- Последний пост
- 2 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مَن هیچ ندانَم که ندانم بِشوَد لوحهیِ من..
без подписи
без подписи
без подписи
ردِ کفشهای گِلیام را روی سنگفرشها به یادگار گذاشتم. چشم چرخاندم. دم کشیدم... قهوه... در آن هوای نیمهسردِ بارانی، بوی قهوهی کافهی بغل خیابان، هوش از سر عابرانِ بیروحِ برلین میپراند. به کافه رفتم. گلِ کفشم را تکاندم و وارد شدم. گرم بود. برعکسِ من. سرامیکهای طیکشیده، اتاقکِ گرم، و گلدانهای شمعدانیِ قرمز... شمعدانی در برلین... یاد حوضچهی خانهی آقاجان افتادم. همیشه دورِ حوضش شمعدانی میگذاشت. قهوه را گرفتم... کروسان هم. کروسانِ داغ، با قهوهی داغتر... و آن شمعدانیِ گوشهی پنجره... شاید طنینی از خانه باشد... برای این آوارهی مهاجر... ࡅ࣪ߺِࡅߺ݆ߺࡅ࣪ߺܝܘ
без подписи
🌧☕️
без подписи
سیگار را گوشهی لبش گذاشت. تق... تق... تق... فندک گاز نداشت. دستی به دستگیرهی ماشین کشید. فندک... فندک؟ فندک!! فندک ماشین را زد. سیگار روشن شد. در مهِ اول صبح... کام... دود... چای ریخت... در استکان شیشهایِ کمرباریک... چایِ سرخ را... با قندی اندازهی کلهی درازش، که گوشه یِ لُپش چپانده بود، هورت کشید. تا نگاهش به عابران افتاد. چشمهایش گرد شد. با صدای خراشیدهی سیگاریاش فریاد زد: «همت... چهار نفررر... همتتت... چهار نفرررر... آقا، همت نمیری؟» نگاهش به من افتاد. «همت نمیری؟» نه! همت نمیرم... دروغ گفتم. راهم را کشیدم و دکمهی اسنپ را زدم؛ محض رضای خدا... یکی قبول کند. نکرد. یه نگاه به اون رانندهی دیلاقِ تُفو کردم. یه نگاه به اسنپ... با فحش سوار ماشینش شدم. ماشینِ زواردررفته... با صندلیهای چرکمرده. کنار یک مرد چاق نشستم. احساس خفگی داشتم. در آن تاکسی. با مرد چاق... و دودِ سیگارِ راننده... ولی دم نزدم. چشمهایم را بستم. تا مقصد. ࡅ࣪ߺِࡅߺ݆ߺࡅ࣪ߺܝܘ
без подписи
🚕🚬
без подписи
کتابم را ورق زدم. صدای برخورد باران، حتی در کافه، بهوضوح شنیده میشد. جرعهای از چای داغم نوشیدم و خواندم: «من سیزیف را در دامنهی کوه رها میکنم؛ بار سنگین او را پیوسته بازمییابم. اما سیزیف وفاداریِ متعادلی را تعلیم میدهد که منکر خدایان است و صخرهها را بلند میکند. او نیز حکم میکند که همهچیز خوب است. این جهان، که از این پس فرمانروایی ندارد، در نظر او نه بیحاصل است و نه بیارزش. هر ذره از این سنگ، هر درخشش فلزیِ این کوهِ آکنده از شب، جهانی برای او میسازد. همان تلاش بهسوی قلهها کافی است تا قلب انسان را آکنده کند. باید سیزیف را خوشبخت شمرد...» چایم سرد شد... غرشِ رعد دور شد. کتابم بسته شد... بی من... بی سیزیف... گوشهی آن کافهی بیهیاهو. ࡅ࣪ߺِࡅߺ݆ߺࡅ࣪ߺܝܘ افسانه سیزیف
без подписи
☕️📚
تن بریدم از لعلِ لبانت.. زبان، تیغ بود؛ گوشم، شنوایت.
без подписи
میدانم که سکوت، نجیب نیست؛ صبور است. میایستد، چشم میدوزد جرعه ای چای مینوشد تا آخرین کلمه- جلو میآید و طنین را میبلعد، طنینِ خانه را خیابان را پنجره را حتی آدمها را.. و رَخت سیاه بر تنِ شهری میکند؛ که مهر سکوت بر دهان دارد... ࡅ࣪ߺِࡅߺ݆ߺࡅ࣪ߺܝܘ
без подписи
🚫❗️