشکی دیدگاهم را از من بگیرد».
без подписи
https://t.me/Laraword «میپنداشتم در دراز مدت این درد چه برسر چهرهام خواهد آورد و حال بهخاطر ندارم دقیقا کی بود که اخرین بار به آینهای نگاه کرده باشم. مردم میگویند لبخندی بر چهره دارم اما شخصا حضورش را احساس نمیکنم.گویا به ان میگویند “تحمل” ».
без подписи
https://t.me/+NtXKyb0B7FxjZmU0 «غصههام رنگ پرواز دارن و پرواز رنگ غصه. از غصه پرواز کردم و به وقت پرواز غصه خوردم».