- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 18
- Всего постов
- 44
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 38
- 1/48двое суток
- 43
- 1/72трое суток
- 46
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
İçimde kaldı...
İçimde kaldı...
احتیاج دارم بفهمم دقیقا از زندگی چی میخوام!
دلبستگی؛ یکی از بنیادی ترین نیاز های انسان (چیزی که در کودکی شکل میگیرد و در ادامهی زندگی همراهمان خواهد بود) اما چطور شکل میگیرد؟ چه سبکهایی دارد؟ و چگونه در بزرگسالی بروز پیدا میکند؟ آیا سبک دلبستگی ما ثابت است، یا میتوان آن را تغییر داد؟ در این جلسه دربارهی این صحبت میکنیم که سبک دلبستگی چگونه میتواند با تنظیم هیجان، احساس امنیت، اعتماد، استقلال، عزتنفس، تصمیمگیری، مواجهه با استرس و ارتباط با دیگران و روابط عاطفی مرتبط باشد. با تکیه بر کتاب «دلبستگی بزرگسالان» — سارا دنیل زمان: دوشنبه ۲۶ مرداد ساعت ۱۸ خانهی مونس هزینه؛ سفارش از کافه+۱۲۰ هزار تومان ثبت نام : @darichebookclub
اون روزی که بفهمم به چی حساسیت دارم عید منه! 😐🫠
والتر بنیامین شاید صریحترین و بیرحمانهترین تعریف از «امید» را رقم زده باشد؛ آنجا که مینویسد: «تنها بهخاطر بیامیدترینهاست که امید به ما داده شده است.» این جمله، ستونِ اخلاقیِ زیستن پس از فاجعه است. امید در نگاه بنیامین، نه آرامشی ساده است و نه تسلایی…
والتر بنیامین شاید صریحترین و بیرحمانهترین تعریف از «امید» را رقم زده باشد؛ آنجا که مینویسد: «تنها بهخاطر بیامیدترینهاست که امید به ما داده شده است.» این جمله، ستونِ اخلاقیِ زیستن پس از فاجعه است. امید در نگاه بنیامین، نه آرامشی ساده است و نه تسلایی برای فراموشی؛ بلکه تعهدی است سنگین که زندهماندگان را به وفاداری به یادِ قربانیان فرامیخواند. امیدی که پیش از هر چیز، ریشه در آگاهی دارد: آگاهی از آنچه ویران شده، و در عین حال، ضرورتی برای ادامه دادن. ما برای خویشتنِ خود نیست که امیدواریم، بلکه بارِ امانتِ امیدی را بر دوش میکشیم که دیگر دستِ رفتهگان به آن نمیرسد. @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
چه غمگینانه آزادی از آن عهدی که میدانی...
چه غمگینانه آزادی از آن عهدی که میدانی...
#هانیبال 😱🤐
روحمو بغل میکنه 🫠
هنوز درونم دارمت وقت تکون دادن پاهام وقتی روی صندلی نشستم وقت بازی با انگشتام وقتی مضطرب میشم وقت خریدن شیر کاکائو وقت لرزیدن لبم توی گریه .... تویی که فرصت زیستن نداشتی رو هنوز درونم دارمت... #هیوا
هنوز درونم دارمت وقت تکون دادن پاهام وقتی روی صندلی نشستم وقت بازی با انگشتام وقتی مضطرب میشم وقت خریدن شیر کاکائو وقت لرزیدن لبم توی گریه .... تویی که فرصت زیستن نداشتی رو هنوز درونم دارمت... #هیوا
فقدان
«فقدان وقتی خودش رو نشان میده که زندگی روزمره شروع میشه.» مثلاً: صبح بیدار میشی میخوای چیزی را برایش تعریف کنی ناگهان یادت میاد که دیگه نیست یا اتفاقی میافته که اولین واکنش تو اینه که بخواهی با اون در میون بذاری و میبینی نیست یا کارهایی که با هم انجام میدادین،حرفایی که با هم میزدین که خیلی مخصوص خودتون بوده رو میبینی نمیتونی با کسی جز خودش تجربه کنی و باز هم میبینی نیست این لحظهها خودِ سوگ هستن. #هیوا
دلم میخوام جمع شیم راجع به اهنگا حرف بزنیم! گاهی وقتا بخشایی از اهنگا توجه ام رو جلب میکنن که میشه باهاشون وضعیت های روانی و نیاز های عمیق رو بیان کرد.
بینیازی به تنِ قلندرم تنها لباسه اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه...
میگه: نرفته برگرد که با تو شاید خدا گذشت از گناه من! چه جملهی عیجبی!
برایم تجربهی عجیبی بود که افکاری در ذهنت داشته باشی، ولی نتوانی آنها را بر زبان آوری. از کتاب #موضوع_مرگ_وزندگی #اروین_یالوم #مریلین_یالوم
آن روز فهمیدم که ارزش باران برای همه یکسان نیست. دوست داشتن معنا و اندازهٔ روشنی ندارد و هر جا برای هر کس به گونهٔ دیگریست.