tgindex
کانال شخصی ناصر کوهستانی

کانال شخصی ناصر کوهستانی

Статистика
@naserkouhestaniперсидский
Последний пост
9 июн.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
33
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
168
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
76
33 постов
Вовлечённость
45,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 33
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • محمدعلی موحد؛ آمیخته‌ای از طلا و نقره سیروس علی‌نژاد، روزنامه نگار، در گفت‌وگو به مناسبت ۱۰۳ سالگی موحد گفت: زندگی محمدعلی موحد یک ملغمه است؛ اما نه یک ترکیب بی‌ارزش. ملغمه‌ای ساخته شده از اشیا و فلزات گوناگون که سهم فلزات گران‌بها مثل طلا و نقره در آن بسیار زیاد است.» سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران– مرضیه نگهبان مروی: برخی نام‌ها در تاریخ یک سرزمین، فراتر از یک شخص، به یک «نهاد» بدل می‌شوند. محمدعلی موحد یکی از همین نام‌های استوار است. او که امروز قدم به ۱۰۳ سالگی می‌گذارد، شاهد زنده یک قرن تلاطم، نوسازی و بحران در ایران بوده و در متن بسیاری از این وقایع، از ملی شدن صنعت نفت تا احیای میراث عرفانی ایران، نقشی کلیدی ایفا کرده است. او را ملغمه‌ای از دانش‌ها می‌دانند؛ مردی که هم‌زمان می‌تواند بر کرسی قضاوت بین‌المللی بنشیند و هم در کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن شمس تبریزی قدم بزند. از تبریز تا لاهه، از لاهه تا قونیه محمدعلی موحد در دوم خرداد ۱۳۰۲ در شهر تبریز دیده به جهان گشود. زندگی او از همان آغاز با جست‌وجوگری گره خورد. او که دانش‌آموخته حقوق بود، در دوران ملی شدن صنعت نفت به شرکت نفت پیوست و بعدها به یکی از ارکان حقوقی این سازمان بدل شد. حضور او در لاهه و همراهی‌اش با هیئت اعزامی ایران، او را به حافظه‌ی زنده تاریخ معاصر نفت بدل کرد؛ کتاب «خواب آشفته نفت» او هنوز هم معتبرترین روایت از آن دوران پرآشوب است. اما موحد فقط در جهان خشک قانون و نفت باقی نماند. او با تصحیح «مقالات شمس تبریزی»، انقلابی در مولاناپژوهی ایجاد کرد. تا پیش از موحد، شمس شخصیتی اسطوره‌ای و مه‌آلود بود، اما او با دقت علمی و شهود عرفانی، شمس را از پسِ غبار قرون بیرون کشید و به ما بازگرداند. ترجمه «سفرنامه ابن‌بطوطه» و آثار متعدد در باب تاریخ مغول و متون کلاسیک، بخش دیگری از کارنامه پربار اوست. در این گزارش، به بهانه زادروز این پیر فرزانه، به سراغ سیروس علی‌نژاد، روزنامه‌نگار پیشکسوت و یار دیرین استاد رفته‌ایم تا از دریچه‌ی نگاه او که بیش از سه دهه با موحد حشرونشر داشته، به تماشای این شخصیت بی‌بدیل بنشینیم. سیروس علی‌نژاد، که خود از بزرگان عرصه‌ی گفت‌وگو و گزارش است، رابطه خود با موحد را نوعی «تلمُّذ و همنشینی مدام» توصیف می‌کند. او معتقد است برای شناختن موحد، نباید فقط به کتاب‌هایش نگریست، بلکه باید به منش و روش زندگی او چشم دوخت. علی‌نژاد در توصیف زندگی موحد، استعاره‌ای جالب به کار می‌برد: «زندگی او یک ملغمه است؛ اما نه یک ترکیب بی‌ارزش. ملغمه‌ای ساخته شده از اشیا و فلزات گوناگون که سهم فلزات گران‌بها مثل طلا و نقره در آن بسیار زیاد است.» او معتقد است موحد در هر ساحتی که وارد شده، از نفت و حقوق گرفته تا عرفان و تاریخ، به بهترین وجه از پس کار برآمده و توانسته است چیزی به دانش و معلومات ما اضافه کند. یکی از نکات شگفت‌انگیزی که علی‌نژاد به آن اشاره می‌کند، وسعت تخصص‌های موحد است. او می‌گوید: «عجیب است که این زمینه‌های گوناگون ظاهراً به هم ربطی ندارند؛ از ابن‌بطوطه تا مقالات شمس، و از آنجا تا نفت و تاریخ مغول. من حتی فکر نمی‌کردم او تا این حد عمیق روی تاریخ مغول کار کرده باشد، اما او نگاهی نو دارد و معتقد است تاریخ ایران را باید به دوران پیش و پس از مغول تقسیم کرد.» کتابی که در راه است در این گفت‌وگو علی‌نژاد خبر از کتابی می‌دهد که به زودی توسط انتشارات ققنوس منتشر خواهد شد؛ کتابی که حاصل ۳۰ سال گپ‌وگفت، چای خوردن و لذت بردن از محضر استاد است. او می‌گوید: «در این کتاب، هم زندگی‌نامه‌اش را نوشتم و هم بسیاری از خاطراتش را که در هیچ‌کجای دیگر گفته یا نوشته نشده است. درواقع این کتاب حاصل همنشینی‌های من با دکتر موحد است. او در مجالس خصوصی، وقتی یاد شعرا می‌افتد، نشان می‌دهد که چقدر در شعر فارسی غور کرده و حافظه غریبی دارد که همه را به یاد می‌آورد.» نفت یا شمس؟ ترجیحِ پیرِ صدساله چیست؟ وقتی از علی‌نژاد پرسیده می‌شود که موحد کدام نقش خود را بیشتر دوست دارد؛ مرد قانون بودن یا سالک شمس بودن؟ او پاسخ می‌دهد: «او غرق در ادبیات فارسی است، هرچند آن را چندان بروز نمی‌دهد. اما اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، او در همه‌جا موفق است. در نفت نظیر ندارد، چون با تمام بزرگان این عرصه نشست و برخاست خصوصی و نزدیک داشته است. اما در عوالم معنوی بی‌تردید مولانا و شمس او را تسخیر کرده‌اند. شاید همشهری بودن با شمس تبریزی باعث شده که او همچنان در ۱۰۳ سالگی درگیر این اعجوبه‌ی تاریخ باشد.»

  • ‏فیلم از طرف ناصر کوهستانی

  • ‏فیلم از طرف ناصر کوهستانی

  • #حکایت_امشب ذکر بر دار کردن‌ امیر حسنک وزیر ١ فصلی خواهم نبشت در ابتدای این ، حالِ بَردار کردن این مرد و پس بشرح قصّه شد . امروز که من این قصّه آغاز میکنم در ذی الحجه سنه خمسین و اربعمائه ۴۵٠ در فرّخ روزگار سلطان معظم ابو شجاع فرّخ‌زاد ابن ناصر دین اللّه ، اطال اللّه بقائه‌، ازین قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند در گوشه‌یی افتاده‌ و خواجه بو سهل زوزنی‌ چند سال است تا گذشته شده است‌ و بپاسخ آن که از وی رفت گرفتار ؛ و ما را با آن کار نیست- هرچند مرا از وی بد آمد- بهیچ‌حال‌، چه عمر من بشصت و پنج آمده و بر اثر وی می‌بباید رفت . و در تاریخی که می‌کنم سخنی نرانم که آن بتعصّبی و تزیُّدی‌ کشد و خوانندگان این تصنیف گویند : شرم باد این پیر را ! بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند . این بو سهل‌ مردی امام‌زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود ؛ امّا شرارت و زعارتی‌ در طبع وی مؤکّد شده- و لا تبدیل لخلق اللّه‌ - و با آن شرارت دلسوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبّار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت‌ زدی و فروگرفتی‌ ، این مرد از کرانه بجستی‌ و فرصتی جستی و تضریب‌ کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آنگاه لاف زدی‌ که فلان را من فروگرفتم- و اگر کرد، دید و چشید - و خردمندان دانستندی که نه چنان است و سری می‌جنبانیدندی و پوشیده خنده می‌زدندی که وی گزاف‌گوی است . جز استادم که وی را فرونتوانست برد با آن همه حیلت که در باب وی ساخت . از آن در باب وی بکام نتوانست رسید که قضای ایزد با تضریبهای وی موافقت و مساعدت نکرد . و دیگر که بو نصر مِشکان مردی بود عاقبت‌نگر، در روزگار امیر محمود، رضی اللّه عنه، بی آنکه مخدوم‌ خود را خیانتی کرد، دل این سلطان مسعود را، رحمة اللّه علیه، نگاه داشت بهمه چیزها، که دانست تخت مُلک پس از پدر ، وی را خواهد بود . و حال حسنک دیگر بود ؛ که بر هوای امیر محمد و نگاهداشت دل و فرمان محمود این خداوندزاده را بیازرد و چیزها کرد و گفت که اکفاء آن را احتمال نکنند تا بپادشاه چه رسد ؛ همچنان که جعفر برمکی‌ و این طبقه ، وزیری کردند بروزگار هارون الرشید و عاقبت کار ایشان همان بود که از آن این وزیر آمد . و چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان ، که محال‌ است روباهان را با شیران چخیدن‌ . و بو سهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب‌ امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی- فضل جای دیگر نشیند - اما چون تعدّیها رفت از وی که پیش ازین در تاریخ بیاورده‌ام- یکی آن بود که عبدوس را گفت : «امیرت را بگوی که من آنچه کنم بفرمان خداوند خود میکنم ، اگر وقتی تخت مُلک بتو رسد ، حسنک را بر دار باید کرد»- لاجرم چون سلطان پادشاه شد ، این مرد بر مرکب چوبین‌ نشست . و بو سهل و غیر بو سهل درین کیستند؟ که حسنک عاقبت تهوّر و تعدّی خود کشید . و پادشاه بهیچ حال بر سه چیز اغضا نکند : القدح فی الملک و افشاء السّر و التعرّض [للحرم‌] و نعوذ باللّه من الخذلان‌ انتقاد از پادشاه، افشای اسرار و هتک حرمت ساحت مقدس - از چنین ننگ و رسوایی به خدا پناه می‌بریم ... تاریخ بیهقی خواجه ابوالفضل بیهقی

  • ساز و آواز • آواز: محمدرضا شجریان • شعر :باباطاهر • دستگاه : دشتی • آلبوم :آستان جانان ✦♥️✦✦♥️✦

  • من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده‌ور شدم سعدی ساز و آواز • آواز: محمدرضا شجریان • تار: داریوش پیرنیاکان ✦♥️✦✦♥️✦

  • عنوان: قزوینیّات عبید ✍ #محمدحسین_افشار کتاب‌ها را از لحاظ جایگاهِ مطالعه‌، می‌توان به سه گروه کلی تقسیم کرد: ۱) بعضی‌ها را یکبار می‌خوانی و دیگر به سراغشان نمی‌روی؛ اصلا و ابدا ۲) بعضی‌ها را می‌خوانی و احساس می‌کنی دوستشان داری و مجدداً به سراغشان می‌روی، چرا؟ چون لذت‌بخش‌اند و مفید! ۳) بعضی‌ها را می‌خوانی و احساس می‌کنی #دوستشان_نداری اما مجدداً به سراغشان می‌روی، چرا؟ چون اگرچه نخراشیده‌اند و نتراشیده اما خالی از فایده نیستند! برای گروه اول الی‌ماشاءالله می‌شود نمونه آورد و بگذریم. برای گروه دوم، به نظرم غزلیات حافظ بهترین نمونه است. و اما گروه سوم! در این جُستار برای گروه سوم، #رساله‌ی_دلگشا از #عبید_زاکانی قزوینیِ اصالتاً #عرب (وفات ۷۷۲ ه‍.ق) مد نظر است. بطور حتم یکی از انگشت‌شمار مجموعه‌های موفق و تأثیرگذارِ طنز #اجتماعی‌اعتراضی در طول و عرضِ تاریخ ادبیات فارسی، رساله‌ی دلگشای عبید زاکانی است که به نوعِ شعریِ #شهرآشوب که در ذم شهرها و اهالیِ شهرهاست پهلو می‌زند و گاه کلمات و جملاتش آنچنان دریده و بی‌پرده در پیشِ چشمِ خواننده نمایان می‌شوند که چاره‌ای نمی‌ماند مگر بستن کتاب برای دقایقی... اما قلم و اندیشه‌ی نویسنده، خاص است و جذَبه دارد و رسالتی؛ نویسنده می‌خواهد رساله‌اش آیینه‌ی تمام‌نمای روزگارِ #جلف و هدر و مسخره‌ی #قرن_هشتم باشد؛ قرنِ ایرانِ #چهل‌تکه با حُکّامِ شترگاوپلنگ‌گونه‌ی بی‌اُبهتِ بجامانده از #تموچین که نه ایرانی بودنشان معلوم است نه اَنیرانی بودنشان؛ حُکّامی #هردم‌بیلی با مردمی #باری‌_به_هر_جهت که شبیه‌اند به طفلی پیرشده اما بی‌ادب‌وآداب‌مانده... از آنگونه که سعدی وصف می‌کند: هر که در خُردی‌اش ادب نشود در بزرگی فلاح از او خیزد آری رستگاری از مردمان #قرن_هشتی روی برگردانده و عبید راهی نیافته مگر #داغ_گذاشتن با آهنِ گداخته‌ی طنز، طنزی هتّاک، بی‌شرمانه، گزنده... چرا که زخمِ سیاه‌چرک‌گرفته‌ی فرهنگی را دیگر نمی‌شده تاب آورد و در نهج‌البلاغه نیز آمده است که: آخِرُ الْدَواءِ اْلْکَی؛ قدیم‌ها وقتی که زخمی علاج نمی‌شد آهنی را می‌گداختند و روی زخم می‌گذاشتند. فرزند طنّاز قزوین نیز چنین کرده‌است همان راهی که حافظ _شاعر هم‌دوره‌ی او_ از طریق بیت‌الغزل‌هایش رفته است اما با زبانی ایهام‌دار و مبادیِ آداب، آخر حافظ برخلافِ عبید یکی از مؤدّب‌‌ترین شخصیت‌های روشنفکرِ جهان است: ز کویِ میکده دوشش به دوش می‌بُردند امامِ شهر که سجّاده می‌کشید به دوش دلا! دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات مکن به فسقْ مباهات و زهد هم مفروش رساله‌ی دلگشا در مجموع دارای ۳۵۴ حکایت طنز است که عبید از خراسانی‌ها، کاشی‌ها، شُشتری‌ها، اردبیلی‌ها، گیلانی‌ها، اصفهانی‌ها، شیرازی‌ها، ترکمان‌ها، لُرها و... گفته است؛ شوخی‌هایی که هم مُسهل‌اند، هم مُصلح! اما نکته اینجاست که در بین شهرها، قزوین _زادگاه عبید_ با ۲۵ حکایت، بیشترین آمار را دارد! سوأل: آیا قزوین از همه‌ی شهرها بی‌اخلاق‌تر بوده؟ یا اینکه عبید با قزوینی‌جماعت غرض‌مرضی داشته؟ نکند از سرِ دوست‌داشتن‌های خاله‌خرسه‌طوری باشد!؟ با دقت در فحوای کلام و #مضمون طنزها، می‌شود به این نتیجه رسید که هیچ‌کدام از این سؤالات مطرح‌شده درست نیست، چرا که مضمونِ طنزها در مورد قزوینی‌ها ملایم‌تر است نسبت به شهرهای دیگر اما خالی از درندگی هم نیست یعنی قزوینی‌های قرن هشتم نیز گرفتار تهی‌شدگیِ فرهنگی و #انحرافات... بوده‌اند. در ذیل پنج طنز مؤدبانه‌ از قزوینی‌ها را با هم بخوانیم: قزوینی تبری داشت و هر شب در مخزن نهادی و در محکم ببستی. زنش گفت: تبر چرا در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌کند؟ گفت: اَبله‌زنی بوده‌ای، شُش‌پاره‌ای که یک‌جو نمی‌ارزد می‌بَرد، تبری که به ده دینار خریده‌ام رها خواهد کرد!؟ قزوینی خر گم کرده بود. گِرد شهر می‌گشت و شُکر می‌گفت. گفتند: شکر چرا می‌کنی!؟ گفت: از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهارم‌روز بودی که گم گشته بودمی. قزوینی انگشتری در خانه گم کرد، در کوچه می‌طلبید که خانه تاریک است. قزوینی با کمانِ بی تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید بردارد. گفتند: شاید نیاید. گفت: آن‌وقت جنگ نباشد. قزوینی می‌گفت که: سنگِ صددرم من را دزدیده‌اند. گفتند: نیک بنگر شاید در ترازو باشد. گفت: و با ترازو... و در پایان، ابیاتی چند از نیایش دلنشین عبید را بخوانیم که او دارای اشعاری با حال و هوای معنوی نیز هست: الها پادشاها بی‌نیازا! خداوندا کریما کارسازا! به صدقِ سینه‌ی پاکانِ راهت به شوقِ عاشقانِ بارگاهت به حقِّ رهنوردانِ طریقت به حق نیکمردانِ حقیقت که بر جانِ منِ مسکین ببخشای درِ رحمت بر این بیچاره بگشای بر احوال تباهم رحمت آور به آه صبحگاهم رحمت آور دلِ ریشِ #عبید از غم جدا کن به فضل خویشتن کامش روا کن

  • ✅در باره‌ی ستاره‌ی بهائيان ✍:عبدالله ناصری فرقه‌ی دینی بهائیت یکی از فرقه‌های منشعب از تشیع است که در قرن سیزده قمری در ایران تأسیس شد، ابتدا بابی گری با شذوذاتی البته پوچ بنیان گذاشته شد و سپس با ارتفاع آن حرفهای پوچ توسط عبدالبها، آئین مذهبی(نه سیاسی) جدیدی شکل گرفت و به مرور جهانی شد. از نظر نگارنده که قبل از انقلاب ۵۷، تجربه‌ی انجمن ضدبهائیت را داشته و اکنون هم به عنوان یک نواندیش دینی، اسلام را ارزیابی می‌کند با صدای بلند فریاد می‌زند: بهائیت، یک فرقه از تشیع ماست، مثل شیخیه، اسماعیلیه، زیدیه، نصیریه، دروزیه، واقفیه، ناووسیه، کیسانیه و دهها فرقه‌ی بزرگ و کوچک. جدا از رابطه‌ی عام و خاص فرق شیعی، سوال مهم این است، چرا آئین‌های مذکور همه حق حیات داشته و دارند جز بهائیت. نظر مخاطبان را به یک تجربه‌ی تاریخی جلب می‌کنم. دروزیه از فرق باطل تشیع است که در قرن پنجم ق با ادعای الوهیت ششمین خلیفه‌ی فاطمیان - الحاکم بامرالله - شکل گرفت. در تاریخ معاصر، به این فرقه‌ی شیعی که برادرخوانده صهیونیسم است و خدمات زیادی به دولت اسرائیل کرده‌ از سوی حکومت ولی‌فقیه کمک‌های زیادی شده‌است. شیخیه و اسماعیلیه نزاری و یارسان و گروه‌های صوفی‌مسلک همه به رسمیت شناخته شده و از حقوق شهروندی بهره‌مند (البته با فراز و نشیب) هستند. بهائیان هر که باشند مزدور اسرائيل نيستند، مردمی ایران‌دوست و نجيب‌اند. انسان با هر مذهبي و با هر نگاهی به حکومت، حق زیست طبیعی دارد و باید آن حقوق را، حکومت تضمین و تآمین کند. حکومت و حاکم بخواهد یا نخواهد، بهائیت از درون تشیع برخاسته و در واقع "یک برساخت شیعی است" و حکومت کنونی بايد مثل شیخیه و اسماعیلیه با آن‌ها رفتار کند. مقدمه‌ی بالا را نوشتم تا در مورد فیلسوف هنر و سینماگر آزاد و نواندیش ایران ما و به بهانه‌ی نوشته‌ی روزنامه‌ی رهبر که تکريم زنده‌یاد "بهرام بیضایی" توسط مسئولان دولتی را تخطئه کرده‌است بنویسم. نگاه بنده به آن سینماگر آزاده‌ی نجيب، کاملا اومانیستی و غیردینی است. افتخار می‌کنم بیضایی هم‌شهری-کاشان- این کمینه است. هرگز مقام‌های حکومتی حق تکريم و ترحیم وی را اّدا نکردند و نیز مدنی‌ها و فعالان سیاسی و اجتماعی. حتما آقای بیضایی غریب در غربت نبود، با یقین، او تبعیدی بود. او نماد "سینمای فکور" ایران است. به عنوان جوان نسل انقلاب ۵۷ و جنگ ایران و عراق تلاش کرده‌ام تمام فیلم‌های جنگ را ببینم. اصلا صاحب‌نظر سینما نیستم ولی از نگاه یک "تاریخ‌فهم"، فیلم "باشو غريبه‌ی کوچک" در بیان "مدنیات" جنگ بهترین فیلم بود. زمانی پیش از این و در حیات کارگردان، دوست و همکار عزیزم- دکتر داريوش رحمانیان- تصویر زیبایی از "مردم‌نامه‌گی" آن فیلم را تبيين کرد. استاد بیضایی قابلیت موضوع‌شدن در روند ارزیابی "هنر هفتم" را دارد. روحش شاد و نگاهش پایدار

  • رودکی نوشتهٔ مظاهر مصفّا کمتر از هزار بیت از استاد شاعران فارسی‌زبان رودکی سمرقندی باقی است ولی همین مقدار اندک تا حدی می‌تواند خواننده را به عظمت و قدرت او آشنا کند. شعر او از زحمت تصنع، از لغت‌های نامأنوس تازی، از دشواری قافیه، از معنی‌های مزاحم علمی و از هر نوع تکلّفی که سبب فساد سخن باشد آسوده است. از طرف دیگر از سادگی لفظ، یک‌رویگی و یک‌دستی، روانی، سادگی وصف، بیان طبیعی وصف تمام‌گفت، استواری و صلابت، تشبیه و استعارهٔ نزديک به ذهن و دور از تعقید، واژه‌های دست‌نخورده و سالم فارسی و از هر صفت دیگری که سبب امتیاز سخن و موجب سلامت آن باشد بهره‌مند است. شعر رودکی تقلید نیست. فلان ترکیب عاریتی، فلان تشبیه مستعار و فلان مضمون مبتذل در سخن او راه ندارد. اینجا سخن از اقتفا و اقتدا و تضمین و توارد و انتحال نیست. هر چه هست ابتکاری، نو، دست‌نخورده و بی‌سابقه است. بیان احساس است. انعکاس لذتی یا بازتاب اندوهی است. تنظیم لرزش‌های مشتاقانهٔ دل شاعر و ضبط صوت زخمه‌های روح‌نواز پنجهٔ چنگ‌زن است. عشق است و شیفتگی. اشتیاق است و باده‌گساری، الهام دست اول، بیان صادقانهٔ احساس واقعی است. تقیّل از فلان گوینده، تأثر از فلان شاعر در شعر رودکی یافته نمی‌شود. اینجا از «جناس تام و ناقص» از «اعنات و لزوم مالایلزم» از شعر بی‌نقطه و از هیچ‌گونه رسن‌بازی متصنعانه و زیر و رو کردن سخن و قربان ساختن معنا خبری نیست. کسی نمی‌تواند رودکی را نخستین شاعر زبان فارسی بداند اما کسی هم انکار نمی‌تواند کرد که او بنیان‌گزار شیوهٔ شاعری و نخستین شاعری است که شعر فارسی را بر پایه‌های ویران‌نشدنی و جاوید استوار ساخت و اسلوب‌های خام و تازهٔ پس از اسلام را انتظام و پختگی بخشید. رودکی بند از زبان شاعران ایرانی که هنوز تا زمان او از نهیب حملهٔ تازیان برخود می‌لرزیدند بازگشاد و یک حرف و دو حرف، لفظ شعر در دهانشان نهاد تا شیوهٔ گفتن و درست گفتن بدانان آموخت. اگر مستشرقان او را پدر شعر فارسی نام نهاده‌اند گزافی نگفته‌اند زیرا به حق و از روی انصاف شعر سره و پاک فارسی که امروز هزار سال بر عمرش می‌گذرد فرزند کهن‌سال طبع برنای اوست و ما به پاس عظمت او دوران اول قصیده‌سرایی را به نام جاوید او «دوران رودکی» نامیدیم. «پاسداران سخن»، مظاهر مصفّا، انتشارات زوّار، ۱۳۳۵

  • ماجرای کور قرمطی در اصفهان عصر سلجوقی احمد عبدالملک [عطاش] خویشتن را به معلمی وُشاقان [= اوشاق ترکی، پسربچه] بر آنجا [= قلعه‌ی دژکوه] جای کرد.... بعد از آن بر در شهر به نزدیکی «دشت گور» دعوت‌خانه ساخت و هر شب از شهر جماعتی بیامدندی و دعوت [کیش اسماعیلی] پذیرفتندی.... تا سی‌هزار مرد دعوت قبول کردند و مسلمانان را دزدیدندی و هلاك كردندی... و در آن عهد نابینایی ظاهر شذ، او را علوی مدنی گفتندی، آخر روز بر در کوچۀ خوذ ایستاذی، عصایی در دست، دعا كردی كه: «خذايش بیامرزاذ که دست این نابینا گیرذ و درین کوچه به در خانه رسانذ.» و آن کوچه دراز و تاريك بوذ و سرای کور در آخر و به دهلیز سرای چاهی بوذ. چو علوی را به در سرای بُردندی، قومی آن شخص را در سرای کشیذندی و در آن چاه نگون کردندی، و از آن چاه منفذها با سردابها بوذ. مدت چهار پنج ماه برین بگذشت و خلقی بسیار از جوانان شهر مفقود شذند. کس بیرون نمی‌برد و از مرده و زنده خبری نمی‌یافتند... روزی زنی گدای ازین سرای چیزی می‌خواست. ناله‌ای شنيذ. گفت: «خذا بیمارتان را شفا دهاذ.» مردم آن خانه اندیشیذند که او بر آن حال وقوف يابذ. خواستند که او را به بهانه‌ی نان داذن در سرای کشند، زن بترسیذ و بگریخت و به در کوچه قومی را گفت از فلان سرای ناله‌ی منکر شنيدم و قومى قصد من کردند... آن کاری بزرگ بوذ و واقعه‌ای عظیم و مردم خوذ در جست‌وجوی غایبان بوذند. فغانی برخاست و جهانی مردم به در خانه جمع شذند و ناگاه در سرای رفتند و پیغوله‌ها و زوایای خانه جُستن گرفتند. راه سردابه بیافتند. بیشتر از چهارصذ پانصذ مرد را در دیذند بعضی کشته و بعضی به چهارمیخ به دیوار باز دوخته و دو سه تن را هنوز رمقی مانده بوذ. آوازه در شهر افتاذ و خلایق روی نهاذند و هرکسی دوستی و خویشی باز می‌یافتند و نفیری و غریوی در اصفهان افتاذ که مثل آن کس نشان نداذ و علوی مدنی و زنش را بگرفتند و یاران او را بجُستند و او را و زنش را در بازار لشکر بسوختند. راحةالصدور و آیةالسرور در تاریخ آل سلجوق، محمد بن علی بن سلیمان راوندی، به تصحیح محمد اقبال، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، ۱۳۶۴، صفحه ۱۵۶

  • خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه. گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.» قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد چون دل یاران که در هجران یاران قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ #نیما

  • 🌹🌷سخنرانی هانری ماسه در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه: من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم، كه بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است : _ فردوسي _ سعدی _ حافظ _ مولانا فردوسی، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او... سعدی، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او... حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است، که او خود را شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده، می شمارد... اما مولانا... در جهان هیچ چهره ای را نیافتم که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم. او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند. او فقط شاعر نیست، بلکه بیشتر جامعه شناس است و بویژه روانشناسی کامل که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد. قدر او را بدانید و بوسیله ی او خود را و خدا را بشناسید.

  • 27 дек.822из EHSAS_TRANNOM

    همه چیز را می‌شود از خارج وارد کرد جز شعر سعدی و جز کلام آسمانی حافظ و جز روحیه «ایرانی بودن» و وطن را دوست داشتن و با فرهنگ ایرانی بار آمدن.   #محمدابراهیم_باستانی_پاریزی #زادروز  (۳ دی ۱۳۰۴ پاریز– ۵ فروردین ۱۳۹۳ تهران ) تاریخ‌دان، نویسنده، پژوهشگر،شاعر، موسیقی‌پژوه، استاد دانشگاه تهران

  • خبر کوتاه است و تلخ. بهرام بیضایی درگذشت. 🖤💔

  • نکته لطیف استاد دینانی در باره مرحوم علامه طباطبایی امروز 4 دی ماه 1404 در فرهنگستان علوم، در دفتر آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد، خدمت استاد دینانی بودم و این فیلم را گرفتم . (جعفریان) 5 دی ماه 1313 زاد روز استاد دینانی ولادتشان مبارک 🌹🌹🌹

  • 💠‍ꦿᬉ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هیچ گنجی نیست از فرهنگ بِه. "رودکی" رودکی فرهنگ را همچون گنجی می‌داند که به‌تر از آن نیست. او دانش را چراغی روشن برمی‌شمرد که در تاریکیِ نادانی، راهنمای آدمی است: دانش اندر دل چراغ روشن است. آن‌زمان که #رودکی با بوی جوی مولیانش، با لحنی نرم و احساسی لطیف، امیرنصر را به بخارا برگرداند، خود دلیلی بر پیوند شعر و موسیقی بر روح و جان ایرانیان است. در شعر رودکی؛ قوه تخیل، قدرت بیان، استحکام و انسجام کلام همه با هم جمع است. با توجه به ابیات رودکی، می‌توان دریافت که وی در فنون تصنیف شعر، مهارت داشته و لطافت و متانت خاصی در شعر او دیده می‌شود و به همین دلیل در دربار سامانیان، قدر و مرتبه‌ای داشت. رودکی، راز خوشبختی و رهایی از غم را در چهار چیز نام می‌برد: تندرستی، خوش‌اخلاقی، خوش‌نامی و خردورزی. چهار چیز مر آزاده را ز غم بخرد تنِ درست و خویِ نیک و نامِ نیک و خرَد به روایتی، رودکی از کودکی نابینا بوده است. وی در روستایی به‌نام "بَنُج‌رودک" نزدیکی سمرقند به سال ۲۴۴ ه.ق به دنیا آمد و به سال ۳۲۹ ه.ق درگذشت. فراخور زادروز رودکی نخستین شاعر بزرگ پارسی‌گوی و پدر شعر پارسی.ᬉ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • #حکایت_امشب و این جهانِ گذرنده ، دارِ خلود نیست و بر کاروانگاهیم و پسِ یکدیگر می‌رویم ؛ هیچ‌کس را اینجا مُقام نخواهد بود ؛ چنان باید زیست که پس از مرگ ، دعایِ نیک کنند . و تعجب بمانده‌ام از حرص و مناقَشت با یکدیگر و چندین زر و مال و حساب و تَبَع ، که درویشِ گرسنه در محنت و زحیر ، و توانگرِ با همه نعمت چون مرگ فراز آمد از یکدیگر باز نتوان شناخت . مرد آن است که پس از مرگ نامش زنده ماند . تاریخ بیهقی خواجه ابوالفضل بیهقی __ مناقَشَت : بر کسی سخت‌گیری کردن و او را به تنگنا انداختن تَبَع : عاقبتِ بَد زَحیر : دم سرد یا ناله برآوردن 🌹🌹🌹🌺🌺🌺📚📚📚📚👌👌👌👌😔😔😔😔

  • #حکایت_امشب    اسکندریه و منارهٔ آن   و از مصر تا اسکندریه سی فرسنگ گیرند . و اسکندریه بر لب دریای روم«مدیترانه» و کنار نیل است . و از آنجا میوه بسیار به مصر آورند به کشتی و آنجا مناره ای است که من دیدم آبادان بود به اسکندریه . و آن جا یعنی بر آن مناره آیینه ای حراقه«سوزنده» ساخته بودند که هر کشتی رومیان که از استانبول می‌آمدی چون به مقابله آن رسیدی آتشی از آن آینه افتادی و بسوختی . و رومیان بسیار جد و جهد کردند و حیله‌ها نمودند و کَس فرستادند و آن آیینه شکستند . به روزگار حاکم سلطان مصر مردی نزدیک او آمده بود قبول کرده که آن آیینه را نیکو باز کند چنان که به اول بود . حاکم گفته بود : حاجت نیست ؛ که این ساعت خود رومیان هر سال زر و مال می‌فرستند و راضی‌اند که لشکر ما نزدیک ایشان برود و سر به سر پسنده است . و اسکندریه را آب خوردنی از باران باشد . و درهمه صحرای اسکندریه از آن عمودهای«نشانه ها» سنگین که صفت آن مقدّم کرده ایم افتاده باشد . سفرنامه ناصر خسرو

  • #خواندنی‌ها شوخی ابراهیم صهبا با فریدون توللی. ابراهیم صهبا طنز پرداز معاصر در دنیای شاعری خود همیشه به دنبال سوژه های ناب بود از رجال سیاست گرفته تا شاعران. مناظره های ورزی و صهبا که دیگر مشهور خاص و عام بود. یکی از شوخی های او با فریدون توللی این است: سالها پیش در پشت جلد اطلاعات هفتگی عکسی از فریدون توللی با سه دختر ایشان چاپ شده بود ابراهیم صهبا من باب مزاح این ابیات را خطاب به توللی سرود و در مجله سپید و سیاه چاپ کرد: ای که در شعر و سخن رتبه والا داری               در  دل   و دیده ارباب  هنر جا  داری خانه‌ات گرم و دلت گرم و اجاقت گرم است                  که سه تن دختر گلچهره زیبا داری خاطرت شاد و ز اندوه جهانست رها                     که رها داری و نیما و فریبا داری بنده را هم دو پسر باشد و خود هم پسرم          گر که با دوست تو یکجا سر سودا داری. 🥀پژوهش‌های‌اصفهان‌شناسی

  • 📕#حکایت اِبن سیرین كسی را گفت : چگونه‏‌ای ؟ گفت : چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد ؟! ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت : پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و لعنت بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم ...! گفتند : مجبور نبودی كه قرض و خرج او را بدهی ! گفت : وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره‌ای برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی ...! ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌