People crying every night 🌧
Статистикаاینستاگرام من : https://www.instagram.com/negarblog?igsh=NG5yZml4ajVlajYz کانال تلگرام کاری من: https://t.me/muhadubai اینستاگرام کاری من: https://www.instagram.com/muhauae?igsh=c3djdWhuMmFudGlo
- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 148
- 1/48двое суток
- 169
- 1/72трое суток
- 182
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دوباره مثل سال های نوجوونی همش دلم میخواد شبا تا دیروقت بیدار بمونم و صبح ها بخوابم. برای صبحونه فردا ساندویچ کوکو سیب زمینی درست کردم. البته که کوکو سیب زمینی اماده داشتم فقط سرخش کردم اونقدر هم زرنگ که نیستم، ولی ساندویچ درست کردم با خیار شور و گوجه اماده گذاشتم فردا صبحونه با همکارم بخوریم. ناهار هم دارم. دیشب دلم یه چیزی میخواست خوشمزه و سریع واسه خودم پاستای گوجه ای درست کردم با پنیر پیتزا و فلفل دلمه و کالباس. چون از همه ی این ها یک ذره باقی مونده توی یخچالم ومیخواستم تموم بشن. از همون اضافه دارم برای ناهار فردا. ساعت یکونیم نصفه شبه ومن باید ۸ صبح بیدار باشم که برم برسم شرکت، ولی تازه لباس شویی روشن کردم و تازه حمامم میخوام برم. تازه امشبم بعد از کار با دوستم بیرون بودیم. بهش هم گفتم فردا شب بیاد خونه ی من. اعتراف میکنم پشیمونم. خستمه. خونه کثیف نیست ولی اونجوری هم نیست که مهمون بیاد. بعد خوراکی هم ندارم هیچی باید خرید کنم. بعد فردا با دوستم بعد از کارمستقیم میایم خونه ی من. کی وقت دارم چیزی آماده کنم؟ 🤕 لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. مهمون دوست دارم ها. دوستم بیاد میشینیمحرف میزنیم، عشق ابدی ببینیم شام بخوریم. پیش هم باشیم ولی تنبلم هستم.
خيلی خوابم میاد😴هنوزم بیشتر از دوساعت از تایم کاری مونده. خیلی خستمه. اعتراف میکنم که ماه جولای مقدار زیادی از پولمو در راه خواب از دست دادم. چون صبحا تا اخرین لحظه ای که میشد خوابیدم و بعدش با تاکسی رفتم شرکت🙂↔️ من دیگه نای ادامه دادن ندارم...
از جمعه بگم که من خونه رو مرتب کردم ولی نمی تونستم ظرف بشورمو. جارو برقی بکشمو . طی بزنم. حمام دستشویی بشورم. اصلا اصلا. مید گرفتم که ساعت شش عصر بیاد تا ۹ سه ساعت خونمو بسابه. چی شد؟ ساعت شش و نیم شد و مید نیومد و زنگ زدم و گفتن نمی دونم چی چی شده اشتباه شده تو اپلیکیشن کسی نمیاد وفردا میاد . منم گفتم چی؟ فردا به چه درد من میخوره آخه. من خسته الان ساعت شش ونیم عصر تا دوساعت دیگه چجوری بسابم این خونه رو. هیچی دوستم اومد پیشم اون نشست به جارو کردنو کف خونه رو تی کشیدن. منم ظرف شستنو و حمام دستشویی رو شستن. انقدر دیرم شد که اخرش دوتا دوستای دیگم که اومدن من از حموم اومده بودن بیرون تازه با موهای شونه نکرده. اینم خلاصه از این. واقعا واقعا کار خونه خیلی سخته واسم. جمع میکنم جور میکنم ولی ته هر هفته میگم یکی بیاد بسابه. اینکه خودم بیفتم به جون خونه و بسابمو بسابم اصلا در توانم نیست ممکنه غش کنم و بمیرم. با غذا پختن هم همینم. هفته ای یکبار در توانمه. فکر کنم چون ورزش نمی کنم بدنم توان نداره. والا بقیه رو می بینم خیلی زرنگو خستگی ناپذیرن.
دیشب فقط وفقط خواب جنگ دیدم. همش در حال فرار و پناه گرفتن. دقیقا هم خیابون پایین خونه ام رو دارن تغییرات میدن و صبح چند تا صدای بوم طور اومد از صدای ساخت و ساز که من انقدر غرق خواب بودم فکر کردم موشک خورده نزدیکی های خونه ام.
نرفتم شرکت امروز. نمی تونستم حتی از تخت خواب پاشم انقدر که بدنم درد می کنه. (پشت میز نشستن های طولانی و روی کاناپه خوابیدن🤦🏻♀️) خونمو مرتب کردم. حالا هم میخوام برم خرید یخچالی. امشبم باز با دوستام قراره فوتبال ببینیمو پیتزا بخوریم. حوصله ی انجام هیچ کار سختی هم توی این جهان سخت ندارم.
دوستم گفت میخواد بره کافه فوتبال ببینه. گفتم بیا پیش من. گفت تو میخوابی صبح میخوای بری سرکار. گفتم اشکال نداره تو بیا. خوراکی های خوشمزه حاضر کردم. تخمه، میوه، کرانچی. مرغ سوخاری هم آماده دارم فقط سرخش می کنم. گفتم بیا قول میدم نخوابم. حالا برم عشق ابدی ببینم تا دوستم بیاد فوتبال ببینیم. دلم می خواست نوجوون بودم. امتحانا تموم شده بود. سرکار نمی رفتم با خواهرم و مامان بابا جام جهانی میدیدیم. حالا که بازیا نصفه شب هاست لابد با خواهرم نصفه شب کلی خوراکی های خوشمزه هم میپختیم. ماکارونی. پیتزا. سالاد ماکارونی. زیر کولر بستنی میخوردیمو تخمه میشکستیم
انقدر خرید دارم. از خرید خونه تا خرید کردن برای خودم. بعد اندازه ی ضرورتشمثلا درجه ی فوق اضطراری. باید بایدی. ولی واقعا حوصله ندارم. دوستم گفت امروز هرجا بخوای میبرمت هر ور شهر ولی اصلا نمی تونم. خیلی خستمه. نمیخوام از خونه برم بیرون. تازه یه دوست دیگمم زنگ زد که این آخر هفته بیا خونه م پیش هم باشیم گفتم باشه. ولی نرفتم. روم نمیشه حتی بهش پیام بدم. صدساله داره میگه بیا پیشم من نرفتم.
هیچی دیگه. امروز نرفتم خیلی خوشحالم. واقعا تنم و وجودم خسته است. دارم الآن میا پلیز می بینم که رفته کتاب فروشی های مختلف ونکوور. آیس کاپو چینو هم درست کردم برای خودم و دلم میخواد ساعت همین جا در عصر شنبه بمونه و شب نشه. یکشنبه نشه ودوشنبه نشه.
توی آفر لترم من شنبه ها و یکشنبه ها تعطیل بودم. ولی چند هفته که رفتم رییسم یه روز گفت شنبه ها هم نصف روز میای؟ و من احمق خنگ گفتم باشه. (بدون اضافه حقوق) و من فکر می کردم همه میان ولی بعد رفتم دیدم دخترا هیچ کس نمیاد و قبول نکرده و من اسکول فقط قبول کردم با مردای شرکت. هیچی دیگه چند هفته گذشت با مدیرم صحبت کردم که پشیمونم منم نمیخوام شنبه ها بیام. گفت اوکی حالا یه شنبه درمیون بیا. همه ی شنبه ها رو نیا. خیلی احمقمتو این چیزا. خیلی سریع به یه کارمند که ۲۴ ساعت کار کنه و همه ی کارها رو انجام بده. و هرکی خنگه و یواشه هم کاراشو من بکنم تبدیل میشم. خلاصه ی مطلب احمق بودنم هست و عدم توانایی نه گفتن و مذاکره ی کاری حقوقی که حقمو بگیرم صفر.
من اگه برم عشق ابدی روز دومنهایت روز سوم، آمبولانس میاد و جنازه ی منو میبره. میمیرم. با یه سری دختر پسر توی یه ویلا حبس بشم. بعد تازه اتاق تنها هم نداشته باشم. نفسم کاملا میگیره. یعنی دقیقا و واضحا و حقیقتا راه تنفسیمبند میاد. به مویرگهای مغزم فشار میاد ومیترکن. آره. اینجوری میشه که میمیرم.
видео или голосовое, без подписи
دلم یه نی نی تپلی نرم پنبه ای آروممی خواد که لپاشو ناز بکنم
ظهر که از بیرون رسیدم خونه خیلی خسته بودم و گرمم بود. هندونه قاچ کردم برای خودم. کولرو روشنکردم. بوی هندونه، خنکی کولر برای چند دقیقه هم که شده حالمو خوب کرد.
خیلی امروز گریه کردم، از ساعت دو ظهر تا همین الآن که ساعت نزدیک۱۲ شب شده. به هزار بهونه انقدر گریه کردمکه دیگه نفسم بالا نیاد. خیلی غمگینم. عمیقا غمگین و خسته ام.
پریود که شدم صبحی. اصلا هم دلم نمیخواست صبح برم سرکار. خونه سرد بود. سرامیکا سردتر. من بی حال وخسته و خوابالو ولی نمی تونستم بعد از سه روز تعطیلی بگم امروز هم نمیام. موهامو سشوار کردم. میوه برداشتم. تخم مرغ آب پز کردمو برای ناهار و صبحونه با خودم بردم. (خیلی بورینگ) اعصاب هیولاهای آفیس هم که نداشتم اصلا ولی خودموکنترل کردم ودختر خوش اخلاقی بودم. منتظر ماشین بیاد دنبالم و برم خونه.
بچه ها واقعا تو سرم اومده یوتوب بزنم بیام بشینم حرف بزنم. حس می کنم جدیدا ها نیاز به حرف زدن دارم. نمیخوام بگم من تنهام. وای هیچ دوستی ندارم. وای هیچ کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم. نه. ولی نیاز دارم به حرف زدن زیاد. ولی دوست هام نه. دلم میخواد دوربین رو روشن کنم بشینم جلوی دوربین و هرچقدر دلم میخواد حرف بزنم. که خالی بشم.
من طناز رو تو عشق ابدی دوست نداشتم و رفتارهاش، ادبیاتش و هیچ چیزیش چیزی نبود که من دوست داشته باشم ولی واقعا یه برنامه تا اینجا پیش بره که دیپورت بشه! واقعا واقعا بنظرم کار درستی نیست. یه دختر ۲۲/۳ ساله ی کوچولو که توی مدت کوتاه یه حجم توجه خیلی زیادی گرفته و معروف شده ممکنه خیلی حرفای اشتباهی خب بزنه یا رفتارهای اشتباهی کرده باشه. (که البته من در جریان اتفاقات خارج از برنامه نیستم که چیکار کرده) ولی دیگه واقعا تا این حد که اخراجش کنید از کشوری که بهش مهاجرت کرده واقعا بنظرمکار درستی نیست.
ساعت از یازده شب گذشته و من میخوام فرنی درست کنم. چون حس میکنم دلم یه چیزی میخواد ولی نمیدونم اون چیز چیه و در آخر به این نتیجه رسیدم که فرنیه. تازه میخوام لاغر هم بشم. البته پی ام اس هم هستم شدید همین امروز و فرداست که پریود بشم.
نیگولی دست راستت رو سر من لطفا مرسی:)
نیگولی دست راستت رو سر من لطفا مرسی:)