نردبان
Статистикаتوسعه فردی و اجتماعی- ترویج کتابخوانی ادبی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی، فلسفی @mehdiazhdari1982
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
*چراغها را من روشن می کنم* توی تقویم نوشته بودم: بازدید از پست ۶۳ کیلوولت داراب روی کاغذ که بنویسی، خیلی ساده است. نه بوی دود ترانس سوخته را حس کردهای، نه در تاریکی مطلق یک روستا در انتهای درز و سایبان ایستاده و منتظر بودهای تا برق برگردد، نه دیدهای که یک مادر توی تاریکی، بچهاش را بغل کرده و آرام زمزمه میکند: نترس دخترم. الان چراغها روشن میشه. ما اما دیدهایم. و هر بار که یک عدد به شناسنامه مان اضافه میشود، به جای شمع و کیک و جشن، میرویم یک گوشه و به مسیری فکر میکنیم که طی شده. به چراغهایی که روشن کرده ایم قصه آن سه سنگتراش را شنیدهاید؟ از آن قصههای کهنه است، اما هنوز تازه. اولی میگفت سنگ میتراشم برای یک لقمه نان. دومی میگفت دیواری میکشم تا فضایی محصور شود. سومی اما سرش را بلند کرد، به آسمان نگاه کرد و گفت: من دارم یک بنای ماندگار میسازم. هر سه یک کار میکردند. هر سه یک سنگ را میتراشیدند. اما فرق، در نگاهشان بود. در آن چرایی که صبح بیدارشان میکرد و شب خسته به خانه برمیگرداندشان. من سالهاست در شبکه برق کار میکنم. از آن شغلهایی که تا برق هست، کسی تو را نمیبیند. اما یک لحظه که چراغها خاموش میشوند، همه انگشت اشارهشان به سمت توست. و این روزها، روزهای جنگ، روزهای کمبود بودجه، روزهایی که تحریم مثل طناب دور گردنت سفت میشود، خاموشی فقط یک اتفاق فنی نیست. خاموشی یعنی تاریکی توی دل یک بچه. یعنی بیماری که روی تخت اورژانس، زیر نور لرزان یک چراغ قوه، منتظر است. اما ما اینجا ایستادهام. نه برای یک لقمه نان بلکه برای حفظ این بنای ماندگار. ظهر یکی از همین روزهای گرم تابستان بود. گرمای آفتاب زمین زیر پایمان را ذوب میکرد. توی اتاق جلسه نشسته بودیم و صورتهایمان در هم بود. بودجه کم بود. تابلوها، دکل ها و ترانسها ارسال نشده بود. پیمانکار تهدید به تعطیلی پروژه کرده بود و معارض هم بنای سازگاری نداشت. یکی از همکاران جوان که اخیرا به جمع ما پیوسته بود و هنوز برق توی چشمهایش بود، گفت: مهندس، مگر ما چقدر میتونیم دوام بیاوریم؟ این همه فشار، این همه بیپولی، این همه بیمهری... سکوت شد. از آن سکوتهایی که توش صدای نفسهای آدمها را میشنوی. نگاهش کردم. چشمهایش خسته بود. نه از کار. از دیده نشدن. از اینکه کسی نمیفهمد که برای روشن ماندن یک چراغ کوچک توی یک روستای دورافتاده چه ازخودگذشتگیهایی که نمیشود. درسته که ما نمیتونیم جنگ را تمام کنیم. نمیتونیم تحریم را برداریم. نمیتونیم بودجه را از آسمون بیاریم. اما هنوز میتونیم چراغ خانه مادران این سرزمین را روشن نگه داریم. عصر بود که به محل اجرای یکی از خطوط فوق توزیع رسیدیم. یکی از همکارانم چند ماهی است که درگیر حل مشکلات این پروژه است. صورتش آفتابسوخته و خستگی در چهرهاش نمایان بود، چشمهایش اما برق داشت. با او احوالپرسی کردم. سی سال است با جان و دل خدمت میکند. گفتم: پشیمان نیستی؟ خندید. از آن خندههایی که چروک دور چشم را عمیقتر میکند. گفت: پشیمان؟ مهندس، من هر شب که برمیگردم خونه، از توی جاده به چراغهای شهر نگاه میکنم. میگم این چراغها رو من روشن کردم. اون یکی رو پیمان. اون یکی رو کیوان. اون یکی رو هم محسن که پارسال بازنشسته شد. خدا رحمت کنه مهدی را، خیلی زحمت کشید. این چراغها مال منه. مال ماست. آدم از چیزی که خودش ساخته، پشیمان نمیشه. لذتشو میبره. بعد دستش را گذاشت روی دکل و ادامه داد: این دکلها رو میبینی؟ این سیمها رو میبینی؟ اینها فقط آلومینیوم و مس و فولاد نیستن. اینها رگهای این مملکتن. خون توی این رگها جاریه. و ما... ما قلب این شهریم. قلب که از کار بیفته، دیگه هیچی نیست. نه چراغ، نه زندگی، نه امید. همینه. ما قلب این سرزمینیم. و قلب، حتی وقتی خسته است، حتی وقتی تحت فشار است، حتی وقتی کسی قدرش را نمیداند، باز هم میتپه. چون تپیدن، وظیفشه. چون اگر بزنه، زندگی هست و چراغ دل مردم روشنه به آن همکار جوانم گفتم: میدونی چرا ما با همه سختی ها میمونیم؟ چون یک روز، یک نفر، یک جایی، توی یک روستای دور، توی یک بیمارستان شلوغ، توی یک خانه کوچک، چراغی را روشن میکنه او نمیدونه که ما کی هستیم و کجا هستیم، نمیدونه که چند نفر برای روشن ماندن این چراغ و چراغ دل مردم پای کارند ولی ما می دونیم و به عشق همین ملت و به عشق این وطن ادامه میدیم. مسیر ادامه دارد. هنوز کلی کار هست. کلی چراغ هست که باید روشن شوند و روشن بمانند. کلی قلب هست که باید بتپند. و ما، با تمام خستگی و فشار و بیمهری، باز هم صبح بیدار میشویم و تلاش میکنیم. نه برای یک لقمه نان. به عشق مردم. برای ساختن و نگهداشتن این بنای ماندگار. تقدیم به همکارانم، که چراغ دلشان همیشه روشن باد. پیرمحمد ایراندوست @nardebanema
نقل است ساربانی در آخر عمر خود، شترش را صدا میزند و به دلیل اذیت و آزاری که بر شترش روا داشته از او حلالیت میطلبد. یکایک آزار و اذیتهایی که بر شتر بیچاره آورده را نام میبرد از جمله زدن شتر با تازیانه، آب و غدا ندادن، بار اضافه زدن و …. همه را بر میشمرد و میپرسد آیا مرا حلال میکنی؟ شتر در جواب میگوید همه اینها را که گفتی حلال میکنم اما یک بار با من کاری کردی که آن را هرگز نمیتوانم حلال کنم و تو را ببخشم. ساربان پرسید آن چه کاری بود؟ شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دُم یک خر بستی. من اگر تو را بخاطر همه آزار و اذیتها ببخشم، بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید. ضربالمثل “افسار شتر بر دم خر بستن” اشاره به سپردن عنان کار به افراد نالایق دارد و اینکه افرادی نالایق بدون داشتن تخصص و شایستگی لازم، متصدی پست و مقامی شوند. وجود این افراد در راس امور باعث وارد شدن خسارات زیادی چه از بعد مادی و چه از بعد روانی میشود مانند فرار استعدادها، دلسرد شدن افراد شایسته، کاهش تعهد سازمانی و... . @nardebanema
ما مردمی هستیم که زیاد میدانیم اما کم میفهمیم , یعنی ورودی دانایی سالم است,اما خروجی فهمیدن خراب است..! درست شبیه سینک آشپزخانه که خراب باشد و چیزی جلوی آن را گرفته باشد,آب در آن جمع میشود پایین نمیرود و همه جا را به گند میکشد... بهتر است بدانیم وقتی درون آدمها پر از عقاید و باور های غلط باشد دانایی سر ریز میکند اما اعتقادات است که نمیگذارند دانایی جریان داشته باشد و به شعور و فهمیدن تبدیل شود.. مهم نیست چقدر میدانیم مهم این است چقدر میفهمیم.. #قانونهای_نانوشته #شهرام_شریف_پیران @MyScarecrow
بسیاری از انسانها اخلاقی هستند تنها تا زمانی که اخلاق، هزینهای برایشان نداشته باشد. شوپنهاور @nardebanema
без подписи
سلام به همه دوستان عزیز یک دوست کوهنورد داشتیم بسیار دوست داشتنی که هم اهل کتاب بود و هم عکاس و هم ایرانگرد و اهل کاشان مدتها به شیراز آمده بود و چندین بار در گروه کوهنوردی همنورد و هم صحبت بودیم متاسفانه بر اثر یک حادثه سقوط از ارتفاع فوت کردند. خداوند رحمتشون کنه متن زیر یکی از نوشته های ایشان بود هزار کتاب نخوانده دارم! وقتی در مقابل کتابخانهام میایستم، با وجود اینکه همهشان را خودم تهیه کردهام یا دوستان، با شناختی از سلیقهام، هدیه دادهاند، باز هم انتخاب سخت است. نمیتوانم بیگمان کتابی بردارم و بگویم: «این را میخوانم!» و بنشینم و تمامش کنم. بارها کتابی را نیمهکاره رها کردهام. بارها زل زدهام و هیچکدام را برنداشتهام. و در اندک مواردی، پس از عبور از چند جلد، بالاخره یکی مرا انتخاب میکند. بله، اخیراً به این نتیجه رسیدهام: کتابها هستند که مرا برمیگزینند. وقتی کتابی مرا صدا میزند، مثل خوره، با مدادی به جانش میافتم، چنان مرا میقاپد که گویی سالهاست منتظرم بوده. غالباً اصلاً آن کتاب را در مجموعهام ندارم، اما ناگهان پیدایش میشود، با هم رفیق میشویم و به همین خاطر، به ندرت برای کسی که نمیشناسم کتاب پیشنهاد میکنم، برایم مثل این است که بگویم: «برو با فلانی دوست شو!» مگر میشود؟ من چه میدانم در ذهن او چه میگذرد؟ چون من گمشدهام را در آن یافتهام؛! حال آنکه شاید گمشدهی او در جای دیگری باشد... داستان کتابها داستان آدمهاست. ما فرصت خواندن همه را نداریم فقط بر حسب تصادف با بعضیشان روبرو میشویم. کتاب و آدم تفاوتی ندارند. بعضیها معروفاند و پرزرقوبرق اما تهی، بعضیها هم در گوشهای گمنامند،ولی گنجینهای در سینه دارند، و این دردناک است، امیدوارم کسی گرفتار زرق و برق و معروفیت دسته اول نشود و غم انگیزتر اینکه احتمالا آنها که عمیقاً با ما فصل مشترک بسیاری دارند، را حتی تا آخر عمر نخواهیم خواند. ببخشید نخواهیم دید! اصلا هر دو، مگر فرقی هم میکند! واین خصلت این دنیای بیرحم است، ممکن است آن یکی که قرار است با وجودمان گره بخورد، هرگز پیدایش نشود! سالها پیش اتاقی ساختم، کتابخانهای پر از کتاب، پنجره ای رو به طبیعت، یک تار کهنه و فنجانی که یکسره از قهوه پر و خالی میشد؛ روزی کتابها دستهجمعی فریاد زدند و از آن اتاق امن بیرونم کردند، احتمالا حالا یک وجب خاک روی همهشان نشسته است، اوایل آشفته بودم اما حالا هر روز انسانهای جدیدی را میخوانم من توسط آن کتابها از اتاق به بیرون پرت شدم، به بیرون از خودم و چیزی را یافتم که کتابها در گوشم زمزمه میکردند و من نمیشندیم «ما را زندگی کن» و در نهایت فریادشان بیدارم کرد، فریاد سفر... بخشی از درآمد سفرنامه من @nardebanema
جامعه ایران، دستکم از دوران قاجار به این سو، در چنبره گفتمانهایی گرفتار آمده که محور اصلی آنها انحطاط و عقبماندگی بوده است. از رسالههای عصر ناصری تا روشنفکری دهههای چهل و پنجاه، همواره سوال چرا عقب ماندهایم؟ پرسش غالب بوده است. ما خود را عقبمانده دیدیم و غرب را پیشرفته و راه نجات را در تقلید دکتر میرسپاسی در کتاب چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟ از ما میخواهد که به جای غرق شدن در گفتمانهای انحطاط و عقبماندگی، به آینده بنگریم، فرزند زمانه خود باشیم و از داشتههای ایران مراقبت کنیم. استدلال او، که چرخشی پارادایمی در اندیشه اجتماعی ایران است، یک پیششرط ضروری دارد که بدون آن، هر ایدهای در هوا معلق میماند و آن روایتی جدید و مقبول است. روایتی که به زندگی مردم معنا ببخشد، میان تنوع از هم گسیخته جامعه پیوند ایجاد کند و ملت را حول یک میثاق مشترک گرد آورد. روایتهای انحطاط و رویای امپراتوری، برای بخش بزرگی از جامعه، بهویژه نسل جوان، قانعکننده نیست. نسلی که در زیستجهان شبکهای وجهانی شدن تنفس کرده و با نوستالژی عظمت ازدسترفته بسیج نمیشود. میرسپاسی، با تاکید بر داشتههای ایران و مراقبت از آنها، در واقع دعوت به ساختن یک روایت تمدنی جدید میکند، روایتی که نه با انکار گذشته، بلکه با بازخوانی انتقادی آن شکل گیرد و تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی را نه تهدید، که سرمایه می ببیند. این روایت، به باور او تنها در بستر قانون ممکن میشود. قانون در مقام چارچوبی که این تکثر را از آنارشی و هرجومرج جدا میکند و به آن انسجام و همبستگی میبخشد.قانون نه به عنوان ابزار سرکوب، بلکه به مثابه چارچوب و بوروکراسی آزادی. قانونی که از داشتههای ایران مراقبت کند، فضای عمومی را برای گفتوگوی آزاد بگشاید، آیندهنگری را جایگزین گذشتهگرایی منفعل سازد و هیچکس، هیچ نهاد وهیچ قدرتی فراتر از آن نباشد. بدین سان، قانون بدل میشود به ستون فقرات روایت تمدنی نوین. روایت قانون و حقوق شهروندی، روایتی است که در آن، هر ایرانی، فارغ از قومیت، مذهب، زبان، جنسیت، و طبقه، شهروند خوانده شود، ایران امروز، بیش از هر زمان، نیازمند یک روایت بنیادین جدید است، روایتی که بر سه ستون استوار باشد: فراگیری، به این معنا که همه رنگینکمان هویتی ایران را در بر گیرد. عدالت، به این معنا که هیچکس را قربانی نکند و واقعبینی به این معنا که بر داشتههای واقعی ایران تکیه کند، نه بر اوهام و خیالپردازیهای ایدئولوژیک و تاریخی محمدرضا اژدری برگرفته از کتاب «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» نوشته دکتر علی میرسپاسی @nardebanema
به قول سهراب بهتر است که "درون خویش را آبپاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم. و یکدیگر را صدا بزنیم." @nardebanema
«کرم شبتاب گفت: رفیق خرگوش! من همیشه میکوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم. اگر چه بعضی از جانوران مسخرهام میکنند و میگویند با یک گل بهار نمیشود! تو بیهوده میکوشی با نور ناچیزت جنگل را روشن کنی. خرگوش گفت: این حرفها مال قدیمیهاست. ما هم میگوییم هر نوری هر چه قدر هم ناچیز باشد بالأخره روشنایی است!» عروسک سخنگو صمد بهرنگی @nardebanema
وقتی که منافع بسیار مهمی در کار باشند، بسیار دشوار است که هرچیزی را با استدلالات، فارغ از این که چقدر محکم باشند، تغییر داد؛ آن هم استدلالاتی که به ضوابط اخلاقی، انسانیت، شفقت، یا انصاف توسل میجویند. پرسشهای کشنده تامس نیگل @nardebanema
از خانه بیرون میروم و دوباره همسایهمان را میبینم که در حال برق انداختن اتومبیلش است، جلو میروم و علتش را میپرسم. در پاسخ میگوید: "دیروز عالی نشده بود." مسیر گفتگو را عوض میکنم و از او میپرسم، به نظر شما مردم در زندگیشان دنبال چه چیزی هستند؟ -- آه!، خیلی ساده است. اینکه بتوانند صورت حسابهاشان را بپردازند، خانهای شبیه مال شما یا مال من بخرند، باغی پر از درخت داشته باشند، بچه و نوه داشته باشند که روزهای یکشنبه دورشان شلوغ باشد و وقتی بازنشسته شدند بتوانند به چند جای دنیا سفر کنند. از خودم میپرسم یعنی واقعاً مردم از زندگی همینها را میخواهند؟ اگر همهاش اینهاست، پس چه مشکلی در دنیا پیش آمده که اینقدر در آسیا و خاورمیانه جنگ است؟ کتاب: خیانت #پائولو_کوئلیو مترجم: اعظم خرام کانال مخفیگاه: @makhfigah_channel
گذار از سرزمین عجایب محمدرضا کلاهی مدتی است انگار وارد سرزمین عجایب شدهایم. تصور کنید یک سال پیش چند دقیقه به امروز پرتاب میشدید و در خبرها میدیدید هزاران نفر در خیابانهای ایران شعار جاوید شاه دادهاند و به گلوله بسته شدهاند. آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کرده و چهل روز مراکز نظامی و نفتی و زیرساختی ایران را بمباران کردهاند. یک مدرسهای ابتدایی بمب خورده و بیش از ۲۷۰ بچه کشته شدهاند. ایران به تلافی، تأسیسات نظامی و نفتی آمریکا را در منطقه و تأسیسات اسرائیل را درون مرزهایاش به موشک بسته. بخش بزرگی از تولیدات گازی و نفتی در منطقه متوقف شده، به شهرهای لوکس کشورهای عربی بمب خورده و از آنها خیابانهایی ساکت و خالی از گردشگر به جا گذاشته. پروازها در منطقه تعطیل است. ایران تنگهی هرمز را بسته. قیمت نفت از ۱۰۰ دلار گذشته. از بزرگترین بحران انرژی پس از کرونا در جهان حرف زده میشود که ممکن است تا سالها ادامه یابد. اتحاد سنتی آمریکا و اروپا در حال فروپاشیدن است و معلوم نیست اتحادهای بعدی چه شکلی پیدا کند. ... بقیهی خبرهای این روزها را خودتان بخوانید و تصور کنید چه حالی میداشتید اگر پارسال در چنین روزی، دقایقی به امروز پرتاب میشدید و این خبرها را میدیدید. فقط مناسبات بینالمللی نیست، آدمها هم دیگر آدمهای قبلی نیستند. آنکه تا دیروز پهلوی را مسخره میکرد امروز اسماش را بدون لقب شاهزاده نمیآورد. آنکه تا دیروز تشویق به رأی دادن میکرد، امروز در آسمان به دنبال موشک بعدی میگردد. آنکه تا دیروز منتقد نظام بود، امروز اسلامگرای متعصب شده. آن که تا دیروز کاری به خیر و شر سیاست نداشت، امروز استوریهای آتشین میگذارد. انگار از خواب کهف پریده باشی. جهان قبلی انگار در خواب بوده است. با یک آشنای قدیمی وقتی تازه روبهرو میشوی، اول باید مطمئن شوی که او کیست. آدم حتا دیگر خودش را هم نمیشناسد. عدهای با خشم نگاهات میکنند که «خائن به وطن شدهای»؛ عدهای از تو روبرمیگردانند که «حکومتی شدهای». کسانی به راستگرایی متهمات میکنند، دیگرانی اسیر توهم چپ میدانند. نه فقط افراد، مسیرهای استدلالی پیشین نامعتبر شده و دیگر کار نمیکند. ساختارهای استدلالی از هم پاشیده است. گفتوگو ناممکن شده است. استدلالها در آدمها اثر نمیکند. هر کس حرف خودش را میزند و حرف دیگری را نمیشنود. توضیحات طولانی و مفصل حوصلهها را سر میبرد. همه منتظر حرف نهاییات هستند تا بدانند باید تأییدت کنند یا فحش بدهند؛ فضایی شلوغ که صدا به صدا نمیرسد. در میان این همه ابهام چیزی که روشن است آن است که این وضعیت عادی نیست. در این وقایع، فقط ساختمانها نبود که منفجر شد. جامعهی ایران منفجر شد و هر تکهای از آن جایی پرتاب شد. چهگونه میتوان تکهپارهها را جمع کرد و جامعه را باز ساخت. چیز دیگری که روشن است آن است که دوباره ساختن همان جامعهی پیشین ممکن نیست. جامعه به پیش از این مقطع بازنخواهد گشت. جامعهمان به وضوح و با شدت در حال دگردیسی و پوستاندازی است. جهان جدید هنوز شکل جدیدش را پیدا نکرده. همهچیز در تبوتاب و تحول است. پهلویگرا هم به همان معنای قبل پهلویگرا باقی نخواهد ماند؛ چنانکه اسلامگرا به همان معنای قبل اسلامگرا نخواهد بود. همه در تلاطمیم و نمیدانیم در انتهای این تلاطم، هر کدام از ما در کدام نقطه ایستاده خواهیم بود. در این ابهامِ متلاطم باید شنواییهایمان را تقویت کنیم. بتوانیم همدیگر را هرچه بیشتر ببینیم و بشنویم. تلاش کنیم دوباره خودمان را پیدا کنیم. درک کنیم که که هستیم و در چه جهانی زندگی میکنیم. در حال ورود به جهانی هستیم که پیشاپیش نمیدانیم آیا زیستپذیرتر است یا زیستناپذیرتر؛ آیا روادارتر است یا طردگراتر؛ دوستانهتر است یا خصمانهتر. مهم آن است که نباید چهگونگی جامعهی آینده را گریزناپذیر و مقدر پنداشت. نباید خود را اسیر تقدیرش دانست. باید باور داشت مسیری که شکلیابی جامعهی آینده در پیش خواهد گرفت، به شدت به تلاشها، کنشها و موضعهای همهی ما وابسته است. باید مدام از خود پرسید چگونه میتوان تکههای جامعه را جمع کرد و جامعهی جدیدی از نو ساخت که فراگیرتر، روادارتر، دوستانهتر و زیستپذیرتر باشد؛ و دائم مسیرهایی برای رسیدن به چنان جامعهای جستوجو کرد. ما در حال ساخته شدنیم. مسأله آن است که خود جدیدمان را چهگونه بسازیم. #انجمن_جامعهشناسی_ایران #جنگ_نوشتهها @iran_sociology www.isa.org.ir
@nardebanema
در جهان مهمترین چیز آن نیست که کجا ایستادهایم. این است که به کدام سو حرکت میکنیم. گوته @nardebanema
بهار پشت زمستان بهار پشت بهار دلم گرفت از این گردش و از این تکرار نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار اگر به شهر روی طعنه های رهگذران اگر به خانه بمانی غم در و دیوار نمانده است تو را در کنار همراهی که دوستانِ تو را می خرند با دینار نه دوستان؛ صفحاتی ز هم پراکنده که جمع کردنشان در کنار هم دشوار به صبرشان که بخوانی؛ به جنگ مشتاق اند به جنگشان که بخوانی؛ نشسته اند کنار تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا رعیت است که تشویش دارد از دربار کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند دلم گرفت از این گردش و از این تکرار فاضل نظری @nardebanema
سربازی به نام نوبوشیج نزد هاکوئین آمد و پرسید «آیا راست است که بهشتی هست و جهنمی؟» هاکوئین سؤال کرد: «تو کی هستی؟» مرد جنگجو پاسخ داد که سامورایی است. هاکوئین گفت: «تو سربازی؟ کدام فرماندهی تو را برای محافظت از خود انتخاب میکند؟ تو که بیشتر مثل گداها میمانی!» نوبوشیج آنچنان عصبانی شد که داشت شمشیرش را میکشید. ولی هاکوئین به کلام خود ادامه داد: «که شمشیر هم داری! لابد آنقدر کند است که سر من را هم نمیتواند ببرد.» لحظهای که نوبوشیج شمشیر را کشید، هاکوئین خاطرنشان ساخت: «اینجا دروازههای جهنم باز میشود.» سامورایی با شنیدن این جمله به روش تعلیم استاد پی برد. شمشیر را در غلاف فروبرد و تعظیم کرد. هاکوئین گفت: «و اینجا دروازههای بهشت باز میشود.» صدای یک دست، گردآوری مسعود برزین، انتشارات کتابخانۀ بهجت. @nardebanema
✍مصطفی ملکیان 🔹من به طور کلی هنوز هم به اصالت فرهنگ قائلم؛ نه به اصالت سیاست و نه به اصالت اقتصاد. هنوز هم معتقدم بهترین کاری که یک انسان، چه برای خودش و چه برای شهروندان و چه اساسا برای همنوعانش میتواند انجام دهد، آگاهیبخشی تام و تمام است. شما هر مغالطهای را که در سخن آدمی فریبکار کشف کنید و آن را به اطلاع همراهانتان برسانید، اقدامی عقلانی کردهاید؛ تعقل در جامعه این است. کارهای فرهنگی یعنی من باورهای کاذب را از مردم بگیرم و باورهای صادق را وارد ذهنشان کنم. احساسات و عواطف نابجا را از مردم بگیرم و احساسات و عواطف بجا را در ذهن و ضمیرشان بکارم. خواستههای نامعقول را از آنها بگیرم و به آنها خواستههای معقول بدهم. البته این راه، راهی است طولانی و تدریجی که چهبسا خیلیها را ناامید میکند، اما من فکر میکنم این یگانه راه است. من معتقدم یگانه راه، راه تحول فرهنگی است. با اینکه میدانم انسان در این راه باید خون جگر بخورد، اما میگویم راه دیگری وجود ندارد. 🌾مصاحبه استاد ملکیان با روزنامه شهروند @mostafamalekian @nardebanema
صراحت یک ارزش است مبهم حرف زدن اسمش عقلانیت نیست، اغلب ترس است یا مصلحت نمایی حرف صریح شاید هزینه داشته باشد، اما دست کم دروغ نیست جامعه با تعارف پیش نمی رود، با گفتن روشن حقیقت جلو می رود صراحت بی ادبی نیست، بی صداقتی است که ویران می کند. @nardebanema
همه سوراخسنبههای امید، گرفته و مسدود و کیپ هم که باشد، باز انجام کار اخلاقی و درست دریچهاش همیشه و هنوز و همواره باز و گشوده است. به قدر روزنی. ذرهالمثقالی. هل پوکی. درکمال دشواری. در نهایت سختی. در اوج محنت. بی چشمداشت. بی نتیجه. بی پاداش. کاری که پاداشش انجام خود کار است. خود انجام کار است. @nardebanema