محمدعلی وکیلی
Статистика- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 86
- 1/48двое суток
- 98
- 1/72трое суток
- 106
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از همین رو، آنچه باید محل نگرانی باشد، شخص گوینده نیست؛ بلکه عادی شدن ادبیاتی است که قرارداد ملی را محل منازعه قرار میدهد. هیچ کشوری با گسترش ابهام درباره هویت سیاسی خود، قدرتمندتر نشده است. قدرت، پیش از آنکه در زرادخانهها متولد شود، در وضوح قواعد بازی و اعتماد شهروندان شکل میگیرد. امروز، درمیانه جنگ و در میانه فشارهای داخلی و خارجی، بیش از هر زمان دیگری به حفظ روایت مشترک نیازمندیم. حفظ این روایت، به معنای حذف اختلافنظر نیست؛ بلکه به معنای آن است که اختلافها، درون سقفی مشترک باقی بمانند. اگر خود سقف موضوع نزاع شود، دیگر هیچ پیروزی نظامی یا موفقیت سیاسی قادر به جبران شکاف اجتماعی نخواهد بود.
♦️خرازی گیت !؟ 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️برخی سخنان، صرفاً یک اظهار نظر نیستند؛ آنها تصویری از آینده میسازند، ذهن جامعه را جهت میدهند و در بزنگاههای تاریخی، میتوانند هزینههایی بهمراتب سنگینتر از یک تصمیم اجرایی بر کشور تحمیل کنند. به احترام جایگاه و حرمت شهید کمال خرازی، ورود به اظهارات محمدباقر خرازی برای نگارنده آسان نبود. اما گستره واکنشها، حجم تحلیلها و مهمتر از همه، پیامدهای احتمالی این سخنان، سکوت را دشوار ساخته است. دو هفته پیش در همین قلم، نسبت به نشانههای آشفتگی در حکمرانی هشدار داده بودم. امروز نیز مسئله اصلی نه یک فرد، بلکه استمرار همان آشفتگی است؛ آشفتگیای که گاه در ناهماهنگی تصمیمها خود را نشان میدهد و گاه در بیان مواضعی که مرز میان نظر شخصی، فتوا، سیاست و امنیت ملی را مخدوش میکند. برای کسانی که سابقه سیاسی محمدباقر خرازی را میشناسند، اصل این مواضع شاید چندان غافلگیرکننده نباشد؛ اما زمان، لحن و پیام آن، مسئلهای کاملاً متفاوت است. کشوری که هنوز از پیامدهای جنگ فاصله نگرفته و بیش از هر زمان دیگری به آرامش، انسجام و بازسازی اعتماد عمومی نیاز دارد، بیش از هر چیز محتاج مسئولیتپذیری در سخن گفتن است. طرح مباحثی که جامعه را به سوی شکافهای هویتی و وجودی سوق دهد، نه کمکی به اقتدار میکند و نه امنیت را افزایش میدهد. سه نکته در این میان شایسته تأمل است. نخست آنکه طرح مباحث اختلافبرانگیز در شرایطی که کشور نیازمند آرامش روانی است، عملاً سرمایه اجتماعی را فرسوده و میدان را برای عملیات روانی دشمنان باز میکند. دوم آنکه نسبتهای خانوادگی و جایگاه نمادین افراد، سبب میشود افکار عمومی چنین سخنانی را صرفاً دیدگاه شخصی تلقی نکندوخصلتهای شخصی را دربیان گوینده نادیده میگیرد. در فضای رسانهای امروز، هر جمله میتواند بهعنوان نشانهای از وجود یک اراده یا یک جریان درون ساختار قدرت تفسیر شود؛ حتی اگر چنین نباشد. سوم آنکه ادبیات مبتنی بر فتوا، تهدید و سخن گفتن از لشکرکشی، خواهناخواه این پیام را القا میکند که انحصار اعمال قدرت در حال انتقال از نهادهای قانونی به اشخاص و گروههاست. این همان نقطهای است که جامعه، به جای احساس اقتدار، نشانههای بیقاعدگی را مشاهده میکندواحساس آنارشیسم برروندها حاکم میشود. اقتدار، محصول قانون است؛ هرجا قانون جای خود را به ارادههای متکثر بدهد، اقتدار نیز آرامآرام جای خود را به اضطراب خواهد داد. اما اهمیت اصلی این ماجرا، نه در لحن سخنان، بلکه در بنیان نظری آن نهفته است. در چهار دهه گذشته، همه رقابتهای سیاسی در ایران، با وجود همه فراز و فرودها، درون یک چارچوب مشترک تعریف میشد؛ چارچوبی به نام «جمهوری اسلامی». اختلافها بر سر سیاستها، شیوه اداره کشور و تفسیر قانون اساسی بود، نه بر سر اصل قرارداد سیاسی حاکم بر کشور. اظهارات اخیر، برای نخستینبار، از پایان «جمهوری اسلامی» و آغاز «حکومت اسلامی» سخن میگوید. این صرفاً جایگزینی یک واژه با واژهای دیگر نیست؛ بلکه جابهجایی در بنیان روایت سیاسی است. زیرا «جمهوری» تنها یک قالب حقوقی نیست؛ جمهوریت، پیمانی است که میان قدرت و مردم منعقد شده است؛ پیمانی که بر اساس آن، قدرت علاوه بر مشروعیت دینی، از پذیرش و مشارکت عمومی نیز تغذیه میکند. از این منظر، جمهوریت صرفاً یکی از اجزای نظام نیست که بتوان آن را با تعبیر دیگری جایگزین کرد؛ جمهوریت، زبان مشترک حاکمیت و ملت است. اگر این زبان مشترک دچار ابهام شود، نخستین آسیبی که رخ میدهد، از دست رفتن اعتماد است؛ زیرا مردم بیش از آنکه با اصطلاحات فقهی زندگی کنند، با برداشت خود از امنیت، مشارکت و آینده زندگی میکنند. اینجاست که مسئله، دیگر یک اختلاف نظری نیست. فلسفه سیاسی به ما میآموزد که هر نظام سیاسی، پیش از آنکه بر نهادها استوار باشد، بر «روایت مشترک» استوار است. دولتها زمانی پایدار میمانند که اکثریت جامعه، داستان مشترکی درباره چرایی و چگونگی قدرت داشته باشند. هنگامی که این روایت واحد ترک بردارد و روایتهای رقیب درباره ماهیت نظام شکل گیرد، شکاف از سطح سیاستگذاری به سطح هویت ارتقا مییابد؛ و شکافهای هویتی، خطرناکترین شکافها هستند، زیرا دیگر بر سر «چه باید کرد» نیست، بلکه بر سر «ما که هستیم» شکل میگیرند. اگر روزی جامعه احساس کند که میان «جمهوری اسلامی» و «حکومت اسلامی» باید یکی را انتخاب کند، بزرگترین سرمایه انقلاب، یعنی پیوند جمهوریت و اسلامیت، در معرض فرسایش قرار خواهد گرفت. در آن صورت، مسئله دیگر رقابت میان اصلاحطلب و اصولگرا یا جریانهای مختلف سیاسی نخواهد بود؛ بلکه رقابت بر سر تعریف خود نظام خواهد شد؛ رقابتی که برندهای ندارد و هزینه آن را همه کشور میپردازد.
♦️قبل از آنکه دیرشود!؟ 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️کارل فون کلاوزویتس جملهای دارد که هنوز پس از دو قرن معتبر است؛ «جنگ ادامه سیاست است، اما با ابزارهای دیگر.» آنچه معمولاً کمتر مورد توجه قرار میگیرد، بخش دوم این گزاره است؛ اینکه اگر سیاست نتواند در زمان مناسب دوباره جای جنگ را بگیرد، جنگ خود به هدف تبدیل میشود و سیاست را میبلعد. جنگ امروز علیه ایران دیگر جنگ روز نخست نیست. هر روز متغیری تازه به آن افزوده میشود، بازیگران جدیدی به صحنه نزدیک میشوند و میدان منازعه از عرصه نظامی به حوزه اقتصاد، حملونقل، انرژی، دیپلماسی و امنیت منطقهای گسترش مییابد. حتی اگر هنوز با یک جنگ فراگیر منطقهای مواجه نباشیم، روند تحولات نشان میدهد که خطر اصلی، نه شدت حملات امروز، بلکه دامنه بازیگران فرداست. در چنین شرایطی، بزرگترین خطای راهبردی آن است که تصور کنیم زمان همیشه به سود ما حرکت میکند. بسیاری از جنگها نه در اثر شکست نظامی، بلکه به دلیل فرسایش تدریجی، گسترش جبههها و افزایش شمار دشمنان، به مرحلهای رسیدهاند که مدیریت آنها از اختیار بازیگران اولیه خارج شده است. نمونه روشن آن، جنگ اوکراین است. جنگی که قرار بود ظرف چند هفته تکلیف آن روشن شود، اکنون پس از سالها نه تنها پایان نیافته، بلکه به بستری برای رویارویی قدرتهای بزرگ، تحریمهای گسترده، بحران انرژی، مسابقه تسلیحاتی و بازآرایی امنیت اروپا تبدیل شده است. در این جنگ، تقریباً همه طرفها هزینه دادهاند و هنوز هیچکس نمیتواند با اطمینان از «پیروزی نهایی» سخن بگوید. بزرگترین درس اوکراین شاید این باشد که طولانی شدن جنگ، معمولاً دشمنان بیشتری تولید میکند تا دوستان. شلیک اکراین به کشتی ایرانی درخزر وبه شهادت رساندن یکی ازفرزندان ملت وهمراهی عربستان با آمریکا درحمله به پایگاههای حشد الشعبی ،نمونه های کوچک بیم از کنترل خارج شدن دامنه جنگ میباشد . ایران امروز از منظر بازدارندگی، پیام خود را تا حد زیادی به جهان منتقل کرده است. همگان دریافتهاند که امنیت انرژی و تجارت جهانی، بدون لحاظ کردن جایگاه ایران، تضمینشدنی نیست و هرگونه بیثباتی در منطقه میتواند مسیرهای حیاتی تجارت را تحت تأثیر قرار دهد. شخصا معتقدم تعیین حدود با عمان هیچ ضرورتی ندارد ایران با استناد به حق مشاع خود درمجموعه آبراه تنگه هرمز قادربه اعمال حاکمیت درهنگام نیاز خواهدبود .وقتی این پیام راهبردی منتقل شده است، هنر سیاست آن است که دستاورد بازدارندگی را به سرمایه دیپلماسی تبدیل کند، نه اینکه آن را در یک ماراتن فرسایشی مستهلک سازد. در داخل نیز نشانهای نگرانکننده دیده میشود. صدای «مقابله به مثل» هر روز بلندتر از صدای «تدبیر» شنیده میشود. دفاع از امنیت ملی، تردیدی برنمیدارد؛ اما امنیت، فقط محصول قدرت نظامی نیست. امنیت، حاصل جمع قدرت نظامی، عقلانیت سیاسی، انسجام اجتماعی و ابتکار دیپلماتیک است. کشوری که تنها با زبان جنگ سخن بگوید، به تدریج ظرفیتهای دیگر قدرت خود را از دست خواهد داد. خطر دیگر، عادی شدن جنگ است. وقتی خبر شهادت هموطنان، تخریب زیرساختها و فشار بر زندگی مردم به اخبار روزمره تبدیل شود، جامعه وارد مرحلهای از فرسایش روانی میشود که جبران آن بسیار دشوارتر از بازسازی ساختمانها و تأسیسات است. جنگ زمانی خطرناکتر میشود که دیگر کسی از ادامه آن شگفتزده نشود. در چنین فضایی، خویشتنداری گاه نشانه ضعف نیست؛ عالیترین مرتبه قدرت است. قدرت واقعی تنها در توان آغاز یک نبرد خلاصه نمیشود؛ در توان پایان دادن به آن نیز معنا پیدا میکند. دولتهای بزرگ تاریخ، بیش از آنکه به خاطر آغاز جنگها شناخته شوند، به خاطر تشخیص لحظه مناسب برای پایان دادن به آنها در حافظه ملتها ماندهاند. امروز، مذاکره اگر از موضع اقتدار، حفظ عزت ملی و تأمین منافع راهبردی ایران انجام شود، نه عقبنشینی است و نه امتیازدهی؛ بلکه بهرهبرداری هوشمندانه از سرمایهای است که در میدان به دست آمده است. دیپلماسی، نقطه مقابل قدرت نیست؛ مرحله تکاملیافته استفاده از قدرت است. ایران اکنون بیش از هر زمان دیگری به «عقلانیت راهبردی» نیاز دارد؛ عقلانیتی که بداند هر پیروزی نظامی، الزاماً پیروزی سیاسی نیست و هر جنگی که بیش از اندازه ادامه یابد، دیر یا زود از اختیار آغازکنندگانش خارج خواهد شد. شاید مهمترین پیروزی امروز، نه در ادامه جنگ، بلکه در جلوگیری از گسترش آن باشد. هنر سیاست، پایان دادن به جنگ در لحظهای است که هنوز ابتکارعمل ازدست خارج نشده است .پایان امروز جنگ مساوی باناکامی دشمنان درتحقق اهداف اولیه جنگ میباشد واین بزرگترین پیروزی ایران است .
آن روز، تصمیمها همچنان گرفته میشوند، جلسات همچنان برگزار میشوند و دستورها همچنان صادر میشوند؛ اما همه آنها تنها واکنشی به گذشتهاند، نه طراحی برای آینده. و این، شاید خطرناکترین شکل بحران باشد.
♦️وقتی اتاق تصمیم از آینده تهی میشود!؟ 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️شخصا نگران حجم آتش دشمن نیستم ،چرا که خوشبختانه کشورمان تجربه جنگهای بزرگ رادارد ومطمئن هستم درمیدان نبرد سربلند بیرون میاییم.اما بشدت نگران اتاق تصمیم هستم. هیچ ملتی صرفاً با حمله دشمن شکست نمیخورد. آنچه ملتها را به نقطه شکست میرساند، لحظهای است که نظام تصمیمگیری، قدرت دیدن آینده را از دست میدهد. از آن لحظه به بعد، بحران دیگر در مرزها نیست؛ بحران به درون اتاقهای تصمیم منتقل شده است. امروز در یکی از حساسترین مقاطع حیات سیاسی کشور ایستادهایم. در چنین بزنگاهی، هر تصمیم کوچک میتواند آثار بزرگ بر جای بگذارد. خطاها دیگر خطاهای اداری نیستند؛ به خطاهای راهبردی تبدیل میشوند. اشتباه در تشخیص اولویت، تأخیر در تصمیم، ارسال پیامهای متناقض یا غلبه هیجان بر عقلانیت، ممکن است هزینههایی بیافریند که جبران آنها سالها زمان ببرد. جامعه در چنین شرایطی انتظار معجزه ندارد؛ انتظار «ثبات ذهنی» دارد. مردم پیش از آنکه به قدرت نظامی بنگرند، به کیفیت قضاوت حاکمان نگاه میکنند. آرامش جامعه، پیش از آنکه محصول سخنرانیها باشد، نتیجه اطمینان مردم به وجود عقلی منسجم در هرم تصمیمگیری است. اگر این اطمینان آسیب ببیند، حتی بهترین ابزارهای قدرت نیز بخشی از کارآمدی خود را از دست میدهند. دراین لحظات ناخودآگاه فقدان رهبرشهید،شهید لاریجانی ،شهید شمخانی،شهید رشیدومرحوم آیت الله هاشمی که نگاه راهبردیشان موجب اطمینان بود ؛احساس میشود. امروز مسئله اصلی، کمبود اطلاعات نیست؛ مسئله، فقدان «عقل راهبردی» است. میتوان هزاران گزارش تولید کرد، صدها نشست کارشناسی برگزار نمود و دهها تحلیل منتشر ساخت، اما اگر هیچکدام نتوانند به یک تصویر منسجم از آینده تبدیل شوند، انبوه اطلاعات خود به بخشی از بحران تبدیل خواهد شد. امروز بیش از کمبود تحلیل، گرفتار تورم تحلیل هستیم؛ تحلیلی که بیش از آنکه بر داده، سناریو و ارزیابی احتمالها استوار باشد، بر برداشتهای ذهنی، هیجانهای رسانهای و داوریهای شتابزده تکیه دارد.بعبارتی گرفتارتحلیل برتحلیل هستیم. بدتر آنکه تصمیمگیری نیز بهتدریج از «راهبرد» به «واکنش» تنزل یافته است. گویی نظام تصمیمسازی بیش از آنکه آینده را طراحی کند، در انتظار رخداد بعدی نشسته است. این همان نقطهای است که حکمرانی از هدایت تحولات به دنبال کردن تحولات سقوط میکند. تفاوت یک نظام مقتدر با یک نظام منفعل، نه در سرعت واکنش، بلکه در توانایی پیشبینی و شکل دادن به آینده است. نشانه نگرانکننده دیگر، غلبه نگاه کوتاهمدت بر تصمیمهای بلندمدت است. هنگامی که هر مسئله صرفاً با منطق عبور از بحران امروز سنجیده شود، آینده آرامآرام قربانی حال میشود. در چنین وضعیتی، تصمیمها ممکن است هرکدام بهتنهایی منطقی به نظر برسند، اما در کنار هم فاقد جهت، فاقد انسجام و فاقد مقصد خواهند بود. کشور بیش از آنکه از کمبود تصمیم آسیب ببیند، از فقدان «جهت مشترک» آسیب میبیند. از همینرو، مهمترین خلأ امروز شاید نه کمبود مدیر، بلکه کمبود شخصیتهای راهبردی باشد؛ شخصیتهایی که بتوانند میان امنیت، اقتصاد، سیاست، افکار عمومی و روابط خارجی رابطه برقرار کنند و پیامدهای هر تصمیم را در منظومهای بزرگتر ببینند. مدیریت راهبردی، هنر حل یک مسئله نیست؛ هنر جلوگیری از زایش دهها مسئله جدید در دل یک تصمیم است. در این میان، رفتار برخی جریانهای سیاسی نیز بر پیچیدگی وضعیت میافزاید. در شرایطی که کشور بیش از هر زمان دیگری به انسجام ادراکی نیاز دارد، گاه چنان سخن گفته میشود که گویی نمایش اختلاف، خود یک فضیلت سیاسی است. تلویزیون مهمترین کارویژه خود را بزرگنمایی دشمنان داخلی وپرورش دوقطبی های کاذب قرار داده است .حال آنکه در لحظات بحرانی، مهمترین سرمایه هر نظام سیاسی، قابلیت ایجاد «اعتماد به انسجام تصمیم» است. حتی اگر در درون ساختار، اختلاف نظر وجود داشته باشد، تبدیل آن به تصویر عمومی از آشفتگی، تنها هزینه تصمیمگیری را افزایش میدهد و محاسبات طرف مقابل را تغییر میدهد. خطر اصلی، اختلاف نیست؛ عادی شدن آشفتگی است. جامعه میتواند اختلاف دیدگاه را بپذیرد، اما نمیتواند احساس کند که هیچ عقل مسلطی بر روند تصمیمگیری حاکم نیست. دشمن نیز دقیقاً از همین نقطه وارد محاسبه میشود؛ نه صرفاً از شکافهای نظامی، بلکه از شکافهای ادراکی و مدیریتی. آنچه امروز بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، بازگشت «عقل راهبردی» به مرکز حکمرانی است؛ عقلی که بتواند میان سرعت و شتابزدگی، میان جسارت و بیمحابایی، میان اقتدار و هیجان، میان مقدورات وآرزوها و میان تصمیم و تدبیر مرز بگذارد. کشورها زمانی آسیبپذیر میشوند که آینده، دیگر در اتاقهای تصمیم حضور نداشته باشد.
زیرا در سیاست، گاهی بزرگترین پیروزی آن نیست که دشمن را دوست خود کنی ؛بلکه هدف اینکه اجازه ندهی دشمن آینده کشورت را خراب کند.
♦️وقتی وطن زخمی است ؟ 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️جنوب درآتش جنون دشمن، میسوزد. از بوشهر تا هرمزگان، از خوزستان تا سیستان و بلوچستان، صدای انفجار از صدای امواج بلندتر شده است. پالایشگاهها، بنادر، نیروگاهها، جادهها و خانههایی که روزی نماد آبادانی بودند، اکنون در تیررس جنگ ایستادهاند. کودکانی که سهمشان باید بوی دریا و نخلستان باشد، با بوی باروت بزرگ میشوند و مادرانی که هر غروب چشم به راه بازگشت فرزندشان بودند، امروز تنها به آسمان دودگرفته خیره ماندهاند. در چنین روزهایی، سخن گفتن از مذاکره، برای بسیاری تلخ و حتی نابخشودنی است.این احساس را باید فهمید. وقتی خون هنوز بر زمین گرم جنوب خشک نشده است، وقتی داغ شهیدان بر شانه این ملت سنگینی میکند، طبیعی است که هر سخنی از گفتوگو با آمریکا، زخمی تازه بر احساسات ملی باشد. اما درست در همین نقطه باید از احساس عبور کرد و به عقلانیت راهبردی رسید؛ زیرا تاریخ را ملتهایی ساختهاند که در سختترین لحظهها، اسیر خشم خود نشدهاند. منطق مخالفان مذاکره، منطق ساده و قابل فهمی است. آنان میگویند با کشوری که نه به عهد خود وفادار است، نه حرمت قوانین بینالمللی را نگاه میدارد و نه از کشتار غیرنظامیان ابایی دارد، چگونه میتوان پشت یک میز نشست؟ مگر میتوان با قاتل، دست داد؟آمریکا نه اهلیت ونه صلاحیت مذاکره را ندارد. این پرسش، پرسش کوچکی نیست. اما پاسخ آن نیز در خودِ تاریخ نهفته است. اشتباه آنجاست که گمان کنیم هر مذاکرهای برای دوستی یاجلب خیراست. در سیاست، مذاکره همیشه برای اعتماد نیست؛ گاه برای مهار بیاعتمادی است. همیشه برای ساختن رابطه نیست؛ گاه برای محدود کردن خسارت است. همیشه برای جلب خیر نیست؛ گاه فقط برای دفع شر است. پیامبر اسلام(ص) در صلح حدیبیه با همان قریشی مذاکره کرد که سالها مسلمانان را آزار داده، آنان را از خانه و کاشانه رانده و عزیزانشان را کشته بود. بسیاری از یاران آن صلح را تلخ و حتی تحقیرآمیز میدانستند، اما تاریخ نشان داد که آن توافق، فرصتی برای تقویت جامعه اسلامی و زمینهساز فتح مکه شد. امام حسن(ع) نیز با معاویه صلح نکرد، چون او را صالح یا عادل میدانست؛ بلکه صلح کرد تا اصل اسلام و جان شیعیان حفظ شود. آن صلح، انتخاب میان حق و باطل نبود؛ انتخاب میان نابودی کامل و حفظ ظرفیت آینده بود. در تاریخ ایران نیز، امیرکبیر هرگز روس و انگلیس را دوست نمیدانست، اما میکوشید با تنظیم مناسبات، فرصت اصلاح درون ایران را بخرد. او به خوبی فهمیده بود که استقلال، تنها با شعار حفظ نمیشود؛ به زمان، بازسازی و انباشت قدرت نیاز دارد. در روزگار معاصر، دنگ شیائوپینگ نیز آمریکا را شریک آرمانی چین نمیدانست. او دشمنیهای عمیق را انکار نکرد، اما تصمیم گرفت پیش از هر چیز، چین را بسازد. چین به آمریکا اعتماد نکرد؛ از آمریکا زمان خرید. نه برای دوستی، بلکه برای قدرتمند شدن. امروز نتیجه آن تصمیم پیش چشم جهان است. همه این نمونهها یک پیام مشترک دارند؛ دولتهای خردمند با دشمن مذاکره نمیکنند چون دشمن خوب شده است؛ مذاکره میکنند تا فرصت قویتر شدن پیدا کنند. امروز نیز پرسش اصلی این نیست که آیا آمریکا قابل اعتماد است یا نه. پاسخ این پرسش را تاریخ داده است. پرسش اصلی این است که آیا ایران باید هزینه بیاعتمادی آمریکا را تا بینهایت با ویرانی شهرهایش بپردازد؟ اگر مذاکره بتواند حتی یک نیروگاه را از بمباران نجات دهد… اگر بتواند حتی یک بندر را از نابودی حفظ کند… اگر بتواند حتی یک کودک دیگر را از زیر آوار بیرون نگه دارد… اگر بتواند فرصتی برای بازسازی توان اقتصادی، نظامی و فناورانه ایران فراهم کند… آیا عقل سیاسی حکم نمیکند که از این ابزار استفاده شود؟ مذاکره، بخشش جنایت نیست.فراموش کردن خون شهیدان نیست. بستن پرونده دشمنی آمریکا نیست. مذاکره، اگر قرار باشد، فقط ابزاری برای کاستن از هزینههای ایران است. ملت ایران در این نبرد نشان داد که تسلیم نمیشود. دشمن نیز نشان داده است که در ویران کردن زیرساختها، اقتصاد و زندگی مردم، هیچ مرزی برای خود قائل نیست. رؤیای او تنها شکست نظامی ایران نیست؛ رؤیای او تبدیل ایران به سرزمینی فرسوده، خسته و گرفتار بازسازیهای پایانناپذیر است. هنر سیاست آن است که نگذارد دشمن، اهدافش را حتی در صورت ناتوانی نظامی محقق کند. امروز شجاعت فقط در خط مقدم نیست. شجاعت، گاهی پشت میز تصمیمگیری است؛ آنجا که باید میان خشم و خرد، انتقام و مصلحت، احساس و آینده ایران، انتخاب کرد. فردوسی هزار سال پیش هشدار داده بود: خرد، چشم جان است؛ چون بنگری تو بیچشم، شادان جهان نسپری. اگر مقاومت، ایران را در میدان سربلند کرد، اکنون تدبیر باید ایران را در فردای جنگ حفظ کند. هدف مذاکره با آمریکا، ساختن آمریکای بهتر نیست. هدف، ساختن ایرانِ قویتر است.
برای آیندگان بنویسیم؛ جنوب، جایی بود که زیر پای مردمش نفت بود، بالای سرشان موشک. روزها گرمای سوزان و خاموشی، شبها صدای انفجار. هر بار جنگ شد، جنوب بیمنت هزینه امنیت همه ایران را پرداخت. جنوب، همیشه بیشتر از سهمش برای ایران ایستاد. تمام ایران قدرشناس جنوب خواهدبود.
♦️وقتی افراط، دستاورد جنگ را میسوزاند ؟ 🔷سرمقاله روزنامه ابتکار ♦️محمدعلی وکیلی ◀️بارها نوشته ام : فرصتهای زیادی شامل حال مردم ایران شده است ولی باقدرنشناسی به تهدید تبدیل شده اند .جنگ دوازده روزه فرصت انسجام خلق کرد ولی بابرگشتن به تنظیمات قبل ،وارد دوره فلاکت ۱۸و۱۹دیماه شدیم . جنگ رمضان برغم هزینه های معنوی جبران ناپذیر ،فرصت سروری وآقایی برای ایران فراهم آورده است ولی بیم قدرنشناسی وافتادن در تهدیدات مهلک وجود دارد .تاریخ سیاست، انباشته از پیروزیهایی است که نه در میدان نبرد، بلکه در هیاهوی پس از آن از دست رفتهاند. جنگ، دشمن را آشکار میکند؛ اما صلح، دشمنان پنهان عقلانیت را نمایان میکند. ایران امروز دقیقاً در چنین بزنگاهی ایستاده است. دستاوردهای امنیتی و نظامی، هر اندازه ارزشمند، زمانی به سرمایه ملی تبدیل میشوند که به ثبات اقتصادی، گشایش دیپلماتیک، بازسازی اعتماد عمومی و ارتقای کیفیت حکمرانی بینجامند. اگر این حلقه تکمیل نشود، پیروزی نظامی نیز دیر یا زود به خاطرهای پرهزینه تبدیل خواهد شد. نگرانکننده آن است که هنوز غبار میدان ننشسته، عدهای گویی از صلح هراس دارند. آنان که در روزهای بحران از ادبیات مقاومت سخن میگفتند، اکنون همان ادبیات را به ابزار رقابت داخلی بدل کردهاند. هر تصمیم اجرایی، هر مذاکره، هر تدبیر اقتصادی و هر ملاحظه دیپلماتیک، پیش از آنکه ارزیابی شود، در محکمه شعار محاکمه میشود. تشییع جنازه رهبرشهید نمایش اقتدار ورفراندم جمهوری اسلامی بوداما دیدن صحنه های از شعاروحتی تعرض فیزیکی به تیم مذاکره کننده که خود سربازان وطن درمیدان نابرابر دیپلماتیک مقابل آمریکا هستند مصداق تبدیل فرصت به تهدید میباشد. مشکل، تنها امثال رسایی ،ثابتی و…نیست ؛ مسئله، شکلگیری نوعی «اقتصاد سیاسیِ التهاب» است. در این منطق، آرامش، سرمایه نیست؛ بحران، سرمایه است. هرچه جامعه ملتهبتر باشد، تریبونها پرمخاطبتر میشوند؛ هرچه انتظارات غیرواقعی بزرگتر شود، امکان متهم کردن دولت و نهادهای مسئول نیز بیشتر خواهد شد. این همان چرخهای است که بسیاری از دولتها را نه دشمن خارجی، بلکه فرسایش داخلی از پا درآورده است. کشور امروز بیش از هر چیز به کاهش هزینههای حکمرانی نیاز دارد. هر سخن نسنجیدهای که بازار را مضطرب کند، هر موج رسانهای که سرمایه اجتماعی را فرسوده سازد، هر وعدهای که تحقق آن ممکن نباشد و هر حملهای که انسجام مدیریتی کشور را تضعیف کند، در عمل به همان سرمایهای آسیب میزند که در میدان نبرد با بهای سنگین به دست آمده است. طنز تلخ تاریخ آنجاست که گاهی توپخانه تبلیغاتیِ خودی، دقیقتر از آتش دشمن، اهداف ملی را نشانه میگیرد. دشمن برای ایجاد شکاف اجتماعی میلیاردها دلار هزینه میکند؛ اما ما گاه همان شکاف را با تریبونهای داخلی، رایگان بازتولید میکنیم. این، دیگر نقد نیست؛ افزایش ضریب آسیبپذیری کشور است. دوران پس از جنگ، دوران تغییر اولویتهاست. اگر در میدان، فضیلت اصلی شجاعت بود، امروز فضیلت اصلی خرد است؛ اگر دیروز فرمانده موفق کسی بود که آتش را مدیریت میکرد، امروز سیاستمدار موفق کسی است که انتظارات را مدیریت کند. کشوری که نتواند از منطق جنگ به منطق حکمرانی عبور کند، دیر یا زود پیروزیهای خود را نیز خواهد سوزاند. هیچ ملتی با زندگی دائمی در وضعیت استثنایی توسعه نیافته است. امنیت، برای توسعه است؛ نه آنکه توسعه قربانی استمرار فضای امنیتی شود. همانگونه که میدان، نیازمند فرماندهی بود، اکنون نیز صلح نیازمند تدبیر است. این دو را نباید در برابر یکدیگر قرار داد. امروز بزرگترین مسئولیت نیروهای سیاسی، نه افزودن بر هیجان جامعه، بلکه محافظت از امید مردم است. آنان که هر روز بر طبل التهاب میکوبند، شاید گمان کنند در حال دفاع از آرمانها هستند؛ اما اگر حاصل رفتارشان افزایش هزینههای کشور، تضعیف اعتماد عمومی و محدود شدن ظرفیت تصمیمگیری مسئولان باشد، تاریخ درباره نیت آنان داوری نخواهد کرد؛ درباره نتیجه عملکردشان قضاوت خواهد کرد. شاید بزرگترین پیروزی ایران، نه آنچه در میدان جنگ به دست آمد، بلکه آن باشد که اجازه ندهد افراطگرایی داخلی، آن پیروزی را در میدان صلح مصادره یا مستهلک کند.
ادامه مطلب اگر این معیار را بپذیریم، میتوان گفت رهبر شهید، در روز تشییع خود، حیاتی دوباره یافت؛ زیرا مهمترین آرزویش، یعنی شکلگیری یک خیزش ملی حول هویت، استقلال و ایران، در برابر دیدگان همگان متجلی شد. در نقطه مقابل، اگر پروژه سالهای اخیر دشمنان ایران، القای فروپاشی اجتماعی، گسست ملت و حاکمیت و انتظار برای سقوط جمهوری اسلامی بود، صحنههای این تشییع، دستکم بخشی از آن روایت را با چالش جدی روبهرو کرد. از این منظر، آنچه در خیابانهای ایران تشییع شد، تنها پیکر یک رهبر نبود؛ بخشی از آرزوهای کسانی نیز بود که آینده ایران را در آشوب، تجزیه یا فروپاشی جستوجو میکردند. اما مهمتر از همه، پرسشی است که از فردای این تشییع آغاز میشود. تشییعهای بزرگ، سرمایه میآفرینند؛ اما هیچ سرمایهای، بدون تدبیر، ماندگار نمیماند. بزرگترین خطا آن است که حضور میلیونی مردم صرفاً بهعنوان یک واقعه احساسی خوانده شود. این حضور، اگر حامل پیامی باشد، آن پیام تنها وفاداری نیست؛ مطالبه نیز هست. مطالبه کارآمدی، عدالت، صداقت، شنیدن صدای جامعه، مبارزه با فساد، تقویت انسجام ملی و بازسازی اعتماد عمومی. اگر این سرمایه اجتماعی به اصلاح حکمرانی، تقویت گفتوگوی ملی و افزایش سرمایه اعتماد تبدیل شود، تشییع رهبر شهید، نه پایان یک فصل، بلکه آغاز فصل تازهای در تاریخ جمهوری اسلامی خواهد بود. اما اگر این حضور صرفاً در قاب تصاویر آرشیوی باقی بماند و به اصلاحات ساختاری و تغییر در شیوه اداره کشور منجر نشود، فرصت بزرگی از دست خواهد رفت؛ همانگونه که در تاریخ ایران، فرصتهای بزرگی پس از حوادث بزرگ از دست رفتهاند. واقعیت آن است که ملت ایران در این روز، بیش از آنکه گذشته را بدرقه کند، آینده را به نمایش گذاشت. آیندهای که در آن، هم دشمنان ایران ناچار خواهند شد محاسبات خود را درباره ظرفیت بسیج اجتماعی این کشور بازنگری کنند و هم مسئولان جمهوری اسلامی باید درک تازهای از مسئولیت تاریخی خود به دست آورند. شاید مهمترین پیام این تشییع آن باشد که خون میتواند ملت را گرد هم آورد، اما این عقلانیت، عدالت و حکمرانی کارآمد است که میتواند آن ملت را در کنار هم نگه دارد. هنر سیاست از فردای تشییع آغاز میشود، نه در روز تشییع. تاریخ، امروز را نه فقط بهعنوان روز وداع با یک رهبر، بلکه بهعنوان روز آغاز آزمونی بزرگ برای همه بازیگران ایران به یاد خواهد سپرد؛ آزمونی که در آن، هم مردم، هم حاکمیت وهم دشمنان وجهانیان،ناگزیر از بازنگری درمحاسبات خود خواهند بود.
♦️از وداع تا باز تعریف ایران ؟ 🔷محمدعلی وکیلی ◀️بیتردید، رستاخیز امروز و جنبش خیابانی ملت ایران در بدرقه پیکر رهبر شهید، با هیچ عاملی جز بهای سنگین خون او و خانوادهاش قابل تبیین نیست. گویی آنچه سالها با زبان تبیین، دعوت و استدلال دنبال میشد، سرانجام با زبان خون به نقطهای رسید که کمتر کسی آن را پیشبینی میکرد. تاریخ، گاه حقیقت را نه با سخن، بلکه با شهادت آشکار میکند. توفیق آن را داشتم که هم در مراسم نماز و هم در آیین تشییع پیکر رهبر شهید و اعضای خانوادهاش حضور داشته باشم. آنچه در این نوشتار میآید، نه صرفاً تحلیلی از دور، بلکه حاصل مشاهده مستقیم صحنه و تأمل بر آن چیزی است که در خیابانهای تهران جریان داشت. به باور من، این مراسم تنها یک آیین سوگواری نبود؛ نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بود. البته مانند هر رویداد بزرگی، از برخی کاستیها نیز خالی نبود. هنگام اقامه نماز، با خود میاندیشیدم که چه تصویر ماندگارتری از تداوم و انسجام میتوانست شکل بگیرد اگر نماز به امامت آقا مجتبی یا آقا مصطفی برگزار میشد. همچنین حضور همه رؤسای جمهور ادوار جمهوری اسلامی در قاب این وداع تاریخی، میتوانست نمادی از همبستگی ملی و غلبه منافع ایران بر رقابتهای سیاسی باشد. برخی نارساییهای اجرایی نیز در مراسم تشییع قابل مشاهده بود. اما هنگامی که امواج جمعیت به حرکت درآمد، اندوه در چهره مردم نشست، مشتها گره خورد و شعارها خیابان را فرا گرفت، همه آن کاستیها به حاشیه رفت. در آن لحظه، متن اصلی را مردم مینوشتند، نه برگزارکنندگان مراسم. در گفتوگویی با یکی از رسانهها عرض کردم که رهبر شهید در طول سالیان رهبری خود، برای رساندن جامعه ایران به چنین نقطهای، رنج بسیار برد؛ تبیین کرد، هشدار داد، امید آفرید و از آرمانهای خود دفاع کرد. اما شاید تقدیر چنین بود که این رستاخیز ملی، نه در اوج قدرت سیاسی، بلکه پس از ریخته شدن خون او و عزیزانش متولد شود. تاریخ، نمونههای فراوانی از این حقیقت در خود دارد. گاه مرگ، پایان یک رهبر نیست؛ آغاز زندگی اجتماعی اوست. میزان زنده بودن رهبران بزرگ را نباید با ضربان قلب آنان سنجید، بلکه باید در حیات یا مرگ آرمانهایشان جستوجو کرد. آنان که آرمانشان در حافظه جمعی ملت زنده میماند، در واقع از مرگ عبور کردهاند. ادامه مطلب در کامنت
♦️از وداع تا باز تعریف ایران ؟ 🔷محمدعلی وکیلی ◀️بیتردید، رستاخیز امروز و جنبش خیابانی ملت ایران در بدرقه پیکر رهبر شهید، با هیچ عاملی جز بهای سنگین خون او و خانوادهاش قابل تبیین نیست. گویی آنچه سالها با زبان تبیین، دعوت و استدلال دنبال میشد، سرانجام با زبان خون به نقطهای رسید که کمتر کسی آن را پیشبینی میکرد. تاریخ، گاه حقیقت را نه با سخن، بلکه با شهادت آشکار میکند. توفیق آن را داشتم که هم در مراسم نماز و هم در آیین تشییع پیکر رهبر شهید و اعضای خانوادهاش حضور داشته باشم. آنچه در این نوشتار میآید، نه صرفاً تحلیلی از دور، بلکه حاصل مشاهده مستقیم صحنه و تأمل بر آن چیزی است که در خیابانهای تهران جریان داشت. به باور من، این مراسم تنها یک آیین سوگواری نبود؛ نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بود. البته مانند هر رویداد بزرگی، از برخی کاستیها نیز خالی نبود. هنگام اقامه نماز، با خود میاندیشیدم که چه تصویر ماندگارتری از تداوم و انسجام میتوانست شکل بگیرد اگر نماز به امامت آقا مجتبی یا آقا مصطفی برگزار میشد. همچنین حضور همه رؤسای جمهور ادوار جمهوری اسلامی در قاب این وداع تاریخی، میتوانست نمادی از همبستگی ملی و غلبه منافع ایران بر رقابتهای سیاسی باشد. برخی نارساییهای اجرایی نیز در مراسم تشییع قابل مشاهده بود. اما هنگامی که امواج جمعیت به حرکت درآمد، اندوه در چهره مردم نشست، مشتها گره خورد و شعارها خیابان را فرا گرفت، همه آن کاستیها به حاشیه رفت. در آن لحظه، متن اصلی را مردم مینوشتند، نه برگزارکنندگان مراسم. در گفتوگویی با یکی از رسانهها عرض کردم که رهبر شهید در طول سالیان رهبری خود، برای رساندن جامعه ایران به چنین نقطهای، رنج بسیار برد؛ تبیین کرد، هشدار داد، امید آفرید و از آرمانهای خود دفاع کرد. اما شاید تقدیر چنین بود که این رستاخیز ملی، نه در اوج قدرت سیاسی، بلکه پس از ریخته شدن خون او و عزیزانش متولد شود. تاریخ، نمونههای فراوانی از این حقیقت در خود دارد. گاه مرگ، پایان یک رهبر نیست؛ آغاز زندگی اجتماعی اوست. میزان زنده بودن رهبران بزرگ را نباید با ضربان قلب آنان سنجید، بلکه باید در حیات یا مرگ آرمانهایشان جستوجو کرد. آنان که آرمانشان در حافظه جمعی ملت زنده میماند، در واقع از مرگ عبور کردهاند. اگر این معیار را بپذیریم، میتوان گفت رهبر شهید، در روز تشییع خود، حیاتی دوباره یافت؛ زیرا مهمترین آرزویش، یعنی شکلگیری یک خیزش ملی حول هویت، استقلال و ایران، در برابر دیدگان همگان متجلی شد. در نقطه مقابل، اگر پروژه سالهای اخیر دشمنان ایران، القای فروپاشی اجتماعی، گسست ملت و حاکمیت و انتظار برای سقوط جمهوری اسلامی بود، صحنههای این تشییع، دستکم بخشی از آن روایت را با چالش جدی روبهرو کرد. از این منظر، آنچه در خیابانهای ایران تشییع شد، تنها پیکر یک رهبر نبود؛ بخشی از آرزوهای کسانی نیز بود که آینده ایران را در آشوب، تجزیه یا فروپاشی جستوجو میکردند. اما مهمتر از همه، پرسشی است که از فردای این تشییع آغاز میشود. تشییعهای بزرگ، سرمایه میآفرینند؛ اما هیچ سرمایهای، بدون تدبیر، ماندگار نمیماند. بزرگترین خطا آن است که حضور میلیونی مردم صرفاً بهعنوان یک واقعه احساسی خوانده شود. این حضور، اگر حامل پیامی باشد، آن پیام تنها وفاداری نیست؛ مطالبه نیز هست. مطالبه کارآمدی، عدالت، صداقت، شنیدن صدای جامعه، مبارزه با فساد، تقویت انسجام ملی و بازسازی اعتماد عمومی. اگر این سرمایه اجتماعی به اصلاح حکمرانی، تقویت گفتوگوی ملی و افزایش سرمایه اعتماد تبدیل شود، تشییع رهبر شهید، نه پایان یک فصل، بلکه آغاز فصل تازهای در تاریخ جمهوری اسلامی خواهد بود. اما اگر این حضور صرفاً در قاب تصاویر آرشیوی باقی بماند و به اصلاحات ساختاری و تغییر در شیوه اداره کشور منجر نشود، فرصت بزرگی از دست خواهد رفت؛ همانگونه که در تاریخ ایران، فرصتهای بزرگی پس از حوادث بزرگ از دست رفتهاند. واقعیت آن است که ملت ایران در این روز، بیش از آنکه گذشته را بدرقه کند، آینده را به نمایش گذاشت. آیندهای که در آن، هم دشمنان ایران ناچار خواهند شد محاسبات خود را درباره ظرفیت بسیج اجتماعی این کشور بازنگری کنند و هم مسئولان جمهوری اسلامی باید درک تازهای از مسئولیت تاریخی خود به دست آورند. شاید مهمترین پیام این تشییع آن باشد که خون میتواند ملت را گرد هم آورد، اما این عقلانیت، عدالت و حکمرانی کارآمد است که میتواند آن ملت را در کنار هم نگه دارد. هنر سیاست از فردای تشییع آغاز میشود، نه در روز تشییع. تاریخ، امروز را نه فقط بهعنوان روز وداع با یک رهبر، بلکه بهعنوان روز آغاز آزمونی بزرگ برای همه بازیگران ایران به یاد خواهد سپرد؛ آزمونی که در آن، هم مردم، هم حاکمیت وهم دشمنان وجهانیان،ناگزیر از بازنگری درمحاسبات خود خواهند بود.
♦️ساعت صفرحکمرانی !؟ 🔷سرمقاله روزنامه ابتکار ♦️محمدعلی وکیلی ◀️بیتردید یکی از مهمترین زمینههای اعتراضات دیماه، بیش از آنکه صرفاً ریشه در مشکلات اقتصادی داشته باشد، از بحران کارآمدی و فرسایش تدریجی مشروعیت حکمرانی نشأت میگرفت. هر نظام سیاسی زمانی با دشوارترین آزمون خود روبهرو میشود که شهروندان احساس کنند ساختار تصمیمگیری دیگر توان پاسخگویی به مسائل انباشته را ندارد. جنگ چهلروزه، فارغ از همه روایتها و داوریها، یک واقعیت مهم را رقم زد؛ ایجاد نوعی مشروعیت ناشی از اقتدار دفاعی و بازسازی انسجام ملی. در چنین بزنگاههایی، شکافهای اجتماعی موقتاً ترمیم میشوند و جامعه، امنیت ملی را بر بسیاری از اختلافات مقدم میداند. اما تجربه تاریخ نشان میدهد که این سرمایه اجتماعی، همیشگی نیست. فرصتهای پساجنگ، همانند بسیاری از لحظات تاریخی، کوتاه، شکننده و زودگذرند. اگر مجموعه حاکمیت این فرصت را دریابد و به جای بازگشت به الگوهای پیشین، به استقبال الزامات «جمهوری اسلامی جدید» برود، میتوان امیدوار بود که ایران وارد مرحلهای تازه از حکمرانی شود؛ مرحلهای که در آن، کارآمدی جایگزین روزمرگی، و اصلاح نهادی جایگزین اداره پرهزینه شود ایران امروز از ظرفیتهایی برخوردار است که کمتر کشوری بهصورت همزمان از آنها بهره منداست ؛ موقعیت ممتاز ژئوپلیتیکی، تجربه ارزشمند تابآوری اجتماعی، توان مدیریتی در شرایط بحرانی، قدرت بازدارندگی نظامی و سرمایه عظیم انسانی. در کنار همه اینها، خون بهای کودکان میناب و هزاران ایرانی مظلومی که در راه وطن شهیدشدند، مسئولیتی تاریخی بر دوش حاکمان نهاده است؛ مسئولیتی برای ساختن ایرانی که شایسته این هزینه سنگین باشد شاید بتوان گفت تقدیر، فرصتهای بزرگی را در اختیار ایران قرار داده است؛ اما تثبیت این فرصتها تنها با تدبیر ممکن خواهد بود. اگر این ظرفیتها به اصلاح ساختارها، بازآرایی نظام تصمیمگیری و افزایش کیفیت حکمرانی منجر نشود، ممکن است این فرصت تاریخی نیز همچون فرصتهای پیشین از دست برود واقعیت آن است که آنچه امروز حلقه مفقوده حکمرانی ایران به شمار میرود، نه کمبود منابع است و نه فقدان ظرفیتهای ملی؛ بلکه «کارآمدی» است. با فرمان، سازوکار و الگوهای گذشته نمیتوان آیندهای متفاوت ساخت. ایران جدید، نیازمند شیوهای جدید از اداره کشور است نشانههای این واقعیت را حتی در بیرون از مرزها نیز میتوان مشاهده کرد. بخشی از مخالفان خارج از کشور که در سالهای اخیر هویت سیاسی خود را بر نفی کامل ایران رسمی بنا کرده بودند، در بزنگاههای ملی و در مواجهه با نمایش موفقیتآمیز نمایندگان ورزشی ایران، ناگزیر میان پروژه سیاسی و احساس تعلق ملی دچار تعارض شدند؛ تعارضی که نشان میدهد هرگاه کارآمدی و موفقیت ملی به نمایش گذاشته شود، روایتهای مبتنی بر نفی ایران با دشواری بیشتری روبهرو خواهند شد.دراین شبهای ورزشی مردم شاهدبودند بسیاری از آنانکه باپرچم فیک بنای تخریب روحیه بچه های تیم ملی را داشتند تحت تاثیر نمایش خیره کننده تیم ملی مجبور به تشویق ایران میشدند ایران آینده نه با افزایش تنثش، بلکه با اصلاح روندها،اصلاح رویهها و ارتقای کیفیت حکمرانی ساخته خواهد شد. اکنون زمان آن است که از فضای همبستگی پساجنگ برای آغاز اصلاحات ساختاری استفاده شود؛ اصلاحاتی که نه از سر اجبار، بلکه از موضع اقتدار و اعتماد به نفس ملی انجام گیرد. از همین رو، پیشنهاد میشود هرچه سریعتر ستادی ملی برای «احصای الزامات ایران کارآمد» با حضور مدیران اجرایی، اندیشمندان، دانشگاهیان و نمایندگان نهادهای مختلف تشکیل شود تا نقشه راه اصلاح حکمرانی تدوین و با شفافیت در اختیار افکار عمومی قرار گیرد. سرمایه اجتماعی زمانی پایدار خواهد ماند که مردم احساس کنند انسجام ملی تنها در میدان جنگ معنا ندارد، بلکه در میدان اداره کشور نیز به بهبود کیفیت زندگی آنان منجر میشود تجربه ملتها نشان داده است که جنگها گاه سرنوشت کشورها را تغییر میدهند، اما این کیفیت حکمرانی است که تعیین میکند پیروزیها به توسعه تبدیل شوند یا به خاطره های حسرت آورتبدیل گردد
همانگونه که اصلاحطلبان در ارزیابی نسبت امنیت و توسعه نیازمند بازنگریاند، مدافعان رویکرد امنیتمحور نیز باید به این پرسش پاسخ دهند که چگونه میتوان سرمایه عظیم امنیتی را به رشد اقتصادی، حکمرانی کارآمد، افزایش سرمایه اجتماعی و بهبود کیفیت زندگی مردم تبدیل کرد. زیرا امنیت، هرچند شرط لازم توسعه است، اما شرط کافی آن نیست. اگر جنگ چهلروزه یک برنده نظری داشته باشد، شاید آن برنده، ایده تقدم امنیت بر توسعه باشد. اما اگر قرار است ایران در دهههای آینده موفق شود، باید از این دوگانه عبور کند. چالش امروز ایران دیگر انتخاب میان امنیت و توسعه نیست؛ چالش اصلی آن است که چگونه امنیت بهدستآمده به توسعه پایدار تبدیل شود و چگونه توسعه، امنیت ملی را عمیقتر و پایدارتر سازد. شاید مهمترین درس این تجربه تاریخی همین باشد؛ اینکه در برخی موارد، واقعیتهای میدان از همه منازعات نظری قویترند بنابراین هرجریان سیاسی اگر بخواهد به رسالت خود وفادار بماند، باید شهامت بازنگری در پیشفرضهای خویش را داشته باشد.
♦️اعتراف برخطای نظری!؟ 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️تاریخ را تجربههای بزرگ مینویسند. تجربههایی که برخی پیشفرضهای ذهنی را فرو میریزند و ما را ناگزیر میکنند بار دیگر به باورهای خود بازگردیم و آنها را از نو مورد ارزیابی قرار دهیم. شاید هنوز برای قضاوتی جامع و منصفانه درباره دوران رهبری شهیدآیتالله خامنهای زود باشد. فاصله تاریخی شرط ضروری هر داوری منصفانه است. اما برخی رخدادها چنان بزرگاند که دستکم امکان بازنگری در بعضی پیشفرضهای نظری را فراهم میکنند. جنگ چهلروزه و پیامدهای سیاسی آن، از جمله همین رخدادهاست. من بهعنوان فردی که سالها به سنت فکری اصلاحطلبی و توسعهگرایی تعلق خاطر داشته ودارم، امروز خود را موظف به یک اعتراف میدانم؛ اعترافی نه از سر تغییر هویت سیاسی، بلکه از سر وفاداری به عقلانیت و تجربه. یکی از مهمترین اختلافات فکری میان بخش قابل توجهی از جریان اصلاحطلب و شهیدآیتالله خامنهای، نسبت میان امنیت و توسعه بود. ما در ادبیات توسعهگرای دهه هفتاد و هشتاد، بر این باور بودیم که توسعه اقتصادی، گسترش روابط بینالمللی، افزایش تعامل با جهان و ارتقای شاخصهای رفاه عمومی، خود به تولید امنیت منجر خواهد شد. به بیان دیگر، توسعه را مقدم بر امنیت میدانستیم. در مقابل، رهبر شهیداستدلال دیگری داشت. ایشان معتقد بود در محیط ژئوپلیتیکی ایران و با ماهیت سیاسی جمهوری اسلامی، امنیت نه محصول توسعه، بلکه پیششرط توسعه است. از این منظر، کشوری که فاقد قدرت بازدارندگی باشد، حتی اگر ظرفیتهای اقتصادی و انسانی فراوانی داشته باشد، فرصت بهرهبرداری از آنها را پیدا نخواهد کرد. بنابراین ابتدا باید الزامات امنیت ملی فراهم شود؛ از توان موشکی و پهپادی گرفته تا زیرساختهای دفاعی و ظرفیتهای بازدارنده. توسعه در مرحله بعد و بر بستر امنیت شکل خواهد گرفت. جنگ اخیر، فارغ از همه روایتهای سیاسی، فرصتی برای آزمون این دو نگاه فراهم کرد. واقعیت این است که بسیاری از ما تصور میکردیم هزینههای سرمایهگذاری در حوزه بازدارندگی بیش از منافع آن است. اما آنچه در میدان رخ داد، نشان داد که در نظام بینالملل کنونی، امنیت همچنان مهمترین شرط حفظ دستاوردهای اقتصادی و سیاسی است. نگاهی به وضعیت برخی کشورهای منطقه نیز این واقعیت را آشکارتر میکند. بسیاری از دولتهای عربی طی دهههای گذشته به رشد اقتصادی قابل توجهی دست یافتهاندوباسرعت خیره کننده وارد رقابت درتوسعه باهم شدندولی جنگ اخیر نشان داد توسعه بدون بسترامنیت چقدرلرزان وناپایداراست ، اما هر جا که امنیت ملی و قدرت بازدارندگی دچار اختلال شده، بخش مهمی از آن دستاوردها نیز در معرض تهدید قرار گرفته است. توسعه بدون امنیت، همانند بنایی است که بر زمینی لرزان وشنی ساخته شود. دومین نکتهای که جنگ اخیر آشکار کرد، اهمیت راهبردی صنعت موشکی و ساختار دفاعی ایران بود. سالها درباره چرایی اصرار رهبر انقلاب بر حفظ و گسترش این ظرفیتها بحث و مناقشه وجود داشت. اما تابآوری شبکه موشکی و تداوم توان عملیاتی کشور در شرایط سنگینترین حملات، نشان داد که پشت این سیاست صرفاً یک نگاه نظامی وجود نداشت؛ بلکه نوعی فهم بلندمدت از مفهوم بازدارندگی نهفته بود. در همین چارچوب، ایجاد زیرساختهای پراکنده، زیرزمینی و مقاوم در برابر حملات گسترده نیز خود را بهعنوان یکی از نقاط قوت ساختار دفاعی ایران نشان داد. آنچه طی سالها گاه مورد انتقاد قرار میگرفت، در شرایط بحران به یکی از عوامل حفظ توان ملی تبدیل شد. سومین حوزه اختلاف، نگاه به شبکه متحدان منطقهای ایران بود. بخش مهمی از جریان اصلاحطلب و روشنفکری ایرانی، سالها نسبت به هزینههای حضور منطقهای و حمایت از بازیگران همسو در منطقه پرسشهای جدی مطرح میکرد. این پرسشها همچنان قابل بحثاند؛ اما جنگ اخیر نشان داد که در منطق موازنه قدرت، شبکههای منطقهای صرفاً یک انتخاب ایدئولوژیک نیستند، بلکه بخشی از ظرفیت بازدارندگی کشورها محسوب میشوند. واقعیت آن است که هر اندازه درباره نحوه مدیریت این سیاست بتوان بحث کرد، اصل تأثیر آن در معادلات امنیتی منطقه دیگر به آسانی قابل انکار نیست. اما شاید مهمترین میراث مدیریتی که در این جنگ آشکار شد، نه موشک بود و نه تجهیزات نظامی؛ بلکه نوع سازماندهی ساختار تصمیمگیری و فرماندهی بود. یکی از نقاط آسیبپذیری نظامهای سیاسی و نظامی در شرایط بحران، وابستگی شدید به افراد است. با این حال، عملکرد ساختارهای مختلف نشان داد که طی سالهای گذشته نوعی شبکه مدیریتی چندلایه و نسبتاً سیستماتیک شکل گرفته که توان ادامه فعالیت را حتی در شرایط حذف یا اختلال در سطوح بالای فرماندهی حفظ میکند. این گذار از مدیریت فردمحور به مدیریت شبکهای و نهادمحور، شاید یکی از مهمترین درسهای این دوره باشد. البته همه این نکات به معنای پایان بحث نیست.
از این منظر، صیانت از جان و منزلت چنین شخصیتهایی، نه یک ملاحظه شخصی یا سیاسی، که ضرورتی ملی است. هیچ باغبانی اجازه نمیدهد که کهنسالترین و بارورترین بلوط جنگل، بیپناه در برابر تبر رها شود؛ چرا که میداند با افتادن آن درخت، بخشی از سایه، امید و حیات جنگل نیز از میان خواهد رفت. قهرمانان ملی نیز چنیناند؛ آنان تنها افراد یک عصر نیستند، بلکه ریشههای اعتماد، همبستگی و اقتدار یک ملتاند و حفظ آنان، حفظ بخشی از آینده ایران است. از تنگههای پارس تا فراز و فرودهای جهان معاصر، یک حقیقت همچنان پابرجاست؛ ایران هرگاه به فرزندان دلیر و خردمند خویش تکیه کرده، سرافراز مانده است. آریوبرزن و هر سرداری که با شجاعت، جسارت و تدبیر در راه پاسداری از این سرزمین گام برمیدارد، نه فقط متعلق به یک قوم یا یک نسل، بلکه میراث مشترک همه ایرانیان است؛ میراثی که باید جانش را پاس داشت، منزلتش را گرامی داشت و نامش را برای فرداهای این سرزمین زنده نگاه دارد. چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
♦️از آریوبرزن تا سید مجید 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️فرض این یاداشت اتمام جنگ وشروع ایران پساجنگ است. دراین مدت بارها نوشتم اگر ایران سرسلامت از این بحران عبورکند ،پنجاه سال جلوافتاده است، بعبارتی پرونده های باز هزینه ساز پنجاه سال گذشته همچون دعوای جزایر وبیم تجزیه و….بسته خواهد شد. بااین فرض ناخواسته لیستی از بزرگان ،رهبرشهید ،سرداران نامی ،دانشمندان وکودکان معصوم میناب جلوی چشمانمان زنجیرمیشود. اما آنانکه ماندندو فرماندهی میدان ورهبری جنگ را عهده دارشدندودرمقابل تمام قدرت آمریکا واسرائیل با فنون ایرانی ایستادند نامی به بلندی نام ایران خواهند داشت. دراین میان مایلم درحد این قلم وبسهم خودم ازنقش تاریخ ساز یک شیر بچه لر یادی کنم وآنهم سیدمجید "نقطه زن میباشد". تاریخ ایران، تاریخ رودها و کوهها نیست؛ تاریخ مردانی است که در بزنگاههای سرنوشت، چون کوه ایستادهاند تا این سرزمین پابرجا بماند. ملتها نه فقط با مرزهای جغرافیایی، که با قهرمانان خویش زندهاند؛ با نامهایی که در لحظههای هراس، امید میآفرینند و در روزگار تردید، به مردم اعتماد و آرامش میبخشند. در حافظه تاریخی ایران، آریوبرزن یکی از بلندترین این قلههاست؛ سرداری از تبار دلیران لر و فرزند کوهستانهای زاگرس که با شجاعت، جسارت و تدبیر، در تنگههای پارس راه را بر سپاه اسکندر بست و نشان داد که ایران را نمیتوان با تکیه بر برتری عدد و ساز و برگ نظامی به زانو درآورد. آریوبرزن را باید فرزند بلوطهای کهنسال زاگرس دانست؛ درختانی که ریشه در سنگ دارند و سر بر آسمان. بلوط، در فرهنگ مردم لر، تنها یک درخت نیست؛ نماد استواری، نجابت و پناه بودن است. سالها در برابر تندبادها میایستد، خم میشود اما نمیشکند؛ با سایه خویش رهگذران را از سوز آفتاب امان میدهد و با میوهاش، حیات را تداوم میبخشد. گویی راز ماندگاری مردان این دیار نیز در همین خصلت نهفته است؛ سختی را بر جان میخرند تا آرامش نصیب مردم شود.شاید از همین منظر باشد که در روزگار ما نیز بسیاری، میان آریوبرزن و "سید مجید"، پیوندی از جنس تاریخ و هویت میبینند؛ سرداری دیگر از تبار لر که در میانه تندباد تهدیدها و التهابهای منطقهای، با اتکا به شجاعت در تصمیم، جسارت در اقدام و تدبیر در مدیریت میدان، کوشید تا ایران را از گذرگاهی دشوار عبور دهد.اگر آریوبرزن در تنگههای پارس راه را بر سپاه اسکندر بست، او نیز در میدان پیچیده جنگ ارادهها و محاسبات، تلاش کرد تا راه بر ماجراجویی و تهدید دشمنان ایران بسته بماند. آنچه از یک فرمانده، چهرهای ماندگار میسازد، تنها حضور در میدان نبرد نیست؛ هنر او در ساختن آینده است. از نگاه حامیانش، یکی از مهمترین دستاوردهای سید مجید، ایجاد تحول در ساختار و سازماندهی توان موشکی کشور بود. در مدتی کوتاه، با اصلاح رویهها، بازآرایی ظرفیتها و میدان دادن به نوآوری، توانست روحی تازه در کالبد این صنعت بدمد؛ به گونهای که هر روز خبر از دستاوردی نو و شگفتانهای تازه به گوش میرسید. این تحول، نه تنها به حفظ و تقویت صنعت موشکی انجامید، بلکه به بخشی از قدرت بازدارندگی و اعتماد به نفس ملی تبدیل شد؛ دستاوردی که بسیاری آن را نتیجه پیوند دانش، مدیریت و جسارت در تصمیمگیری میدانستند. اما راز محبوبیت قهرمانان ملی، تنها در ساختن ابزار قدرت نیست؛ آنان باید توان ساختن "اعتماد" را نیز داشته باشند. سید مجید در بزنگاههای حساس، تنها در میدان سخت حضور نداشت؛ در میدان روایت سازو رسانهای نیز میکوشید با کمترین کلمات، بیشترین تأثیر را بر جای گذارد. گاه یک جمله کوتاه در قالب یک پیام یا توییت، هم پاسخی به رجزخوانی رقیبان و تهدیدهای دشمنان بود و هم مرهمی بر دلهای نگران مردم. این هنر اندکی نیست که فرماندهی بتواند هم در آوردگاه قدرت، همآوردی کند و هم در آوردگاه افکار عمومی، آرامش و اطمینان بیافریند. از همین رو، نام او به تدریج از محافل نظامی فراتر رفت و بر زبان مردم جاری شد؛ تا آنجا که در میان شوخیها، شعارها و زمزمههای خودجوش اجتماعی، عبارتی ساده اما معنادار شکل گرفت:"سید مجید، نقطهزن بزن که خوب میزنی." این جمله، بیش از آنکه یک شعار باشد، نشانه شکلگیری نوعی سرمایه اجتماعی و پیوند عاطفی میان مردم و چهرهای بود که او را نماد اقتدار، خلاقیت و پاسداری از ایران میدانستند. تاریخ به ما آموخته است که ملتها با قهرمانان خود، هویت مییابند. نوجوانی که داستان آریوبرزن را در شاهنامه و تاریخ میخواند و از ایستادگی او الهام میگیرد، اگر در روزگار خویش نیز نمونهای از پیوند شجاعت، خرد، نوآوری و مسئولیتپذیری را ببیند، باور خواهد کرد که این سرزمین هنوز زنده است و بلوطهای زاگرس هنوز ریشه در خاک ایران دارند. این همان سرمایه اجتماعی بزرگی است که هیچ زرادخانه و هیچ ثروت مادی نمیتواند جایگزین آن شود.
شاید تاریخ بعدها درباره پیروزیها و شکستهای نظامی داوری کند، اما از هماکنون میتوان گفت که جنگ چهلروزه یک واقعیت را روشن ساخت: جامعه ایرانی خارج از کشور بیش از آنکه به دوگانه حکومت و اپوزیسیون تقسیم شود، میان دو نگاه متفاوت به ایران تقسیم شده است؛ نگاهی که ایران را موضوع اصلی میداند و نگاهی که ایران را صرفاً صحنه تحقق یک پروژه سیاسی تلقی میکند. و شاید مهمترین میراث این جنگ، آشکارشدن همین مرزبندی باشد.
♦️در هنگامه آتش، چه کسانی ایرانی ماندند؟! 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️جنگ چهلروزه رمضان «آمریکا و اسرائیل» علیه ایران، تنها یک رویارویی نظامی نبود؛ آزمایشگاهی سیاسی و اجتماعی نیز بود که بسیاری از باورهای تثبیتشده درباره ایرانیان خارج از کشور را به چالش کشید. در این جنگ، نهتنها تابآوری دفاعی، مدیریتی نظام و ملت ایران، بلکه آرایش فکری و سیاسی اپوزیسیون و جامعه مهاجر ایرانی نیز در معرض آزمون قرار گرفت. سالهاست که در ادبیات سیاسی رسمی ایران، «خارج از کشور» اغلب بهعنوان یک کل واحد تصویر میشود؛ گویی همه ایرانیان مهاجر در یک جبهه سیاسی قرار دارند و فاقد عنصر غیرت ایرانی شدهاند. جنگ اخیر نشان داد که این تصور تا چه اندازه با واقعیت فاصله دارد. ایرانیان خارج از کشور نه یک جریان، بلکه مجموعهای از جریانهای گاه متعارض هستند که در بزنگاه انتخاب، تفاوتهای آنان آشکارتر از همیشه شد. اگر بخواهم نگاهی کوتاه جریانشناسی با معیار جنگ اخیر به مواضع ایرانیان خارجنشین داشته باشم، به دو جریان اصلی میتوان اشاره کرد: نخستین جریان را میتوان «جریان ایرانخواهان» نامید. این طیف، اگرچه در بسیاری موارد منتقد جمهوری اسلامی است، اما در این جنگ شاهد تغییر گفتمانشان بودیم. آنان با مخالفت شدید با جنگ به تحسین مقاومت مردم ایران پرداختند. حفظ ایران به نقطه کانونی گفتمانشان تبدیل شد. چهرههایی مانند محسن کدیور، عبدالکریم سروش و شماری از استادان دانشگاه، روشنفکران و فعالان مدنی خارج از کشور در این دسته قرار میگیرند. آنان با وجود انتقادهای جدی به ساختار سیاسی کشور، حمله خارجی را محکوم کردند و تأکید داشتند که سرنوشت ایران باید به دست ایرانیان رقم بخورد، نه از طریق بمبافکنها و موشکهای قدرتهای خارجی. ویژگی مهم این جریان، تفکیک میان «مخالفت با حکومت» و «مخالفت با ایران» است. آنان معتقدند که هیچ پروژه اصلاحی یا دموکراتیکی بر ویرانههای یک کشور آسیبدیده و ناامن شکل نخواهد گرفت. بسیاری از هنرمندان خارجنشین نیز مخالفت خود با جنگ را نشان دادند و برخی نیز به کشور بازگشتند و یا در تدارک بازگشت هستند. در روزهای اخیر خبر بازگشت معین خواننده منعکس شد و قیصر در جمع مردمان میدان، ترانههای ایران وطنی اجرا کرد. بغض برخی خبرنگاران خارجنشین در گزارشهای جنگ دلبستگی آنان به ایران را نشان میداد و تحلیلهای مهرداد فرهمند و همچنین عرب صالح زاویهشان با گفتمان اپوزیسیون برانداز را نشان میداد. اما جنگ چهلروزه جریان دومی را نیز آشکار کرد؛ جریانی که میتوان آن را «براندازی به هر قیمت» نامید. این طیف معتقد بود که تضعیف جمهوری اسلامی، حتی اگر با مداخله نظامی خارجی همراه باشد، میتواند راه را برای تغییر سیاسی در ایران باز کند. بخشی از فعالان رسانهای، برخی چهرههای سیاسی برانداز و شماری از هواداران تغییر رژیم بهخصوص سلطنتطلبان در خارج از کشور در این اردوگاه قرار گرفتند. آنان از فشار نظامی بر ایران استقبال کردند یا آن را فرصتی برای تحقق اهداف سیاسی خود دانستند. متاسفانه برخی از اینان با به دست گرفتن پرچم رژیم کودککش اسرائیل برای بمباران مدرسه دخترانه میناب و پرپر شدن بیش از ۱۶۰ نفر دانشآموز و بمباران زیرساختهای ایران از جمله پل b1، جشن و پایکوبی راه انداختند. نکته قابل تأمل آن است که جنگ، بیش از آنکه شکاف میان حکومت و مخالفان را برجسته کند، شکاف درون اپوزیسیون خارج از کشور را آشکار ساخت. برای نخستین بار در سالهای اخیر، مرزبندی اصلی نه میان موافقان و مخالفان جمهوری اسلامی، بلکه میان «ایرانمحوران» و «براندازان» شکل گرفت؛ میان کسانی که ایران را اصل میدانستند و کسانی که تغییر حکومت را بر هر ملاحظه دیگری مقدم میشمردند. در این میان، نقش برخی روزنامهنگاران و رسانههای فارسیزبان خارج از کشور نیز قابل توجه بود. جنگ نشان داد که رسانهها صرفاً ناقل خبر نیستند؛ بلکه میتوانند در شکلدهی به ادراک عمومی از منافع ملی و نسبت ایرانیان با کشورشان نقشآفرین باشند. همین مسئله موجب شد عملکرد رسانههای مختلف در معرض قضاوت و نقد جدی افکار عمومی قرار گیرد. شاید مهمترین دستاورد سیاسی جنگ چهلروزه این بود که مفهوم «ایران» را دوباره به مرکز گفتوگوی ایرانیان بازگرداند. بسیاری از کسانی که سالها حول موضوع حکومت، دموکراسی، حقوق بشر یا تغییر سیاسی بحث میکردند، ناگهان با پرسشی بنیادی مواجه شدند: اگر ایران نباشد، تکلیف همه این آرمانها چه خواهد شد؟ جنگ در شرف پایان است، اما این پرسش همچنان باقی است.
♦️ایران و دو اهرم قدرت؛ کنترل هرمز یا حفظ اورانیوم!؟ 🔷محمدعلی وکیلی ♦️سرمقاله روزنامه ابتکار ◀️ظاهراً تصمیمگیرندگان کشور در نقطه انتخاب راهبردی هستند. انتخاب بین دو اهرم قدرت. یکی اهرم ژئوپلتیک، طبیعی، دائمی، غیرقابل تغییر، غیرقابل انتقال، بنام تنگه هرمز. دیگری اهرم فناوری، اکتسابی، علمی، قابل انتقال، قابل تعلیق، بنام اورانیوم. بیتردید اولویت ایران حفظ و پاسداری از هر دو اهرم (ژئوپلتیک و راهبردی) میباشد. با تکیه بر مزیتهای منحصربفرد تنگه، قدرت چانهزنی برای حفظ دستآوردهای هستهای را بالا بردهایم. بنابراین اولویت ایران در گام اول حفظ همزمان هر دو اهرم میباشد. در نقطه مقابل اولویت آمریکا و اسرائیل در گام اول حذف هر دو میباشد. در نظام احتمالات و در میانه تنش و معادله یا هیچ یا یکی، آن یکی کدام است؟ باز هم تکرار میکنم آرزویی هر ایرانی باغیرت حفظ هر دو اهرم بهرهمندی مشروع کشور از مزیتهای تنگه و حفظ اورانیوم ۶۰ درصد میباشد. اما اگر بنا به مصلحت، مجبور به چشمپوشی از یکی برای حفظ دیگری باشیم؛ آنگاه این سؤال مهم است کدام یکی؟ معتقدم نقش تنگه محدود به ارزشهای جغرافیایی نیست بلکه نقطه اتکایی شریان حیاتی اقتصاد جهانی است. در این جنگ معلوم شد که قدرت بازدارندگی تنگه به مراتب بیش از بمب اتم است. هیچ کدام از اهرمهای قدرت، مزیتهای تنگه را ندارند. جهان بخاطر تنگه مقابل خواستهای نامشروع آمریکا ایستاد. گنج تنگه، لیگ بازی ایران را تغییر داده است و ما را وارد کلوپ چهار قدرت برتر جهان کرده است. حفظ موقعیت ایران بر تنگه، قدرت چانهزنی کشور برای بهرهمندی از مزایای فناوری هستهای را فراهم میآورد. هرمز تقدیر ایران برای تغییر خود و تعدیل قدرتهای شرور حاکم بر عالم است. معجزه تنگه اخلاقیات و شیوه حکمرانی و منش حضور ایران در صحنه جهانی را تغییر خواهد داد. هرمز معبر کارآمدی و جبران عقبماندگیهای ایران است. بنابراین به عنوان یک ایرانی توصیهام به تصمیمگیرندگان، حفظ و صیانت از موقعیت کنونی ایران بر تنگه هرمز است. به عبارتی تثبیت موقعیت کنونی ایران بر تنگه، باید به خط قرمز غیرقابل خدشه تبدیل گردد.