tgindex
نامه‌های سوخته

نامه‌های سوخته

Статистика
@namesokhteперсидский

و دوباره نامه‌هایی رو برام بفرست که هیچ‌گاه خونده نشدن؛ هیچ‌گاه نوشته نشدن! t.me/HidenChat_Bot?start=8744765707 @crywiththemoon

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
22
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
338
+4 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
84
24 постов
Вовлечённость
24,9%
к подписчикам
Постов в день
3,1
всего 25
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
83
1/48двое суток
95
1/72трое суток
102

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.50из HidenChat_bot

    امروز فهمیدم برای همیشه از ذهنت پاک شدم... کاش یکبار میدیدمت... جمعه.🦋. ccu_vibe

  • 14 авг.35из HidenChat_bot

    امروز مینویسم از نافرجامی های زندگی از نشدن ها از شکستن ها از نادیده گرفته شدن ها از نگفته ها اکنون که خسته نشسته ام و چایم را مینوشم با خود فکر میکنم که چه قدر خوب میشد که با خودم با صلح میرسیدم کاش میشد این یک لیوان چای به من بگوید که مشکل از چیست؟ از کیست؟ چرا گذر روزگار هر روز سخت تر از دیروز است ؟ چرا نمیتوانم از گذشته گذر کنم و برای همیشه پشت سرش بزارم؟ هر روز از زنده بودن خسته ام اما چاره هم جز ادامه دادن ندارم عمیقا ساکن بودن میخواهم اما از وقتی یادم می آید در تکاپوی رسیدن به جایی بودم به خانه به موفقیت به خواب به دوست به خودم به او به هر جا گاهی با خود می اندیشم که مشکل من چیست که کسی نمیتواند درکش کند؟ وضعیت انچنان منزجر کننده است که نه دیگر آهنگ ها میتوانند نجاتم دهنده نه قهوه و نه فرد در آیینه. پس تنها مینشینم و منتظر پاییز و باران میمانم. ساعت یک ساعت و بیست چهار دقیقه ظهر جمعه/ت.خ

  • در زندانی به نام زندگی گرفتار آمده‌ایم؛ زندانی که میله‌هایش از جنس آهن نیستند، بلکه از جنس نادیدنی‌ترین محدودیت‌ها ساخته شده‌اند. در وضعیتی معلق میان امید و یأس به سر می‌بریم؛ نه آن‌قدر امیدوار که آسوده باشیم و نه آن‌قدر ناامید که دست از ادامه دادن بکشیم. گویی در میانه پلی ایستاده‌ایم که طناب‌هایش سال‌هاست فرسوده شده‌اند؛ پلی که هر لحظه انتظار فروپاشی‌اش را می‌کشیم، اما هرگز فرو نمی‌ریزد. شاید همین تعلیق بی‌پایان میان سقوط و نجات است که زیستن را تا این اندازه دشوار و فرساینده کرده است. گاهی که به زندگی خود می‌اندیشم، احساس می‌کنم آرام‌آرام به سیاهچاله‌ای نزدیک می‌شوم؛ یا شاید دقیق‌تر آن باشد که بگویم درست در برابر دروازه آن ایستاده‌ام. حضوری خاموش و هولناک که بی‌وقفه هر آنچه را زمانی بخشی از وجودم بود، در خود می‌بلعد؛ اندیشه‌هایم، قلمم، امیدهایم، سرسختی‌ای که روزی به آن می‌بالیدم، روحیه رقابتی‌ای که مرا به پیش می‌راند و حتی آن شعله کوچک و کم‌جانِ نور که در اعماق وجودم هنوز زنده بود. همه چیز در میدان جاذبه آن محو می‌شود و رنگ می‌بازد. هنوز این تاریکی به ژرف‌ترین لایه‌های روحم نرسیده است، اما هر روز نزدیک‌تر می‌شود. نمی‌دانم چگونه می‌توان از آستانه این دروازه گریخت؛ زیرا کشش آن چنان عظیم است که گویی تمام توان من در برابرش ناچیز و بی‌اثر است. هر چه بیشتر تقلا می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم به سوی آن کشیده می‌شوم؛ به سوی نقطه‌ای که در آن، نه نور معنایی دارد و نه رؤیا.

  • براش نوشتم"تورا چه کسی اسراف می‌کند، وقتی من به ذره‌ذره‌ی تو محتاجم." برای معشوقش فرستاد...=)

  • 11 авг.7721из HidenChat_bot

    و ای کاش ما در روزگار دیگری میزیستیم.

  • 11 авг.795из HidenChat_bot

    خیلی ناراحتم چون به هر کسی توجه و محبت می‌کنم اون توجه به خودم بر نمیگرده... احساس میکنم تنها کسی که داره تلاش میکنه منم و اضافیِ زندگی بقیه ام. حس خیلی بدیه که یه نفر تنها رو ببینی و یاد خودت بیفتی بری و از تنهایی درش بیاری بعدش بره و خودت دوباره تنها شی. کسی موقع ساکت شدنات و غمباد گرفت‌نات یادت نمیکنه مگر کارشون بت بیفته. اصلا زندگی اینجوری باشه + تو ایران دختر هم باشی دیگه جهنم. (دلنوشته منه و واقعا میخواستم خودمو خالی کنم) برم آهنگامو بغل بگیرم خدافظ.

  • 11 авг.8421из HidenChat_bot

    بانمکِ من... تورا خیلی دوست دارم، آنقدر زیاد که نمیدانم با اینهمه عشق و علاقه در قلبم چه کنم... قبل از دیدن تو قلب من فرقی با تکه ای سنگ نداشت چرا که باور داشتم عشق و اعتماد در این زندگی وجود ندارند‌... اما عزیزدلم، تو در این مدت کم آنقدری عشق و محبت نثارم‌ کردی که میترسم قلب بی طاقتم هر لحظه از خوشحالی منفجر شود. دوستت دارم، همه چیز را درباره تو دوست دارم. اما چشم هایت... امان از آن دو گوی شیشه ای براق... مطمئنم چشم هایت بودند که مرا افسون کردند‌. وگرنه غیرممکن بود فردی بی احساس چون من بتواند عشق را لمس کند‌. تو حتی ذره ای شباهت به شاهزاده‌ی سوار بر اسب رویاهایم نداری اما امان از چشم هایت که مرا طلسم کرد... نمیدانم چرا اینقدر به من علاقه مند شدی، من معمولی ترین انسان این کره‌ی خاکی هستم و هیچ جذابیتی ندارم... چرا دوستم داری؟ چرا؟... میترسم... میترسم بیشتر از این گرفتار عشق شیرینت شوم و در چشم برهم زدنی از این خواب زیبا بیدار شوم... اما از طرفی هم نمی‌خواهم تورا از دست بدهم چراکه گرفتار این حس شیرین شدم... نمیدانم باید چه کنم، شاید فرار بهترین گزینه است‌. اما تمام این شهر غمزده‌ بوی تورا میدهد‌... راستی گفته بودم عطر تو تنها عطر جهانم است که مرا آزار نمیدهد؟ نمیدانم چرا... نمیدانم چرا با تمام دنیا برایم فرق داری... فکر کنم همانطور که خودت گفتی فقط مرگ مارا از هم جدا می‌کند... واقعا آرزو میکنم مرگ زودتر به سراغم بیاید... چرا که می‌خواهم همین الان و با همه‌ی عشقی که نثارم کردی از این دنیا بروم، قبل از اینکه دست تقدیر مارا از هم جدا کند... دوستت دارم احمقِ من....

  • 11 авг.7441из HidenChat_bot

    می‌دانی! خیلی وقت است در مرداب زندگی دست و پا می‌زنم. آن‌قدر دست‌وپا زده‌ام که دیگر رمقی برایم نمانده؛ نه از زندگی چیزی می‌خواهم، نه از فردا تصویری در ذهن دارم. فقط روزها می‌گذرند و من، بی‌آنکه بدانم برای چه، از پی‌شان کشیده می‌شوم. گاهی از خودم می‌پرسم مگر آدم تا کجا می‌تواند خودش را به زور سرِ پا نگه دارد، وقتی از درون مدت‌هاست فرو ریخته؟ راستش دیگر چیزی در من روشن نیست. نه شوقی مانده، نه امیدی که بتوانم به آن تکیه کنم؛ فقط خاموشیِ عمیقی‌ست که هر روز بیشتر در من جا باز می‌کند. با این همه، هنوز نمی‌دانم چرا این چند خط را برای تو می‌نویسم؛ شاید از سر عادت، شاید از سر درماندگی، یا شاید فقط چون هنوز نمی‌توانم با تمام وجود باور کنم که هیچ معنایی برای این همه خستگی وجود نداشته باشد. اگر هستی، نمی‌خواهم وعده‌ی فردایی روشن بدهی؛ فقط کاش یک‌بار، برای همین یک‌بار، بفهمم این همه ماندن و دوام آوردن قرار بوده مرا به کجا برساند.

  • 11 авг.8421из HidenChat_bot

    کاشکی من the only oneات باشم همونجور که تو هستی نذار پروانه های توی دلم بمیرن چون دیگه بعدش حالم خوب نمیشه

  • نامه‌های سوخته pinned «نامه بنویس. t.me/HidenChat_Bot?start=8744765707»

  • 11 авг.9741из HidenChat_bot

    من دوست دارم ولی این من نبودم که ولت کرد این ترس ما بود که باعث جداییمون شد امیدوار بودم توی خیابون شلوغ همو بشناسیم امیدوار بودم که این دنیا مارو قبول کنه امیدوار بودم که با تمام ترسی که داشتیم بازم باهم بمونیم. "اما این ما نبودیم که از هم جدا شدیم این ترس ما بود که مشکلات رو به گردن گرفت"

  • 11 авг.9831из HidenChat_bot

    با تمام وجودم درک کردم در جمع بودن و تنهایی را

  • 11 авг.1013из HidenChat_bot

    فکر میکردم دنیام در چشمانت ادامه خواهد داشت ، اما میدانی بعد از خیانت چه شد؟ نفس هایم رفت ، قلبم رفت ، گمان میکردم زندگی نخواهم کرد . اما ناگاه بعد تو چشمانم به یک جفت چشم عسلی افتاد و دنیایم در او آغاز شد . حال تو بمان و حسرت من؟

  • 11 авг.1036из HidenChat_bot

    برایم بیشتر از دوست و کمتر از پارتنر بودی. برایم قابل اعتماد تر از خودم و غیر قابل اعتماد تر از دشمنم بودی.‌ عمیق ترین هق هق هایم و بلند ترین خنده هایم برای تو بود. دنیایم تو بودی و هیچ و پوچم تو. از دیدنت وحشت داشتم و از نفهمیدن وجودت هراس. گفتی رهایت کردم ولی تو بودی که مرا راندی. یادگاری هایت بوی تو را می دهند.

  • 11 авг.1046из HidenChat_bot

    اینبار مینویسم نه برای او برای تو برای تویی که میخوانی درنهایت یاد خواهی گرفت رها کنی آنچه را که از جان و دل مایه گذاشتی تا بدست بیاوری و در نهایت انجام میدهی آنچه را که از آن میترسیدی و در نهایت بی اهمیت میشود تمام جزئیاتی که روزگاری با آنها صبح را شب و شب را به صبح میرساندی شایدم بختِ تو، رنگِ بختِ من، رنگِ موهایِ او نباشد اما زندگی اینطور به من یاد داد که در اوج خنده در پسِ ذهنم امادگی رها شدن از دره را داشته باشم امیدوارم زندگی اینطور با تو تا نکند. امیدوارم به تو یاد بدهد که عشق همه چیز را درست خواهد کرد. برای من که اینطور نبود...

  • 11 авг.1085из HidenChat_bot

    تو اینجایی. هنوز. به شکلی که خاطره اصلاً حق ندارد تو را تا این اندازه زنده نگه دارد، گاهی فکر می‌کنم قلبم رفتنت را اشتباه فهمیده است. طوری رفتار می‌کند انگار فقط برای عصر بیرون رفته‌ای و وقتی باران بند بیاید، برمی‌گردی، هیچ‌وقت کاملاً نپذیرفته که تو دیگر برنمی‌گردی. به او گفته‌ام. خدا می‌داند که گفته‌ام. صد بار، به صد شکل مختلف گفته‌ام. و با این حال، لحظه‌هایی هستند که اتفاق زیبایی می‌افتد و بخشی قدیمی و زخمی از وجودم، ناخودآگاه به سمت تو برمی‌گردد؛ انگار خوشبختی چیزی بوده که زمانی به بودن در کنارت عادت داشته‌ام. همین بخشِ از دست دادنت است که نمی‌توانم توضیحش بدهم، غم نیست، غم ساده است، این، غریزه است، آن حرکت کوچک روح به سمت کسی که دیگر آنجا نیست. نمی‌دانم این حرکت روزی می‌میرد یا نه، یا شاید مثل راهی قدیمی در باغی فراموش‌شده، فقط زیر علف‌ها و گذر فصل‌ها پنهان می‌شود؛ راهی که دیگر نمی‌بینیم، اما هنوز زیر علف‌های هرز وجود دارد. شاید تو حالا همین باشی، راهی که دیگر در آن قدم نمی‌زنم، اما قلبم هنوز مسیرش را به یاد دارد. و عزیزکم، اگر چیزی بی‌رحمانه‌تر از از دست دادن کسی که دوستش داری وجود داشته باشد، شاید این باشد که آن‌قدر زنده بمانی تا تبدیل به کسی شوی که می‌تواند بدون او زندگی کند، چون من توانسته‌ام، و این قسمتِ هولناک ماجراست. یاد گرفته‌ام، که بیدار شوم، بخندم، با آدم‌هایی آشنا شوم که حتی اسمت را نمی‌دانند، گاهی تمام یک روز را بدون فکر کردن به تو بگذرانم، و بعد، بی‌هیچ هشداری، دوباره چیزی کوچک آن درِ قدیمی را باز کند. و برای یک لحظه‌ی کوتاه و شرم‌آور، دوباره به‌سمت تو می‌آیم. تو آنجایی. و من هم آنجا هستم. پیش از آنکه بفهمم بعضی خداحافظی‌ها اصلاً گفته نمی‌شوند، فقط بعدها کشفشان می‌کنیم؛ وقتی به عقب نگاه می‌کنیم و می‌فهمیم آخرین باری که خوشحال بودیم، بی‌آنکه بدانیم واقعا خوشحالیم، مدت‌هاست گذشته است. فکر می‌کنم این همان خاطره‌ای‌ست که بیش از همه برایش ناراحتی می‌کنم، نه تو، آن‌گونه که امروز هستی، حتی نه ما، آن‌گونه که دیروز بودیم، بلکه معصومیت ندانستن اینکه روزی غریبه خواهیم شد. زمانی نسخه‌ای از جهان وجود داشت که نام تو در کنار نام من قرار می‌گرفت، من یک‌بار در آن جهان زندگی کردم، بی‌نقص نبود، اما نمی‌دانستم موقتی‌ست. و شاید برای همین است که حتی حالا، بخشی پنهان و غیرمنطقی از وجودم هنوز برایش اشک می‌ریزد؛ انگار پادشاهی‌ای بوده که از آن تبعید شده‌ام، من آن پادشاهی را پس نمی‌خواهم، آن‌قدر می‌دانم که از مردگان نخواهم دوباره برخیزند فقط چون زندگان تنها مانده‌اند. اما گاهی، وقتی دنیایم آن‌قدر ساکت شده که می‌توانم چیزهایی را بشنوم که در روشنایی روز از آنها فرار می‌کنم، از خودم می‌پرسم آیا جایی درون تو هنوز اتاق کوچکی وجود دارد که نام مرا بر سردرش گذاشته باشند؟ نه اتاقی که واردش شوی، نه جایی که بخواهی به آن برگردی، فقط اتاقی که هیچ‌وقت دلت نیامده خرابش کنی. امیدوارم باشد. نه چون می‌خواهم در زندگی‌ات مثل یک روح سرگردان بمانم، فقط چون دوست دارم باور کنم برای تو واقعی بودم، که صرفاً یک فصل نبودم، که جایی در تاریخ بلند زندگی‌ات، صفحه‌ای وجود دارد که نام من با آن‌قدر لطافت رویش نوشته شده که نتوانستی پاره‌اش کنی. و اگر چنین صفحه‌ای وجود ندارد، می‌بخشمت. قول می‌دهم. تو را برای فراموش کردن شکل دست‌هایم می‌بخشم، برای فراموش کردن صدایم، برای اینکه در لحظه‌هایی خوشحال شدی که من در آنجا حضور نداشتم، حتی برای اینکه تبدیل به یک غریبه شدی، می‌بخشمت. چیزی که نمی‌دانم هرگز می‌توانم دنیا را بابتش ببخشم این است که اجازه داد تو را ملاقات کنم، اگر از همان ابتدا قرار بود بعدتر یاد بگیرم چگونه بدون تو زندگی کنم.، چه رحمت عجیبی‌ست که خانه‌ای به آدم بدهند و بعد مجبورش کنند یاد بگیرد زیر آسمان باز بخوابد؟ و با این حال، اگر دوباره حق انتخاب داشتم، با دانستن تمام چیزهایی که حالا می‌دانم، با دانستن شب‌هایی که نبودنت مثل مهمانی ناخوانده کنارم می‌نشست؛ با دانستن اینکه یک روز مجبور می‌شوم به دست‌هایم یاد بدهم دیگر به سمت تو دراز نشوند؛ با دانستن اینکه از تو جان سالم به در خواهم برد، فکر می‌کنم باز هم زندگی‌ای را انتخاب می‌کردم که در آن تو را ملاقات کردم. حتی اگر تمام می‌شد، به‌خصوص چون تمام شد.

  • 11 авг.902из HidenChat_bot

    اگ فقط یک راه،فقط یک راه برای رسیدن بهت گذاشته بودی،هیچوقت دست نمیکشیدم،دلتنگم و نگران،اما هیچ راهی نیست،همیشه در موردت تنها صبر کردم،همیشه همینطور بوده و هست....

  • 11 авг.943из HidenChat_bot

    من می‌دانم آدم‌ها زیاد حرف می‌زنند. می‌دانم خیلی از حرف‌ها هیچ چیز عمیقی پشتشان نیست و فقط کلماتی زیبا و خوش‌آهنگ‌اند. اما اجازه بده حرف‌های تو را بپذیرم. حسی را که در قلبم ایجاد می‌کنند، نمی‌توانم با منطق از خودم دور کنم؛ مانند فنری، هرچه بیشتر از تو دور می‌شوم، کشش برای بازگشت به سوی تو بیشتر می‌شود.

  • 11 авг.100из HidenChat_bot

    تو برای من؟ اگر مایی وجود داشت انقدر همه چیز سخت نمیگذشت. چقدر خداحافظی رمانتیک و گیج کننده ای داشتیم،رو به روی ماه خوابیدی و نگات کردم تا دلتنگیم ازت تموم شه،حالا وقت خداحافظیه.

  • نامه بنویس. t.me/HidenChat_Bot?start=8744765707

نامه‌های سوخته — tgindex