راز انار
Статистикаمن به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت🌊 با عشق🍷 I'll whisper in your ear secrets... with Love♡ جهت ارتباط: If you want to talk to me👇 https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-b0aad0ecd0
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 40
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 48
- 1/48двое суток
- 55
- 1/72трое суток
- 59
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
- من به زمانبندی و برنامه ریزی خدا برای زندگیم اعتماد دارم +(خدا ): دروغ میگه … تقریبا هر روز گریه میکنه تازه دیروز سرم داد زد !!! #مزاح
In reality, the other person is your most sensitive self in another body. ~Khalil Gibran~ @nazanari🦋
رازانار🦋nazanari@ – هر کسی لایق آن نیست که عاشق باشد
او به ظاهر گشت عاشق؛ ما به معنا سوختیم.
در شکست بال، پرواز دگر داریم ما. #بیدل_دهلوی @nazanari🦋
امیدوارم شب با تو مهربان باشد تویی که روز در فرسودنت کم نگذاشت…
از زمین زخم برداشته ام از آسمان مرهم گرفتم باز خواهم گشت … نانا
در این دوران پر از درد و اضطراب و غم سنگین جوانان نازنین و پاکمان، این کانال، مانند یک باغ آرام است که نسیم خنک آن، لحظاتی جگر سوخته ام را مینوازد. سالم و دل آرام باشی راز انار
یا رَب … اگر بناست بسوزیم؛ طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم؛ قدرتمان ده
«تو به دل اَندَری و دل همهجا در پیِ توست.» @nazanari🦋
🕊️جانِ آدمی، تجلیِ نوری قدسی است … نه ملعبهای برای نمایشِ قدرت و نه ابزاری برای کنترل و عبرتسازی از مسیرِ وحشت !!! از منظر معنویت ، هر تَن، فانوسی است که شعلهاش از منبعی لایزال مایه میگیرد. سلبِ جان در برابر دیدگانِ بهتزده، تنها خاموش کردنِ یک نبض نیست؛ بلکه تلاشی بیهوده برای دفن کردنِ نور در زیرِ آوارِ قساوت و تیره کردنِ آینهی وجدانِ روح جمعی است. این نمایشِ تاریک، هجمهای است عریان به لطافتِ وجود؛ تلاشی است نافرجام برای پوشاندن رخنه های آگاهی با هراس ، اما قانونِ هوشمندی بر مدارِ دیگری میگردد: نور، ماهیتی نفوذگر دارد. هرچه دیوارِ بیداد بلندتر و سایهی دار سنگینتر شود، درخششِ حقیقت در پسِ آن، برّندهتر و بیباکتر میگردد. ظلمت، در ذاتِ خود نحیف و میراست؛چرا که از «عدم» میآید و در برابر «بودن» تاب نمیآورد. در نهایت، هیچ قدرتی را توانِ ایستادگی در برابر فتوحاتِ نور نیست. حقیقت، راهِ خود را از لایِ باریکترین ترکهایِ دیوارهایِ صلب پیدا میکند و در جانهایِ بیدار تکثیر میشود. نور، راه را میگشاید و در انتهایِ این شبِ طولانی، هوشمندیِ بیدارِ حیات، تمامیِ سایههایِ پوشالیِ قدرت را در شعاعِ بیانتهایِ خود محو خواهد کرد. #نانا @nazanari🦋
مولانا از شمس می پرسد : اندوه چه موقع تمام می شود؟ شمس می گوید: اندوه تمام نمی شود فقط تو آنقدر وسیع می شوی که اندوه در تو گم می شود. @nazanari🦋
مولانا از شمس می پرسد : اندوه چه موقع تمام می شود؟ شمس می گوید: اندوه تمام نمی شود فقط تو آنقدر وسیع می شوی که اندوه در تو گم می شود. @nazanari🦋
در «تاریکی» خواهی فهمید که «ستاره» هایت چه کسانی هستند !
Tired… but still alive. 🌿 بگذار آنچه میآید، بیاید و آنچه باید برود، برود تو دوباره سبز خواهی شد🌱 @nazanari🦋
🕊️رهایی در رها کردن است به نظرم ریشه تمام رنجهایمان، وابستگی و رها نکردن است. ما به هر چیزی که دوست داریم، با هر دو دست میچسبیم؛ به عزیزانمان، به مایملکمان، به روزهای خوش و به تصویرهایی که از آینده ساختهایم. اما گاهی حتی به غمهایمان هم میچسبیم؛ چون رها کردنِ غم، برای ذهنِ ما به معنای رها کردنِ نهاییِ آن فرد یا آن موقعیتِ رفته است. ما این درد را نگه میداریم تا بهانهای برای نپذیرفتنِ واقعیت داشته باشیم؛ زنجیری که خودمان به پای خود میبندیم تا با آن، اتصالی هرچند آغشته به رنج با کسی یا چیزی که دیگر در زندگیمان نیست، حفظ کنیم. گویی اگر درد نکشیم، خیانت کردهایم. اما درست از همینجا، فرسایش آغاز میشود. زیرا جهان، نه جای ماندن بلکه جای عبور است. باید بپذیریم که دستانِ ما برای در آغوش کشیدنِ تمام وسعتِ هستی، بسیار کوچک است. ما انسانها، در توهمی شیرین اما رنجآور از «کنترل» دست و پا میزنیم؛ گویی میتوانیم مسیر باد را با دستان برهنه تغییر دهیم یا چرخش افلاک را به میل خود تنظیم کنیم. اما حقیقتِ بیدارکننده این است که فرمانروایی مطلق بر اتفاقات، تنها یک سراب است؛ سرابی که ذهن میسازد تا از وحشتِ بیثباتی پناه بگیرد. زندگی، رودخانهای است که به هیچ سدی وفادار نمیماند و در این بسترِ همواره لغزان و ناآرام، هیچچیز لنگرِ ابدیت ندارد. نه خندههای مستانه به دیوارهای زمان سنجاق شدهاند، و نه اشکهای سوگوارانه تا ابد روی گونهها میمانند. خوشیها همچون نسیمی خنک در ظهری تابستانی، تنها برای لحظهای صورتِ جان را نوازش میکنند و میگذرند؛ و ناخوشیها همچون طوفانی شبانه، میآیند تا شاخههای خشکِ تعلقاتِ ما را بشکنند و عبور کنند. هر دو، مسافرانی گذرا هستند و وجود ما، تنها کاروانسرایی است که میزبانِ این عبور است. اوج بیداری آنجاست که درمییابیم رنجِ اصلی ما، خودِ وقایع یا ناپایداریِ جهان نیست؛ بلکه مقاومتِ سرسختانهمان در برابر این ناپایداری است. ما میخواهیم پرنده خوشبختی را در قفس نگه داریم و درِ خانه را به روی اندوه قفل کنیم، غافل از آنکه ذاتِ این جهان بر پایه «عبور» بنا شده است. وقتی تقلا برای نگه داشتنِ لحظههای روشن و فرار از سایههای تاریک را متوقف کنیم، به صلحی عمیق با هستی میرسیم. رهایی، در رها کردن است. اگر با تمام سلولهایمان بپذیریم که کنترلِ این اقیانوس بیکران در دست ما نیست و هیچچیز در این سرای متزلزل، داراییِ قطعیِ ما محسوب نمیشود، آنگاه یاد میگیریم که به جای دست و پا زدن بیهوده، روی امواجِ متلاطمِ زندگی شناور شویم و برقصیم؛ چرا که میدانیم نه وصال ابدیست و نه فراق. شاید آرامش، دقیقا از همان لحظه آغاز شود که به جای چسبیدن به «بودنها» یا «نبودنها»، تعظیم کنیم؛ به آمدن، به رفتن، به بودن، و به این ناپایداریِ مقدس که تنها حقیقتِ جاری در رگهای جهان است. #نانا @nazanari🦋
گفتم که عشق چیست تهی کرد جام و گفت: بر هر کسی به شیوهای این داستان گذشت...
ای آنکه طبیب دردهای مایی این درد ز حد رفت چه میفرمایی #مولانا
در «تاریکی» خواهی فهمید که «ستاره» هایت چه کسانی هستند !
خدا را بر صورتِ مادر خود دیدم #عینالقضات_همدانی #تمهیدات