برچیده (گزیده نثر)
Статистикаکانالهای مربوط به ما @ghazalshermahdishabani @ghazalbidelhasanhoseyni @bidelpazhooh @books_exchange1 تبلیغات نداریم.
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کانال منابع ارشد ادبیات + تست @arshadadab کانال منابع دکتری ادبیات + تست @phdadab
#گوسفند_سیاه (#قلمرو_دزدان) شهری بود که همهٔ اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام هرکس دستهکلید بزرگ و فانوسش را برمیداشت و از خانه بیرونمیزد برای دستبردزدن به خانه یک همسایه، حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت ... که آن را هم دزد زده بود. بهاینترتیب همه در کنار هم بهخوبیوخوشی زندگیمیکردند چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری تا آنجا که آخِرین نفر از اولی. دادوستدهای تجاری و بهطورکلی خریدوفروش هم در این شهر بههمینمنوال صورتمیگرفت ... بهاینترتیب در این شهر زندگی بهآرامی سپریمیشد، نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی (چهطورش را نمیدانیم) مرد درستکاری گذرش به این شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخابکرد. شبها بهجای اینکه با دستهکلید و فانوس دور کوچهها راهبیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دودمیکرد و شروعمیکرد به خواندن رمان. دزدها میآمدند، چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کجمیکردند و میرفتند. اوضاع ازاینقرار بود تا اینکه اهالی احساس وظیفه کردند که به این تازهوارد توضیحبدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیاش این بود که خانوادهای سرِ بیشام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدینترتیب مرد درستکار در برابر چنین استدلالی، چه حرفی برای گفتن میتوانست داشتهباشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب او هم از خانه بیرونمیزد و همانطور که از او خواستهبودند، حوالی صبح برمیگشت ولی دست به دزدی نمیزد ... میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاهمیکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانهاش مورد دستبرد قرارگرفتهاست. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار داروندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانهاش هم که لخت شدهبود. ولی مشکل این نبود، چراکه این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه ازاینقرار بود که این آدم با این رفتارش حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود داروندارش را بدزدند بیآنکه خودش دست به مال کسی درازکند. بهاینترتیب هرشب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانهٔ دیگری، وقتی صبح به خانهٔ خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دستنخورده است؛ خانهای که مرد درستکار باید به آن دستبردمیزد. بههرحال بعد از مدتی بهتدریج آنهایی که شبهای بیشتری خانهشان را دزد نمیزد رفتهرفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مالومنالی بههممیزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانهٔ مرد درستکار (که البته دیگر از هرچیزی خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبهروز بدتر میشد و خود را فقیرتر مییافتند. بهاینترتیب آن عدهای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار این عادت را پیشهکردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل و جریان آب رودخانه را تماشاکنند. این ماجرا وضعیت آشفته شهر را آشفتهتر میکرد؛ چون معنیاش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. بهتدریج آنهایی که وضعشان خوب شدهبود و به گردش و تفریح روی پل رویآوردهبودند، متوجهشدند که اگر به این وضع ادامهبدهند، بهزودی ثروتشان تهمیکشد و به این فکر افتادند که چهطور است به عدهای از این فقیرها پولی بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی. قراردادها بستهشد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هرطرف را هم مشخصکردند. آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرارومدارها هم سعیمیکردند سر هم کلاهبگذارند و هرکدام از طرفین بهنحوی از دیگری چیزی بالامیکشید و آن دیگری هم از ... اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند، ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عدهای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدیکند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها درهرحال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدامکردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظتکنند. اداره پلیس برپاشد و زندانها ساختهشد. بهاینترتیب چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشتهبود که مردمْ دیگر از دزدیدن و دزدیدهشدن حرفی بهمیاننمیآورند؛ صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود اما درواقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد، از گرسنگی مرد. کتاب #شاه_گوش_میکند از #ایتالو_کالوینو ترجمه #فرزاد_همتی #محمدرضا_فرزاد #نشر_مروارید @nasrha
و احتیاط باید کردن نویسندگان را در هرچه نویسند؛ که از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد و نبشته باز نتوان گردانید. #ابوالفضل_بیهقی #تاریخ_بیهقی @nasrha
حالا كه دانستهای رازی پنهان شده در سایهٔ جملههایی كه میخوانی، حالا كه نقطهنقطهٔ این كلام را آشكار میكنی، شهد شراب مینو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دایرهٔ قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد دادهاند، رندی هم به جان شیدایت واسپردهاند تا كلمات پیش چشمانت…
без подписи
نوجوان ایرانی و تعلیم و تربیت، بیست مقاله، به کوشش مهدی شعبانی. نشر جهان کتاب. سفارش از پیج: https://www.instagram.com/jahaneketabpub شماره تماس: Tel: 02166968097 Tel: 02166968097 Fax: 02166968037 تلگرام: https://t.me/jahaneketabpub همچنین با درج نام کتاب در گوگل میتوانید از کتابفروشیها و پخشکنندههای معتبر تهیه فرمایید. @ghazalshermahdishabani
«ذکر بنای مسجد جامع بخارا» قتیبة بنمسلم مسجد جامع بنا کرد ... هر آدینه، مُنادی فرمودی که هرکه به نماز آدینه حاضر شود دو درم بدهم؛ و مردمان بخارا به اولِ اسلام، در نماز، قرآن به پارسی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی، مردی بودی که در پس ایشان بانگ زدی: «نگونبان کنیت» و چون سجده خواستندی کردن، بانگ کردی: «نگونبانگون کنیت». #تاریخ_بخارا #ابوبکر_نرشخی (۲۸۶ _ ۳۴۸ ه. ق) ترجمه ابونصر احمد قبادی منقول از سبکشناسی بهار، جلد ۱. @nasrha
«ذکر فتح بخارا و ظاهر شدن اسلام در او» هر باری اهل بخارا مسلمان شدندی و باز چون عرب بازگشتندی، ردّت آوردندی و قتیبه سه بار ایشان را مسلمان کرده بود باز ردّت آورده، کافر شده بودند، این بار چهارم قتیبه حرب کرده، شهر بگرفت و از بعد رنج بسیار، اسلام آشکار کرد ... و ایشان اسلام پذیرفتند بهظاهر و بهباطن بتپرستی میکردند، قُتیبه چنان صواب دید که اهل بخارا را فرمود یک نیمه از خانههای خویش به عرب دادند تا عرب با ایشان باشند و از احوال ایشان باخبر باشند تا بهضرورت مسلمان باشند، بدینطریق مسلمانی آشکار کرد ... #تاریخ_بخارا #ابوبکر_نرشخی (۲۸۶ _ ۳۴۸ ه. ق) ترجمه ابونصر احمد قبادی @nasrha
خروجِ «تارابی» در شُهور سنهٔ ستّ و ثلثین و ستّمائة، قِران ِ نَحسَین بود در برج سرطان، منجمان حکم کرده بودند که فتنهای ظاهر شود و یمکن مبتدِعی خروج کند. بر سه فرسنگی بخارا دیهی است که آن را تاراب گویند. مردی بود نام او محمود صانع غربال، چنانکه در حق او گفتهاند…
در مجلس سعدی ای مردی که به هر ذره از ذرات وجود خود، قبلهای ساختهای! بتپرستان را عیب مکن ... اگر ایشان عبدالصنماند، تو عبدالدینار و الدرمی ... جوانمردا! چه کنی سرایی را که اولش سستی، میانش پستی و آخِرش نیستی است؟ #سعدی #مجالس_پنجگانه @nasrha
آتش هم زمانهایی نمیرقصد، وقتهایی که زیر خاکستر است؛ مثل عشق که وقتهایی فکر میکنیم تمام شده و دیگر نیست و از رفتنش تأسف میخوریم. اما هست و مثل آتش که زیر خاکستر، پنهان است، درون دلمان ساکن نشسته، انگار بخواهد ما را امتحان کند تا بهیکباره مثل آتشفشان از درونمان سر برآورده، خجلتزدهمان کند. زن هم به آب و آتش میمانَد؛ هم آتشِ آدم را خاموش میکند، هم آدم را آتش میزند. زمانی که عاشق است، میرقصد. زمانی که نمیرقصد، قلبش خالیست. عشق _ چون ذاتش زنانه است _ طبعش به آب و آتش میماند. وقتی میرقصد، هست. وقتی میآید، میرقصد. وقتی نیست، نمیرقصد. #قاسم_کشکولی #این_سگ_میخواهد_رکسانا_را_بخورد نشر بوتیمار (۱۳۹۴) تصحیح مهدی شعبانی برندهٔ جایزه مهرگان ادب. رمان برگزیدهٔ ۱۳۹۴ _ ۱۳۹۵. @nasrha
دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکهی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه میکردی، بُتّهی سبزی میدیدی با گلهای سرخ. اگر میرفتی از خیلی جلو نگاه میکردی، فقط لکههای سرخ و سبز میدیدی. به خودش گفت: شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه میبینی. #عادت_میکنیم #زویا_پیرزاد @nasrha
سهشنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریاش ریخته شده بود، از کوچهای میگذشت که همان پیچوخمِ خوابها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، میبارید. پشت پنجرههای دو طرفِ کوچه، پردهای از گرمای بخاریها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته میداد. #بیژن_نجدی #سهشنبه_خیس #یوزپلنگانی_که_با_من_دویدهاند @nasrha
هر چیزی را ببوییدم، بویش برآمد؛ این جهان را ببوییدهام، بوی نبودنی برآمد! #ابوالحسن_خرقانی #نوشته_بر_دریا، ص ۳۰۷، ش ۸۴۸ محمدرضا شفیعی کدکنی @nasrha
یونس گوشهای دانشجو را رها کرد. فندکی از جیب درآورد، زیر بینی او گرفت. برزو فریاد کشید: "آتشم زد." - "تو کتابها را آتش نزدی؟" - "آدم زنده را با کتابهای بیجان یکی میکنی؟" یقه کت برزو پاره شد. یونس فندک را خاموش کرد، دانشجو را به دیوار چسباند: "لال شوم اگر کتاب را با تو کلهپوک یکی کنم." #غزاله_علیزاده #خانه_ادریسیها، صفحه ۱۱۴. @nasrha
عزيز من! زندگی بدون روزهای بد نمیشود، بدون اشک و درد و خشم و غم نمیشود. اما، روزهای بد، همچون برگهای پاييزی، باور كن كه شتابان فرومیريزند و در زير پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشكنند و درخت استوار و مقاوم بر جای میماند. عزيز من! برگهای پاييزی، بیشک، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تداوم درخت، سهمی ازيادنرفتنی دارند. #نادر_ابراهیمی #ابوالمشاغل، ۱۳۷۵: ۶۷. @nasrha
بزرگزادهای خرقهای به درویشی داد. مگر طاعنان خبر این واقعه را به سمع پدرش رسانیدند. با پسر در این باب عتاب میکرد. پسر گفت «در کتابی خواندم که هرکه بزرگی خواهد، باید هرچه دارد ایثار کند»؛ من بدان هوس این خرقه را ایثار کردم. پدر گفت: «ای ابله! غلط در لفظ ایثار کردهای که به تصحیف خواندهای؛ بزرگان گفتهاند: هرکه بزرگی خواهد باید هرچه دارد انبار کند تا بدان عزیز باشد! نبینی که اکنون همه بزرگان انبارداری میکنند!» و شاعر گوید: اندکاندک به هم شود بسیار دانهدانهست غله در انبار ... #عبید_زاکانی #اخلاقالاشراف باب پنجم: در سخاوت @nasrha
یکی در مسجد سِنجار بهتطوّع بانگ گفتی، به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی. و صاحب مسجد امیری بود عادل نیکسیرت، نمیخواستش که دل آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذناناند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتب داشتهام. تو را ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی. بر این قول اتفاق کردند و برفت. پس از مدتی در گذری پیش امیر بازآمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که اینجا که رفتهام، بیست دینارم همیدهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم! امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار تا نستانی! که به پنجاه راضی گردند! به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل چنان که بانگ درشت تو میخراشد دل #گلستان #سعدی @nasrha
درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را. ای زبردستِ زیردستآزار گرم تا کی بماند این بازار؟ به چه کار آیدت جهانداری؟ مردنت بِهْ که مردمآزاری #گلستان #سعدی @nasrha
نوجوان ایرانی و آموزش زبان فارسی شانزده گفتار از ادیبان، نویسندگان و استادان نامدار ایران به کوشش و گزینش مهدی شعبانی. ۱۲۶ صفحه نشر جهان کتاب، ۱۴۰۳ قیمت: ۱۴۰ هزار تومان #به_زودی در بازار نشر @books_exchange1