tgindex
@niksbrainанглийский

𖤓 Philosophy and Art ⁂ ἀπορία (aporia): the sanctity of doubt ارتباط ناشناس: @echoestonikbot شناس: @ethereallnik و @praiseworthynik

Последний пост
8 июн.
Последнее чтение
ещё не заходили
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
английский
В каталоге с
15 авг.
Подписчики
607
−1 за 3 дн.
Сутки
−1
−0,16%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 939
20 постов
Вовлечённость
319,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • could it descend into any deeper abyss than this to perceive every hidden pattern beneath existence, to grow weary of mankind, not from morality, but from witnessing their endless masquerades and self authored myths. the seasons turn, dreams rise and perish, yet every wandering thought returns to a singular bloom beyond ordinary gardens. and now its absence casts a sable shadow upon all things, transfiguring me into the very specter i once feared. my cries for deliverance vanish into the void, unheard by the one for whom they were born.

  • без подписи

  • без подписи

  • بی‌آنکه نئشگی‌های روان‌کیمیاهای ادراکی و زخم‌های عمدیِ روان‌فرسای من در مقیاس محو تَوهمِ تو کارگر افتند، باز در هذیانِ نیمه‌هشیارِ رویا، حضورت چنان ابژه‌ای ناسازگار، بر آستانه ساحتِ آگاهی‌ام تاخت آورد؛ و من، در دَوّارِ نگاهت، ژرف‌گودِی چنان تکینه‌سیاهِ فاقدِ افقِ بازگشت، در سیلانِ پدیدارِ تو غوطه‌ور شدم. ضحکاتِ بی‌بازگشت، در همنشینی فانتاسماتیکِ تو، بازپدید شدند: انکارِ بازگشت، در قالبِ شهودِ تمنامند. لیک آن خواب، نه هنجارِ رویا، بل فروجهشی بود از آگاهیِ سوگناکِ پسین، در افقِ اگزیستانسیالِ ذاتِ ناتمامی. و آن قطره اشک، پس از آن تهاجمِ فنومنولوژیک، نه عارضه وهم، بل ریزشِ بی‌واسطه حقیقتی گریزناپذیر بود: تو، هرگز، در احاطه منِ مُدرِک، در تصاحبِ وجودیِ من، نمی‌گنجی.

  • معنا و ارزشِ متبلور در هستیِ من از خلالِ پیوند با تو، خنجری بود فروخفته در قلبم؛ رضایت از حضورِ تو در این عالم، تنها خواسته‌ام بود؛ که از آن نیز محرومم کردی. تو همچون سیاه‌چاله ای در سینه‌ام هستی؛ که افق رویدادش هر ذرّه‌ای از اشتیاق و امید به زیستن را بلعید. تنفر بی‌دلیل تو از من، ابرنواختری بود؛ که سحابی‌هایِ دردناک و حزن‌آلودش تا ابد در هستی‌ام تثبیت خواهد شد. در تنهاییِ مطلق فرو رفتم؛ ناهمسو با آن دلالتِ مژده‌آور و طرب‌انگیز اسمت، تو در زیستنم بشارتی سردو سایه‌وار و جان‌سوز گشتی. متاسفم که افسارِ تاملات و رویاهایم درباره‌ات از کفم گریخته بود. دیگر برایم بهایی متصوَّر نیست؛ مرگ از انقیادم سر باز میزند؛ عشق زُهرآگینی‌ اش را دریغ میدارد؛ و اقلیم رویا نیز مرا، از حضور خویش معزول کرده. فقدانت به مثابه ترشحی سمّی و رنج‌بار، سرتاسر ساحَتِ عاطفی‌ام را درنوردید؛ و تمامی ابعادِ احساسی‌ام را در خلسه‌ای فلج‌کننده فروبَست. بر تو نهان نمانَد، که حتی تمثّلِ چنین رنجی، هستی‌ام را به رعشه می‌افکند اکنون که در ژرفنای آن مغروق‌ام، واژگانم نیز به گریه نشسته‌اند. و با این همه، تمنّای کودکانه‌ای در من پایدار است، مبادا هیچ‌گاه بدان آلام، به‌مثابه ملجأ، نیازمند شوی.

  • без подписи

  • From the shattered shards of my broken soul, i endeavored to craft for you a delicate and soulmoving orsi, so that your everweary eyes, thirsty and renounced of this world, might, upon seeing it, behold the cause of light’s retreat in your immaculate spirit. alas, how grievous, my orsi lay ravaged and blackened. با خُرده‌شیشه‌هایِ روحِ شکسته‌ام، سعی کردم برایِ تو اُرُسی‌ای چشم‌نواز و دل‌آسا سازم؛ تا آن چشمانِ همیشه خسته‌ات که سقامند و زُهدگرفته ز این جهانند، با دیدن آن، علّت ارتدادِ نور در روح منزّه‌ات شوند؛ وه که چه حیف، اُرُسم تاراج‌خورده و سیاه بود.

  • Illusio tua in aeternum mansit

  • без подписи

  • без подписи

  • How thy dreams, each eventide, as a scourgèd lash of rapture’s sweet torment and abyssal tides of sorrow’s weight, do storm the quietus’d shores of mine own being, whilst I, a love bewilder’d phantom unknown, stand banish’d from the precincts of thy contemplation. چگونه رویاهای تو، هر شام، چون صَفعی از نَشوة اشتیاق و لُجَجِ حسرت،‌ بر ساحتِ وجودِ خَمودم میتازند، و من، در مقامِ مُستَهامِ مَجهول، از حیطهٔ تأملِ تو مَعزولم.

  • без подписи

  • без подписи

  • Eum tacitum et ore clauso traxi, ne labia eius arcana mea reveparent. اینو در سکوتی ژرف و با دهانی مختوم رسمیدم، مبادا لسانش پرده از سرّی مکنون گشاید که تو لایه‌های عمیق باطنم مستوره.

  • без подписи

  • He wast aware. deep hath he immersed himself in the abyss of his own perception, possessing full cognizance of all causal intersections within the realm of his biological existence. He didst perceive the frailty of his being’s pulsations amidst the tempests of events, yet ne’er didst he suffer those fleeting perturbations, mere constituents of phenomenal contingencies, to trespass upon the transcendental domain of his existence. The passage of time he didst perceive not as an abstract construct, but as a stream traversing the very dimensions of being; and yet, though he didst hold dominion over the annals of past and future, he recoiled from any intercession that might divert the course of truth from its rightful station. To him, singularity was not a mere yield of artificial accumulations and external aggregates, but a virtue that must needs manifest itself in the very ontological bedrock of existence. آگاه بود. در ژرفای ادراک خویش مستغرق بود، به تمامی رخدادها و تلاقی‌های علّی در ساحت زیست‌ شناختی‌اش وقوفی تام داشت، شکنندگی تپش‌های هستی‌اش را در کشاکش امواج رویدادها درمی‌یافت، اما هرگز اجازه نمی‌داد که آن تشویش‌های آنی، که جزئی از مناسبات پدیداری‌اند، به قلمرو استعلایی وجودش تسری یابند. گذر زمان را نه چونان مفهومی انتزاعی، بلکه به‌مثابه جریانی که اضلاع هستی را در می‌نوردد، درک می‌کرد؛ اما با وجود تسلطش بر روایت‌های گذشته و آینده، از مداخله‌ای که موجب انحرافی در استقرار حقیقت گردد، اکراه داشت. برای او، خصیصه‌ی یکتایی، امری بود که می‌بایست در بنیاد هستی‌شناختی خود متجلی گردد، نه آنکه برآیندی از انباشته‌های تصنعی و تراکم عناصر خارجی باشد.

  • без подписи

  • Art thou the very essence that eludes my perception in wakefulness yet within the labyrinth of shadowed dreams, thou dost entwine with me in a dance of illusion and truth? Though thou hast fled from me, in each nocturnal abyss dost thou find me anew within the realm of dreams. Ah, this transcendental cognition of dreamscapes fetters my soul in the chains of fated sorrow, and the post-reverie awareness drowns my endless weeks in the veils of darkness. تو هَمان جوهری که در بیداری از ادراک من می‌گریزی، لیک در هزارتوی سایه‌های رویا با من به رقصی از وهم و حقیقت درمی‌آیی؟ با آنکه از من گریزان شده‌ای، در هر شب تاریک در ساحتِ رویا مرا باز می‌یابی. آه، که این ادراکِ ماورایِ رویا، جانم را به زنجیرِ سرنوشتِ رنج می‌کشد، و آگاهی‌های پسارؤیایی، تمام هفته‌های بی‌پایانم را در لایه‌های سیاهی فرو می‌برد.

  • без подписи