tgindex
дом ропаны

дом ропаны

Статистика
@myouklineперсидский

The world of sunflowers Akumo پلی‌لیست: @mysoulng @allinon3e قبل از استفاده از کلمات اون ها رو زیر زبونتون مزه کنید. https://t.me/harfmanbot?start=5096303822

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
83
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
93
23 постов
Вовлечённость
112,0%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 23
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
13
1/48двое суток
14
1/72трое суток
16

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • اون‌روزی که الی رو آوردیم انقدر کوچولو بود می‌رفت روی شونه‌م می‌نشست، الان بزرگ شده دیگه روی شونه‌م جا نمی‌شه -

  • без подписи

  • درسته که اون روزها گذشت و دیگه تکرار نمی‌شن، ولی بهم توی خیلی زمینه ها کمک کرد و تاثیرش تا مدت طولانی همراهمه. بعد اون سال دیگه هیچوقت اونقدر شدید مقابل آدم ها موقع صحبت کردن نلرزیدم، بلکه خیلی راحت شروع کردم به صحبت کردن و ارائه دادن متن مورد نظرم. دقیقا یادمه وقتی بعد اون سال برای اولین بار داوطلب شدم تا جلوی تعداد زیادی آدم مطلبی رو ارائه بدم و به طرز عجیبی دیگه اون لرز توی بدنم نبود و با وجود استرس زیادم تونستم خیلی راحت و با ظاهر آروم کارم رو ارائه بدم. و بخاطرش تا ابد ممنون اون کلاسم.

  • هنوز گاهی وقت ها به زنگ‌های انشای سال نهم و به پروژه‌ای که با ویدا شروع کردیم فکر می‌کنم. زنگ‌هایی که انشای بچه ها فقط یک مجموعه‌ای از کلمات کنار هم قرار گرفته برای ترغیب معلم به دادن نمره‌ی قابل قبول نبود. بلکه تنها زمانی بود که بچه ها خود واقعی‌شون رو توی تک تک کلمات قرار می‌دادن و بی‌صدا فریاد می‌زدن. بیشتر از سه سال گذشته و من هنوز خیلی از اون نوشته ها رو یادمه. اولین چیزی که خودم سر اولین کلاسش نوشتم و بلند خوندم یادمه. لرزش دست‌ها و صدام موقع صحبت کردن رو یادمه. اونقدر می‌لرزیدم که حتی نمی‌تونستم کاغذ توی دستم رو بالا بگیرم و از روش بخونم. بچه‌ها اون سال همه به ظاهر شاد بودن. همیشه توی کلاس داشتیم بازی می‌کردیم و زنگ های تفریح و جشن ها همیشه کلاس ما شلوغ بود و بچه ها باهم آهنگ می‌خوندن و مسخره بازی در می‌آوردن. ولی وقتی زنگ انشا می‌رسید متوجه می‌شدی چرا انقدر کوچکترین لحظات براشون مهم بود و سعی می‌کردن هرطور شده خودشون رو سرگرم کنن و کنار دوست‌ها و هم‌کلاسی هاشون بخندن. زنگ های انشا کسی کس دیگه ای رو قضاوت نمی‌کرد. توی اون لحظه کسی دنبال این نبود که بقیه رو بخاطر تجربیات و احساساتشون و شخصیتی که دارن مسخره یا سرزنش کنه. گاهی حتی انقدر با نوشته های دیگران احساس نزدیکی می‌کردن که راحت می‌زدن زیر گریه. و همچنان هیچ کس بخاطر اشک ریختن دیگری رو مسخره نمی‌کرد. و تمام مدت معلم ساکت می‌موند و اجازه می‌داد بچه ها خودشون رو بروز بدن. توی اون ساعات هیچکس نگران نمره نبود. همه می‌خواستن از فرصتشون استفاده کنن تا حرف هایی که هیچوقت نزدن رو به نحوی به زبون بیارن. لازم نبود مستقیم توضیح بدن. بچه ها خوب می‌دونستن چطوری از کلمات استفاده کنن تا درونشون رو توصیف کنن. هیچوقت نه قبل سال نهم و نه بعدش، بچه ها داوطلب نشدن تا انشاهاشون رو با صدای بلند بخونن، چون از قضاوت شدن می‌ترسیدن. درحالیکه اون‌سال همه می‌خواستن شنیده بشن. و پروژه‌ای که با ویدا برداشتیم؟ می‌تونم خیلی درموردش صحبت کنم ولی موضوعی که الان جاش‌هست، نتایج فاجعه‌ی تست هایی‌ئه که از بچه ها گرفتیم. از هر ۱۰۰ دانش آموزی که جزو جامعه آماری‌مون بود تک تکشون با مشکلات جدی سلامت ( mental health ) رو به رو بودن که روی جسمشون هم داشت تاثیر می‌ذاشت. و ما تازه ۱۵ سال‌مون بود. شاید می‌خندیدیم و درموردش شوخی می‌کردیم ولی توی چهارسال آخری که مدرسه رفتم، همه‌ی بچه ها توی کیفشون پر از قرص های مختلف بود. طوری که اگر یک وقت یکی حالش بد می‌شد و قرص‌هاش همراهش نبود کافی بود توی کلاس بپرسی بچه ها کسی فلان قرص همراهش نداره؟ تا حداقل سه نفر توی کیفشون رو نگاه کنن و قرصی که نیاز داشت رو بهش بدن. انگار خوردن قرص ها برامون عادی شده بود. الان که به عقب نگاه می‌کنم، سال نهم سال خیلی سختی برام بود. خیلی خیلی سخت بود. نه که سال های بعدش بهم راحت گرفته باشه، بعد از نهم همه چیز مدام بدتر شد. اصلا برای همین هم هست که الان دارم انقدر طولانی می‌نویسم. اما زنگ های انشا هرچقدر هم کوتاه بودن و بچه ها کمکم کردن تا اون روزها راحت‌تر بگذرن. بعد اون سال دیگه هیچوقت چنین لحظاتی رو تجربه نکردم و بابتش غبطه می‌خورم؛ که کاش می‌شد باز هم گاهی زنگ های انشا داشتیم و می‌تونستیم دور هم جمع شیم و داستان های خودمون رو در غالب شخصیت هایی در دنیایی دیگه بیان کنیم.

  • back home after two months.

  • امروز روز جهانی گربه‌ست. @RegaPlus

  • без подписи

  • raising a cat is so much harder than a baby guys

  • I'm SO HAPPY rn

  • без подписи

  • без подписи

  • دلم نامه و کتاب‌های جدید می‌خواد.

  • без подписи

  • این دسته گل رو امروز بعد امتحان نورا برام گرفت-

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • تمام شد.

  • без подписи