ناگفته ها
Статистикаحقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است... به ناگفته هایش بنگر
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 21
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 20
- 1/48двое суток
- 22
- 1/72трое суток
- 24
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
جاده بهترین تسکین است.. آدم تمام دردهایش را فراموش میکند.. انگار سر تا سر اتوبانها گرد بیخیالی پاشیدهاند.. گاهی با خودم فکر میکنم.. اگر ماشین اختراع نشده بود.. آدمها با این همه درد تلنبار شده چه میکردند؟! اگر موسیقی نبود.. اگر خیابان نبود.. اگر سفر نبود.. بدون اینها که چیزی از آدم نمیماند.. @naagoofteehaa 🌲💫
@naagoofteehaa 🎧
✶❁𖤐⃟ ✐✎┄📖┄┅❁𖤐⃟ ✐✎ 📚#دآســټـآݩک یکی کسی که درجه تیمساری خدمت می کرد روزی مطلبی را تعریف کرد که فوق العاده زیبا بود: تعریف می کرد در سال 1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند. در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم. دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم. یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی می کرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند. هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم! اول خیلی ترسیده بودم وقتی بداخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد. آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت، تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد. صبح روز نهم، مجددا" دیدم همان دو نفر دژبان بهمراه همان لباس شخصی، بدنبال من آمده و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند. افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمی کرد و شدیدا" در فشار روحی بودم. وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند. وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است! ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم. رئیس دانشگاه، با خوشروئی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا" آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد: هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بعهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت: این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید! در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی گردید و همه ما نفس راحتی کشیدیم. 💢زیر پایت چون ندانی، حال مور همچو حال توست، زیر پای فیل « سعدی » @naagoofteehaa🪷🪷
شیفتهی وقتهایی هستم که آدمها شعر میخونن و میگن با این تیکه یاد تو افتادم. یا حتی با چند خط از متن یک کتاب و شنیدن موزیکهایی که دوست دارم. این رخنهی ریز ریز تو زندگی و لحظات خصوصی آدمهای مورد علاقهام رو خوشم میآد. قلبم رو گرم میکنه. @naagoofteehaa🪷🪷
فرق بین : سلام و خداحافظ @naagoofteehaa🪷🪷
مولانا: آدمی خسته نمیشود از این همه دویدن و نرسیدن ؟ شمس: گاهی زیباترین مقصد؛ همان انسانِ جدیدیست که در طولِ مسیر شدهای... @naagoofteehaa 🌲💫
یک روز صبح بیدار میشوی، و میفهمی که در سکوت و به اختیار، به فرد دیگری تبدیل شدهای. @naagoofteehaa 🌲💫
شاید بهتر بود نمیدیدمت. اما اگر ندیدهبودمت، یادم نمیآمد قلب دارم و زندهام. پس خوب شد که دیدمت، ای برکهی کوچک و آبی تمنا و جنون. @naagoofteehaa 🌲💫
ممد خط خطی می گفت بی هوا میاد. سر کلاس ، تو خیابون، تو فروشگاه ، پشت چراغ قرمز... خودش تو دعوا عاشق شده بود. سر جا پارک با استخونای یه نفر داشته گردو شکستم بازی می کرده که چشمش می خوره به خواهر طرف...خواهرش داشته با گریه و زاری می گفته عوضی داداشم رو نزن...ممد خط خطی وسط دعوا گفته چشم. بعد دست طرف رو گرفته بلندش کرده و حسابی ازش خورده... بوی خون که گرفته چهار تا فحش بهش دادن و یا علی مدد...همیشه می گفت هر کسی یه شانسی داره. ما هم که مادرزاد بدشانس... بگذریم. بذار از خودم بگم.ممد خط خطی راست می گفت آخه اونم بی هوا اومد. نشسته بودم تو مطب دکتر که اومد نشست کنارم... آخه صندلی خالی همون یکی بود. یه نگاه کرد. یه نگاه کردم. دیگه نگاه نکرد. ولی من خیلی نگاه کردم. تا حالا میت شدی؟ بدنت یخبزنه. چشمات خیره بمونه. نفس نیاد. قلبم؟ می زد آقا ... حسابی می زد. انقدر نفس نیومد که به سرفه افتادم. برگشت نگام کرد و نفسش رو داد بیرون. با بازدمش ، دَم اومد. نفس اومد. گفت خوبید؟ گفتم خیلی... گفت واسه هواست. گفتم واسه هوایی شدن؟ گفت نه هوا... گفتم آره گرمه! گفت نه آلوده ست. گفتم دلتون پاک ، هوا که همیشه آلوده ست. خندید و گفت مرسی. گفتم هوای دلتون خوبه؟ گفت جان؟ گفتم شما حالتون خوبه؟ خندید و گفت مرسی. گفتم هوای من باش. گفت جان؟ گفتم هوای من رو داشته باش. گفت جان؟ گفتم من میرم بیرون هوای جای من رو داشته باش. گفت حتما ... گفتم شما خیلی خوبی. خندید و گفت مرسی. رفتم بیرون مطب ، تو آینه قدی آسانسور خودم رو نگاه کردم و گفتم چته؟ اون که تو آینه بود گفت می خوامش. برگشتم تو مطب... به جای من کیف گذاشته بود. نزدیک شدم. خندید. کیف رو برداشت و نشستم. خیره شدم به نیم رخش ... گفتم شما خیلی قشنگی. گفت جان؟ گفتم چه کیف قشنگی. خندید و گفت مرسی. گفتم شماره ت رو میدی؟ گفت جان؟ گفتم شماره ویزیت رو میگی؟ گفت چهل و سه. گفتم من چهل و یکم. میخوای شما زودتر برو. خندید و گفت مرسی. نمی دونم پیش دکتر چی گفتم و دکتر چیگفت. فقط پایین مطب منتظرش بودم. داشتم حروف الفبا رو کنار هم می ذاشتم تا یه جملهی درست حسابی بگم. سی و دو حرف برای حرفای من کم بود. وقتی دیدمش رفتم جلو و بهش گفتم خوشحال میشم دوباره ببینمت. گفت جان؟ گفتم خوشحال شدم از دیدنت. خندید و گفت مرسی. خدانگهدار. من انقدر حرفام رو آروم گفتم که تو نشنیدی و گفتی جان؟ انقدر حرفام رو عوض کردم که تو فقط خندیدی و گفتی مرسی. فقط می خوام بدونی من دارم باهات زندگی می کنم. تو خلوت خودم ... تو رویای خودم. . . . جان؟ @naagoofteehaa 🌲💫
ژان بودریار، فیلسوفِ فرانسوی، مفهومی دارد به نام «وانموده» (Simulacra)؛ نسخههای بدلی که جای واقعیت را میگیرند. امروز ما در انبوهی از ارتباطات غرق شدهایم: پیامهای فوری، ریپلایها، لایکها و بازدیدها. ما فکر میکنیم متصلیم، اما در واقع فقط «سیگنال» رد و بدل میکنیم. صمیمیتِ واقعی نیاز به حضور، سکوتهای مشترک و دیدنِ لرزشِ چشمها دارد. وقتی ارتباط را به کدهای دیجیتال خلاصه میکنی، در حالِ تغذیهی روحت با غذای پلاستیکی هستی. سیر میشوی، اما از درون سوءتغذیه میگیری... @naagoofteehaa 🧣
ایمانوئل کانت یک فرمولِ اخلاقیِ ساده اما عمیق داشت: «با انسانها همواره به عنوانِ هدف رفتار کن، نه صرفاً ابزاری برای رسیدن به هدف.» غمانگیزترین رابطهها آنهایی هستند که در پوششِ عشق، در واقع معاملهاند. از دیگری استفاده میکنی برای تسکینِ تنهاییات، برای بالابردنِ اعتمادبهنفسِ آسیبدیدهات، یا برای به رخ کشیدنِ وضعیتت. وقتی ابزار بودن تمام شود، رابطه هم همانجا دفن میشود... @naagoofteehaa 🧣
میگفت تو فکر میکنی همه قلبشون مثل خودته؟! و همین دمار از روزگارت در میاره! :) 💔 @naagoofteehaa🪷🪷
با این میکس برید کنسرت همه خواننده ها 😍>> @naagoofteehaa🪷🪷
می گوید چرا اینقدر به آسمان خیره ميشوي ؟ مگر نمی داند، در آسمان، در میان این ستاره ها و كيهان بي همتا، رها مي شوم از زندگي .. موجودي ميشوم از جنس نور ... و براي لحظه اي در همین کالبد انساني، من هم ، جزئی از آسمان مي شوم ... @naagoofteehaa🪷🪷
هیچ کس از این دنیا چیزی با خود نمی برد؛ جز ردپایی که بر دل دیگران گذاشته است. شاید جاودانگی،همین باشد... @naagoofteehaa🪷🪷
او شبیه به من بود؛ یک روح نگران و مهربان... و آنقدر مجنون که بتوان این جهان را کنارش تاب آورد. @naagoofteehaa🪷🪷
تو رابطه درست که باشی دو بار عاشق میشی، یه بار عاشق طرفت، یه بارم با کمک اون عاشق خودت. @naagoofteehaa🪷🪷
تو را دوست داشتم، چنان که گویی تو آخرین عزیز من بر روی زمینی، و تو رنجم دادی، چنان که گویی من آخرین دشمن تو بر روی زمینم. . . @naagoofteehaa🪷🪷
یکی از جملاتی که تراپیستم خیلی وقت پیش بهم گفته و همیشه موقع سرزنش کردن خودم کمکم کرده اینه که “تو اون زمان و تو اون شرایط همینقدر بلد بودی و اندازه تجربت عمل کردی پس به خودت سخت نگیر.” @naagoofteehaa🪷🪷
یه جملهای امروز خوندم که خیلی خوب و بهموقع بود: "همهی کسانی که به شما نزدیک میشوند شما رو دوست ندارند، بعضیها نمیتوانند از دور شلیک کنند" @naagoofteehaa🪷🪷