حظّیات
Статистикаدربارۀ ذوق ایرانی: الناز نجفی اینستاگرام حظّیات: https://www.instagram.com/hazziyat/
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 225
- 1/48двое суток
- 257
- 1/72трое суток
- 278
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
📝چشیدنِ طعمِ وقت در بینشی که جهان را پویا میداند، «زمان» مؤلفهای تعیینکننده است. اولین تحرکِ هستی مواجهۀ اهریمن با هرمزد بود. پس از تازشِ اهریمن، اهورامزدا کرانهای بر این کارزار تعیین کرد¹ و «وقت»² زاده شد. زانپس نتیجۀ هر معادلۀ پویا را در بازهای معین از زمان (وقت) میسنجند: وقت در نتیجۀ معادلۀ ایستای «دو بعلاوۀ دو» دخالتی ندارد اما طولانی یا کوتاهکردنِ بازۀ زمان در نتیجه یک روایت، یک بازی، یک غائله یا گلاویزی مؤثر است: در هزارویکشب شهرزاد هر شب یک قصه میگوید و این قصهگویی هزار و یک شب طول میکشد. شهرزاد به هیچ روی نمیتوانست همۀ هزارویک قصه را بهسرعت و طی یک شب بگوید و انتظار همان نتیجه را داشته باشد! اتفاقات قصه باید یکی پس از دیگری و هریک بهوقتش رخ دهد؛ نهسریعتر و نهکندتر. هزارویکشب و هر شب قصهای لازم است تا شهریار شر با خودش و آنگاه با جهان به صلح برسد. مثل خوراکی که فرق میکند هفت ساعت روی حرارت کم پخته شده یا یک ساعت روی شعلۀ زیاد. آنجا درون دیگ پیوندهایی در حال شکلگیری است؛ مواد غذایی در حال صلح باهماند، در حال یکی شدن؛ و این مرهون «وقت» است. دهخدا در دوران تاریک عمر هر روز مقدای واژه گردمیآورد. لغتنامۀ دهخدا حاصل بیش از چهلسال کار مستمر و شبانهروزیِ یک نفر است؛ که به قول خودش جز دو روز بهسبب وفات مادر زمین نماند. شاید در جهانی ایستا بتوان تصور کرد که چهلنفر با همان پشتکار و ظرف یکسال عینا همان کاری را انجام دهند که دهخدا در چهلسال کرد؛ اما در جهان پویا نه! ³ غلظت و قوامِ لغتنامۀ دهخدا یا شاهنامۀ فردوسی همانقدر ماحصل پشتکار آنهاست که مرهونِ وقت. باغبان طرح باغ را نه بر کاغذ که بر بستر زمان میریزد و دریافتنِ «وقت» بهار را در خرّمی باغ معتبرتر از سعی خود میداند. زمان معجزاتی را تدارک میبیند که تغییرش در ید ارادۀ کسی نیست. عطری که از غذای جاافتاده برمیخیزد دستپخت وقت است؛ همچنانکه لطف قالیِ دستباف. وجه تمایز صنعتدستی با ماشینی فقط در ابزار کار نیست؛ مسئله دقت در رعایت توالی رویدادها هم نیست؛ مسئله درحسابآوردن یا نیاوردنِ وقت است! از پس روزها و سالها و در وقت معین نتیجهای به دست میآید که به هیچروی قابل میانبر زدن نیست. مهارت هیچ صنعتگری یارای رقابت با تردستیهای وقت را ندارد... @najafielnaz پینوشتها: ¹ فرنبغدادگی، بندهش. ² «وقت» در عربی وامواژهای برآمده از «بخش» است و بر بخشبندی یا کرانمندکردن زمان دلالت دارد (ادی شیر. واژههای فارسی عربی شده) ³ چنانکه پس از او به همان کیفیت میسر نشد. تصویر: خورشید زرین گنبد عبدالعظیم
📝 «چشیدنِ طعمِ وقت» @najafielnaz
🌍همهٔ ما شیرینترین شادیها را در جایی یافتهایم که هیچچیز نویدش را نمیداد... (سنتاگزوپری، زمین انسانها) جواهری دورافتاده، ملاده، شهمیرزاد، مرداد۱۴۰۵ @najafielnaz
سال ۱۳۰۲ روزنامهی شفق سرخ فراخوانی همگانی برای پاسخ به پنج پرسش زیر دربارهی آینده را داد: ایدهآل ما چیست؟ چه میخواهیم؟ چه باید بخواهیم؟ به چه طریق و از چه راه و از کی باید بخواهیم؟ چهل نفر به این پرسشها پاسخ دادند که از آن میان مقالهی نوزده نفر از جمله ملکالشعرای بهار و عبدالله بهرامی در روزنامه منتشر شد. میتوان حدس زد که در سال ۱۳۰۲ چنین فراخوانی با بزنگاه تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی مربوط بود اما در اصل موضوع چیزی فراتر از رفتن یک سلسله و آمدن شاهی جدید بود. پاسخ به آن پرسشها نشان میدهد جامعهای که در گرداب انقلاب مشروطه و جنگ اول جهانی دست و پا میزند به این نتیجه رسیده که فقط با برقراری حکومت قانون به نتیجه نمیرسد؛ به عبارت دیگر از مسیر رفته در فرایند مدرن شدن دچار شکست شده و به این نتیجه رسیده که این تمنا جز از خلالِ مدرن کردنِ آحاد جامعه ممکن نیست. بخشی از متن الناز نجفی، «فکر کردن به آیندۀ دور چه معنایی دارد وقتی یک ملت چشماندازی بلندتر از یک هفته ندارد؟» متن کامل در سایت حرفه: هنرمند: 📌 https://herfeh-honarmand.com/blog/should-we-think-of-a-distant-future/ #ایران_سی_سال_بعد
«فکر کردن به آیندۀ دور چه معنایی دارد وقتی یک ملت چشماندازی بلندتر از یک هفته ندارد؟» الناز نجفی دراین پرسش پیشفرضی مستتر است و آن اینکه فکر کردن به آیندۀ نزدیک لازمۀ اندیشیدن به آیندۀ دور است، و استعارهای در این پیشفرض محلول است و آن اینکه آینده را میشود با اندیشیدن «ساخت»؛ و طبیعتا ساختن از آنچیزیکه نزدیکتر است شروع میشود تا به آنچه دورتر است برسد. در این پیشفرض مخصوصا اعتباری بیش از حد به عاملیتِ افراد جامعه داده میشود؛ بنابراین روی دیگر سکه این تصور آن است که اگر امروز آحاد جامعه نمیتوانند به آیندۀ دور فکر کنند پس لاجرم آینده چیزی تیره و نخواستنی است. قصد دارم در این مفروضات تردید کنم. زیرا امروز در آیندهای هستیم که روزگاری کسانی به آن اندیشیدهاند و برای عملیاتی شدن تصور خود برنامهریزی کردهاند. متن کامل در سایت حرفه: هنرمند: 📌 https://herfeh-honarmand.com/blog/should-we-think-of-a-distant-future/ #ایران_سی_سال_بعد
رویداد دیدار با نویسنده در ماه اخیر کتاب «نمکنامه» اثر دکتر الناز نجفی در گروه سپیدار باشگاه ازتا جمعخوانی شد و حالا در این رویداد میزبان نویسنده هستیم برای گفتگو دربارهی تجربههای سپیدار از مطالعهی این کتاب و همچنین شنیدن از این نویسنده دربارهی فرهنگ ایران. کتاب نمکنامه با تمرکز بر فرهنگ و هنر ایران در سویههای مختلف از قبیل شعر، معماری، غذا، عطر و بو، نقاشی، خطاطی، کاشیکاری، و خاطرات تاریخی به نکات ظریفی از فرهنگ ایرانی اشاره دارد. کتاب پر از نکات شیرین و نمکین از فرهنگ ایران است. حرفهای این نویسنده شنیدنی است و شاید بدانید که دکتر الناز نجفی با سابقهی درخشان معماری و هنر در تیم «ایران کجاست؟ و ایرانی چه کسیست؟» کنار دکتر بهشتی فعالیت دارند. رویداد دیدار با نویسنده تسهیلگر: مهسا علیمیرزایی نویسندهی میهمان: الناز نجفی پنجشنبه اول مرداد ساعت: ۱۰:۳۰ تا ۱۲:۳۰ مکان برگزارس :در فرهنگان پاسداران خ زمرد ظرفیت:۱۰ نفر برای ثبتنام به اکانت تلگرام ازتا پیغام دهید: @aztaBookclub @aztaclub
پرسش از ایران بر اساس کتاب ایران کجاست ایرانی کیست دوشنبه، ۲۵ خرداد ساعت ۱۷ @najafielnaz
نگذشتنیترین اشاره به گذراییِ همه چیز! تبدیل گذراییِ زمان به چیزی ناگذرنده، چیزی ماندنی، چیزی ستودنی... @najafielnaz تصویر: قطعهای به خط میرزا غلامرضا اصفهانی
کتاب ایران کجاست، ایرانی کیست؛ در گفتگوی مهری بهفر با نویسندگان @najafielnaz زمان: دوشنبه ۱۸ خرداد، ساعت ۱۸ مکان: شهر کتاب نیاوران
📝 درستی از شکست آینههای عمارت چهلستون اصفهان در حین ساختهشدن نیز به ریزترین قطعات خرد شده بود؛ این شکستگیایست پیش از هر انفجار احتمالی یا خرابیای مقدمۀ آبادانی؟¹ تَرَکهای ایوان مسجد کبود تبریز از درزِ کاشیهای لاجوردیاش قابل تشخیص نیست. سطحِ کاشیپوشِ معرّق به کاسۀ چینیای بندزده میماند: پیشواز کاشیکار از زمینلرزهای محتمل! هنرهای ایران شرح شکستهبسته ساختن است.² مُعرّقِ چوب و خاتم تردستی در خرد کردن و سرهمکردن است؛ همچنانکه وصّالی و درزیگری³ یا آینهکاری و جامبری. همچون پیشکشی وفادارانه به معشوقی سنگدل؛ مجنونی که از شکستهشدن ظرفش توسط لیلی رضایتخاطر مییابد. میلِ معشوق به شکستگی و آشفتگی است؛⁴ پیش از هر پیشکشی باید این میل را در حساب آورد. تدبیر یکی بیشتر نیست؛ طالبِ بیقرار شدن⁵ یا پیشوازِ از شکستن. مثل آن فقیری که از راهی دور سبویی پرآب هدیه آورد بیخبر که قصر پادشاه بر کنار دجله است؛ پس در آستانه ورود سبوی خود را شکست.⁶ هنر در اینجا میل به بینقصی نیست، اعتراف به نقص و پریشانی بهامید کسبجمعیت است.⁷ در منطقالطیر مرغان با بالوپر شکسته به حضور میرسند⁸ و درست از محل شکستگیهاست که به هم میپیوندند تا سی مرغ سیمرغ شوند. آینهکاری تجسمِ رسیدن به آستانۀ این ملاقات است:⁹ لحظۀ سربرزدنِ جان است پس از شکستنِ جام تن.¹⁰ جامی که شکستگیاش عیب نیست؛ برهان قبول لیلی است،¹¹ این صندوقیست چاک شده از پُرّی گنج،¹² ابریقیست شکسته از قوّتِ می؛¹³ سبوی پر زر شدۀ فقیر است به دستور پادشاه.¹⁴ لطف او تکهها را چنان فراهم آورده که شکستگی عین درستی شده: خُم شکسته آب ازو ناریخته/ صد درستی زین شکست انگیخته (مثنوی) @najafielnaz 📷تصویر: شکستگیِ آینهکاری کاخ چهلستون اصفهان پینوشتها: ¹ تو عمارت از خرابی بازدان (مثنوی، دفتر چهارم) ² همچنین اشکستهبسته گفتنیست/ حق کند آخر درستش کو غنیست (مثنوی، دفتر چهارم) ³ استاد دوزنده در ایران درزیگر نامیده میشد چون مهارت او در دوختن قطعات ریز پارچه برای ایجاد سطحی یکپارچه است که به نهایت میرسد. سفرنامۀ شاردن، ج۲. ⁴ دوست دارد یار این آشفتگی/ کوشش بیهوده به از خفتگی (مثنوی، دفتر اول) ⁵ جملۀ بیقراریت از طلب قرار توست/ طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت (دیوان شمس) ⁶ ای ز غیرت بر سبو سنگی زده/ وان شکستت خود درستی آمده (مثنوی، دفتر اول) ⁷ از خلافآمد عادت بطلب کام که من/ کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم (حافظ) ⁸ سی تن بیبال و پر، رنجور و سست/ دل شکسته، جان شده، تن نادرست (عطار، منطق الطیر) ⁹ چون شما سی مرغ اینجا آمدید/ سی درین آیینه پیدا آمدید (عطار، منطق الطیر) ¹⁰ چونکه تن بشکست جان سر بر زند (مثنوی، دفتر اول) ¹¹ با من نظریش هست تنها/ زان جام مرا شکست تنها بیهوده شکست من نجستهست/ کارم ز شکست او درست است (جامی، هفت اورنگ) ¹² گنج مخفی بد ز پرّی چاک کرد ¹³ چون خلیفه دید و احوالش شنید/ آن سبو را پر ز زر کرد و مزید (مثنوی، دفتر اول) ¹⁴ چون بیفزاید می توفیق را/ قوّت می بشکند ابریق را (مثنوی، دفتر سوم)
📝 «درستی از شکست» @najafielnaz
💧 به باوری کهن هدهد پرندهای است که در پروازش بر فراز بیابانها قادر است وجود آب را در اعماق زمین (زیر هفت طبقه زمین) تشخیص دهد و حتى ژرفا، کیفیت و میزان آن را دریابد و منشأ آن که گسل است یا چشمهای مدفون ببیند. این همان معرفتی است که زیستن در فلات ایران را ممکن کرده بود. دشواری اصلی حفر قنات، نه شاید کندن ده ها چاه به عمق چند ده متر و نه حتی کندن کورهای زیر زمینی به طول چند کیلومتر که رسیدن به همین یقین است؛ اطمینان از وجود سفرهی آبی گوارا در عمقی مناسب و به میزان کافی. چه سخت است پیدا کردن نشانی از بینشان ترین عنصر هستی: آب! آب که همه چیز از او حیات میگیرد خود بیرنگ، بی بو و بی شکل است و در وادیهای خشک زیر لایه های خاک مدفون شده است. از متن “سیمرغ و آب” نوشتهی الناز نجفی #در_پی_سیمرغ وارد وبسایت سیمرغنامه شوید و از آثار دیدن نمایید. 📌 https://simurghnameh.com/ مشخصات تصویر: برگی از متنی نامشخص، «بر تخت نشستن سلیمان و بلقیس»
مهمان میخورد و با لذت میگوید بسیار عالی بود. شما در جواب چه میگویید؟ میگویید: «نوش جان». نوش یعنی چه؟ یعنی جاودانه. (انوشیروان یعنی روانِ جاودانه). نوش جان یعنی: «باعث جاودانگیت بشود.» ببینید، ما یک غذا پختهایم، ولی از این غذا انتظار داریم که باعث جاودانگی طرف مقابل بشود. یعنی انگار ما مثل خدا بشویم، آفریننده بشویم، عمرش را دراز کنیم و باعث شویم او جاودانه بشود. در روایت هم دقیقاً همین اتفاق میافتد. قهرمان وارد مسیر روایت میشود، یک عالمه بیقراری را از سر میگذراند. همینجوری که نگاه میکنیم میگوییم این دفعه دیگر از بین میرود، تباه میشود، به مقصد نمیرسد… تا میرسد به یک نقطه اوج خیلی بلند که دیگر انتظار داریم نتواند از این پیچ عبور کند؛ اما یکهو مسیر برعکس میشود و عاقبت قهرمان پیروز بیرون میآید. انگار که یک بار از نو آفریده شده است. آن قهرمانی که اول وارد شد، همانی نیست که آخر از این سیر بیرون آمد. او متولد شده و شخصیت جدیدی پیدا کرده. ما با غذا پختن هم داریم همین کار را میکنیم؛ انگار همین هرمِ روایت را طی میکنیم. زیر شعله را اول زیاد میکنیم، برنج را میگذاریم رویش، قل میزند، قل میزند، قل میزند… در یک جایی زمانمندش میکنیم، زیر شعله را کم میکنیم، دمکنی میگذاریم و میگوییم حالا دم بکشد. برنجی که در میآید، حالا خاصیت آفرینندگی پیدا کرده، میتواند «نوش» بشود. یعنی ما همدست شدیم با آفرینندگی. به این ترتیب، ما با هر بار پختنِ غذا، یک بار روایت کردهایم؛ یک بار از نو هستی را روایت کردهایم. حالا اینطوری که نگاه کنیم جالب است. ما الان همه یک سالشمار روی کامپیوتر، گوشی موبایل یا روی دیوار آشپزخانهمان داریم و ساعت به دستمان بستهایم. اما فکر کنید مادربزرگهای ما و اجداد ما چه درکی از زمان داشتند؟ اصلاً درک سالشماری نداشتند، اتفاقاً درک «روایی» داشتند از زمان. درک روایی به همان معنی که یکشنبه روز خورشید است. درک روایی به این معنی که الان وقتِ آبغوره گرفتن است، الان وقتِ رب پختن است، الان وقتِ سرکه انداختن است. برای آن نسلها اینکه بگوییم «الان ۱۵ مهر است» خیلی بیمعنی بود، ولی اگر میگفتیم الان وقت فلان کار است، کاملاً معنیدار بود. تقویم بود، نه سالشمار. زمان برپا میشد با چه کارهایی؟ با کارهایی از جنس آفرینندگی. در تمام اینها یک چیزی دارد ماندگار میشود: در رب پختن، ترشی انداختن، سمنو پختن، سرکه انداختن… ما داریم با تباهی کارزار میکنیم به نفع حیات و جاودانگی. در گذشته در واقع هر روز و هر هفته یک آیینی داشته، هر روز جشن بوده (به مفهوم یزش و ستایش آفرینندگی). نمیشد هفتهای باشد که اتفاقی در آن نیفتد و بگویند این هفته بیکاریم. اگر کاری نمیکردند یعنی چه؟ یعنی زمان از دست در رفت، یعنی همدست شدیم با تباهی، یعنی فقط یک روز پیرتر شدیم و انگورهایمان روی درخت به فساد نزدیکتر شدند. برای همین است که دعا میکنیم «نوروز، پیروز». نوروز بر چه چیزی پیروز است؟ بر تباهی. نوروز ستایشِ نو شدن در مقابل آن وجه تباهکار زمان است. پاییز و زمستان شده بود و ما فکر میکردیم همهچیز دارد از بین میرود، اما نوروز از راه میرسد و میگوییم عجب! پس نوروز است که پیروز است و دست آخر این آفرینندگی است که بر تباهی پیروز میشود. من میخواهم بگویم «آشپزخانه ایرانی میدان کارزار با تباهی است». امروز ما واقعاً در روزگار تباهکاری داریم زندگی میکنیم؛ اما فرهنگمان به ما یاد داده که لازم نیست برای مبارزه با تباهی حتماً چریک باشیم. همانطور که آقای مهندس بهشتی گفتند، ما که نمیتوانیم همهمان برویم پای سکوی پرتاب موشک! اما یک راهِ هرروزه برای مبارزه با اهریمنِ تباهی داریم: اینکه میرویم در آشپزخانه، آتش را روشن میکنیم و دیگ را میگذاریم رویش. این دقیقاً دارد از الگوی «سیاوش» پیروی میکند؛ سیاوش که روی اسبِ سیاه مینشیند و از آن آتش عبور میکند تا جاودانه بشود. اما یک شرط دارد: شرطش این است که یادمان نرود زمان، روایی است. یادمان نرود معنای آشپزی چیست تا تبدیل به یک امر روزمره و تخت نشود. باید «قوام» بیاید، برپا بشود، هر روز آیین باشد. ما در سرزمینی بیقرار زندگی میکنیم که دائماً میخواهد هر روز ما را به سمت بیقراری و تباهی ببرد، و ما باید هر روز سعی کنیم جهتش را عکس کنیم؛ به سمت آفرینندگی و جاودانگی! @najafielnaz روزنگار میهماننوازی @OmidrezaKazemi
متن کامل سخنرانی خانم دکتر الناز نجفی: سلام عرض میکنم خدمت همه حضار این جلسه. من هم مثل آقای بهشتی خیلی حیرتزدهام از اینکه ما آنقدر تابآوریم که میتوانیم بعد از این روزهایی که از سر گذراندیم، دور هم جمع بشویم و راجع به غذاهای آیینی صحبت کنیم؛ هرچند که فکر میکنم شاید یکی از مرتبطترین موضوعها به اوضاع و احوال فعلی ماست. من میخواهم صحبتهایم را با یک سؤال شروع کنم. اگر من از شما بپرسم که «دیروز ناهار چه خوردید؟» احتمالاً کمی فکر میکنید و جواب میدهید. حالا اگر بپرسم «سه روز پیش ناهار چه خوردید؟» قاعدتاً باید مقدار بیشتری فکر کنید و چهبسا که اصلاً یادتان نیاید. اگر بپرسم «یک ماه پیش، ۳۰ روز پیش چه خوردید؟» تقریباً بعید است کسی یادش باشد. این یعنی چه؟ یعنی زمان یک وجه تباهکار دارد؛ وجهی که باعث فراموشی میشود، وجهی که گذشتنش باعث میشود ما چیزها را یادمان برود. اما کدام زمان؟ زمانِ خطی، زمانی که روز میشود شب میشود، امروز میشود فردا میشود پسفردا میشود، گرسنه میشویم یک چیزی میخوریم، بهار میشود تابستان میشود. این زمان، زمانِ علیالسویه است؛ زمانِ بیسر و ته و بیکرانه. این زمان، زمانِ تباهکار است. زمانی که هر یک روزی که میگذرد، فرقش با دیروز این است که ما یک روز به مرگ نزدیکتر شدهایم، ما یک روز پیرتر شدهایم و مواد غذایی یک روز کهنهتر و فاسدتر شدهاند. بشر از وقتی که آگاه میشود (یعنی از حیوانات متمایز میشود)، انگار مهمترین دغدغهاش این میشود که بر این زمانِ تباهکار فائق بیاید. یعنی مدام فکر میکند که من چه کار کنم تا فرق فردا با امروز این نباشد که فقط یک روز پیرتر شدهام؟ چه کار کنم که رویِ تباهکاریِ زمان را به سمت «آفرینندگی» برگردانم؟ این پرسش خیلی مهمی است؛ پرسش از جاودانگی. و جالب است؛ انگار میاندیشد به اینکه این زمان -که اگر به حال خودش رهایش کنیم فقط ما را پیرتر و فرسودهتر میکند- یک رویِ «آفریننده» هم دارد، البته اگر ما آفریننده باشیم! یعنی چه؟ یعنی همین زمان لازم است تا یک نطفه در زهدان مادر ۹ ماه بگذرد و تبدیل به جنین بشود. زمان لازم است تا بذری یا درختی که یک باغبان کاشته، ببالد، بزرگ بشود و میوه بدهد. زمان لازم است تا یک خورش جا بیفتد، یک پلو دم بکشد. و زمان لازم است تا ما قصه بگوییم. قصه سر دارد، ته دارد. هیچجور نمیشود از رویش پرید. باید زمان از روی ماجراهای یک قصه عبور کند تا ما متوجه بشویم ماجرا از چه قرار است و نویسنده قصه چه میخواسته به ما بگوید. این رویِ آفریننده زمان است. در واقع بشر متوجه میشود که فقط با «آفرینندگی» میتواند بر تباهکاریِ زمان فائق بیاید. ما با «قصه» انگار برای زمان سر و ته میگذاریم و بستهبندیش میکنیم. ما با «آشپزی» هم همین کار را میکنیم. آشپزی سر و ته دارد. ما زمان را به بستههای روایی و به یادماندنی تقطیع میکنیم، زمان را کرانمند میکنیم تا به نبرد فراموشی و تباهکاری برویم. عجب! پس یعنی ما آمدیم زمان بیکرانه را کردیم شنبه، یکشنبه، دوشنبه… کردیم «هرمزد روز»، کردیم «مهر روز»؛ یعنی قصهدارش کردیم. خواستیم با تباهی مبارزه کنیم. دقیقاً همینطور است. یکشنبه (Sunday) روز خورشید است؛ یعنی روزی که یک قصه دارد. همان قصهای که دختر پادشاه اقلیم دوم برای بهرام میگوید و هزاران سال گذشته اما ما میدانیم چه قصهای گفته و میدانیم چه روزی بوده. پس ما انگار با «تقویم» کردن، زمان را از حالت گذرا درآوردیم. حالا به خود واژه تقویم نگاه کنید؛ تقویم با «قوام» همریشه است. وقتی مربا را میگذاریم روی اجاق و با شیره قند قوام میدهیم، داریم چه کار میکنیم؟ داریم رقت و گذراییاش را کم میکنیم و تبدیلش میکنیم به یک چیزِ قوامدار، ناگذرا و غلیظ. ما زمان را با تقویم غلیظ کردیم. یعنی گفتیم: «بابا اینقدر تند تند نرو! صبر کن، ما در این صبر کردن باید یک چیزی به دست بیاوریم.» پس وقتی میگوییم «هرمزد روز» از فروردین ماه (نوروز)، یعنی یک روزِ قصهدار. بعضی اوقات قصه مهم است؛ مثل «مهر روز» از مهر ماه که میشود یک قصه خیلی مهم یعنی مهرگان. حالا این قصهِ مهم میشود «آیین». آیین یعنی جشن. واژه جشن از «یزش» میآید و یزش با «ایزد» همریشه است. ما در جشنها داریم چه کار میکنیم؟ داریم آفرینندگی را ستایش میکنیم. میگوییم دَممان گرم! دَممان گرم که این روزها را که همینطوری میگذشت، تبدیل کردیم به یک چیزِ ناگذرا و قصهدارش کردیم. ما همدست شدیم با خداوند؛ خداوندی که آفریننده است. اما چه راههایی داریم برای اینکه بگوییم ما هم دستِ اهورامزداییم و ما هم آفرینندهایم؟ یکیاش قصه گفتن است، ولی یکی دیگرش غذا پختن است. «آشپزی ایرانی همدستی با اهورامزداست». حالا میخواهم به شما بگویم چرا آشپزی از قبیل آفرینندگی است. ببینید، شما مهمان دارید. از روز قبل برایش تدارک دیدهاید و یک خورش خوشمزه بار گذاشتهاید.
📝چشم در چشم ساعت پنج و چهلوپنج دقیقۀ گرگومیش بامدادِ دوازدهم فروردین با صدا و لرزشِ انفجارِ مهیب در محل سفارتِ سابق امریکا در همسایگیمان از جا پریدیم... در یکی دو ثانیۀ انتظارِ انفجارِ دوم موجودی مهیب و خاکستری را بالای سرمان میدیدم که یک پایش را از زمین برداشته و همین حالاست که روی ما بگذارد. در آن چند لحظه تعلیق میان بود و نبود، ذهن خوابزدهام دنبال چیزی میگشت... نه دنبال راه فرار که فرصتش نبود و نه دنبال سیاوش که نزدیکم بود... آن زمان نمیفهمیدم... روزها گذشت و این سؤال در هزارتوی ذهنم مانده بود که من در آن آنِ کوتاه چه چیزی را جستجو میکردم! در قصۀ «شب سهرابکشان» توجهم به چشم اسفندیار است که هنوز از آن خون میآید؛ یا چشمهای از حدقهبیرونزدۀ رستم در حین کشتنِ سهراب. لحظۀ سهرابکشان در بیشتر پردههای نقالی تصویر همین لحظۀ چشمدرچشم شدنِ پدر با پسر است. گناه رستم در لحظۀ آخرِ فروکردنِ خنجر در دندۀ سهراب از حالت چشمهایش پیداست: چشمها همه چیز را میگویند. رنجها و دردهایی که به کینه و جنگ رسیده. قصه را تا آخرش میشود از چشمها خواند. چشمها دروغ نمیگویند. جنگ است ... روزهاست که شهر خلوتتر شده، مسیرمان به سمت منزل مادرها از اتوبان صدر میگذرد و اسم و تصویر کودکان میناب بر تابلوهای تبلیغاتی که یکی پس از دیگری از کنار صورت عبور میکند. هربار اینجا که میرسیم من صورتم را برمیگردانم و بهنام سرعتش را زیاد میکند. تحمل چشمدوختن به چشمانِ میناب را نداریم. چشمهای بیگناهشان پرسشگر است. تحمل زل زدن به این پرسش را ندارم. نمیدانم! شاید این منم که «چرا؟»ی خودم را روی این صورتها و این چشمها میاندازم. این منم که میپرسم. من با چشمانِ آنها میپرسم که «چرا؟ چرا ما؟». یکی از این دفعات عبور از کنار تصاویر، ناگهان این «چرا» از زبان سیاوش بیرون پرید: «بابا چرا اینا رو کشتن؟»... ]مکثی طولانی[... صدایی از ته چاه میگوید: «هوش مصنوعی بود بابا. نفهمیده بود مدرسهست». اما شواهد میگوید دوربین روی موشک اول «دیده بود» که اینجا مدرسه است. چرا بمب دوم؟ نه «ندیده بود»! هوش مصنوعی که چشم ندارد. دوربین که چشم نیست! روزهای جنگ به روحِ سرگردانم با شنیدنِ کلیلهودمنه افسار میزنم. راوی به داستان «گرگ و زاغ و شغال» رسیده؛ توضیح میدهد که «دوچهار» همان «دچار» است و «دوچهار شدن» یعنی «جفتی چشم در برابر جفتی دیگر». عجب! پس «دچار چیزی شدن» یعنی با آن «چشم در چشم شدن»؛ مثل دو پهلوان یا دو کشتیگیر که قبل از گلاویزی مدتی چشم در چشماند؛ شاید برای ارزیابی حریف و پرواهایش، یا برای تصمیم نهایی و پذیرش مسئولیت هر اقدامی. بنا به همین پیشینه «چشم در چشم شدن» تصور ناخودآگاه ما از هر نبرد است: از روزگاری که نبردها هنوز جوانمردانه بود. چشم نماد مسئولیت است؛ فقط از چشمها میشود مسئولیت خواست. اما بیچشم و رو، چشمخیره، چشم سفید یعنی بیمسئولیت، یعنی وقیح. تا وقتی چشم نقش مهمی در مبارزه داشت یعنی نبرد با همۀ دنائت یا قساوتش هنوز در دایرۀ انسانیت میگنجید. چند روزی از آتشبس گذشته. در کافه نشستهایم. دوستی بیمقدمه گفت «برایم جالب بود که در این جنگ با اینکه ایران آمادۀ جنگ بود جنگ را آغاز نکرد» و ادامه داد که «ایران تا آخرش هم پایبند به استراتژی چشم در برابر چشم ماند»...بقیه حرفهایش را دیگر نمیشنیدم... ذهنم جوابش را در گزارهای بیربط پیدا کرده بود: چشم در برابر چشم! من در آن سحرگاه گرگومیش بمبارانِ سفارتِ امریکا، دنبال چشمهای موجودی بودم که داشت پاهای لعنتیاش را روی من و زندگیام میگذاشت. من میخواستم با این حجمِ مهیب و تاریک ناشناخته چشم در چشم شوم. انگار که هنوز در ناخودآگاهم برای این حمله برای این جنگ قائل به حیثی انسانی و مسئولانه باشم. انگار هنوز نبرد برایم «دچار شدن» باشد... نمیخواستم بپذیرم که مدتهاست جنگیدن یعنی فشار دادن یک دکمه؛ دکمهای که یک هواپیما را با ۱۷۶ سرنشین ساقط میکند، دکمهای که ۱۶۰ دانشآموز را ناگاه میکشد، و حالا و تا همیشه ممکن است بیخود و بیجهت سر من و عزیزانم آوار شود. نمیخواستم باور کنم «دچار» چیزی شدهام که هوش دارد، ولی چشم ندارد... @najafielnaz
📝چشم در چشم @najafielnaz
без подписи
без подписи
📝ماهروی مهتابجامه🌕 سیندرلا (ماهپیشانی) نیمههای شب و از ترس محو شدن پیراهن جادوییاش از میهمانی میگریزد، آنقدر که پسرپادشاه گمان میبرد او پری بوده...¹ پیراهن لطیفِ او پنداری همان مهتاب باشد:² آخر ساحران خوب میدانند که چگونه مهتاب را شکل پارچه کرده و حتی بفروشند:³ تاجران مسحورِ پارچۀ زیبایی که خریدهاند در صندوق میگشایند و چیزی نمییابند!⁴ مهتاب استعاره از دلبری بهچنگنیامدنی است.⁵ پیش از رسیدنِ خسرو به شیرین، نظامی بارها از شیرینِ رمنده تعبیر به «مهتاب» میکند.⁶ لطافت شیرین در حینِ آبتنی در چشمه و گریزپاییِ او،⁷ خسرو را به گمان دیدنِ پری میاندازد؛⁸ پری در کنار چشمهها میزید⁹ و شبها خیالش همچون مهتاب خانه به خانه میرود¹⁰ و از روزنها سرمیزند¹¹ و مردان را پریزده (ماهزده/ جادو) میکند.¹² پری تُنُکجامه و پیرهنچاک¹³ است؛ جامۀ مهتابیِ او پارچهای است نیستوش؛ جامهای برای مردد گذاشتن بین هست و نیست؛¹⁴ همچون بافتۀ پنهلوپۀ دستنیافتنی که هرشب ساحرانه هم بافته و هم شکافته میشود تا وصال به تعویق افتد...¹⁵ پیراهنِ شیرین پیش از وصال و در هنگامههای دلبری و گریزانی، بافتهای حریرمانند و لطیف از کتان یا ابریشم¹⁶ توصیف شده: «قَصَب»¹⁷ که پیچیده شدنش بر گردِ اندامِ سیمتنان، هالۀ گرد ماه را تداعی میکند:¹⁸ ماهرویی مهتابپوش. ماه افسونگرست؛¹⁹ اثرش جزر و مدی است؛ هم قصب را میتند²⁰ و هم قصب را میدرد!²¹ پیراهن قصب بر تنِ ماهرویان و پریپیکران پدید و ناپدید میشود! طلوع ماه پری میآرد و جامهای مهتابی میتَند، اما دولتِ قمر ناپایدار است: ²²پری از دست میگریزد، ماه قصب را میدرد و جامۀ ماهرویان همچون وصالشان، تا نیمۀ شب بیشتر نمیپاید... تصویر: دلبری قصبپوش، رقم میرزابابا، ۱۲۱۵ق. @najafielnaz پینوشتها: ¹ سیندرلا مقتبس از داستان کهن ماهپیشانی است. ² از میان رنگها کبودی از آن ماه است. (بیرونی، التفهیم) ³ ساحران مهتاب پیمایند زود/ پیش بازرگان و زرگیرند سود این جهان جادوست ما آن تاجریم/ که ازو مهتابِ پیموده خریم (مثنوی، دفتر پنجم) آنچنان مهتاب پیماید بهسحر/ کز خسان صد کیسه برباید بهسحر (مثنوی، دفتر ششم) ⁴ سیمبرده مشتری آگه شده/ دست از حسرت به رخها بر زده (مثنوی، دفتر سوم) ⁵ روی نگار در نظرم جلوه می نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم (حافظ) ⁶ دل خسرو بر آن تابنده مهتاب/ چنان چون زر در آمیزد به سیمآب (نظامی، آبتنی شیرین در چشمه) بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟/ بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟ (نظامی، مناظره خسرو با فرهاد) ⁷ پری همچون آهو گریزپاست (ذوالفقاری، باورهای عامیانه مردم ایران) ⁸ و گر بود او پری دشوار باشد/ پری بر چشمهها بسیار باشد (نظامی) ⁹ یاحقی، فرهنگ اساطیر و داستانوارهها، ذیل «پری». ¹⁰ اشاره به تغییر خانۀ ماه در آسمان شب ¹¹زنست آخر در اندر بند و مشتاب/ که از روزن فرود آید چو مهتاب (نظامی) پریرو تاب مستوری ندارد/ ببندی در ز روزن سربرآرد (جامی) ¹² مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز/ سخن با ماه میگویم، پَری در خواب میبینم (حافظ) ¹³ فدای پیرهنِ چاک مهرویان باد (حافظ) ¹⁴«مثال عالم هست نیستنما و نیست هستنما» (مثنوی، دفتر پنجم) ¹⁵ پنهلوپه زنی بسیار زیبا همسر اودیسئوس که ازدواج مجدد را موکول به اتمام بافتن پارچهای کرده بود و هر شب مقداری میبافت و مقداری میشکافت که تن به ازدواج ندهد. ¹⁶ تعریف «قصب» در: نظام قاری، دیوان البسه ¹⁷ ز راه پاسخ آن ماه قصبپوش/ ز شکر کرد شه را حلقه در گوش (نظامی، پاسخ دادن شیرین به خسرو) ¹⁸ زده بر ماه خنده بر قصب راه/ پرند آن قصبپوشان چون ماه (نظامی) ¹⁹«ماه دلیل است بر جادوان» (بیرونی، التفهیم) ²⁰ مه گرد پرند زر کشیده/ پیرایهای از قصب تنیده (نظامی) ²¹ اشاره به باوری بسیار کهن که ماه پارچۀ کتان (از جمله قصب) را سوراخ میکند. (ذوالفقاری، باورهای عامیانه مردم ایران، ذیل «ماه»). ترک قصب پوش من آنجا چو ماه/ کرده دلم را چو قصب رخنه گاه (نظامی) ²² از چنگ منش اختر بدمهر به در برد /آری چه کنم دولتِ دورِ قمری بود (حافظ)
📝 ماهروی مهتابجامه🌕 @najafielnaz