- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 37
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 15
- 1/48двое суток
- 17
- 1/72трое суток
- 18
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
Don't ask if I'm happy, you know that I'm not But, at best, I can say I'm not sad Monsters still under my bed that I could never fight off
«سلطان شهریار که بدین نتیجه رسیدهاست از زنان جز بیوفایی و نیرنگ نباید انتظار داشت، سوگند یاد کردهاست تا هر یک از زنان حرمسرای خود را پس از کامجویی شب نخست به هلاکت رساند. در این میان یکی از زنان به نام شهرزاد موفق میشود با توسل به شیوهٔ جالبی جان خود را نجات دهد. او به سلطان میگوید که میخواهد داستان دلنشینی را برایش تعریف کند. سلطان به شنیدن داستان شهرزاد راغب میشود ولی زمانی که پاسی از نیمهشب میگذرد، شهرزاد قصهٔ خود را ناتمام میگذارد و بقیهٔ آن را به شب بعد موکول میکند. شهرزاد این شیوه را تا هزار و یک شب ادامه میدهد و سلطان شهریار که نسبت به شنیدن قصههای شهرزاد علاقهمند شده، با شکیبایی این مدت را میگذراند و در پایان بهکلی از قصد کشتن شهرزاد منصرف میشود.» چیزی که خوندید، شرحی بود که کورساکفِ اهنگساز در شروع قطعه میده. اهنگی که خلق میکنه رو از اینجا گوش بدید: https://www.tarafdari.com/node/2487357 #بیکلام
امروز رفتم سر خاک یکی از دوستام... من از نزدیکام توی فامیل،کسی رو از دست ندادم.هکه زندن خداروشکر.ولی از دوستام؟ زیاد... مساله اینه که وقتی از فامیل از دست میدی،دوستا همدلت میشن. ولی وقتی همون دوستا رو از دست میدی؟ اولین بار وقتی کلاس 12ام بودم اتفاق افتاد.…
امروز رفتم سر خاک یکی از دوستام... من از نزدیکام توی فامیل،کسی رو از دست ندادم.هکه زندن خداروشکر.ولی از دوستام؟ زیاد... مساله اینه که وقتی از فامیل از دست میدی،دوستا همدلت میشن. ولی وقتی همون دوستا رو از دست میدی؟ اولین بار وقتی کلاس 12ام بودم اتفاق افتاد. هم اسم خودم بود. هم سن خودم. هزاران بار بهش زنگ زدم. عصبانی از اینکه پیام جواب نمیده و این رسم رفاقت نیست. بالاخره از طریق خواهرش فهمیدم فوت شده. وا ندادم. اگر واقعا فوت شده مدرسه خبر میداد. یه هفته ای گذشتو مدرسه خبر داد. توی کرونا بود ولی دوستم از کرونا نمرد. خودش،خودشو ازمون گرفت...بعد فهمیدم بهش تجاوز شده بود و تاب نیورده بود. حدس میزنید ری اکشن مشاور تحصیلی 12ام چی بود؟یا ری اکشن خانواده؟ باید بگم مشاور (البته ایشون مهندسی خونده بودن و چون رتبش خوب بود،مدرسه غیرانتفاعی مشاوره میداد)همون طور که من داشتم زار میزدم برنامه هفتگی درس رو با 8 ساعت مطالعه نوشت داد بم گفت تقصیر تو نبوده برو درستو بخون!!!!مشابهشم با خانواده بود. من اون سال واقعا نیاز داشتم برای دوست صمیمیم سوگثاری کنم. برای کسی که هر روز فاکینگ 12 ساعت توی پانسیون و بعد توی راه خونه باهاش زندگی میکردم. نه اینکه کنار هم باشیم به طور فیزیکی فقط، واقعا زندگی میکردم:) نمیدونم. ولی این بار از هیچ کس انتظار درک نداشتم. اینقد حس میکردم و میکنم که تنهام توش، که تا همین 24 ساعت پیش یک نفر هم نمیدونست دلیل شمال رفتن من مسافرت نیست، لمس کردن خاکیه که تن اون دوست رو دربر گرفته... یکشنبه ی قبل از رفتن به شمال هم رفتم سر خاک سه تا دوستای دیگم :) هیچوقت تنهایی باغ رضوان نرفته بودم. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی به کسایی که اون تو(خاک) اروم خوابیدن حسودیم بشه. هیچ وقت فکر نمیکردم از اکیپ 7 نفرمون فقط 4 نفر بمونه. فاکینگ 6 ماه طول کشید تا تونستم برم سر خاکشون. 6 ماه حتی فکر کردن به اینکه برم زیر قاب شیشه ای عکسشونو ببینم و تصور اینکه کسایی که بغلشون کردم، باهاشون افریح رفتم، درد دل کردم و درددلاشونو شنیدم، اون زیر، دارن تجزیه میشن... ولی توی این چند ماه، هرچقد جلو تر میرفت، صبحا از تخت اومدن پایین سخت تر میشد، چت کردن سخت تر میشد،ساز تمرین کردن، نقاشی کشیدن، هماهنگ کردن برای دیدن بقیه دوستا، همه چی سخت تر میشد. البته به این معنی نیست که توی این چندماه کلا غمگین بودم. نه یه روزایی و یه ساعتایی از بعضی روزا هم واقعا شاد بودم. ولی اکثرش؟ نه راستش. من اسم اینو خوب بودن نمیزارم:)
آزادی؛ چیزی که ممکن است از آن هم فرار کنیم فروم یک نکتهی تلخ و قابلتأمل دارد: گاهی انسان برای رسیدن به آزادی هزینههای سنگینی میدهد، اما وقتی به آزادی میرسد، با بخش سخت آن مواجه میشود؛ تنهایی، ناامنی، مسئولیت انتخاب و ترس از آینده. و همینجا یک خطر شروع میشود. ممکن است آدم برای فرار از این احساسات، دوباره به یک گروه، رهبر، فرقه یا ایدئولوژی پناه ببرد؛ جایی که به او بگوید چه فکر کند، چه بخواهد و چه کاری انجام دهد. در عوض، او هم احساس امنیت و تعلق پیدا میکند. اما بهایش چیست؟ خودش. فروم معتقد بود انسان گاهی برای فرار از اضطرابِ آزادی، حاضر میشود آزادیاش را واگذار کند. و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین باشد: جامعهای ممکن است برای آزادی هزینههای جانی و مالی زیادی داده باشد، اما اگر نتواند برای آدمهایش احساس تعلق، امنیت و معنا ایجاد کند، ممکن است بعضی از همان آدمها دوباره به سمت چیزی بروند که آزادیشان را از آنها میگیرد. پس مسئله فقط «آزادی یا امنیت» نیست. جامعهی سالم باید جایی باشد که برای احساس امنیت، مجبور نباشی آزادیات را بدهی؛ و برای آزاد بودن، مجبور نباشی تنهایی را تحمل کنی. شاید آزادیِ واقعی فقط این نباشد که کسی به جای ما تصمیم نگیرد؛ شاید این باشد که بتوانیم خودمان تصمیم بگیریم و در عین حال، جایی برای تعلق داشتن هم داشته باشیم.
دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد. ●آوارگان :ویت تان نوئن
میفرمایند که: وقت سقوط من، چتر نجات باش حافظ شدم بیا شاخه نبات باش برگرد و توی برف آغوشمو بپوش حرفاتو مثل موت، نندازی پشت گوش
نبرد آخن(امریکا دربرابر المان نازی) فقط یک پیروزی نبود، بلکه تولد یک الگوی جدید برای جنگ درون شهر بود : سرنوشت نبرد داخل شهر رو، از خارج شهر مشخص کن؛ از اتش خودت استفاده کن تا کشتههای خودی رو کم کنی؛ کشتههای غیر خودی مهم نیست؛ زیرساخت مهم نیست. ... این الگو ی عملیات شهری، الویت میده به حفظ جون سرباز ها به قیمت جون مردن عادی و زیرساختها. ولی این الگو در جنگ های انروزی چقدر کاردریه و چه شکلی پیاده میشه؟جنگهایی که نمیشه به راحتی جمعیت بزرگ شهری رو تخلیه کرد و دوربیت رسانهها همهجا هست...!
said I’d try, and I try my best But I can’t fix what I’ve been left I like my self as good as dead I like my self as good as dead, not quite yet
#بیکلام
Nobody cried Nobody even noticed..! I saw them standing right there Kinda thought they might care I tried to scream But my head was underwater They called me weak Like I'm not just somebody's daughter
ما در زندگیِ پرمشغله و پر از دغدغهٔ امروزی، مدام در حال دویدن به سمت هدفهای بعدی هستیم. ذهنمان درگیر کارهایی است که بعد از این کار باید انجام دهیم. انگار هیچوقت آرامشِ کسی را نداریم که در یک نقاشی، آرام نشسته و دارد چای میخورد. اینجاست که یک نقاشی مثل «بانویی که چای مینوشد» میتواند به ما یادآوری کند که گاهی فقط چند دقیقه را به خودمان و لذتِ گرما و بوی چایی فکر کنیم؛ نه به کار بعدی. این بخش چه چیزی به شما میدهد؟ · یاد میگیرید چطور از هنر برای «حساسیتزداییِ مجدد» استفاده کنید: هنر میتواند پادزهرِ عادت باشد و به شما کمک کند که حتی سادهترین چیزها را با چشمانی تازه ببینید. · با مثالهای عینی آشنا میشوید: یاد میگیرید چطور یک نقاشی از یک دیوار گِلی یا یک دسته مارچوبه، میتواند در لحظات پراسترسِ زندگی، به شما آرامش بدهد و یادآورِ ارزشِ چیزهای کوچک باشد. · یاد میگیرید که هنر را از حالتِ یک شیءِ زینتی خارج کنید: هدف این بخش این است که به شما نشان دهد چطور «خوبیِ به نمایش درآمده در یک اثر را به جریان بیندازیم» و آن را در زندگیِ واقعی به کار بگیریم . اگر از آن دسته افرادی هستید که احساس میکنید زندگی پرتکاپویی دارید و گاهی فراموش میکنید که بایستید و از لحظه لذت ببرید، این بخش دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز دارید. •AIWRITER
هدف نهایی، صرفاً مطالعهی بیپایان هنر نیست. هدف اصلی این است که «خوبی به نمایش درآمده در یک اثر را به جریان بیندازیم» و آن را در زندگی واقعی به کار بگیریم قسمت قبلی کتاب
پرژکتور شدیم دیگه عزیزم😂💔
تلاش، شکست، موفقیت @photography_minerva