رصدخانه متروکه؛
Статистика⊹ ֗ the first signs of the beginning of understanding is the wish to die... ˚ hear you: @star_dreamerbot
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 99
- 1/48двое суток
- 113
- 1/72трое суток
- 122
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
از پنجره بجای نور سایه میتابانند....
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
دفتر نقاشیام دارن خاک میخورن..... هر یه گرد یه رشته فکری که مانع برداشتن قلم میشه....
без подписи
اخیرأ خواب به چشمانم نمی آید ، در واقع هجوم افکارم نمیزارد خوابیدن برایم از همیشه سخت تر شده، نه به منظور سختی خواب ، بلکه گویی ذهنم ارام نمیگیرد و مدام حرف میزند از وراجی اش خسته شدم یافتن معنا برایم سخت شده گویی اگر دستم را هم قطع کنند نمیفهمم چه بر سرم آمده.. این روز ها درک مسائل از هرچیزی سخت تر است. حس میکنم عواطف یک جنازه را درونم حمل میکنم گویی به راستی من مرده ام... از روزهایم نخواه که برایت بگویم که خنده دار است. نمیدانم چطور دارد سر میشود نمیخواهمم که بدانم... کلماتم بی ریا و نا مرتب روی کاغذ شکل گرفته است و این سخنان بی کنایه و عریان دل ادم را بهم میزند و موجب رنجش و نگرانی میشود که بابتش امیدوارم مرا ببخشی. نمیتوانم ذهنم را ارام کنم انگار منتظر تلنگری برای شکستنم. روح در بدنم رخت بسته و امادهِ اشاره ای برای ترک من است... گویی او هم دلش در کنار من ارام نمیگیرد. نمیدانم شاید این اخرین نامه ام باشد ؛ بعد از خواندنش لطفا ان را بسوزان . مایل نیستم این همه اشفتگی ام هویدا باشد از طرف تنها ستاره بانه رصد خانه متروکه به آسمان ها....
без подписи
без подписи
без подписи
چه شب دل انگیزی...
الان میفهمم چرا هر نقاشی یه پایانی داره و یه روز صبح که از خواب پا میشه تصمیم میگیره دیگه نقاشی کار نکنه
لکه های خون رو از تاریخ نمیشه پاک کرد....
زمستان خونین...
رصدخانه متروکه؛ pinned «دل ها با خاکستر پوشیده شده ، چشم ها خون میگریند و قلب شیون و زاری سر میدهد نفس ها تند شده و سر ها گرم و بدن ها از شدت خشم و رنج به رعشه افتاده.... دست هایمان میلرزد و در تب خشم و نا حقی میسوزیم... این بود پاسخ نجابت و صفا و پاکی دلمان! هذیان گویی و تبِ در…»