ناصر زراعتی 🍇
Статистика- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 47
- 1/48двое суток
- 53
- 1/72трое суток
- 58
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ـ چه حالی؟ میبینی که... درد را در تمامِ خطوطِ چهرۀ شکسته اش عیان میدیدم. فقط گفتم که از رشت میآیم، از نزدِ نصرت رحمانی که سلام رساند. و نگفتم که دوست داشتم با شما هم صحبت کنم و تصویر بگیرم تا در مورد نصرت بگویید. چای نوشیدیم و کیک خوردیم. به آیدا گفتم چرا نگفتید حالِ استاد خوب نیست تا مزاحم نشویم؟ هر دو گفتند که دوست داشتند مرا ببینند. هر دو به من محبت داشتند؛ هم شاملو و هم آیدا. گربه ای آنجا میانِ دست و پا و لایِ میز و مبل و صندلیها میپلکید. یک بار رفت پنجول کشید به صندلیِ چرخدارِ شاعر که دعواش کرد. خندیدیم. پس از چایِ دوم برخاستیم. خداحافظی کردیم و آرزوی تندرستی و دیدارِ بعدی... میدانستم که دیگر تندرستی در کار نخواهد بود و دیدارِ بعدی هم دشوار دست خواهد داد که من هفتۀ بعد، راهی بودم و وقتی سالِ هشتاد برگشتم ایران، نه تنها احمد شاملو در دنیا نبود، که هوشنگ گلشیری عزیز هم از دنیا رفته بود. آن روز، علی دوربینِ ویدئو دستش بود. بی اطلاعِ من، چند دقیقه ای از شاملو و آیدا و خانۀ شاعر تصویر گرفته بود. گفت: «میدانستم اگر به شما بگویم، نمیگذارید بگیرم.» راست میگفت. نگفت و گرفت. حالا، چند دقیقه ای تصویر دارم از شاعر در ماههایِ آخر عمرش؛ تصویرهایی پُر از رنج و درد... بیش از یک دهه از رفتنِ احمد شاملو میگذرد. او نیست، اما یادش هست، کارهایش، شعرهایش، نوشته هایش، کتابهایش، صدایش، عکسهایش و مقداری هم فیلم و تصویر ویدئویی از او هست خوشبختانه... و تا یاد و اثرِ آدمی هست، او هست؛ زنده است. در پایان، شاید برای امروزی ها جالب باشد که زمانی، حتا اجازۀ چاپِ نامِ شاعر هم وجود نداشت. مقدمۀ ترجمۀ کتابِ «نشانه ها و معنا در سینما» نوشتۀ پیتر والن را که نشرِ تیراژه چاپ کرد (چاپ اول، بهار 1363)، اینگونه به پایان رسانده بودم: «... این ترجمه حُسنی یکتا دارد که مترجم به دلیلِ آن میباید بر خود ببالد و آن اینکه بزرگ شاعر عرصۀ ادبِ ایران زمین ـ احمد شاملو ـ بر او منّت نهاده و شعر بودلر [...] را به فارسی برگردانده است.» (دیماه 1362، تهران) آن تکّه شعرِ بودلر این بود: همچون پژواکهایِ بلند که در دوردست با وحدتی عمیق و ظلمانی به هم درآمیزد، پهنه ور چون شب و چون وضوح، بویها و رنگها و صداها همسازند؛ بویهایی به طراوتِ تنِ کودکی، به دلپذیریِ آوایِ نایی، به سبزیِ چمنی... * ناصر زراعتی 21 ژوئیه 2011 گوتنبرگِ سوئد ــــــــــــــــــــــــــــــــ *) حالا که دوست عزیز فیلمساز عباس کیارستمی نیز از دنیای ما رفته، اشکالی نمیبینم که نام ببرم.
قرارِ اولیه چنین بود که این مصاحبه که سومین مصاحبه بود زیرِ عنوانِ «سندهایِ زندۀ تاریخِ سینمایِ ایران»، با توضیحی فشرده و کوتاه و معمولی چاپ شود، اما وقتی این شرط و شروط به میان آمد، این «فلانی» هم سرِ قوز افتاد و گفت که: «خیر! یا این مصاحبه با یادداشتِ من چاپ میشود، یا آقای شاملو اجازۀ چاپِ آن را نخواهند داد!» پس، یادداشتی نوشتم در مَدحِ شاعر و تواناییهایِ او را عمداً با ستایش، یکی یکی برشمُردم. آنگاه، ماجرا را با شاملو هم در میان گذاشتم و خواستم که اگر دوستان با او تماس گرفتند، در جریان باشد و همه چیز را بسپارد دستِ من. (که البته میدانستم ـ دستِ کم ـ دوستم هوشنگ گلمکانی هرگز چنین کاری نخواهد کرد.) و چنین شد که آقایانِ بَرَسان، نشسته بر اریکۀ آن وزراتخانۀ محترم در آن سو، و این ضعیفِ یک لا قبا، با گردنی باریکتر از مو، اما این بار با رویی همچون سنگِ پایِ قزوین این سو، با پادرمیانیِ دوستانِ مجلۀ فیلم و برو و بیایِ چندین و چندبارۀ آنان، مشغولِ رَدّ و بَدَل کردنِ مقداری تیشه و ارّه شدیم. چه مدت زمان گذشت، درست خاطرم نیست تا آنکه سرانجام، توافق شد: نه این، نه آن، بلکه یادداشتی مختصر و مفید و توضیح دهنده بالایِ مطلب بیاید و گوشۀ بالایِ سَمتِ چپِ رویِ جلد هم، عکسِ کوچکی از شاعر چاپ شود و به این ترتیب، مصاحبه انتشار یابد. غیر از آن واکنشِ دکتر کاووسی، یادم نمیآید نوشته ای مربوط به این مصاحبه در مجله درآمد یا نه. باید شماره هایِ آن سال را ورق زد که من متأسفانه فعلاً در دسترسم نیست. واکنشها مجموعاً خوب بود. اهل سینما راضی بودند از این گفتگو، چون مسائلی نادانسته را روشن میکرد. تنها یکی از دوستانِ فیلمساز* گفت: «خوب رفتید زیرِ پایِ پیرمرد پوستِ خربُزه گذاشتید ها!» وقتی ماجرای پیاده کردنِ مصاحبه و افزودنِ آن چند جمله و حرفها و نظرهایِ خودم و آیدا و اصرارِ ما بر حذف یا تعدیلِ آن سخنان را گفتم، باز گفت: «به هرحال، این مصاحبه به ضررِ شاعر است.» حتماً دوستِ عزیزِ من درست میدیده و درست میگفته است، اما هم آن زمان و هم بعدها و هم اکنون، من فکر میکنم بیان حقیقت بسیار مهمتر از آن است که به فایده یا ضرر در موردِ خودمان و تصویرِ خودمان بیندیشیم. تصویرِ واقعی و حقیقی هر انسان بسیار بهتر و محترم تر است از صورتکِ دروغین ساخته شدۀ او؛ گیرم که آن صورتک زیباترین صورتکهایِ عالم هم باشد. در این همه سال، به خصوص پس از مرگِ شاعر، که یادنامه ها و مجموعه مقاله ها و مجموعه مصاحبه هایِ متعددی از احمد شاملو منتشر شده است، ندیدم این گفتگو را جایی چاپ کرده باشند. از یک نظر فکر میکنم کاش جایی بازچاپ میشد تا جوانان هم بخوانند، از سویِ دیگر میگویم شاید هم بد نشد؛ حالا میشود جداگانه آن را منتشر کرد. هنوز آن نوارها را به یادگار دارم. اگر فرصتی باشد، میتوان صدایِ زیبایِ شاملو را رویِ اینترنت گذاشت تا دوستدارانش حرفهایش را در موردِ سینما هم بشنوند. همچنین آن متنِ پاکنویس شده و تایپ شدۀ مصاحبه را با اصلاحات و خط و امضایِ شاعر خوشبختانه دارم. دیدارِ احمد شاملو برایِ من همیشه دلنشین و آموزنده بود. اشتباه نمیکنم اگر ادعا کنم که دیدار و گفتگو با من نیز برایِ او نادلنشین نبوده است. شاملو آن زمان، شصت و سه ساله بود. اگرچه گاهی کسالت داشت، اما هنوز سرحال بود و قبراق و حسابی توان داشت و کار میکرد. آخرین دیدارم با شاعر اما غم انگیز بود. زمستان هفتاد و هشت بود (اگر اشتباه نکنم)، از رشت برمیگشتیم. رفته بودم دیدنِ نصرت رحمانی و دو سه روز با او گفتگو کرده بودم و ویدئو گرفته بودیم برایِ ساختنِ مستندی در موردش (که پس از اینهمه سال، هنوز در دستِ تدوین است!). صحبتِ شاملو هم با نصرت شد که دوستانی قدیمی و بسیار صمیمی بودند. در راهِ برگشت، به خانۀ شاملو تلفن کردم. آیدا گوشی را برداشت. گفتم که اگر استاد اجازه بدهند چند دقیقه ای مزاحم میشویم. گفت: «احمد حالش خیلی خوب نیست. اما بفرمایید.» از دروازۀ شهرک که میخواستیم وارد شویم، نگهبان وقتی مطلع شد به دیدن «آقای شاملو» میرویم، خواست تا سفارشِ او را به خانم آیدا بکنیم تا اجازه بدهند به دست بوس استاد نائل شود! گفتم که آقای شاملو همۀ دوستدارانش را دوست دارد، اما به دلیلِ بیماری، دیدار با او دشوار است. پس، از ما خواست تا سلامهایِ گرمِ او را برسانیم. وقتی رسیدیم جلوِ در خانه، به علی تصویربردارِ جوانِ همراهم گفتم که فعلاً وسایل را نیاور تو تا ببینیم اوضاع چطور است. وقتی وارد شدیم و شاملو را با پای قطع شده و آن حالِ نزار رویِ صندلیِ چرخدار دیدم، خوشحال شدم که وسایل را نیاورده بودیم. سلام و علیک و حال و احوال...
درست خاطرم نیست چه مدت گذشت تا هوشنگ صلاح دید مصاحبه آماده و چاپ شود. آن زمان، ماهنامۀ فیلم هنوز امتیازِ کامل نداشت و میباید هر شماره را صفحه بندی شده به ارشاد میدادند تا «بررسی» شود و اجازۀ چاپ کسب گردد و برود چاپخانه. پس، به شیوۀ خودم مصاحبه را پیاده کردم: ابتدا، تمامِ حرفها را واژه به واژه نوشتم و بعد، ضمن پاکنویس، جمله ها را ویرایش کردم؛ به طوری که ضمنِ رعایتِ شیوۀ سخن گفتنِ هر کس، تکرارها و اضافات حذف و جمله ها اصلاح شد. متنِ پاکنویس شده را نزدِ شاعر بُردم و قرار شد که با آیدا بخوانند و هر تصحیحی لازم بود انجام بدهند و مرا خبر کنند تا بروم بگیرم و بدهم به مجله. یک هفته ای طول کشید که شاملو تلفن کرد: «بیا.» وقتی رفتم و نشستیم، دیدم که حدودِ یک سومِ متن را آیدا زحمت کشیده تایپ کرده و دو سومِ باقیمانده رویِ همان پاکنویسِ من، تصحیحات انجام شده است. شاملو جُز مواردی معدود که بعضی جمله ها را درست کرده بود، چیزی از متن نکاسته یا بر آن نیفزوده بود، به جُز در پاسخِ پرسشِ نخست که چند جمله ای اضافه کرده بود که تیترِ اصلی مصاحبه را هم هوشنگ از همان جمله ها انتخاب کرد: کارِ سینماییِ من «کارنامۀ بردگی» بود. یک جور نان خوردن از راه قلم و در حقیقت، به نحوی قلم به مُزدی. یادم است که بلافاصله گفتم: «آقا، این کمی اغراق و بی انصافی نیست که شما در حقِ خودتان میکنید؟ قلم به مُزدی خوب نیست. همان نان خوردن از راهِ قلم همین مفهوم را میرساند و کافیست.» آیدا هم با من موافق بود. شاید یک ساعتی در این مورد جَدَل کردیم، اما دَمِ سردِ ما بر آهنِ داغِ حس و حال و سخنِ شاعر اثر نکرد و نپذیرفت و در نتیجه، ما هم کوتاه آمدیم. دو موردِ دیگر هم بود که من خواهش کردم اگر اجازه بدهد، یا حذف کنیم یا حرفها را کمی مُلایمتر. یکی مربوط میشد به صحبتِ او در موردِ ابراهیم گلستان و دیگری راجع به دکتر هوشنگ کاووسی. شاملو در بارۀ این دو تن، با طنز و کنایه و شوخی، چیزهایی گفته بود که مطمئن بودم هیاهو به پا خواهد کرد. ضمنِ اینکه اگرچه ابراهیم گلستان را از نزدیک نمیشناختم، اما در مقامِ نویسنده ای توانا و فیلمسازیِ مُهّم برایش احترام قائل بودم و دکتر کاووسی هم که گذشته از هر چیز، بر من حقِ اُستادی داشت و نمیخواستم موجبِ رنجشِ او بشوم. شاملو با حذفِ کاملِ حرفها موافق نبود و میگفت به هرحال اینها را گفته و ایرادی درشان نمیبیند، اما به من اجازه داد تا هر تغییری میخواهم در جمله ها بدهم و به اصطلاح حرفها را «ملایم» کنم. من هم همانجا، این کار را کردم و او هم موافقت کرد؛ به خیالِ این که مشکل برطرف شده است. غافل از آنکه همان حرفها و نظراتِ تعدیل شده و ملایم هم به استاد دکتر کاووسی گران خواهد آمد. پس از چاپِ مصاحبه، دکتر کاووسی یادداشتِ تُند و (حتا میتوان گفت) اهانت باری در مورد شاملو نوشت که «مجله فیلم»ی ها ناچار شدند در شمارۀ بعدی آن را چاپ کنند. شاملو البته به آن یادداشت پاسخ نداد، اما در دیدارِ بعدی، کنایه ای زد که: «دیدی فرقی نمیکرد؟» متنِ کاملِ تصحیح شدۀ مصاحبه را که در انتها، یادداشت و امضایِ موافقتِ «احمد شاملو» را داشت به هوشنگ دادم و بعد هم خودم متنِ حروفچینی شده را یک بار خواندم که مبادا غلط داشته باشد. یادم میآید که دوستِ منتقدمان بهزاد رحیمیان که در جلسۀ گفتگو حضور داشت و تعدادی پرسش نیز مطرح کرد که یکی دو تا از آنها به بحث و جدل هم کشید، نمیدانم به چه دلیلی نخواست نامش در متنِ چاپ شدۀ مصاحبه بیاید. در نتیجه، تنها نامِ من و هوشنگ گلمکانی و مسعود مهرابی به عنوانِ «مصاحبه کنندگان» در شمارۀ 68 آمده است. دوستان مجلۀ فیلم قصد داشتند رویِ جلدِ آن شماره را که حدود ده صفحه از آن، گفتگو با احمد شاملو بود و تعدادی هم عکسهایِ مناسبِ جالب داشت، مُزین کنند به عکسی از شاعر؛ یعنی عکس بزرگِ شاملو رویِ جلد چاپ شود. من در جریانِ جزئیاتِ فنّیِ کار نبودم و یادم نیست آیا رویِ جلد را هم کار کرده بودند یا نه، فقط مطالبِ آن شماره را برایِ بررسی و اخذِ اجازه به آن ادارۀ محترم ارائه دادند. با ملاحظۀ مصاحبه، گویا گفته شده بود که: باز این فلانی (یعنی این حقیرِ سراپاتقصیرِ گردن شکسته) شرّ راه انداخته است؟ و اکیداً با چاپِ عکس بزرگِ شاعر رویِ جلد مخالفت شده بود و چاپِ مصاحبه را هم مشروط فرموده بودند به گذاشتنِ یک یادداشتِ کوبنده بالایِ صفحۀ نخست، در مذمّتِ شاعر و علیهِ او؛ چیزی مثلاً با همان محتوایِ دشنام آلودی که چند سال پیش، در روزنامۀ «کیهان» آن زمان درآمده بود و نویسنده اش شاعر را «پیرِ سلطنت آباد» لقب داده بود. خانۀ آن زمانِ شاملو در خیابانِ پاسداران (سلطنت آبادِ سابق) بود و آن آقایِ سیّدِ نویسنده (که الان هر کار میکنم نمیدانم چرا نامشان به خاطرم نمیآید!)، آمده بودند کلی هنر به خرج داده بودند و چنین ترکیبِ نیش آلودی ابداع فرموده بودند!
خواندنی... * این را هم پیدا کردم. مطلبی است در مورد مصاحبه با شاملو در مورد سینما... حالا باید بگردم فایل تایپ شده مصاحبه را هم پیدا کنم... امان از بی نظمی! * اندر حکایتِ آن مصاحبۀ بیست و سه چهار سال پیش قضیه از این قرار بود که دوستم هوشنگ گلمکانی، سردبیرِ ماهنامۀ سینماییِ فیلم، روزی گفت میخواهیم با احمد شاملو گفتگویی کنیم در بارۀ فیلم و سینما و کارهایی که در این زمینه کرده است. و چون اطلاع داشت من گاهی شاعر را میبینم و لطفِ او شاملِ حال من است، خواست تا وقتی بگیرم برایِ مصاحبه. این طور که از یادداشتِ بالایِ متنِ چاپ شدۀ مصاحبه در شمارۀ 68، سالِ ششم، نیمۀ دومِ شهریورماهِ 1367 مجلۀ ماهنامۀ فیلم برمیآید، این گفتگو مدتی پیش از آن تاریخ انجام شده بوده است. آن زمان، شاملو و آیدا در خانه ای واقع در یکی از فرعی های حول و حوشِ خیابانِ سُهروردیِ شمالی زندگی میکردند که خیلی نزدیک بود به دفترِ کارِ من که بازماندۀ دارالترجمه ای بود «پَچواک»نام که من و چند تن از دوستانِ دانشگاهی که با بسته شدنِ دانشگاهها پس از «انقلابِ فرهنگی» بیکار شده بودند، راه انداخته بودیم. (یکی روانش شاد دکتر حسین افشار بود که همین چند ماه پیش از دنیا رفت و دو دوستِ دیگر دکتر هوشنگ فرخجسته و دکتر ابراهیم مشعری بودند که عمر هر دو دراز باد!). دو اتاق بود در آپارتمانی در طبقۀ سومِ ساختمانی درست روبرویِ مسجدِ مشهورِ حُجت ابن الحسن در خیابانِ سُهرودری شمالی، نرسیده به پالیزی که مطبِ دندانپزشکیِ دکتر محمدرضا غفاری بود؛ دوستِ خوبی که ضمنِ انجامِ کارِ تخصصی اش، کتابهایِ علمی نیز ترجمه و تألیف میکرد. آن سالها، شاملو تقریباً همیشه در خانه بود و با آیدا سخت مشغولِ کار رویِ «کتابِ کوچه» بودند. من گاه گداری به دیدنِ شاعر میرفتم و این دیدارها وقتی بیشتر شد که مقداری از یادداشتهایی را که در زمینۀ فرهنگِ عوام (ضرب المثل ها و اصطلاحاتِ عامیانه و غیره) از سالها پیش گرد آورده بودم، در اختیارِ او گذاشتم و بعد هم در کارِ دشوارِ گشتن و یافتنِ کتابهایِ قدیمی که دنبالشان بود، کمکش میکردم. یک بار، دنبالِ کتابِ کوچکی میگشت چاپِ اوایلِ همین قرنِ شمسی که ردّش را در کتابخانۀ ملّی یافته بود. بیشتر اینگونه کتابها را اجازه نمیدادند از کتابخانه بیرون ببرند و استاد هم که نه حوصله داشت برود کتابخانۀ ملی و نه به نوعی در آن زمان، این کار اصلاً برایش مقدور بود. کتابدار که دختری بود محجوب، کتاب را یافت و آورد و وقتی خواستم از آن برایم فتوکپی بگیرد، معلوم شد دستگاهِ فتوکپیِ کتابخانه خراب است. گفتم: «من گواهینامۀ رانندگی ام را میگذارم پیشِ شما به گِرو و کتاب را میبرم و فتوکپی میگیرم و برمیگردانمش.» ابتدا نپذیرفت، ولی بعد وقتی گفتم که آن را برایِ چه کاری و چه کسی میخواهم، با شگفتی و شوق، نه تنها آن کتاب، که چند کتابِ دیگر را هم با مسؤلیتِ خودش در اختیارم گذاشت. شاملو چون چشمش به آن کتابها افتاد، باورش نمیشد. پرسید: «چطور اینها را گرفتی؟» برایش گفتم که کمی خوش زبانی و البته معجزۀ شعر و نامِ او چگونه گِره از این کارِ فروبسته گُشوده بود. باری، تلفن زدم و قضیۀ درخواستِ مصاحبه را گفتم. شاملو گفت که من نه این مجله را میشناسم و نه صاحبان و نویسندگانِ آن را. وقتی گفتم فعلاً تنها مجلۀ سینماییِ به دردبخوری است که درمیآید و اینها هم دوستان من اند و بچه هایِ خوبی هستند، گفت: «هرطور خودت صلاح میدانی.» تا جایی که یادم میآید، من بودم و هوشنگ گلمکانی و بهزاد رحیمیان و مسعود مهرابی که یک روز، با یک فقره ضبطِصوتِ کاست رفتیم منزلِ استاد و نشستیم به گفتگو. مثلِ همیشه، مهربانی و مهمان نوازیِ آیدا بود و چای و کیک هایِ خوشمزه و میوه هایِ فصل... آن روز به شب رسید. چند ساعت گفتیم و شنیدیم و مصاحبه که تمام شد، باز نشستیم به گفت و شنید. شاملو نوارِ چند تا از گفتارهایی را که برای فیلمهایِ مُستند خودش یا این و آن نوشته بود و با صدایِ خوب و دلنشینش خوانده بود، برایمان گذاشت که گوش کردیم و بعد هم متنِ آنها را داد تا فتوکپی بگیرم و یکی دو تا را هم که نداشت، نوارشان را داد تا پیاده کنم. (این گفتارها را دارم و زمانی فکر میکردم شاید بد نباشد همراهِ این مصاحبه و چیزهایِ دیگری که به کار شاملو در سینما مربوط میشود، جداگانه به شکلِ یک کتاب منتشر کنم. تا حالا که این کار انجام نشده است.) نوارهایِ مصاحبه نزدِ من ماند. چون حساسیّتِ شاعر را دیده بودم، به او قول دادم که نوارها فقط پیشِ من خواهد بود و وقتی متنِ گفتگو را پیاده کردم، حتماً آن را از لحاظِ ایشان میگذرانم و بدونِ تأییدِ صد در صددِ ایشان، چاپ نخواهد شد.
https://youtu.be/737LFwsePHc?is=A4HSg8xA42q5HNNc
без подписи
💢شَهرنوش پارسیپور نویسنده، داستاننویس و مترجم ایرانی درگذشت. 🔻 این فیلمی از اوست در مخالفت با جنگ من رنج میبرم از کشته شدن مردم ایران زیر بمباران ها و مخالف جنگم. 🚫@NowarNosanctions🚫
без подписи
ب) دربارهی کتابِ (داستان بلند) مهربانی و شیرینِ محسن حسام، نوشتهی ناصر زراعتی، مجلهی تماشا، شمارهی ۱۷۴، ۲۶ مرداد ۱۳۵۳.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
الف) کلاه کتانیِ سفید آقای طاهری (داستان)، محسن حسام، جُنگ لوح، دفتر سوم، تابستان ۱۳۵۰.
این روزها [سیزده] غم/گرفته رهانشده از غمباد هنوز پابه/پایِ چارپاره/هایِ سانتی/مانتال تَق وُ تَق وُ تَق وُ تَق بر سنگچینِ باران/خورده گام از پسِ گام تا برسد به اِنحنایِ کمرگاهِ گورِخرِ گُریخته که همچنان گوشش میخارَد گوش/به/زنگِ صَفیرِ تیرِ پرتاب/شده از کمان ویراژ میدهد این رَخشِ سرکش اخته/شده در سربالاییِ پندار... بی/گمان سوته/دلانِ پوست/کُلُفت پَستی و بلندیِ این تپّه/ماهورِ ناشناخته را بهتر از رَدّزنانِ خِبره میشناسند... پایمالِ پدیده/هایِ پیگیر کلمه نمی/وَرزَد باوَر کن پوکیِ اُستخوان گرفته این «ساقیِ سیم/ساقِ» ما حالا شما باز هم لَنگ/لَنگان دانۀ انگور بکارید و با هر دانه سجّادۀ شُکر کُر بدهید! چه خاصیّت گِردآوَردنِ خُرده/ریزهایِ بی/مصرف وقتی گِروگان/ها همه همدستِ پاداش/اند؟ ما که بَخیه/ها را یکی/یکی کشیده بودیم با این انگُشت/هایِ بی/ناخُن بی/آنکه حتا بتوانیم تصوّر کنیم پوچ در ذاتِ پیام بُزخو کرده بود و ما عینکمان را گُم کرده بودیم... می/بینید چه/طور قَمیش میآید این قناریِ قفس/طلایی که با حنجرۀ خراشیده نوحه/خوانی تمرین میکند در دستگاهِ شیون و شور؟ * حالا که بیکاریم چای مینوشیم و ریگ در کوزه می/اندازیم لَمیده کنارِ این چرخ/خیّاطی/هایِ سینگرِ پایی که سال/هاست روغن/کاری نشده/اند... تا کِی خود در کوزه بیُفتیم برایِ خُنک/تر شدنِ دلِ کوزه/گر غافل از آن/که غفلت استعدادِ ذاتی میخواهد...
یاد دوست عزیز رفته با علیرضا افزودی و سعید مقدم
без подписи
امروز خبر رسید که دوست عزیزم علیرضا افزودی روز شنبه گذشته(۸ ژوئن ۲۰۲۶)، در شهر استکهلم از دنیای ما رفت دوست عزیز و مهربانمان انسانی بود شریف، کوشا، دقیق، متین، کم نظیر و بی ادعا... هیچگاه شهرت و نام برایش مطرح نبود. نفسِ انجام کار - کار درست، مفید و آگاهی دهنده - و ارائهٔ آن، بی هیچ چشمداشت مادی یا معنوی، هدف اصلی او بود. شاید کمتر کسی بداند که او همان "راوی حکایت باقی" بود؛ روای ای خوش سلیقه و خوش بیان با نثر و زبانی ساده و روان و لحنی دلنشین و آرامشبخش مجموعه ارزشمندی که در طول سالها در این سایت گرد آورده و برای فارسیزبانان در سراسر جهان باقی گذاشته، نام و یاد عزیزش را زنده نگه خواهد داشت https://parand.se/ با تسلیت به همسر گرامی و دختر و پسر عزیز و خانواده و دوستان دور و نزدیک یادش گرامی
без подписи