tgindex
نسرينه ها

نسرينه ها

Статистика
@nasrinehaперсидский

کانال شخصی اشعار و نوشتارها و برگزیده های نسرین فرقاني

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
116
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
27
28 постов
Вовлечённость
23,3%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 28
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
11
1/48двое суток
12
1/72трое суток
13

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • عبارت فارسی آغازین ترجمه‌ای آزاد از عبارت کیرکگور است و بهتر است به عنوان ترجمه‌ای ادبی معرفی شود، نه نقل قول لفظ‌به‌لفظ. مضمون اصلی سخن او در کتاب بیماری تا سرحد مرگ، مسئله یأس و نسبت انسان با خویشتن خویش است.

  • بزرگ‌ترین خطر، از دست دادن خویشتن «بزرگ‌ترین خطر، از دست دادن خویشتن است؛ خطری که می‌تواند چنان بی‌سروصدا رخ دهد که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.» سورن کیرکگور از کتاب بیماری تا سرحد مرگ، ۱۸۴۹ کیرکگور در کتاب بیماری تا سرحد مرگ، در بحث خود درباره یأس و از دست دادن خویشتن، می‌نویسد: “The greatest danger, that of losing oneself, may occur very quietly in the world, as if it were nothing at all.” «بزرگ‌ترین خطر، یعنی از دست دادن خویشتن، ممکن است در جهان چنان آرام و بی‌سروصدا رخ دهد که گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده است.» این جمله در نگاه نخست ساده به نظر می‌رسد، اما پشت آن یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های فلسفه کیرکگور قرار دارد: انسان چگونه ممکن است خودش را از دست بدهد، بی‌آنکه حتی متوجه این فقدان شود؟ شاید بعضی فقدان‌ها با صدا می‌آیند. وقتی چیزی را از دست می‌دهیم، نبودنش را می‌بینیم. جای خالی‌اش آشکار است. فقدان، خود را به ما تحمیل می‌کند. اما کیرکگور از فقدانی سخن می‌گوید که می‌تواند بی‌صدا اتفاق بیفتد؛ آن‌قدر آرام که حتی خود انسان هم متوجه نشود چیزی را از دست داده است. از دست دادن خویشتن. انسان ممکن است همچنان زندگی کند، کار کند، بخندد، معاشرت کند، دوست بدارد، خانواده‌ای داشته باشد و حتی در چشم دیگران انسانی موفق و خوشبخت به نظر برسد؛ اما در جایی پنهان از وجودش، آرام‌آرام از خودش فاصله گرفته باشد. این فاصله معمولاً با یک حادثه بزرگ آغاز نمی‌شود. گاهی با یک «باید» کوچک شروع می‌شود. باید آن‌گونه باشم که دیگران می‌خواهند. باید کسی باشم که جامعه از من انتظار دارد. باید آن‌قدر تغییر کنم تا پذیرفته شوم. باید خواسته‌های خودم را کنار بگذارم تا کسی را از دست ندهم. و انسان، اندک‌اندک، صدای درون خود را با صداهای بیرون عوض می‌کند. آن‌قدر نقش خود را بازی می‌کند که سرانجام نقش را با خویشتن اشتباه می‌گیرد. شاید یکی از غم‌انگیزترین شکل‌های گم شدن همین باشد؛ اینکه انسان آن‌قدر با تصویری که از خود ساخته زندگی کند که دیگر به یاد نیاورد پیش از آنکه این تصویر را بسازد، چه کسی بوده است. کیرکگور در بیماری تا سرحد مرگ، این مسئله را در پیوند با مفهوم «یأس» بررسی می‌کند. یأس برای او فقط غمگینی یا ناامیدی از رسیدن به چیزی نیست. یأس می‌تواند عمیق‌تر از اینها باشد: نوعی گسست از خویشتن. انسان ممکن است از زندگی خود ناراضی نباشد، اما از خودِ واقعی‌اش دور شده باشد. ممکن است همه چیز داشته باشد و با این حال، خودش را نداشته باشد. اینجاست که پرسش کیرکگور به یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های انسانی تبدیل می‌شود: من واقعاً چه کسی هستم؟ آیا آن کسی هستم که دیگران مرا می‌بینند؟ آیا آن کسی هستم که خودم برای دیگران ساخته‌ام؟ آیا مجموعه‌ای از نقش‌ها، عادت‌ها، ترس‌ها و خواسته‌هایی هستم که در طول سال‌ها به من نسبت داده شده‌اند؟ یا در ژرفای این همه، «خویشتنی» هست که هنوز باید آن را پیدا کنم؟ کیرکگور برای انسان، شدن را مهم‌تر از صرفاً بودن می‌داند. خویشتن چیزی نیست که انسان یک بار به دست آورده باشد و بعد برای همیشه صاحب آن بماند. انسان باید در مسیر زندگی، نسبت خود را با خویشتن کشف کند و مسئولیت آن را بپذیرد. از این منظر، «خود بودن» کار آسانی نیست. گاهی برای یافتن خود، باید از تصویری که دیگران از ما ساخته‌اند فاصله بگیریم. گاهی باید جرئت کنیم پرسش‌هایی را که سال‌ها خاموش کرده‌ایم دوباره بشنویم. گاهی باید بپذیریم که آنچه سال‌ها «زندگی من» نامیده‌ایم، شاید تا اندازه زیادی زندگی‌ای بوده که برای ما انتخاب شده است. و شاید به همین دلیل، بزرگ‌ترین خطر همان باشد که کیرکگور می‌گوید: از دست دادن خویشتن، بی‌آنکه حتی بفهمیم چیزی از دست رفته است. انسان می‌تواند چشم‌هایش باز باشد و خودش را نبیند. می‌تواند در میان جمع باشد و از خویشتن دور افتاده باشد. می‌تواند صدای همه را بشنود و صدای خودش را از یاد برده باشد. و شاید بیداری از همین‌جا آغاز شود؛ از لحظه‌ای که برای نخستین بار در میان هیاهوی جهان، از خود بپرسیم: من کجای این زندگی ایستاده‌ام؟ کدام بخش از آنچه هستم، حقیقتاً از من است؟ و اگر روزی همه نقش‌ها، عنوان‌ها، تعلقات و تصویرهایی را که از خود ساخته‌ام کنار بگذارم، چه چیزی از من باقی خواهد ماند؟ شاید یافتن خویشتن، پیش از آنکه به معنای پیدا کردن چیزی باشد، به معنای کنار رفتن چیزهایی است که خود را به جای ما نشانده‌اند. و شاید آن لحظه که انسان برای نخستین بار متوجه می‌شود از خودش دور افتاده است، با همه دردناکی‌اش، آغاز بازگشت باشد. زیرا تا زمانی که گم شدن خود را احساس نکرده‌ایم، جست‌وجوی خود نیز آغاز نشده است. منبع Søren Kierkegaard, The Sickness Unto Death, 1849. نکته درباره ترجمه

  • без подписи

  • «فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَٰكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» یعنی مشکل اصلی، نابینایی چشم ظاهری نیست؛ بلکه نابینایی قلب است. مفسران کلاسیک نیز این آیه را به تمایز میان دیدن ظاهری و دیدنِ قلبی/اعتباری پیوند داده‌اند. این تعبیر به نظرم کلید فهم تفاوت «چشم سوم» و بصیرت عرفانی است. در عرفان اسلامی مسئله این نیست که: چشم دیگری در جمجمه داریم. مسئله این است که: همان انسانی که با چشم ظاهر می‌بیند، ممکن است حقیقتِ آنچه را می‌بیند نبیند. ۶. «دیدن» در عرفان یعنی چه؟ فرض کنید دو نفر به یک گل نگاه می‌کنند. هر دو گل را می‌بینند. اما یکی فقط: رنگ → شکل → اندازه → نام را می‌بیند. دیگری ممکن است در همان گل، نسبت، معنا، زیبایی، تجلی و حضور را تجربه کند. چشم فیزیکی هر دو نفر تقریباً همان کار را انجام داده است. تفاوت در نحوهٔ حضور و ادراک است. اینجاست که واژهٔ «شهود» معنا پیدا می‌کند. شهود در سنت عرفانی الزاماً به معنای دیدن یک تصویر عجیب یا پیش‌بینی آینده نیست. گاهی شهود یعنی: چیزی را بی‌واسطه‌تر فهمیدن. ۷. و این دقیقاً جایی است که بیدل وارد می‌شود این بحثی که شروع کرده بودیم دربارهٔ آینه و حیرت در شعر بیدل، در واقع به همین موضوع وصل می‌شود. در جهان بیدل، مسئله فقط این نیست که انسان «چشم» دارد و جهان را می‌بیند. مسئله این است که: چه چیزی در ما می‌بیند؟ و حتی عمیق‌تر: آیا آنچه می‌بینیم، خودِ جهان است یا تصویر جهان در آینهٔ وجود ما؟ از این منظر، «آینه» می‌تواند نمادِ وجودِ انسان باشد. اما آینه وقتی حقیقت را نشان می‌دهد که خودش را به جای تصویر نگیرد. اینجاست که «حیرت» اهمیت پیدا می‌کند. ۸. تفاوت بسیار ظریف «چشم سوم» با «بصیرت» اگر بخواهم این سه سنت را کنار هم بگذارم: و علم جدید: | علم اعصاب | غدهٔ پینه‌آل | ملاتونین و تنظیم ریتم شبانه‌روزی | بنابراین نباید بگوییم: چشم سوم = غدهٔ پینه‌آل = قلب عرفانی این معادله از نظر علمی و تاریخی درست نیست. اما می‌توانیم بگوییم: هر سه سنت دربارهٔ یک مسئلهٔ انسانیِ بسیار قدیمی پرسش‌هایی متفاوت مطرح کرده‌اند: آیا انسان فقط با حواس ظاهری می‌بیند، یا امکان نوع دیگری از ادراک نیز در او وجود دارد؟ و این پرسش، به نظرم، بسیار ارزشمندتر از ادعای سادهٔ «کلسیوم چشم سوم را می‌بندد» است. ۹. یک نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ «شهود» من حتی یک گام جلوتر می‌روم: شهود را نباید با هر احساس درونی یکی گرفت. هر احساس قوی، پیش‌آگاهی، خواب، تصویر ذهنی یا دریافت ناگهانی الزاماً «شهود» نیست. ممکن است: خیال باشد، حافظه باشد، تداعی ناخودآگاه باشد، حدس درست یا غلط باشد، یا واقعاً نوعی دریافت عمیق و یکپارچه از موقعیت باشد. در عرفان نیز رسیدن به شهود صرفاً با «تمرکز روی پیشانی» حاصل نمی‌شود. در سنت عرفانی اسلامی، پاکی ادراک، تهذیب، حضور، صدق و رهایی از حجاب‌های نفس اهمیت بسیار بیشتری دارد. به همین دلیل، اگر بخواهیم مفهوم «چشم سوم» را با زبان عرفان اسلامی ترجمه کنیم، شاید بهتر باشد به جای «غده‌ای که باید فعال شود» بگوییم: چشم سوم، اگر بخواهیم از این تعبیر استفاده کنیم، می‌تواند استعاره‌ای برای بیدار شدنِ نوعی دیدن باشد؛ دیدنی که در آن انسان فقط جهان را نمی‌بیند، بلکه نسبتِ خود با جهان و حقیقتِ پنهان در آن را نیز می‌بیند. و این تعبیر به بصیرت و شهود نزدیک‌تر است تا به یک عضو فیزیولوژیک. و یک نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ ویدئوی شما اگر سخنران در ویدئو ادعا می‌کند که «نقاط سفید موجود در مغز» همان رسوبات کلسیمی هستند که چشم سوم را مسدود می‌کنند، این قسمت را باید جداگانه با احتیاط بررسی کرد؛ چون نقاط سفید در MRI الزاماً کلسیفیکاسیون نیستند و می‌توانند علل کاملاً متفاوتی داشته باشند.

  • بله. اتفاقاً فکر می‌کنم اگر این سه حوزه را کنار هم بگذاریم، موضوع بسیار عمیق‌تر از تعبیر رایجِ «غدهٔ پینه‌آل = چشم سوم» می‌شود. بهتر است سه زبان متفاوت را از هم جدا کنیم و سپس ببینیم آیا می‌توان میانشان گفت‌وگویی برقرار کرد یا نه. ۱. چشم سوم؛ «دیدنِ چیزی دیگر» در سنت هندی در سنت‌های یوگایی، آنچه امروز «چشم سوم» نامیده می‌شود، عمدتاً به آجنا (Ājñā)، یعنی مرکز یا چاکرای میان دو ابرو، مربوط است. در این سنت، آجنا محل نوعی ادراک درونی است؛ ادراکی که قرار نیست صرفاً اطلاعات بیشتری از جهان حسی به ما بدهد، بلکه به بینش، آگاهی و عبور از دوگانگی معمولِ ادراک مربوط می‌شود. بنابراین وقتی گفته می‌شود «چشم سوم را باز کن»، معنایش در زبان سنتی لزوماً این نیست که عضوی فیزیکی در پیشانی باز شود. «چشم» در اینجا بیشتر استعاره‌ای برای نحوه‌ای دیگر از دیدن است. و این نکته بسیار مهم است: چشم سوم در اصل یک مفهوم معنوی است، نه یک عضو تشریحیِ اثبات‌شده در مغز. پیوند دادن آن با غدهٔ پینه‌آل، به‌ویژه در تفسیرهای جدید و غربی‌شدهٔ معنویت، تا حد زیادی یک هم‌نشینی تفسیری است، نه یک هم‌ارزی علمی. حتی منابع دائرةالمعارفی نیز تأکید می‌کنند که تلاش برای یافتن یک اندام فیزیکی معادلِ «اندام‌های روحانی» سنت‌های آسیایی به نتیجهٔ قطعی علمی نرسیده است. ۲. پس چرا غدهٔ پینه‌آل وارد این داستان شد؟ اینجا یک داستان تاریخی بسیار جالب داریم. غدهٔ پینه‌آل واقعاً در مرکز مغز قرار دارد و به‌سبب همین جایگاه خاص، از گذشته توجه فیلسوفان را به خود جلب کرده است. مهم‌ترین شخصیت در این میان رنه دکارت است. دکارت در قرن هفدهم تصور می‌کرد چون بسیاری از ساختارهای مغز دوگانه‌اند، اما غدهٔ پینه‌آل ساختاری منفرد و تقریباً مرکزی است، می‌تواند محل ارتباط نفس غیرمادی با بدن باشد. او آن را جایگاه اصلی نفس و محل شکل‌گیری افکار می‌دانست. البته امروز می‌دانیم که این نظریهٔ دکارت دربارهٔ عملکرد پینه‌آل درست نیست. اما یک اتفاق جالب رخ داده است: پینه‌آل از نظر تاریخی «غده‌ای در مرکز مغز» بود؛ چشم سوم نیز «چشمی در مرکز ادراک درونی» تصور می‌شد. همین شباهت مکانی و معنایی، بعدها باعث شد این دو در فرهنگ معنوی معاصر به هم پیوند بخورند. اما اینجا باید مواظب باشیم که: «شباهت نمادین» را با «همانندی زیستی» اشتباه نگیریم. ۳. پینه‌آل از نظر علم واقعاً چه می‌کند؟ این بخش بسیار زیباست، چون پینه‌آل واقعاً با نور و تاریکی ارتباط دارد. نور از طریق چشم دریافت می‌شود و پیام آن از مسیرهای عصبی به ساعت زیستی مغز می‌رسد؛ سپس پینه‌آل در تاریکی ملاتونین ترشح می‌کند. ملاتونین به تنظیم چرخهٔ خواب و بیداری و ریتم شبانه‌روزی کمک می‌کند. پس اگر بخواهیم یک استعارهٔ شاعرانه بسازیم، می‌توانیم بگوییم: پینه‌آل واقعاً با «نور» سروکار دارد؛ اما نه با نورِ حقیقت، بلکه با نور و تاریکیِ محیط و تنظیم ساعت زیستی. و همین جاست که زبان عرفان و زبان زیست‌شناسی از هم جدا می‌شوند. عرفان می‌پرسد: چه چیزی در انسان می‌تواند حقیقت را ببیند؟ علوم اعصاب می‌پرسد: چه ساختارهایی اطلاعات نوری را دریافت و ریتم زیستی را تنظیم می‌کنند؟ این دو پرسش می‌توانند با هم گفت‌وگو کنند، اما پاسخ یکی را نباید پاسخ دیگری تلقی کرد. ۴. کلسیفیکاسیون پینه‌آل چه می‌شود؟ این قسمت از سخنان آن سخنران یک پایهٔ علمی واقعی دارد. رسوب‌های کلسیمی در غدهٔ پینه‌آل بسیار شایع‌اند. در یک مرور نظام‌مند و فراتحلیل، شیوع کلسیفیکاسیون پینه‌آل حدود ۶۱٫۶۵ درصد گزارش شده است؛ البته مطالعات مختلف اعداد متفاوتی داشته‌اند. این رسوبات را گاهی brain sand یا corpora arenacea نیز می‌نامند. اما نکتهٔ مهم این است: کلسیفیکاسیون پینه‌آل به‌خودی‌خود به معنای «خراب شدن» یا «خاموش شدن» غده نیست. حتی پژوهش‌ها دربارهٔ اینکه میزان کلسیفیکاسیون دقیقاً تا چه اندازه تولید ملاتونین را کاهش می‌دهد، نتایج کاملاً یکسانی ندارند. برخی مطالعات ارتباطی میان بافت سالم پینه‌آل و تولید ملاتونین یافته‌اند، در حالی که برخی دیگر رابطهٔ ساده و مستقیمی میان کلسیفیکاسیون و سطح ملاتونین پیدا نکرده‌اند. بنابراین جملهٔ: «کلسیم در پینه‌آل رسوب می‌کند، پس چشم سوم بسته می‌شود» از نظر علمی قابل اثبات نیست. ۵. اما اینجا عرفان اسلامی ناگهان وارد گفت‌وگو می‌شود و به نظرم این قسمت برای شما از همه جالب‌تر است. در عرفان اسلامی، به‌خصوص در سنت ابن‌عربی، ما به جای «چشم سوم» با مفاهیمی مثل: بصر، بصیرت، قلب، شهود، کشف و نظر مواجه می‌شویم. قرآن می‌گوید:

  • دقیقاً متوجه شدم منظور سخنران چیست. او میان «چشم سوم» در معنای عرفانی/معنوی و غدهٔ پینه‌آل (صنوبری) در مغز ارتباط برقرار می‌کند و بعد از «کلسیفیکاسیون» یا رسوب کلسیم در این غده به‌عنوان مانعی برای فعال‌شدن چشم سوم و شهود سخن می‌گوید. اینجا لازم است یک تفکیک مهم انجام دهیم؛ چون سخن او ترکیبی از یک واقعیت علمی، یک تعبیر معنوی و یک ادعای علمیِ اثبات‌نشده است. ۱. غدهٔ پینه‌آل واقعاً چیست؟ غدهٔ پینه‌آل یک غدهٔ کوچک در بخش مرکزی مغز است و کارکرد شناخته‌شدهٔ اصلی آن تولید ملاتونین است؛ یعنی هورمونی که در تنظیم چرخهٔ خواب و بیداری و هماهنگ‌کردن بدن با چرخهٔ روشنایی و تاریکی نقش دارد. از قدیم نیز به دلیل جایگاه خاص این غده در مرکز مغز، دربارهٔ آن برداشت‌های فلسفی و معنوی شکل گرفته است. دکارت، برای مثال، آن را «جایگاه روح» می‌دانست؛ اما این دیدگاه تاریخی را نباید با یافتهٔ علمی امروز یکی دانست. ۲. آیا غدهٔ پینه‌آل کلسیفیه می‌شود؟ بله، این قسمت سخن سخنران درست است. کلسیفیکاسیون پینه‌آل یعنی رسوب مواد معدنی، عمدتاً ترکیبات کلسیم و فسفر، در این غده. این پدیده بسیار شایع است و با افزایش سن بیشتر دیده می‌شود. یک فراتحلیل از مطالعات انسانی، شیوع کلسیفیکاسیون پینه‌آل را حدود ۶۲ درصد گزارش کرده است. بنابراین اگر کسی در گزارش CT مغز خود عبارت‌هایی مثل pineal calcification یا «کلسیفیکاسیون غده پینه‌آل» ببیند، صرفِ وجود آن به این معنا نیست که مشکلی جدی در مغز دارد. ۳. اما آیا این رسوبات «چشم سوم» را می‌بندند؟ اینجا سخن وارد حوزه‌ای می‌شود که علم هنوز چنین چیزی را ثابت نکرده است. در سنت‌های معنوی، به‌ویژه در برخی مکاتب شرقی، «چشم سوم» نمادی برای ادراک درونی، بصیرت، شهود و دیدن ورای ادراک حسی است. در این نگاه، چشم سوم یک «چشم فیزیکی» نیست. در مقابل، غدهٔ پینه‌آل یک ساختار کاملاً واقعی و قابل مشاهدهٔ آناتومیک است. این دو به دلیل جایگاه مرکزی پینه‌آل و برخی شباهت‌های نمادین، در فرهنگ معاصر بسیار به یکدیگر پیوند داده شده‌اند؛ اما شواهد علمی معتبری وجود ندارد که نشان دهد چشم سوم از نظر زیستی همان غدهٔ پینه‌آل است یا کلسیفیکاسیون آن موجب از بین رفتن شهود می‌شود. این تمایز خیلی مهم است. ۴. و یک نکتهٔ بسیار مهم‌تر دربارهٔ «نقطه‌های سفید مغز» اگر سخنران منظورش این است که در MRI مغز نقاط سفید دیده می‌شوند و اینها همان رسوبات کلسیمی هستند، این سخن می‌تواند گمراه‌کننده باشد. «نقاط سفید» در MRI معمولاً ممکن است همان چیزی باشند که به آن white matter hyperintensities (WMH) یا «هایپراینتنسیتی مادهٔ سفید» گفته می‌شود. اینها با کلسیفیکاسیون پینه‌آل یکی نیستند. این نقاط می‌توانند علل مختلفی داشته باشند و به‌خصوص با افزایش سن و عوامل عروقی مانند فشار خون بالا ارتباط دارند. البته علل التهابی، میگرن و برخی بیماری‌های دیگر نیز می‌توانند چنین یافته‌هایی ایجاد کنند. کلسیفیکاسیون معمولاً در CT بسیار بهتر دیده می‌شود، در حالی که «نقاط سفید» در تصاویر خاص MRI غالباً به تغییرات مادهٔ سفید اشاره دارند. بنابراین نباید هر نقطهٔ سفیدی در تصویر مغز را «رسوب کلسیم» دانست. ۵. پس سخن سخنران را چگونه باید فهمید؟ من اگر بخواهم سخن او را منصفانه تفسیر کنم، می‌گویم: در سخن او یک لایهٔ علمی و یک لایهٔ معنوی روی هم قرار گرفته‌اند. لایهٔ علمی: غدهٔ پینه‌آل → تولید ملاتونین → تنظیم چرخهٔ خواب و بیداری → کلسیفیکاسیون شایع، به‌ویژه با افزایش سن لایهٔ معنوی: غدهٔ پینه‌آل → چشم سوم → بیداری درونی → شهود → ادراک حقیقت اما اتصال این دو زنجیره به این شکل که: «کلسیفیکاسیون پینه‌آل = بسته‌شدن چشم سوم = از بین رفتن شهود» یک فرضیه یا باور معنوی/فرهنگی است، نه یک نتیجهٔ اثبات‌شدهٔ علوم اعصاب. حتی دربارهٔ خود کلسیفیکاسیون پینه‌آل و میزان تأثیر آن بر تولید ملاتونین نیز پژوهش‌ها نتایج کاملاً یکسانی ندارند؛ برخی مطالعات ارتباط میان میزان کلسیفیکاسیون و کاهش ظرفیت تولید ملاتونین را مطرح کرده‌اند، اما موضوع همچنان پیچیده است. و از نظر عرفانی، موضوع جالب‌تر می‌شود اگر بخواهیم از چارچوب پزشکی فاصله بگیریم و وارد معنای «چشم سوم» و شهود شویم، آن‌وقت می‌توانیم پرسش بسیار عمیق‌تری مطرح کنیم: آیا «چشم سوم» واقعاً یک عضو در مغز است، یا استعاره‌ای برای نوع دیگری از دیدن؟ این پرسش به نظرم برای بحث‌های شما دربارهٔ شهود، حیرت، ابن‌عربی و بیدل بسیار جالب است؛ چون در عرفان اسلامی نیز «دیدن» الزاماً به معنای دیدن با چشم ظاهری نیست. آنجا از بصیرت، شهود و دیدن دل سخن گفته می‌شود؛ و این «دیدن» را نمی‌توان به‌سادگی با یک ساختار فیزیولوژیک در مغز یکی دانست.

  • من پس دیدن این ویدئو با هوش مصنوعی وارد گفتگو شدم و حاصل گفتگوی مان را در دو بخش با شما عزیزان به اشتراک می گذارم 👇🏻👇🏻👇🏻

  • без подписи

  • без подписи

  • دوست‌داشتنِ جهان حاشا! محبوبِ لذاته یکی باید که بوَد لابد، اما چیزهای دیگر اگر محبوب بوَند للمحبوب الأصلي هیچ زیان ندارد. [...] عاشق سرای معشوق دوست دارد و همه‌ی عالم سرای اوست، و خط و صنعت و تصنیفِ معشوق دوست دارد، و همه‌ی عالم خطِ اوست و تصنیف اوست، لا بل همه خود اوست اگر فراتر شوی. نجیب مایل هروی، خاصیت آینگی: نقد حال، گزاره‌ی آراء، و گزیده‌ی آثار فارسی عین‌القضات همدانی، ص189. #صوفیانه‌ها @m_stigmata

  • یکی از زیباترین ظرافت‌های این بیت همین «گرد» است. آینه زمانی تصویر را درست نشان می‌دهد که پاک و صیقلی باشد. گرد و غبار، آینه را کدر می‌کند. پس از یک سو می‌توان گفت «گرد تحیر» مانع دیدن است؛ اما از سوی دیگر، همین «گرد» حاصل دیدن و مواجهه با راز هستی است. این یک پارادوکس بسیار بیدلانه است: آینه برای دیدن باید صاف باشد، اما دیدن حقیقت، گرد حیرت بر آینه می‌نشاند. هرچه انسان می‌کوشد آینه را پاک کند و حقیقت را روشن‌تر ببیند، با عمق بیشتری از ناشناختنی بودن حقیقت روبه‌رو می‌شود. از این منظر، «حیرت» هم حجاب است و هم نشانه شهود. «خواندن» در برابر «حیرت» بیدل در این بیت یک حرکت معرفتی بسیار ظریف ایجاد می‌کند. ما تصور می‌کنیم جهان یک «متن» است و می‌توان آن را خواند و رمز آن را کشف کرد. اما در نهایت، متن به آینه تبدیل می‌شود و آینه نیز چیزی جز حیرت به ما بازنمی‌گرداند. پس بیدل به نوعی مرز میان دانستن و دیدن را نشان می‌دهد. تا وقتی با جهان همچون کتابی روبه‌رو هستیم، انتظار داریم معنایی نهایی از آن استخراج کنیم. اما وقتی جهان را همچون آینه می‌بینیم، متوجه می‌شویم که خود ما نیز جزئی از این تصویر هستیم. دیگر خواننده‌ای بیرون از متن وجود ندارد که بتواند متن را یک‌بار برای همیشه تفسیر کند. خواننده نیز در آینه حضور دارد. و شاید همین‌جا است که «حیرت» آغاز می‌شود. جمع‌بندی اگر بخواهیم مفهوم این بیت را در یک جمله فشرده کنیم، می‌توان گفت: «بیدل می‌گوید در آینه هستی به دنبال رمز دو جهان گشتیم؛ اما هرچه بیشتر خواندیم و دیدیم، به جای پاسخ نهایی، دریافتیم که حقیقت چنان فراخ و بی‌کران است که حاصل این خواندن چیزی جز حیرت نیست.» و این همان نقطه‌ای است که آینه، انسان و حیرت در شعر بیدل به هم می‌رسند: جهان آینه است؛ انسان خواننده این آینه؛ و حیرت، حاصل عمیق‌ترین خواندن آن. در این نگاه، حیرت دیگر «ندانستن» نیست؛ بلکه لحظه‌ای است که دانستن به مرز خود می‌رسد و انسان در برابر حقیقت، به جای ادعای احاطه، به تماشای بی‌پایان می‌ایستد. و شاید بتوان عصاره این بیت بیدل را چنین خواند: راز را خواندیم، اما راز، پاسخ نشد؛ آینه شد، و ما در آینه به حیرت خویش رسیدیم. @nasrinforghni t.me/nasrineha

  • без подписи

  • آینه و حیرت در شعر بیدل در شعر بیدل، «آینه» و «حیرت» دو مفهوم بسیار به‌هم‌پیوسته‌اند. آینه در شعر او فقط وسیله‌ای برای دیدن صورت نیست، بلکه یکی از بنیادی‌ترین استعاره‌های شناخت، ظهور و نسبت انسان با حقیقت است. درست در جایی که انسان می‌خواهد از آینه جهان چیزی بخواند، به «حیرت» می‌رسد؛ زیرا آنچه در آینه می‌بیند، سرانجام به جای آنکه راز جهان را به‌تمامی آشکار کند، او را با بی‌کرانگی راز روبه‌رو می‌سازد. آینه در جهان شعری بیدل در عرفان اسلامی، آینه از دیرباز نماد ظهور و تجلی بوده است. آینه چیزی از خود ندارد؛ آنچه در آن دیده می‌شود، انعکاس چیزی دیگر است. بنابراین آینه هم‌زمان دو ویژگی دارد: می‌نمایاند و خود پنهان می‌ماند. این نکته برای جهان‌بینی بیدل بسیار مهم است. جهان، از این منظر، عرصه ظهور و انعکاس است. صورت‌های عالم همچون نقش‌هایی هستند که در آینه وجود پدیدار می‌شوند؛ اما اگر بخواهیم خود حقیقت را در این صورت‌ها پیدا کنیم، با دشواری روبه‌رو می‌شویم، زیرا هر صورت در عین آشکارگی، حجاب چیزی دیگر نیز هست. از همین‌جاست که آینه به حیرت می‌رسد. حیرت در اینجا صرفاً سرگردانی و ندانستن نیست. در عرفان، «حیرت» می‌تواند مرتبه‌ای از آگاهی باشد که در آن، ذهن از تصرف در حقیقت و تبدیل آن به یک مفهوم روشن و نهایی بازمی‌ماند. انسان چیزی را می‌بیند، اما هرچه بیشتر می‌بیند، درمی‌یابد که آنچه دیده، پایان دیدن نیست. به تعبیر دیگر: جهل می‌گوید: «نمی‌دانم.» حیرت می‌گوید: «می‌بینم، اما آنچه می‌بینم، از فهم من بزرگ‌تر است.» بنابراین حیرت، در عالی‌ترین معنای خود، شکست شناخت نیست؛ آگاهی از بی‌نهایت بودن موضوع شناخت است. آینه و حیرت در این بیت بیدل «رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم جز گَردِ تحیر رقمی نیست در اینجا» این بیت بسیار فشرده و دقیق ساخته شده است. بیدل ابتدا می‌گوید: «رمز دو جهان ... خواندیم» یعنی ما خواستیم راز دو جهان را بخوانیم؛ گویی جهان همچون کتابی است که باید رموز آن را خواند. اما نکته شگفت این است که ابزار خواندن این کتاب، «ورق آینه» است. «ورق» معمولاً صفحه‌ای است که بر آن نوشته‌ای وجود دارد. اما آینه، در عین اینکه می‌تواند مانند صفحه‌ای چیزی را بنمایاند، خود نوشته‌ای ندارد. آنچه بر آینه ظاهر می‌شود، تصویر جهان است. بیدل با این ترکیب ظریف، آینه را به صفحه هستی تبدیل می‌کند. جهان را خواندیم، اما جهان همچون آینه‌ای بود. و حالا نتیجه این خواندن چیست؟ «جز گَردِ تحیر رقمی نیست در اینجا» این مصراع شاه‌کلید بیت است. «رقم» یعنی نوشته، نقش یا نشانه. بیدل می‌گوید ما به دنبال آن بودیم که در آینه هستی، نوشته‌ای از راز دو جهان پیدا کنیم؛ اما در نهایت، چیزی که بر این صفحه باقی مانده، جز «گرد تحیر» نیست. این تعبیر بسیار زیباست: تحیر به «گرد» تشبیه شده است. گویی انسان چنان به آینه هستی خیره شده و چنان در جست‌وجوی رمز آن بوده که سرانجام غباری از حیرت بر صفحه نشسته است. اما یک نکته ظریف‌تر نیز وجود دارد. اگر آینه را استعاره‌ای از دل یا وجود انسان بگیریم، «گرد تحیر» می‌تواند همان اثری باشد که مواجهه با حقیقت بر آینه وجود انسان باقی می‌گذارد. انسان به آینه نگاه می‌کند تا جهان را بخواند؛ اما سرانجام، خودش در آن آینه گرفتار پرسش می‌شود. یعنی: ما می‌خواستیم جهان را بخوانیم؛ اما در پایان، این جهان بود که ما را به حیرت خواند. چرا «دو جهان»؟ «دو جهان» را می‌توان در سطح نخست، دنیا و آخرت دانست؛ اما در زبان عرفانی بیدل، ظرفیت معنایی این تعبیر گسترده‌تر است. می‌توان آن را نسبت میان عالم ظاهر و باطن، صورت و معنا، جهان محسوس و جهان غیب نیز دانست. نکته اینجاست که بیدل نمی‌گوید رمز یک جهان را نخواندیم؛ می‌گوید: «رمز دو جهان» یعنی حتی اگر هر دو سوی هستی را در آینه وجود به مطالعه بگیریم، حاصل نهایی یک پاسخ قطعی و نهایی نیست؛ بلکه حیرت است. اینجا بیدل به یکی از مهم‌ترین مضامین عرفانی نزدیک می‌شود: هرچه شهود گسترده‌تر شود، دعوی دانستن کمتر و حیرت بیشتر می‌شود. در این معنا، حیرت نتیجه شکست شناخت نیست؛ نتیجه ژرف‌تر شدن شناخت است. «گرد»؛ واژه‌ای که بیت را پیچیده‌تر می‌کند

  • «جوانمردا! این شعرها چون آیینه دان. آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود، اما هر که در او نگه کند، صورت خود تواند دید. همچنین می‌دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست، اما هر کسی از او آن تواند دیدن که نقدِ روزگارِ او بود و کمالِ کارِ اوست. و اگر گویی: "شعر را معنی آن است که قائلش خواست و دیگران معنایی دیگر وضع می‌کنند از خود"، این همچنان است که کسی گوید: "صورتِ آینه صورتِ روی صیقل است که اول آن صورت نمود.» نجیب مایل هروی، خاصیت آینگی: نقد حال، گزاره‌ی آراء، و گزیده‌ی آثار فارسی عین‌القضات همدانی، ص209. #صوفیانه‌ها @m_stigmata

  • без подписи

  • با تو ام ای لنگر تسکین! ای تکان‌های دل! ای آرامش ساحل! با تو ام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف‌های آفتابی! ای کبودِ ارغوانی! ای بنفشابی! با تو ام ای شور ای دل شوره شیرین! با تو ام ای شادی غمگین! با تو ام ای غم! غم مبهم! ای نمی‌دانم! هر چه هستی باش! ای کاش… نه، جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش! ‌ #قیصر_امین_پور

  • без подписи

  • گاهی سخت‌ترین بخش رنج، خودِ رنج نیست؛ این است که نمی‌دانیم چرا اتفاق افتاده است. «ایوب؛ وقتی برای رنج، دلیلی پیدا نمی‌شود» وقتی جهان فرو می‌ریزد، انسان چگونه دوباره خود را می‌یابد؟ ایوب مردی درستکار بود. اما در زمانی کوتاه، فرزندانش، دارایی‌هایش و سلامتی‌اش را از دست داد. داستان ایوب، داستان انسانی است که همه چیزهایی را که به زندگی‌اش معنا و امنیت می‌داد از دست می‌دهد؛ خانواده، دارایی، سلامت و تصویری که از نظم جهان داشت. در تروما نیز فقط یک حادثه رخ نمی‌دهد؛ احساس امنیت، پیش‌بینی‌پذیری و اعتمادی که به جهان داشتیم نیز فرو می‌ریزد. گاهی بزرگ‌ترین فقدان، از دست دادن این باور است که «دنیا جای امنی است». همه ما دوست داریم باور کنیم اگر انسان خوبی باشیم، اتفاق‌های خوب برایمان می‌افتد. اما کتاب ایوب این باور را به چالش می‌کشد. اگر جهان همیشه عادلانه نباشد، چه؟ اگر رنج، پاسخی ساده نداشته باشد، چه؟ دوستان ایوب تلاش می‌کنند برای رنج او توضیحی ساده پیدا کنند؛ می‌گویند: «حتماً گناهی کرده‌ای.» آن‌ها نمی‌توانند بپذیرند که انسان بی‌گناه هم ممکن است رنج بکشد. گاهی درد دوم، خود تروما نیست؛ قضاوت‌ها، نصیحت‌ها و توضیح‌های ساده‌ای است که دیگران برای رنج ما می‌سازند. اما چیزی که ایوب را به شخصیتی ماندگار تبدیل می‌کند، فقط رنج او نیست؛ نحوه مواجهه او با رنج است. او وانمود نمی‌کند که خوب است. دردش را انکار نمی‌کند. سؤال می‌پرسد، اعتراض می‌کند و تلاش می‌کند معنایی برای تجربه‌اش پیدا کند. ایوب سکوت نمی‌کند. او سؤال می‌پرسد، خشمگین می‌شود و با خدا گفت‌وگو می‌کند. کتاب ایوب به ما نشان می‌دهد که سلامت روان، به معنای سرکوب خشم و اندوه نیست. گاهی آغاز ترمیم، پیدا کردن صدایی است که بتواند حقیقت رنج را بیان کند. از نگاه تروما، یکی از عمیق‌ترین زخم‌ها زمانی اتفاق می‌افتد که جهان دیگر مثل قبل امن به نظر نمی‌رسد. چیزی درون انسان فرو می‌ریزد؛ اعتماد، پیش‌بینی‌پذیری و احساس تعلق. و بدن نیز این فروپاشی را به یاد می‌سپارد. ایوب فقط سوگوار نبود؛ بدنش نیز بیمار و پر از زخم شد. در تروما نیز رنج فقط در ذهن باقی نمی‌ماند. بدن، خاطره ترس، فقدان و درماندگی را با خود حمل می‌کند؛ گاهی به شکل درد، انقباض، خستگی یا بی‌حسی. اگر از نگاه تروما بخوانیم... تروما همیشه این پرسش را با خود می‌آورد: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» کتاب ایوب شاید پاسخ این سؤال را ندهد، اما پرسش مهم‌تری مطرح می‌کند: اگر پاسخی وجود نداشته باشد، چگونه به زندگی ادامه دهیم؟ وقتی خدا سخن می‌گوید، پاسخ مستقیمی به «چرا؟» نمی‌دهد. او ایوب را با عظمت جهان روبه‌رو می‌کند. شاید همه رنج‌ها توضیحی نداشته باشند؛ اما می‌توانند نگاه ما را به زندگی تغییر دهند. یونگ معتقد بود کتاب ایوب، فقط درباره رنج انسان نیست. ایوب با صداقت و پایداری خود، تصویر تازه‌ای از رابطه انسان و امر الهی می‌آفریند. او قربانی خاموش نیست؛ انسانی است که در دل رنج، آگاهی خود را از دست نمی‌دهد. کتاب ایوب به ما یادآوری می‌کند که همیشه لازم نیست ابتدا پاسخ همه سؤال‌ها را پیدا کنیم تا شروع به ترمیم کنیم. گاهی ترمیم از جایی آغاز می‌شود که رنج ما دیده و شنیده می‌شود. شاید بعضی سفرها برای پیدا کردن دلیل درد نیستند؛ برای پیدا کردن رابطه‌ای تازه با خود، با زندگی و با آن بخش‌هایی از وجودمان هستند که در تاریکی مانده‌اند. شاید به همین دلیل است که کتاب ایوب، پس از هزاران سال هنوز زنده است. زیرا به ما وعده نمی‌دهد که همه رنج‌ها قابل توضیح‌اند. بلکه یادآوری می‌کند که انسان، حتی در دل پرسش‌های بی‌پاسخ نیز می‌تواند معنا، رابطه و آگاهی را از نو بسازد. این نوشته‌های روان‌شناختی و تأملی مستقیماً از صفحه اینستاگرام هنرکاو (@honarkav_) گرفته شده‌اند.

  • без подписи