tgindex
My Revolution
@myrevolперсидский

⚠️گوشه ای از افکار یک مهاجر شیرازی ، مقیمِ محل خدمت هیتلر جان 🇩🇪 زندگی وی شامل : مشکلات😮‍💨، تلاش ها😤،شکست ها🥲 ، موفقیت ها😍، شیرینی ها😋، تلخی ها 🤮، روزمرگی ها🥱و سایر‌مخلفات ... انقلاب من،شامل : بخشی🤌🏻از عقاید🧠 ، تجارب 👁️، نظرات🗣️ و تغییرات این جستوجوگر

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
48
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
246
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
107
40 постов
Вовлечённость
43,5%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 48
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
28
1/48двое суток
32
1/72трое суток
34

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • خیلی خوشم میاد از کسایی که بی صدا میجنگن ✍️ بی صدا بدست میارن✍️ بی صدا پیش میرن✍️ خیلی خوشم میاد از کسایی که ثانیه به ثانیه ی زندگی رو زندگی میکنن و ازش استفاده میبرن🔋🔋🔋 ⚠️شو آف ؟ بی فایدس ! باورم کن ! بذار دست آورد ها و داشته هات ، خودشون صدا بپا کنن ، نه خودت !🩵 —————— ✈️ | @Myrevol

  • ✨👑✨ Wieso , weshalb , warum ! Wer nie fragt , bleibt dumm ! —————— ✈️ | @Myrevol

  • یکی از خانه سالمندانی ک اخر هفته ها گاهی میرم سرکار یک سالمند ۸۸ ساله زندگی میکنه به اسم اقای مک یعنی هیچ پیرزنی از دست این در امان نیست تقریبا همشون هم مشکل اعصاب روان دارن اینو ک میبینم یاد یک سری پسر ها میوفتم ک هیچ دختری رو رد نمیکنن😂😅 اخر و عاقیت این…

  • ☕️ …. 🙂 —————— ✈️ | @Myrevol

  • داستان امروز از خانه ی سالمندان🤣

  • امروز روز آخر بخش Langzeitpflege در دوران اوسبیلدونگ بود. خب، در چند ماه اخیر تمام وقت مشغول گذراندن این واحد عملی در خانه سالمندان بودیم؛ ارتباط خوب و نزدیکی با سالمندان و همکاران برقرار کرده بودم به شکلی که محل کار هم نزدیک بود و هر روز با اشتیاق و حال خوب بیدار می‌شدم و به سر کار می‌رفتم. اما امروز چند رخداد جالب پیش آمد. اول اینکه دیروز با یکی از دوستام صحبت می‌کردیم که کدام یکی از سالمندان مهربون ‌تر هستند، کدام‌یک به قولی «بجوش‌تر» هستند، چه کسایی خوب نبودن و همکارا چطور بودن . یکی از سالمندا که تقریباً تمام کارهاش رو خودش می‌تونست انجام بده، در تمام این چند ماه به صورت بسیار مغرور و سر به بالا راه می‌رفت و هر بار که ازش می‌پرسیدم آیا کمکی می‌خواد یا نه، خیلی خشک و قوی جواب می‌داد: «نه، من هیچ کمکی نمی‌خوام .» و گاهی هم اگر به اتاق سر می‌زدیم، خیلی عصبانی می‌شد که حریم خصوصیش رو خدشه‌دار کردیم و اجازه نداریم وارد بشیم؛ در هم همیشه قفل می‌کرد. خب، تمام این چند وقت فاصله‌اش را با همه همکارا حفظ می‌کرد. امروز شیفت آخرم در اون مرکز بود و حین کار متوجه شدم داخل چهارچوب در اتاقش ایستاده و به بقیه‌ای که میرن و میان نگاه می‌کنه و انگار دنبال چیزی میگشت. پرسیدم که آیا کمکی میخواد یا نه و چطور می‌تونم کمکش کنم. گفت که اصلاً کمک نمی‌خواد و پس از یک مکث گفت : «آره، یک روکش تخت جدید برام بیار.» گفتم: «چشم.» واس آوردم. ابتدا اجازه داد وارد اتاقش بشم و گفت: «بذارش روی میز.» گفتم: «کمک لازم داری برای تعویضش؟» گفت: «نه.» و باز متوجه شک و تردیدش شدم. مکثی کرد و گفت: «آره، لطفاً کمک کن با هم روکش را عوض کنیم.» حتی نمی‌خواست کار را کاملاً به من محول کنه. اما به محض اینکه کار انجام شد، شروع کرد به گفتن از خودش، از موفقیت‌ها و مدال‌هایی که در سال‌های پیش به دست آورده بود؛ مدال طلا، نقره و برنز و چقدر پیشرفت داشته است. گفت که امروز در آستانه ۹۳ سالگی نمیتونه باور کنه که ممکه نیازمند بشه و حاضره بمیره، اما نیازمند نشه. صحبت‌هاش رو شنیدم و تشکر کردم. پرسید: «تو همونی هستی که می‌گن خیلی مهربونه؟» گفتم: «مرسی، لطف دارین و دارن، اما نمی‌دونم پشت سرم چی میگن.» بعد تعریف کردم که آره، تمام مدت اینجا بودم و امروز شیفت آخرم هستش و دیگه میرم. و کلی صحبت کردیم و آخرش یک جمله‌ی طلایی به من گفت که یهو قلبم لرزید توقعش رو انگار نداشتم اون جا اون لحظه اون ادم بهم بگه . گفت: «همیشه تو رو می‌دیدم که ظاهرت فرق دارد با بقیه و اینجا به همه کمک می‌کنی و گاهی دربارت می‌شنیدم، اما ارتباطی باهات نداشتم؛ اما امروز توانستم کمی باهات صحبت کنم.» کلی آرزوی موفقیت کرد واسم و بهم گفت: «یادت نره دائم پیشرفت کنی و موفق‌تر بشی، و خیلی مراقب خودت باش میدونی چرا !؟ - چرا چون به ازای هر یک قدمی که پیشرفت کنی و جلو بری ، ۱۰ قدم اطرافیانت تلاش می‌کنند تو رو برگردونن عقب.» دو بار حرفش را تکرار کرد و خداحافظی کرد و رفت. و من هنوز اون جمله با اون صدا، اون نگاه، اون شخصیت و اون انسان و سرگذشت جالبش دارد در سرم داره تکرار میشه...

  • امروز ، روز اخر کار از طرف اوسبیلدونگ در خانه ی سالمندان تحت عنوان مراقبت های بلند مدت بود! اتفاق های جالب و خاطره انگیزی رخ داد … واقعا ارزشش رو داره بنویسم تا به یادگار بمونه

  • من آدمکی بی کس و بی‌نام و نشانم بی‌شوقم و ارام و به‌دوراز هیجانم از حال درونم چه بگویم به‌جز این درد غم با من و من با تپشم در نوسانم جـان خـسـتـه شـد از قـصـهٔ تـکـراریِ بـودن بی حسم ازاین آمد و شد در شریانم از تیغ بلا رستی و عبرت نگرفتی ای اتش روشن ‌شده ی زیرِ زبانم این زجه که در خانه ی تن شعله فتاده بغضی ست که به جا مانده ز بنیادِ روانم در قصه ی من جز غم غربت ننویسید من برگ بجا مانده ی در فصل خزانم #سجاد_جنت_مکان —————— ✈️| @Myrevol

  • گاهی وقت ها ادم های اطرافم رو با دقت بیشتری میبینم و کمو بیش حرف ها و رفتارشون رو کنار هم میذارم و بالا پایین میکنم … متوجه شدم ، چیزی که تفاوت در بینشون ایجاد میکنه این هست که : ۱. چقدر مصمم هستن در رسیدن به خواسته هاشون !؟ ۲.چقدر حاضر هستن قید خوشی ها و لذت هاشون رو بزنن!؟ ۳.چقدر حاضرن تلاش کنن!؟ مقدار هرکدوم از این ۳ فاکتور کمو زیاد بشه میتونه ادم با شخصیت های بسیار متفاوتی رو شکل بده …

  • یک قاضی و یک مُسکن غیر انسانی دو دارایی مهم و با ارزش من در این زندگی بوده و هست ، که پیداشون کردم و ساختمشون ! بنظرم دو لازمه ی مهاجرت و رشد هستن چرا !؟ چون در بخش های مختلف رشد ( زندگی و شخصیتی )مخصوصا خیلی وقت ها تنها میشی و در واقع محکوم میشی که تنها باشی ، از گروه های قبلی کنده میشی و هنوز دستت به گروه های جدید هم نمیرسه… تا امروز این دو نعمت ، من رو از خیلی چالش ها و سختی ها نجات دادن …

  • خدای اسلامی که صفتش « بخشندگیِ بی‌پایان » است، چرا این بخشندگی، تا امروز به شیطان نرسیده است !؟ —————— 📱 | @Myrevol

  • قفلی فکری امشب

  • —————— 📱 | @Myrevol

  • گم نکنید ، پروفایل جدید گردید …

  • هم دردی … تفاوت در نوع هم دردی پس از بروز مشکلات و سختی ها یکی از پیچیده ترین تفاوت های فرهنگی هست چرا ؟؟! چندتا از تجاربم رو مینویسم

  • هم دردی … تفاوت در نوع هم دردی پس از بروز مشکلات و سختی ها یکی از پیچیده ترین تفاوت های فرهنگی هست چرا ؟؟! چندتا از تجاربم رو مینویسم

  • Dopamin 🤙 —————— 📱 | @Myrevol

  • без подписи

  • без подписи