نگـارین🕊️
Статистикаسطر به سطر، بازجویی ذهن، برایِ خواندنِ تو!🪿 ـ جهت ارتباط: https://t.me/HarfChatBot?start=cfbe6434e094
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 15
- 1/48двое суток
- 17
- 1/72трое суток
- 18
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نیازمند چایی نصف شبیام
خواستم آنقدر خوب باشم که هیچکس از من ناراحت نشود. آنقدر مراقب حرفهایم باشم که هیچکس از من نرنجد. آنقدر ببخشم که هیچکس مرا کینهای نداند. آنقدر سکوت کنم که کسی مرا بیادب نداند. بعد فهمیدم دارم زندگیام را به رضایت آدمهایی میفروشم که حتی اگر تمام وجودم را هم به آنها بدهم، باز چیزی برای ایراد گرفتن پیدا خواهند کرد. آدمها عجیباند! گاهی برایت چاهی میکنند و وقتی افتادی میگویند: «چرا انقدر بیاحتیاط بودی؟» گاهی قلبت را میشکنند و وقتی اشکت را میبینند میگویند: «چقدر حساسی!» گاهی خودشان تو را مجبور به فاصله گرفتن میکنند و وقتی رفتی میپرسند: «چرا تغییر کردی؟» و تو میمانی و نمیدانی آیا باید از خودت دفاع کنی، یا فقط لبخند بزنی و بگویی: «چیزی نیست...»
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد
خدایا... میبینی؟ میبینی با جهانت چه کردهاند؟ این همه رنج، این همه خون، این همه انسانِ به دار آویخته... مگر نه اینکه عدالت را وعده دادی؟ مگر نه اینکه در هر کتاب و هر پیام، از رحمت و انصاف سخن گفتی؟ پس این سکوت از چیست؟ این همه فریاد را نمیشنوی؟ این همه اشک را نمیبینی؟ زمینت را ببین... ببین چگونه انسان، انسان را از انسانیت تهی میکند. ببین مادرانی را که به جای آغوش، سنگِ مزار را در آغوش میگیرند. ببین آرزوهایی را که پیش از شکفتن، زیر آوار خاموش شدهاند. ببین تمنای یک ایران را... ببین آشفتگی را، ترس را، بیپناهی را... مگر خودت را در آنسوی جهان پنهان کردهای؟ یا ما آنقدر در تاریکی فرو رفتهایم که دیگر حضورت را نمیبینیم؟ کجایی؟ آیا صدایمان به تو میرسد؟ یا باید جهان، بیش از این ویران شود تا پاسخی از آسمان برسد؟ ـ نگارین
без подписи
اندر احوالات این روزهای من:
گاهی بعضی حرفها، هیچوقت گفته نمیشوند. نه چون ارزشِ گفتن ندارند؛ چون همیشه خیال میکنیم «بعداً» فرصتی خواهد بود. و بعد... روزی میرسد که میفهمیم، آن «بعداً» هرگز از راه نمیرسد. رادیو انزوا برای نخستین موج خود، از شما دعوت میکند بخشی از قلبتان را به ما…
پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند؟ آری! اگر بسیار، اگر کم فرق دارند شادم تصوّر میکنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس میگردم طواف خانهات را دیوانهها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنّم فرق دارند... بر من به چشم کشتۀ عشقت نظر کن پروانههای مُرده با هم فرق دارند - فاضل نظری
اما عزیز من! در جغرافیایی زیستهام که جان آدمیزاد ارزان بود و خوراک آدمیزاد گران... باید تاریخ میخواندیم اما کتاب نمیتوانستیم بخریم ترجیحمان گذران روز بود و تماشای لگد مال شدن آرزوها...
اشک میریزی و میگویی: پس رویاهایمان چه؟ میبوسمت و میگویم بخواب عزیزم، در خاورمیانه رویا داشتن خودش رویاست...
نمیدونم درک میکنی یا نه؛ ولی مودم اینجوریه که یهو به خودم میام میبینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار کامل پذیرفتم غصه میخورم.
آنقدر در ذهنم، خودم را هلاجی کردهام که دیگر چیزی از من، برای من نمانده است؛ این اندوهِ سترگ، مرا تا سرحدِ نیستی کشانده است. نگارین
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند بگفتا جانفروشی در ادب نیست! بگفت از عشقبازان این عجب نیست بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ بگفت از دل تو میگویی، من از جان بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
دورت بگردم در ادبیات:
без подписи
مگر آدمی چند بار فرصتِ زندگی دارد که سهمِ جانش، تنها دوام آوردن باشد؟
تفریح بزرگسالی خوابه دوستان، دنبال چیزهای عجیب نگردین.
без подписи
#پیام_ناشناس در هر صورت من همیشه میگم گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ😄
اگر روزها بروفق مراد گذشت و زنده ماندم، و درجوار یکدیگر چای را نوشیدیم و به چشمان هم خیره ماندیم؛ برایت میگویم که این دیار و دی چقدر دشوار و دیر و طاقتفرسا گذشت...