- Последний пост
- 12 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام باران جان خیلی ممنون بابت این رمان هیجان انگیز واقعا تنها رمانی هست که ذهنمون رو درگیر کرده ❤️ کارت حرف نداره دختر 😍 نشون دادی هرکسی باید جواب گوی تصمیمات خودش باشه چه ارتایی که با تصمیمش باعث از دست دادن فرسان شد چه شاکویی که با این که از احساسات فرسان خبر داشت و وارد رابطه شد و الان داره عذاب میکشه چه فرسانی که تصمیم گرفت ازدواج کنه و الان باید پای ازدواجش بمونه چون بچه داره و باید اونها رو اولویت اولش قرار بده😔 فرید اهیر آوش همه دارن جواب گوی کارهاشون هستند همون طور که اینوش تصمیم گرفت به زندگی بدون عشق رو انتخاب کنه و فرید رو مجبور به بودنش کنه😔 تنها نقدم اینه که توی این فصل فرید و حسام خیلی کم رنگ شدن 🥲🥲🥲🥲🥲🥲 و بهشون پرداخته نشده دامن براشون تنگ شده ما هنوز ملی راز از زندگی فرید و حسام نداریم شخصیت های اول بودن الان ماه به ماه ازشون چیزی نمیبینم من هنوز منتظر داستان درخت گلابی هستم 🥲🥲🥲 لطفاً بیشتر به این زوج پرداخت بشه و ما خوشبختی فرید رو ببینیم
دوستان گلم روزهای خوبی باهم داشتیم، ممنون به خاطر همه چی و ممنون که تحملم کردین. ممنون واسه همه ی لبخندها، همه ی احساسات خوب، همه ی انرژی های قشنگی که بهم دادید. قراره این کانال به زودی حذف بشه، پس اگر کلیپ یا عکس یا هر چیز باارزشی اینجا دارید سیو کنید داشته باشید. راستش تو وضعیتی هستم که سلامت روانیم برام اولویته و متاسفانه وضعیت جوری شده انرژی منفی زیادی تو این کانال جریان داره که نمیذاره حال دلم خوب باشه. از این به بعد تنها راه ارتباطم با شما گپ خواهد بود. ممنون به خاطر همه چی. دوستون دارم تا بی نهایت🥰🥰
بارانم فداتشم اینجوری نگوتوخیلی دخترقوی وبااراده ای هستی قلمت معرکست شخصیتت خیلی بالاست درک وفهم وشعورت واقعن تحسین برانگیزه مرسی کع هستی قشنگم امیدوارم دوستانم بع خودشون بیان مادربزرگ عزیزتون واقعن حرف قشنگ وباارزشی زدن منم سعی میکنم این نصیحت مادربزرگ عزیز رواویزع گوشم کنم تامثل شمابااحترام برخوردکنم باهمع ازجمله دشمنای نامرد..😔خیلی ممنونم ازخداکع منو باشما،چنل و دوستای واقعی اشناکردازهمتون مخصوصاتوباران جونی ممنونم کع کلی عشقین امیدوارم روزای خوب برای هممون توراع باشع کاپل های رمان هم پایان هپی داشتع باشن مخصوصافرسشاکومن..💋باتشکر..💙
ممنون باران عزیز بخاطر لطف متانتت بخاطر صبوریت ممنون که بخاطر ما میمونی عزیزی برام همیشه از حرف زدنت انرژی میگیرم وازتمام رمانات تا الان لذت بردم ازت میخوام به حرف وانتقادای بی ارزش اهمیت ندی این آدما اگه فرشته هم باشی باز دنبال ایرادن پس بی اهمیت باش باران عزیز دوست دارم وبرات یه عالمه انرژی مثبت میفرستم
https://t.me/nashenasebaran/30054 باران تو عزیزی به دل نگیر شما واقعا بزرگی چه ذهنی چه عقلی چه سنی ولی ما واقعا بچه ایم از همه لحاظ به شخصه هیچوقت ناشناس نمیدم ولی واقعا این مدت هرموقع ناشناسارو میدیدم عمیقا ناراحت میشدم حتی جا میخوردم از این همه جدیت به نظرم خیلی حرف ها بد و زشت و ناپسند بود و هدفمم از این پیام خود شیرینی یا هرچی نبود فقط خواستم بگم شما با همین فرمون برو جلو و بدون که شاید چندتا نظر بد و زشته ولی ما واقعا دوستت داریم جدا از قلم قشنگت من به شخصه شیفته اخلاق و منشتم🥰🥰 خیلی دوستت دارم مطمئنم نه تنها من بلکه همه هم این حسو دارن امیدوارم که یک روز بتونی به جایگاهی که واقعا لایق قلب و روح پاکته برسی
https://t.me/nashenasebaran/30049 میکائیل نگاهش را به قطرهی آبی دوخت که گل را با خود برد. چیزی درونش فرو ریخت، همان چیز نامعلومی که سالها پیش، شاید همان روزی که نخستین جنگ در آسمان آغاز شد، در سکوتی کشنده دفن شده بود. ـ "جبرئیل..." صدایش آرام بود، اما لرزشی پنهان در آن موج میزد. ـ "نمیخواهی با من بمانی؟ هنوز راه هست. شاید راهی دیگر، راهی که نه از فرمان، نه از عصیان، بلکه از فهم بگذرد ، راهی که بتواند مارا نجات دهد." جبرئیل لحظهای مکث کرد. به چهرهی میکائیل نگاه نکرد. فقط گفت: ـ "تو هنوز به فهم ایمان داری؟" ـ "نه... اما به تو چرا." اینبار جبرئیل خندید. خندهای که بیشتر شبیه ترک خوردن سکوت بود. ـ "نه میکائیل. من آن چیزی را که باید در مسیر بماند، و بتواند ادامه دهد را خیلی وقت هست که جا گذاشتهام. آنچه در من مانده، فقط خاطرهای از نوریست که حالا بیشتر میسوزاند تا روشن کند." میکائیل خواست چیزی بگوید، اما جبرئیل ادامه داد: ـ "تو هنوز پرواز میکنی، حتی میان این ابرهای سنگین. اما من... من دیگر نه فرشتهام، نه تبعیدی. فقط صداییام در باد. من برای ماندن ساخته نشدم، نه در فردوس، نه در دوزخ، نه حتی در دل خاک." او ایستاد. قامتش دیگر شبیه قاصد آسمانی نبود، بیشتر شبیه سایهای از آنچه زمانی مقدس بود. ـ "برو میکائیل. تو هنوز فرصت داری بفهمی. اما من؟ من فقط نظارهگرم... شاید روزی، وقتی خدا دوباره لب بگشاید، مرا هم به یاد آورد." و بعد قدم برداشت، دور شد. میان باران، میان نوری که دیگر او را نمیتاباند. میکائیل ماند. با قلبی سنگینتر از هفت آسمان، در بهشتی که حالا فقط صدای آب و عبور خاموش فرشتگانش در آن مانده بود، بهشتی که روزی نویدگر خوشبختی بود. پیرمرد زیر لب چیزی گفت که فقط به گوش پروانه آرزو رسید: ـ "و شاید اینبار، گل برای خداییست که سکوت را انتخاب کرد... تا همگان بفهمند، عشق بدون درد، افسانهای بیش نیست." من واقعا بازم معذرت میخام ولی خب اینو قبلا نوشته بودم ایشون که خواستن نتونستم نفرستم
کاشکی ادمین ناشناس قبل گذاشتن پیام داخل چنل اول یه دور بخونه اونارو یه سری رو نذاره داخل چنل بعضیاتون دیگه واقعا شورشو درآوردیت با نظرای مزخرفتون یعنی چی که نظر بقیه روی باران اثر میذاره؟ میفهمین چی میگین؟ این حرفاتون روی باران تأثیر داره دلسردش میکنه اگه خیلی راجب روند داستان ناراحتین دیگه نخونین مگه مجبورین؟ شخصیتای باران تو ذهنش زندگی میکنن خودشون راهشون پیدا میکنن نه باران اگه این نظرای منفی نونو تو دلتون نگه دارین چی زیتون نمیشه به خدا اصراری به بیانش نیست😒😒😒😒
без подписи
без подписи
без подписи
سلام باران جان خیلی ممنون بابت این رمان هیجان انگیز واقعا تنها رمانی هست که ذهنمون رو درگیر کرده ❤️ کارت حرف نداره دختر 😍 نشون دادی هرکسی باید جواب گوی تصمیمات خودش باشه چه ارتایی که با تصمیمش باعث از دست دادن فرسان شد چه شاکویی که با این که از احساسات فرسان خبر داشت و وارد رابطه شد و الان داره عذاب میکشه چه فرسانی که تصمیم گرفت ازدواج کنه و الان باید پای ازدواجش بمونه چون بچه داره و باید اونها رو اولویت اولش قرار بده😔 فرید اهیر آوش همه دارن جواب گوی کارهاشون هستند همون طور که اینوش تصمیم گرفت به زندگی بدون عشق رو انتخاب کنه و فرید رو مجبور به بودنش کنه😔 تنها نقدم اینه که توی این فصل فرید و حسام خیلی کم رنگ شدن 🥲🥲🥲🥲🥲🥲 و بهشون پرداخته نشده دامن براشون تنگ شده ما هنوز ملی راز از زندگی فرید و حسام نداریم شخصیت های اول بودن الان ماه به ماه ازشون چیزی نمیبینم من هنوز منتظر داستان درخت گلابی هستم 🥲🥲🥲 لطفاً بیشتر به این زوج پرداخت بشه و ما خوشبختی فرید رو ببینیم
سلام باران فدات شم میشه رمان بزاری
https://t.me/nashenasebaran/30018 لطف میکنی بازم ادامشو بنویسی جالب بود
ببخشید ولی اشتباه میکنید، شاکو و فرسان تو فصل دوم و بعد از تیر خوردن فرسان با هم آشنا شدن. وقتی ادیراج همه رو برد خونه فرسان به مناسبت مرخص شدنش همدیگه رو دیدن.
https://t.me/nashenasebaran/29994 با بال های باز، میان ابرهای سنگین و نیلگون آسمان، میکائیل پرواز میکرد. صدای باران، دیگر از زمین نمیآمد؛ از درونش میبارید. آن یک قطره اشک، حالا راه خود را باز کرده بود؛ اشکی که نه برای محبوب، بلکه برای خدای خاموشی بود که همیشه میان عشق و عدالت، دومی را برمیگزید. به آستانهی فردوس که رسید، ایستاد. دیگر مثل گذشته بوی عسل و نورهای طلایی، وسوسهاش نمیکردند. جبرئیل را دید که کنار چشمهی کوثر نشسته بود. چشمهایش خسته بود، انگار روحش در آخرین مأموریت چیزی را جای گذاشته بود. ـ "باز هم مأموریتی دیگر؟" جبرئیل سر بلند کرد و نگاهش را میان نورهای لرزان آب انداخت. ـ "نه. اینبار فقط سکوت آوردم. خداوند چیزی نگفت." میکائیل کنارش نشست. این دو، حالا بیشتر به دو روح در تبعید شباهت داشتند تا فرشتگان فرمانبر. ـ "ابلیس هنوز منتظر است." میکائیل لبخند کمرنگی زد. ـ "و ما هنوز نمیفهمیم چرا خدا او را نگه داشته است. شاید برای آنکه ما بفهمیم عشق بدون آزادی، فقط پرستش کور است." جبرئیل چیزی نگفت. ذهنش برگشت به روزی که ابلیس را دید. نه با شاخ و سم، نه با چشمان پر از خشم؛ بلکه با دستی لرزان که خاک آدم را نوازش میکرد. ـ "میدانی میکائیل... شاید ما گم کردهایم آن لحظهای را که عشق از عبادت جدا شد. شاید ابلیس نه عاصی بود، نه دشمن؛ فقط کسی بود که جرأت کرد بگوید: 'دوستش دارم، اما فقط برای او سجده میکنم' میکائیل آرام گفت: ـ "و تو هنوز هم دوستش داری؟" ـ "نه مثل قبل. حالا فقط دردش را میفهمم." و بعد برخاست. این بار نه برای پرواز، بلکه برای قدم زدن در باغی از نور و باران. در گوشهای از فردوس، پیرمرد گلفروش، با لبخندی که بوی خاک میداد، گلی از شاخه چید و زیر لب گفت: ـ "محبوب گاهی در جنگها ظاهر میشود، نه برای پیروزی، که برای دیدن دلهایی که هنوز باخته نشدهاند." و گل را در آب انداخت. ببخشید اگر قلم شمارو ادامه دادم و مورد پسندتون نیست ولی تو دلم میموند اگر نمینوشتم
سلام باران قشنگم. وقتت بخیر. امسدوارم سلامت باشی هر کجا که هستی.🔥 ویستون رو گوش کردم و حقیقتا خیلی دلم خواست بعد مدت ها باهاتون صحبت کنم. حقیقتش این قدر درگیر دو دو تا چهارتای زندگی شدیم که خیلی کم برمیگردیم و به خودمون نگاه میکنیم که ببینیم چند چندیم. اینکه چه چیزی باعث میشه این قدر احساساتمون روی سطح بیاد و شدید واکنش نشون بدیم. با خوندن پارت ها روزم خراب میشه؟خشمگین میشم؟ چرا؟ چه چیزی در من هست که این اتفاق میوفته ... شاید اگر یکم بیش تر وقت برای خودمون بزاریم با یه دیدگاه دیگه بتونیم به داستان نگاه کنیم. من همیشه تا بوده از خوندن داستان های شما لذت بردم. به لطف قلم شما عشق و نگاه خدا و فرشته ها رو با دیدگاه جدید و قشنگی دیدم. با شما عاشق غذای های عربی شدم و یکی از ارزو هام سفر به اهواز هست:) و همه این ها احساس ها و تغییرات خیلی برام ارزش داره. اگر احساس میکنید پاک کردن نقد ها یا گپ ارامش بیشتری براتون میاره، انجامش بدید. ولی لطفا قلمتون رو دریغ نکنید. شما مسئول احساس شخصی کسی نیستید. تمام نوشته هام نظر شخصی من بودن و امیدوارم تونسته باشم میزارن ارادت و احترامی که به شما و قلمتون دارم رو توی حرفام بیارم.🔥 مرسی از وقتی که میزارید🐳
دوستان باران تو ویسا در مورد کاراکترا هیچی نگف بنظرم حتی نمیخاد اندازه سر سوزن اسپویل کنه بهتره صبر کنین ببینین چطور پیش میره منکه تازه اومدم چنل ولی شما که خیلی وقته رایترتونو میشناسید بهتره اعتماد کنید شاید ورق یهو برگرده واقعا درک میکنم وقتی کاپل مورد علاقت یهو از هم جدا میشن و کاپلای جدید بوجود میاد چقد غصه کارکتر قبلی رو میخونین و بنظرم به این خاطره که شما از اول داستان عشق اونارو خوندین و بنظرتون زیبا اومده و ادامش دادین و یجورایی در مورد رابطشون رویا پردازی کردین و حالا یهو یکی دیگه میاد جاش و این خیلی غصه داره😭😂 ولی خب بنظرم باید به باران اعتماد کرد ببینیم چیکار میکنه من خودم بعد خوندن نسیان هنوز دارم غصه رادمینو میخورم و بی صبرانه منتظر فصل سومم بیاد صبر داشته باشین
سلام فقط خواستم یه چیزی به اون دوستانی که همش سنگ آرتا رو به سینه میزنن بگم آرتا اگه هزار بار دیگه هم برگرده عقب باز به فرسان شلیک میکنه و باز اونو از خودش دور میکنه چون رسالتش همینه آرتا یه تصمیم خیلی بزرگ گرفت و اونم تبدیل شدن به بهروز ثانی بود و خودش هم کامل ار مشکلات این راه باخبر بود اون حتی از پدرش هم گذشت از اول رمان چند بار دل پدرش و شکست و ازش گذشت به خاطر اینکه بیزینس خانوادگی و دستش بگیره پس وقتی شما فقط به قسمت عشقی آرتا و فرسان دقت میکنید توهین به شخصیت آرتا میکنید چون اون خودشو فدا کرد واسه یه مسیر والاتر . اما شما به عنوان خواننده نتونستید ازش عبور کنید و این خیلی بده چون باعث میشه که از خوندن رمان لذت نبرید و این وسط دل نویسنده هم میگیره چون میبینه خواننده رمانش اون چیزی که مدنظرش بوده رو درک نکرده .
سلام و ممنون بابت رمان زیبای بستر شیطان🌹✨️ یه انتقاد داشتم ؛ زوج فرید و حسام فصل قبل به نسبت این فصل پارتهای بیشتری داشتن اما تو این فصل اینطور نیست متاسفانه ، به عنوان طرفدار این زوج که فقط به خاطر این زوج رمان دنبال میکنم خیلی آزار دهنده اس واسم, تا نوبت پرداختن به این زوج میرسه پارتهای قبل اصلا یاد آدم نمیمونه که کجای کار بودن!🥲 و اینکه زمانی که فرید خیلی شرایط سخت و رابطه پرتنشی داشت جزئیات بیشتری تو رمان داشتیم که خیلی جالب بود اما زمانی که اوضاعش رو به بهتر شدن رفت جزئیات کمی ازش می خوندیم , امیدوارم روند قبل رو ادامه بدید و حتی بیشتر هم بشه❤️ کاش یه فصل ویژه این زوج داشته باشیم🥺🏳️🌈💑🏻 بازم ممنون 🤍🌸
سلام خوشگلم میشه لطفا لینک رمانت رو بهم بدی🫠