🍃نردبان اندیشه🍃
Статистикаآنجا که آفتاب خِرَد غروب کند، خدایان بیشماری طلوع خواهند کرد! "نردبان اندیشه"، محفل بزرگداشت خرد و اندیشه و کوششی برای گرامیداشت اخلاق
- Последний пост
- 26 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سعدی، گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان، حکایت شمارهٔ ۶ یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش باری به مجلس او در، کتاب شاهنامه همیخواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون. وزیر مَلِک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد؟ گفت آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست، تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟ همان به که لشکر به جان پروری که سلطان به لشکر کند سروری ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست. نکند جور پیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار ملک خویش بکند ملک را پند وزیرِ ناصح موافقِ طبعِ مخالف نیامد، روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد. پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست.
معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوندِ سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد. عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند ناپرهیزگار کان به نابینایی از راه اوفتاد وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد. خداوند: صاحب #گلستان_سعدی
معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوندِ [صاحبِ] سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد. عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند ناپرهیزگار کان به نابینایی از راه اوفتاد وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد. #گلستان_سعدی
روزهٔ قبیلهپرستی (۴) خدایا، ما را روزهدارِ قبیلهپرستی کن. قبیله و خویشاوند و دوستی که بُت ما میشوند و ما پیش پای آنان، هر آنچه حق است، هر آنچه حقیقت است، سر میبُریم. حق همانی میشود که قبیلهٔ ما میپوشد و حقیقت همانی که حلقهٔ اطراف ما از آن سخن میگوید. در برابر هر ادعایی و پرسشی، صورت حرف را ورانداز میکنیم، نه از باب دقت علمی و معرفتی، که از این باب که چقدر شبیه قبیلهٔ ماست. پروردگارا، به ما چنان شهامتی عطا کن که بشوریم بر آن راه غلطی که پدران و مادران و فرزندان ما رفتهاند. و میروند. شرم حضور آنان و شفقت بیمورد، باعث نشود که از حق و عدالتِ خلاف آنان دم نزنیم. ولو آنکه به ضرر آنان و ما باش.* به ما صدای رسا و مؤدب «نه» به راه و مرام نادرست آنان را عطا کن.** خدایا، به ما که تنها آفریده شدهایم و تنها برخواهیم خاست،*** اصالت فرد و شهامت انفراد را بیاموز. قبیله را قبلهٔ ما نکن. گروه را قطبنمای ما نساز. حلقه را مدار خورشید حقیقت ما قرار مده. به دست و زبان و قلم و قدم ما تذکر بده که انسانیم و نه چهارپا، که گلهوار رم کنیم و رمه باشیم. خدایا، چشم خطایاب ما را در وقت دیدن قبیله و دستهٔ خود کور نکن. ما را تربیت کن که با همان چشمی و با همان معیار سختی بیگانه را بپاییم، که نزدیکان را. ما را بار بیاور که حُسن و زیبایی و حقیقتشناسی را فقط در خانواده و تبار و نژاد خود نجوییم. حقیقت و حُسن را چنان فراگیر به ما بشناس، چنان متکثر، که آن را در هر جایی و از جمله بیرون حلقهٔ دوستان و نزدیکان، بجوییم و گواه باشیم. ما را زندانی و زبونِ تأیید خطاهای نزدیکان و بارکش بیمزدومنت گناهان آنان قرار نده. از آن بالاتر، ما را تسلیم فشار دوستان و ترسوی دیکتاتوری جو نگردان. ما را مقلد کودکصفتِ نسخههای قبیله مپسند. *وَإِذَا قُلْتُمْ فَٱعْدِلُواْ وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَىٰۖ(انعام:۱۵۲) و چون سخن مىگوييد با دادگرى بگوييد هرچند (دربارۀ)خويشاوند باشد. ** وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ۗ أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ (بقره:۱۷۰) و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید»؛ میگویند: «نه، بلکه از چیزی که پدران خود را بر آن یافتهایم، پیروی میکنیم.» آیا هر چند پدرانشان چیزی را درک نمیکرده و به راه صواب نمیرفتهاند [باز هم در خور پیروی هستند]؟ *** وَلَقَدۡ جِئۡتُمُونَا فُرَٰدَىٰ كَمَا خَلَقۡنَٰكُمۡ أَوَّلَ مَرَّةࣲ (انعام:۹۴) و همان گونه که شما را نخستین بار آفریدیم [اکنون نیز] تنها به سوی ما آمدهاید. #دعا @Hamesh1
اگر در مقام اصلاح دیگری دستخوش غضب شوی، شهوت خودت را ارضاء کردهای. خود را برای نجات دیگری از کف مده. ماکاریوس، راهب بزرگ مسیحی از کتاب حکمت مردان صحرا
اگر... آن غريبی خانه میجست از شتاب دوستی بردش سوی خانه خراب گفت او، اين را اگر سقفی بدی پهلوی من مر تو را مسكن شدی هم عيال تو بياسودی اگر در ميانه داشتی حجره دگر در رسيدی ميهمان، روزی تو را هم بياسودی اگر بوديت جا گفت آری پهلوی ياران به است ليك ای جان در «اگر» نتوان نشست... #مثنوی_معنوی
شرم پاکان «روزی حضرت مولانا به حمّام درآمده بود؛ همان لحظه باز بیرون آمده جامهها پوشید؛ یاران سؤال کردند که خداوندگار چه زود بیرون آمد؟ فرمود که دلّاک شخصی را از کنارِ حوض دور میکرد تا مرا جا سازد، از شرم آن عرق کرده زود بیرون آمدم.» مناقب العارفین شمسالدین احمد افلاکی
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی! گفت چندین روزگار کجا بودی؟ گفت از جاهت اندیشه همیکردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم! ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر! جاه: مقام ناسزا: ناشایسته #گلستان_سعدی
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی! گفت چندین روزگار کجا بودی؟ گفت از جاهت اندیشه همیکردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم! ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر! جاه: مقام ناسزا: ناشایسته #گلستان_سعدی
جان رالز (Jhon Rawls) تئوریسین اخلاق برساختگرا (Constructivism) نظریه جالبی در مورد عدالت دارد: «بهترین روش برای تقسیم عادلانه یک کیک تولد بین چند نفر این است که فردی که کیک را برش میزند آخرین فردی باشد که کیک برمیدارد. اینگونه از بیم اینکه کوچکترین قطعه نصیبش شود سعی خواهد کرد حتیالامکان قطعات کیک را بطور مساوی تقسیم کند.» در جامعهای که تقسیم ثروت توسط توزیعکنندگان آن صورت میگیرد، تحقق عدالت به علت نقایص ساختاری امری دور از دسترس خواهد بود.
منظور از ایجاد دستگاه قضا پشتیبانی و جبران خسارت افراد ستم دیده است. هرجا که چنین امری محقق نشود مثل این است که به ستمدیدگان اعلان جنگ شده است. رساله دوم درباره دولت #جان_لاک
من این را به طور قاطع عرض کنم: هر زمانی که قطب مخالف از عقیده حق گرفته شود، خود عقیده حق طبعاً به سوی فساد میگراید. یعنی عوامالنّاس میآیند در اطراف این عقیده حق آنچنان میبافند و مخلوط میکنند و آنقدر چرند به آن اضافه میکنند که عقیده حق به دست طرفدارها زیان میبیند. همیشه زیانهایی که عقیده حق به دست طرفدارانش دیده به دست مخالفانش ندیده است. #مرتضی_مطهری جهاد اسلامی و آزادی عقیده
فرمود: چرا سجده نمیکنی؟ گفتم: اگر کمی، فقط کمی شناخت و معرفت برایم حاصل شود، ناموساً سجده میکنم! فرمود: کمی یعنی چقدر مثلا؟ گفتم: همینقدر که دیگر آن برهانِ لعنتی که اسمش یادم رفته و میگویند قرینهای بر نبودِ شماست... اسمش چی بود؟ فرمود: نکند بُرهانِ شَرّ را می گویی؟ گفتم: دقیقاً! همین قدر که بُرهانِ شَرّ در جانم شرارت و راهزنی نکند هم کافیست. فرمود: ما را گرفتهای؟ یکباره بگو قصدِ سجده نداری و ما و خودت را خلاص کن! 📚 #اعترافات 👤 #عبدالحمید_ضیایی
مردی ادعای نبوت کرد. خلیفه چون روی زرد او را دید فهمید که گرسنگی او را به هذیان کشانده! دستور داد به مطبخش بردند. چندی بعد او را شاد و خرم دید و پرسید: جبرییل از آن روز تو را چیزی وحی نکرده؟ مرد گفت: پیش پای شما آمد و گفت از اینجا تکان نخور که به خوب جایی مبعوث شدی! #لطایف_الطوایف/ فخرالدین علی صفی
اسلامی که در صدر آن از مردم دعوت به آگاهی، قیام، جهاد، امر به معروف، و نهی از منکر میکرد، در دست تاریخ و سنت چنان تغییر یافت که پیروان آن به موجوداتی سازگار و منزوی تبدیل شدند. نماز بهجای آنکه تمرینی برای نظم، ارتباط با خدا، و تحرک باشد، گاه به عادتی توخالی و مکانیکی بدل شد؛ روزه به جای تمرین تقوا، به امساک ظاهری از خوردن محدود گردید؛ و روح مسئولیتپذیری که در قرآن موج میزند، به سکوت و صبر منفعلانه تبدیل شد. ما بهجای آنکه انسانِ مسئول بسازیم، بندهی رام پرورش دادهایم. سازگاری ایرانی #مهدی_بازرگان
چه شب است یا رب امشب که ستارهای برآمد که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم مکنید دردمندان گله از شب جدایی که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم! #سعدی
آنچنانکه گفت مادر، بچه را گر خیالی آیدت در شب فرا یا به گورستان و جای سهمگین تو خیالی زشت بینی پر ز کین دل قوی دار و بکن حمله بر او او بگرداند ز تو در حال، رو! گفت کودک آن خیال دیووَش گر بدو این گفته باشد مادرش حمله آرم، افتد اندر گردنم ز امر مادر، پس من آنگه چون کنم؟ تو همی گویی که مردانه بایست آن خیال زشت را هم مادری است! دفتر ششم #مثنوی_معنوی مادری به فرزندش میگوید: فرزندم، اگر شب در جایی تاریک و ترسناک مانند گورستان بودی و خیال غول بر تو هجوم آورد، ترس را از خود دور کن و بر آن غول حملهور شو. حمله و نترسیدن تو، آن غول را فراری میکند. فرزند گفت: مادر، اگر آن غول هم مادری داشت و مادر او نیز همین سفارش را به او کرده باشد، آنگاه تکلیف چیست؟!
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟ چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی در این روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن. #گلستان_سعدی، باب ششم در ضعف و پیری
عبادت به اخلاص نیت نکوست وگرنه چه آید ز بیمغز پوست؟ "چه زنار مغ بر میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق" منه جان من آب زر بر پشیز که صراف دانا نگیرد به چیز زر اندودگان را به آتش برند پدید آید آنگه که مس یا زرند! "به اندازهٔ بود باید نمود" خجالت نبرد آن که ننمود و بود! #سعدی
وفاداری به روند و منطقِ عمل یا وفاداری به امضا؟ به اعتقاد من، آنچه که وضع امروز ما را به اینجا کشاند، غفلت از «روند» حرکت اسلام بود. مثال خیلی سادهای میزنم: فرض کنید کارفرمایی، کارگری را استخدام کند و سال اول به او ماهی هزار تومان حقوق بدهد، سال دوم ماهی دو هزار تومان، سال سوم ماهی سه هزار تومان و به همین ترتیب. حال فرض کنید کارفرما در سال دهم و زمانی که ماهی ده هزارتومان به کارگر خود، خود حقوق میدهد، از دنیا برود. ورثه کارفرما، میخواهد تکلیف حقوق کارگر را برای سالهای بعد تعیین کنند. بین ورثه دو دیدگاه وجود دارد: یک دیدگاه معتقد است افزایش حقوق کارگر طی سالهای کاری روند مشخصی داشته است و آن ها هم باید تابع همان روند باشند. به عبارتی آنها هم باید هر سال به حقوق او ماهی هزار تومان اضافه کنند. دیدگاه دوم معتقد است که حقوق کارگر باید همان باشد که پدر در زمان فوت به او میداده است. آنها به آخرین امضای پدرشان استناد میکنند و معتقدند که امضای پدر قداست دارد و اگر این کارگر تا چهل سال دیگر هم بخواهد برای آنها کار کند، نباید حقوق او را بیشتر کنند. طرفداران دیدگاه اول به عمل پدر و در واقع روح پیام او استناد میکنند. شما کدام یک از این دو دیدگاه را به پدر وفادارتر میدانید؟ به نظر میآید آنهایی که روند رفتار و کردار پدر را در نظر گرفتهاند، به او وفادارتر بودهاند تا آنهایی که به یک امضا قداست بخشیدهاند. #مصطفی_ملکیان