tgindex
نیلوفرانه ( شاهین بهرامی )

نیلوفرانه ( شاهین بهرامی )

Статистика
@nilofaraneh2024персидский

خوشا به حالِ چتر‌ها، همیشه زیر باران قدم می‌زنند...#شاهین_بهرامی

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
90
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
84
20 постов
Вовлечённость
93,3%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
4
1/48двое суток
4
1/72трое суток
4

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • گر خواجه ز بهر ما بدی گفت ما چهره ز غم نمی‌خراشیم ما جز که ثنای او نگوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم #کما‌ل‌‌الدین_اسماعیل_اصفهانی

  • 11 авг.7из golparChanel

    آهای کافه چی، حساب کن یک کیک دست نخورده یک قهوه لب نزده یک یار نیامده بر سر قرار.... #شاهین_بهرامی @golparChanel

  • 9 авг.9из sheroadab139

    ▫️ نه  سعدی  زمانه‌ام نه  یغما ی  ترانه‌ام حرفی اگر که می‌زنم فقط  تویی  بهانه‌ام #شاهین_بهرامی @sheroadab139

  • 9 авг.12из Iran_muzic_2026

    ✨ عطر خوب، قهوه می دهی ! و خواب را از سرم می پرانی ! بگو سالها بی خبر از من ته کدام فنجان فالم آرمیده بودی؟! #شاهین_بهرامی 𝐉𝐎𝐈𝐍➣ @Iran_muzic_2026

  • 9 авг.11из Baran_Love2

    فرق من با دیگران شاید همین باشد، آنها فقط "نگاهت" می‌ڪنند من امّا غرق "تماشایت" می‌شوم.. #شاهین_بهرامی 💕💕

  • 6 авг.1231из attachbot

    ‍ . داستان کوتاه " زورگیری با قمه " نویسنده: شاهین بهرامی اجرا : الناز روحانی . ‍ آیدی تلگرام   @Ellrroo و پیج کاریِ اینستای خانم الناز روحانی @elnazrohani62 #داستان #داستان_کوتاه #الناز_روحانی #شاهین_بهرامی

  • 6 авг.121из Ellrroo

    без подписи

  • نیلوفرانه ( شاهین بهرامی ) pinned «" زورگیری با قمه " 💎 زن جوان که فرحناز نام داشت در حالی که پشت فرمان ماشین مدل بالایش مشغول گاز زدن چیزبرگش بود از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد او عینک آفتابیش را کمی بالا داد و با لذت مشغول خوردن و تماشای خیابان شد بعضی از رهگذران آهسته و بی‌خیال و برخی دیگر…»

  • " زورگیری با قمه " 💎 زن جوان که فرحناز نام داشت در حالی که پشت فرمان ماشین مدل بالایش مشغول گاز زدن چیزبرگش بود از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد او عینک آفتابیش را کمی بالا داد و با لذت مشغول خوردن و تماشای خیابان شد بعضی از رهگذران آهسته و بی‌خیال و برخی دیگر با سرعت مشغول راه رفتن بودند، اتوموبیل‌ها هم در جهت‌های مختلف به همین ترتیب حرکت می‌کردند. زن داشت به این فکر می‌کرد که هر کدام از این آدمها چه داستان‌هایی می‌توانند داشته باشند که جز خودشان هیچ کس دیگری از آنها خبر ندارد. فرحناز از صبح با نامزدش به خرید و تفریح رفته بودند و حالا  نامزدش برای خرید دارو به داروخانه رفته بود و او انتظار برگشتش را می‌کشید. در همین حین درب جلوی اتوموبیل باز شد و فرحناز با شنیدن صدای درب به سمت راست چرخید و گفت: اومدی عزی...؟ که ناگهان از شدت ترس جیغی کشید و ته ساندویچش از دستش رها شد و به زیر پایش افتاد. فرحناز چیزی را که در مقابلش می‌دید باور نمی‌کرد، چشمهایش از ترس و وحشت گرد شده بود و می‌خواست از حدقه بیرون بپرد نم اشکی چشمانش را پُر کرد و در همان حال در تصویری مات قمه‌ی تیز و بلندی را دید که نوکش زیر گردنش بود و امتداد آن در دست مرد قوی هیکلی ‌بود که صورتش را با یک شال مشکی کاملا پوشانده بود و فقط یک جفت چشم ترسناک دیده می‌شد که به او خیره شده - یالا بدون حرف اضافه ماشینو روشن کنه راه بیفت زودباش فرحناز که دچار شوک بزرگی شده بود لحظه‌ای احساس کرد که تمام بدنش قفل کرده و قادر به هیچ حرکتی نیست. او حتی نمی توانست آب دهانش را قورت بدهد. -پس چرا معطلی؟ اگه به جونت علاقمندی و میخوای زنده بمونی زودباش راه بیفت احمق! فرحناز فشار بیشتر قمه را که زیر گلویش احساس کرد انگار بدنش از قفل بودن خارج شد و هر طور بود بر خودش مسلط گشت و ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. -اولین خروجی برو بیرون، یالا زودباش فرحناز دست‌پاچه مشغول رانندگی بود و حالا تیزی قمه را نه زیر گلویش که در پهلویش احساس می‌کرد. فرحناز نگران دزیده شدن اتوموبیلش نبود و با خود می‌گفت به جهنم، بلایی سر خودم نیاد، او از این می‌ترسید که دزد بی‌رحم به دزدیدن اتوموبیلش اکتفا نکند و در جای پرت و دور افتاده‌ای او را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار دهد و حتی او را بکشد! فرحناز از شدت ترس نمی‌توانست درست نفس بکشد و احساس می‌کرد ریتم ضربان قلبش به هم ریخته و در تنفس هم سینه‌اش می‌سوخت و خس‌خس می‌کرد. کمتر از دو ماه دیگر موعد جشن عروس‌اش با نامزدش شهروز بود و حالا همه‌ چی در دقایقی کوتاهی داشت به فنا می‌رفت و برای همیشه نابود می‌شد. چقدر به خودش لعنت فرستاد که چرا درب‌های ماشین را قفل نکرده در همین لحظات فوق حساس و قبل از این که از شهر خارج شوند ناگهان فرحناز به یاد کلیپی در اینستاگرام افتاد که به مردم یاد می‌داد زمانی که در اتوموبیل‌شان دچار خفت‌گیری شدند در اولین فرصت به اتوموبیل در حال حرکتی بکوبند تا هر دو متوقف شوند و در آن شرایط حتما راننده اتوموبیل صدمه دیده و سرنشینان از آن پیاده و به سمت آنان خواهند آمد و به این شکل شانس بزرگی برای نجات وجود دارد‌. فرحناز دو رو برش را با دقت نگاه کرد و متوجه شد زورگیر به جلو نگاه می‌کند و حواسش به او نیست پنجاه متر جلوتر هم یک اتوموبیل پژو دویست و هفت سفید در حال حرکت بود‌. فرحناز نفس عمیقی به آهستگی کشید و ناگهان سرعتش را بیشتر کرد و از پشت به اتوموبیلی که نشان کرده بود کوبید. خودش و زورگیر ناگهان به جلو پرتاپ شدند ولی هر دو به هر شکلی بود تعادل خود را حفظ کردند. زورگیر اما با صدای بلندی فریاد زد: -چکار می‌کنی احمقِ بی‌پدر...  به حسابت می‌رسم، زنده‌ات نمیذارم مادر ... حالا فرحناز چشم به اتوموبیلی که با آن تصادف کرده بود دوخته و منتظر رسیدن کمک بود. اما در اتوموبیل پژو دویست هفت که دو سرنشین داشت آن مردی که در صندلی جلو نشسته بود و با ماسک و کلاه چهره‌ی خود را پوشانده بود سر راننده داد زد که : - هیس، هیچی نشده، صدات درنیاد عوضی و اصلا پیاده نشو، وگرنه این قمه رو می‌کنم تو قلبت، راه بیفت زودتر... پایان #شاهين_بهرامی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 5 авг.14из fazayeadaby

    نمایش‌نامه " می‌خوام خودم باشم " نوشته‌ی: شاهین بهرامی قسمت دوم 💎زن: [ خونسرد و در حالی که با جعبه‌ی خالی دستمال کاغذی روی میز، روپایی می‌زند ] زیاد سخت نگیر دکتر، از من یاد بگیر، نگا چقد خوشحالم و دنیا به هیچ جام نیست.. دکتر: والا چی بگم؟ با اینایی که میگی تا حدی موافقم ولی مشکل من در حال حاضر اینه که نمیدونم مشکل شما چیه!! خیلی دلم می‌خواد علت مراجعه‌تون به روانپزشک رو بفهمم. زن: میدونی از چی لجم میگیره دکتر؟ از این که هر کاری کنی باز خیلیا ازت بد میگن‌‌‌، آروم و مودب و گوشه‌گیر باشی یه چی میگن. خوشحال و شاد و اجتماعی باشی یه چی میگن تنها باشی یه چی میگن با کسی باشی باز یه چی میگن کلا هم منفی، اصلا انگاری زبون این جماعت به خیر نمی‌چرخه، که خدای نکرده یه تعریفی از آدم بکنن... اینا همش رو اعصابمِ دکتر اینا عذابم میده حالا متوجه شدی؟ دکتر: آها، آره خب می‌خوام ازت سوال کنم راهکار خودت واسه برخورد بهتر با این مسئله چیه که خیلی کمتر دچار مشکل بشی؟ زن: چایی دکتر: [ متعجب ] چایی؟! زن: آره دکتر: واقعا؟! زن: واقعا دکتر: نه! زن: چی نه؟ دکتر: باورم نمیشه زن:چیو؟ دکتر: که از نظر شما چایی حلال مشکلاتتون باشه زن: اون که صد البته هست ولی من نگفتم چایی راه‌حل مد نظرمه گفتم چایی، یعنی چایی می‌خوام دکتر لطفا دکتر: آها چایی، بله بله ، حتما متوجه شدید که منشی من امروز نیست ولی ناراحت نباشید، اینجا خوم فلاسک چایی دارم، الان براتون می‌ریزم. خب تو این فاصله شما راه حلت رو بگو زن: من تا چایی نخورم مغزم به کار نمیفته دکتر: اوکی زن: البته از نظر من چایی با چیز می‌چسبه... دکتر: [ هراسان ] جان؟! با چیز؟! زن: با چیز دیگه...با نبات دکتر: [ نفسی به راحتی می‌کشد و با پشت دستش پیشانیش را پاک می‌کند ] آه خداروشکر، خیالم راحت شد ( در این فاصله دکتر دو چایی می‌ریزد و خودش نیز از پشت میز برخاسته و کنار زن می‌نشیند و هر دو در سکوت مشغول نوشیدن چای می‌شوند. کمی بعد زن انگار انرژی مضاعفی گرفته باشد از جا بر می‌خیزد ) زن: دکتر دستت درست خیلی چسبید حالا میتونم جواب سوالتو بدم دکتر: خواهش می‌کنم، خب بفرما زن: به نظرم من که در مقابل این خزعبلات باید یه گوش آدم در باشه یه گوششم دروازه. بذار این بخیل‌ها هر چی میخوان بگن، بقول معروف هر حرف منفی اونا اگه مثل یه سنگ باشه که به طرف آدم پرت میشه ، آدم باید این سنگها رو بچینه رو هم و ازشون بالا بره، بالا و بالاتر دکتر: جالبه زن: عه؟حالا صبر کن دکتر، جالبترم میشه... دکتر: جدی؟ زن: [ با لبخند و در حالی که با نگاهی نافذ به چشمهای دکتر می‌نگرد ] خب آقای فراست‌‌! بازی دیگه تموم شد! فراست: آها بله خانم دکتر. ممنونم خانم دکتر: اون روپوش رو هم لطفا دربیار بده به من ( آقای فراست از جای برمی‌خیزد و روپوش سفید را از تنش خارج می‌کند و با احترام به خانم دکتر می‌دهد. خانم دکتر به پشت میز رفته و با اشاره‌ی دست آقای فراست را دعوت به نشستن می‌کند.) خانم‌ دکتر: [ شمرده و آرام ] خب آقای فراست عزیز، همونطور که قبلا هم خدمتتون گفتم هر پزشکی روش مخصوص به خودش رو برای درمان بیمارانش داره و البته روش‌های درمانی برای هر بیمار بسته به وضعیتش میتونه کاملا متفاوت باشه. فراست: بله درسته خانم دکتر : در هر صورت با توجه به بررسی پرونده شما من تصمیم گرفتم یک جلسه درمانی به همین شکلی که دیدید برگزار کنم که شاید بشه بهش گفت نوعی از تئاتر درمانی. امیدوارم براتون مفید و کاربردی بوده باشه. فراست: [ در حالی که به نقطه نامعلومی خیره شده ] بله، خوب بود ممنونم. خیلی چیزا دستگیرم شد. خانم دکتر: خب خداروشکر، من سعی کردم با این نقشی که بازی کردم‌ و‌صد البته خیلی اغراق شده بود به شما بگم که خصوصا برای مورد شما، خیلی خوب و خیلی بهتره که این مدلی رفتار و زندگی کنید. و البته یک تبريک بلند بالا هم به شما باید بگم آقای فراست عزیز... فراست:[ کنجکاو به سمت دکتر بر‌می‌گردد. ] تبریک؟ خانم دکتر: [ با لبخند ] بله، تبريک فراست: بابت؟ خانم دکتر: بابت این که نقش منو یعنی دکتر روانپزشک رو خیلی خوب بازی کردید. فراست: آها بله، البته خب زیاد هم جای تعجب نداره، آخه منم تو دانشگاه هنرهای نمایشی خوندم. خانم دکتر: اوه چه جالب، در هر صورت از نظر من شما فعلا نیاز به مصرف دارو ندارید، فقط باید با تغییر رفتار و افکار در نهایت به یه لایف استایل درست و شاد و پرتحرک در زندگی‌تون برسید. ایشالا سه ماه دیگه باز شما رو می‌بینم. ( در این هنگام فراست با یک جهش کوتاه از جای برمی‌خیزد و با لبخند استوار در جای خود می‌ایستد و سپس نگاهی به خانم دکتر می‌اندازد و سپس در یک حرکت ناگهانی سیبی بر‌می‌دارد و به هوا پرتاب می‌کند و با چرخی آن را دوباره می‌گیرد و همچنین در حین روپایی زدن با جعبه دستمال کاغذی از مطب خارج می‌شود.) پایان . #می‌خوام_خودم_باشم #شاهين_بهرامی #نمایشنامه 📚@fazaeadaby

  • 5 авг.11из fazayeadaby

    نمایش نامه " می‌خوام خودم باشم " نوشته‌ی: شاهین بهرامی ( قسمت اول ) 💎صحنه: ( مطبِ دکتر روانپزشک، شامل یک میز نسبتا بزرگ در سمت چپ اتاق و یک مبل راحتی به رنگ قهوه‌ای سوخته درست روبه‌روی میز و در سمت راست. یک میز کوچک همرنگ مبل در مرکز اتاق که یک گلدان گُل مصنوعی و یک دیس میوه روی آن قرار دارد. اتاق کمی بهم ریخته و نامرتب به نظر می‌رسد و کتاب‌ها در کتابخانه دیواری کنار میز پخش و پلا هستند. پشت میز مردی سی‌وچند ساله در حالی که روپوش سفید به تن و عینکی به چشم دارد مشغول مطالعه است. در این هنگام صدای در می‌‌آید و زن جوانی با لباس‌هایی به رنگهای شاد و روشن با خنده و سر و صدایی زیاد وارد می‌شود و به روی مبل شیرجه می‌رود. ) زن: [ همچنان که می‌خندد و خیلی شاد ] سلام دُکی جون! چطو مطوری؟ وای چقد این مبل‌ها راحت و خوبه... دکتر: [ با قیافه‌ای جدی و عبوس ] خواهش میکنم خانم رعایت کنید، اینجا مطبِ ناسلامتی زن: [ همچنان شنگول ] خب باشه دکتر: لطف کنید اول درست بشینید، بعد بفرمایید علت مراجعه و مشکل‌تون چیه زن: [ دلخور از حالت درازکش روی شکم‌، درست روی مبل می‌نشیند ] مشکلم همین آدمایی مثِ شمان دکتر: بله؟! زن: بعلههههه دکتر: میشه بیشتر توضیح بدید؟ زن: نه نمیشه دکتر: [ در حالی که جا خورده و متعجب ] یعنی چی؟ من اصلا نمی‌فهمم زن: [ خیلی خونسرد و با اعتماد به نفس کامل ] خب دکُی جوون پرسیدی میشه بیشتر توضیح بدم، منم گفتم نه این دلخوری داره؟ وقتی سوالی می‌پرسی همیشه باید انتظار جواب منفی هم داشته باشی.اینارم من باید یادت بدم؟ دکتر: [ بهم ریخته و مستأصل ] واقعا که، وقتی شما در مورد مشکلت توضیح کافی ندی که من نمیتونم کمکت کنم. زن: [ در حالی که با انگشتانش بازی می‌کند ] حالا این شد یه چیزی، میدونی دُکی جوو... دکتر: [ با عصبانیت ] لطفا به من نگو دُکی زن: چشم دُکی، یعنی نه نمیتونم دُکی..‌. حالا چرا عصبانی میشی، دلخوراش بُرم میتونن بزنن دکتر: [ تسلیم شده و برای ختم غائله ] اصلا من اشتباه کردم. هر جور که راحتی، فقط لطفا ادامه بده زن: [ در حالی که سیبی از روی میز برداشته و با آن مشغول بازی‌ست و آن را‌ گاهی به هوا پرتاب می‌کند ] چی داشتم می‌گفتم‌؟ آها آره دیگه میدونی دکتر جوون من دوس دارم مدل خودم زندگی کنم، اصلا اهل نقش بازی کردن و تظاهر نیستم. میخوام راحت باشم، می‌خوام خودم باشم... دکتر: خب زن: خب نمیشه دیگه، بلانسبت شما، یه آدم عصا قورت داده‌ای میر... دکتر: [ دستپاچه ] جان؟ زن: اِ،اِ میره رو اعصاب آدم دکتر: [ نفس راحتی می‌‌کشد ] آهان زن: [ در حالی که سیب زرد در دستش را گاز بزرگی می‌زند و با همان دهان پُر و در حال جویدن ] آره دیگه اینجوریاس دُکی جوون...بفرما سیب گاز زده دکتر: [ در حالی که کف دست راستش را به علامت نه به سمت زن می‌گیرد ] خب ببین نمیشه که آدم هر غلط... زن: [ متعجب ] جان؟ دکتر: [ در حالی که سعی می‌کند خودش را جمع‌وجور کند ] هر، هر غلتی هر جایی بزنه، همونطور که شما غلت زدی رو مبل. بلاخره یه اصولی هست، یه عرفی هست باید رعایت بشه زن: [ خونسرد ] ای بابا چقد سخت می‌گیری دکتر، این مناسبات رو کی نوشته؟ کی تعیین می‌کنه آدم چه جوری باید رفتار کنه؟ اینا که مسئله ریاضی نیست که فقط یه راه و یه روش و یه جواب داشته باشه. دکتر: خب به هر حال... زن: خب البته منم قبول دارم هر کاری رو نباید هر جایی انجام داد ولی میدونی دکتر، من دلم آزادی عمل بیشتری می‌خواد، قدرت مانور بیشتری می‌خوام.. ولی اینا رو همین اصولی که شما میگی از من گرفته... دکتر: خب به هر حال... زن: [ بی‌توجه ] من اگه خودم نباشم، اگه راحت نباشم افسرده میشم. باید کز کنم یه گوشه و همش تو خودم باشم. دکتر: خب به هر حال... زن: [ در حالی که از جا بر‌می‌خیزد و دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد ] دلم میخواد شاد باشم، بزنم و برقصم... جان مریم چشماتو وا کن سری بالا کن در اومد خورشید شد هوا سپید وقت اون رسید که بریم به صحرا... دکتر: خب اینا که اشکالی نداره خیلی هم خوبه ولی باید... زن: دیگه ولی مَلی نداره دُکی. اگه خوبه که خوب دیگه ( زن سپس بر‌می‌خیزد و به سمت کتابخانه می‌رود و چند کتاب روی سرش می‌گذارد و سعی می‌کند در همان حالت راه برود. او به سمت میز دکتر می‌رود و ناگهان کتاب‌ها روی میز می‌افتند و دکتر ناخودآگاه و هراسان با صندلی به عقب می‌رود ) دکتر: [ ملتمسانه ] خانم لطفا رعایت کنید اینجا... زن: [ در حالی که وسط اتاق راه می‌رود و می‌چرخد ] اینجا مطبه، آره دکتر اینو قبلا هم گفتی منم میدونم، ولی به نظرم بی‌روحه نیاز به تغییرات داره‌. دُکی به نظرم این وسط تیغ بکش دو قسمت بشه بعد اون پشت هر موقع خسته شدی واسه خودت بزن و برقص... دکتر: [ برافروخته و عصبانی و با صدای بلند ]چی؟ تیغ بکشم؟ این وسط تیغ بکشم؟! خانم من باید از دست شما این وسط جیغ بکشم. #می‌خوام_خودم_باشم #شاهين_بهرامی #نمایشنامه 👇👇👇

  • 5 авг.10из ketabkhan0

    https://t.me/ketabkhan0 قطار ایستاده بود که ایستگاه روی ریل می رفت! دور و دورتر که می شد حالا قطار بعد از سالها می فهمید معنی رفتن را حس دلشوره و تنهایی را و غمِ مبهمِ چشم انتظاری را ارسالی؛ #شاهين_بهرامی

  • 5 авг.7из ketabkhan0

    بستنی 💎 کمی از ظهر گذشته بود که پسر جوانی همراه با دو دختر نوجوان وارد محوطه‌ی بستنی فروشی شدند. هر سه لباس‌‌های عجیبی که جلب توجه می‌کرد پوشیده بودن، شلوار پسر که چیزی نمانده بود از پایش بیفتد و دختران هم با آرایشی غلیظ و کلاه لبه دار و بلوز و مانتویی تنگ و شلوار زاپ دار، پشت پسرک لِخ لِخ کنان راه می‌‌رفتند. بعد از سفارش بستنی به سمت میزی سه نفره که سایبان داشت و زیر درختی بزرگ قرار گرفته بود می‌روند. اما پشت میز و روی یکی از صندلی‌ها پیرمردی نشسته که کلاه آفتاب گیرش را تا روی ابروهایش پایین کشیده و سخت مشغول مطالعه روزنامه است. پسر در حالی که سیگار می‌کشد به بالای سر پیرمرد می‌رسد و بی مقدمه می‌گوید: -هووی عمو پاشو برو اون رو ما سه تا اینجا بشینیم! پیرمرد بدون آن که کوچکترین حرکتی بکند و انگار اصلا چیزی نشنیده، ساکت بر جای خود باقی می‌ماند. پسر اما کمی جاخورده و جلوی دخترها احساس خجالت می‌کند به همین خاطر این بار با عصبانیت و در حالی که شانه های پیرمرد را تکان می‌دهد می‌گوید: اوهوی عمو با تواما با دیوار که حرف نمیزنم، اینجا جای همیشگی ماست، پاشو برو اونور بشین. پیرمرد این بار کمی لبه‌ی کلاهش را بالا می‌دهد و از پشت عینک طبی‌اش نگاه ملتمسانه‌ای به پسرک می‌کند و می‌گوید: نمیشه همینجا بشینم؟ من پام درد میکنه نمی تونم... پسر سیگارش را به زیرپایش می‌اندازد و به میان حرف پیرمرد می‌دود و می‌گوید: نه نمیشه، پاشو یالا... و بعد یقه‌ای پیرمرد را می‌گیرد تا او را کشان کشان از جا بلند کند. درست در همان لحظه پیرمرد که قد بلندی نیز دارد از جا بر‌می‌خیزد و با دست چپش ضربه‌ی مشت سنگینی به صورت پسر می‌زند به طوری که او با همان یک ضربه کف خیابان پهن می‌شود و خون از لب و بینی‌اش جاری می‌شود. دخترها که از عکس العمل سریع و برق‌آسای پیرمرد شوکه شده بودن جیغ بلندی می‌کشند و چند قدم به عقب می‌روند. پیرمرد که حالا کاملا قد راست کرده درست بالای سر پسر می‌ایستد و می‌گوید: این مشت رو واسه این نزدم که بلد نیستی به بزرگترت احترام بذاری واسه اینم نزدم که منو داشتی میکشیدی و هول میدادی به خاطر اینم نزدم که داشتی بغل دست من سیگار می‌کشیدی فقط واسه این زدم که درخواستت رو مودبانه و مثل آدم نگفتی باید این مشت رو میخوردی تا حساب کار دستت بیاد که چطوری باید با مردم حرف بزنی. مردم غلام زر خرید تو نیستن گُل پسر. یه زنجیر انداختی دور گردنتو چند تا خال کوبی کردی فکر کردی رستم دستانی؟ بقول خودت اوهوی، میدونی من کی‌ام؟ بچه جون من سن تو بودم تو بوکس قهرمان آسیا شدم. اگه تو دو تا دختر رنگ کرده دنبال خودت راه انداختی هوا برت نداره ، من ده تا خانم درست و حسابی عاشقم بودن و تازه خانم جمیله سر هر میزی بودم برام می‌رقصید. در این لحظه پيرمرد با چهره‌ای عبوس و جدی نگاه نافذی به دختران می‌اندازد و می‌گوید: - جمعش کنید این شازده رو از کف خیابون، آفتاب واسه پوستش ضرر داره یکی از دختران به سمت پسر که از درد به خود می‌پیچد می‌رود و بازوی او را می‌گیرد و سعی می‌کند او را بلند کند ولی پسر بی‌حال نای تکان خوردن ندارد و دختر پس از کمی تلاش دست او را ول می‌کند و به دوستش می‌گوید: بیا بریم شیوا، این تن لش بی بخار رو ولش. بریم پیش سهیل اینا، اونا پارک چهاربانده هستن بریم اونجا دخترها می روند و پيرمرد هم در حالی که روزنامه اش را تا می‌کند، آنرا زیر بغلش می‌زند و از سمت مخالف راه می‌افتد. پسر اما همچنان از درد به خود می‌پیچد. پایان https://t.me/ketabkhan0 #شاهین_بهرامی

  • ــ آقای دکتر! آقای دکتر کاش قلبی در سینه‌تان می‌تپید، کاش می‌خواستید درک کنید … هرگز راضی نمی‌شدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال می‌کنید درد و غصه‌ی خودم کم است؟ … در این لحظه دست برد و شقیقه‌های خود را فشرد ؛ خرمن گیسوانش در یک چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت … ــ از دست شوهر نادانم عذاب می‌کشم … این بیغوله‌ی گند و نفرت انگیز را تحمل می‌کنم … و حالا یک مرد تحصیل کرده به خودش اجازه می‌دهد ملامتم کند ، سرکوفتم بزند. خدای من! تا کی باید عذاب بکشم؟ ــ ولی خانم محترم، قبول کنید که موقعیت خاص صنف ما … اما دکتر ناچار شد خطابه‌ای را که آغاز کرده بود قطع کند. نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دکتر که به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه‌ی دکتر خم شد و روی آن آرمید. دقیقه ای بعد، زمزمه کنان گفت: ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دکتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف می‌کنم … همه چیز … ساعتی بعد دکتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترک گفت هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالی که سوار سورتمه‌ی خود می‌شد ، زیر لب گفت: « انسان وقتی صبح‌ها از خانه‌اش بیرون می‌رود ، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یک وقت ناچار می‌شود پولش را بسلفد! » پایان نویسنده: #آنتوان_چخوف #موسسه_فرهنگی_هنری_برسام🖌📚✏️ https://t.me/+VdmSBsZO0CGrGkj5

  • " انتقام زن " 📘📕- هوم … حق این بود که نزد دندانپزشکش می‌رفت و مزاحم من نمی‌شد … این را گفت و اخم کرد. حدود یک دقیقه در سکوت گذشت. ــ آقای دکتر از زحمتی که به شما دادیم و شما را تا اینجا کشاندیم عذر می‌خواهم … باور کنید اگر شوهرم می‌دانست که تشریف می‌آورید ، ممکن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید … دقیقه‌ای دیگر در سکوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دکتر زیر لب غرولندکنان گفت: ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم کنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد که … ــ یعنی … من که … من که معطلتان نکرده‌ام … ــ ولی خانم محترم ، بنده که نمی‌توانم بدون دریافت حق‌القدم از خدمتتان مرخص شوم! نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته کنان گفت: ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … باید حق القدم داد ، درست می‌فرمایید … شما زحمت کشیده‌اید ، تشریف آورده‌اید اینجا … ولی آقای دکتر … باور بفرمایید شرمنده‌ام … موقعی که شوهرم از منزل بیرون می‌رفت ، کیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یک پاپاسی در خانه ندارم … ــ هوم! … عجیب است! … پس می‌فرمایید تکلیف بنده چیست؟ من که نمی‌توانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا کنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست … ــ آقای دکتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده‌ام … اگر پولی همراهم بود ممکن نبود بخاطر یک روبل ناقابل ، این وضع … وضع احمقانه را تحمل کنم … ــ مردم تلقی عجیبی از حق القدم پزشک‌ها دارند … به خدا قسم که تلقی‌شان مایه‌ی حیرت است! طوری رفتار می‌کنند که انگار ما آدم نیستیم. کار و زحمت ما را ، کار به حساب نمی‌آورند … فکر کنید اینهمه راه را آمده‌ام و زحمت کشیده‌ام … وقتم را تلف کرده‌ام … ــ مشکل شما را می‌فهمم آقای دکتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممکن است در خانه‌ی آدم حتی یک صناری پیدا نشود! ــ آه … من چه کار به این « گاهی اوقات‌ها » دارم؟ خانم محترم شما واقعاً که … ساده و غیر منطقی تشریف دارید. خودداری از پرداخت حق القدم یک پزشک … عملی است ــ حتی نمی‌توانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینکه نمی‌توانم از دست شما به پاسبان سر کوچه شکایت کنم، آشکارا سوءاستفاده می‌کنید … واقعاً که عجیب است! آنگاه اندکی این پا و آن پا کرد … بجای تمام بشریت،  احساس شرمندگی می‌کرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد که گفتی لپهایش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره‌اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سکوتی کوتاه ، با لحن تندی گفت: ــ بسیار خوب! یک دقیقه به من مهلت بدهید! … الان کسی را به دکان سر کوچه‌مان می‌فرستم ، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را می‌پردازم ، نگران نباشید. سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای کاسب سر گذر نوشت. دکتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاکت را باز کرد، از لای یادداشت جوابیه‌ی کاسب، یک اسکناس یک روبلی در آورد و آن را به طرف دکتر دراز کرد. چشمهای پزشک از شدت خشم درخشیدند. اسکناس را روی میز گذاشت و گفت: ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداخته‌اید … شاید نوکرم یک روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید … ــ پس چقدر می‌خواهید ؟! ــ معمولاً ده روبل می‌گیرم … البته اگر مایل باشید می‌توانم از شما پنج روبل قبول کنم. ــ پنج روبلم کجا بود ؟ … من همان اول کار به شما گفتم: پول ندارم! - یادداشت دیگری برای کاسب سر گذر بفرستید. آدمی که بتواند به شما یک روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق می‌کند؟ خانم محترم، لطفاً بیش از این معطلم نکنید. من آدم بیکاری نیستم ، وقت ندارم … ــ گوش کنید آقای دکتر، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم، دستکم باید بگویم که .. کم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید! نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت ؛ قطره‌های درشت اشک از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فکر کرد: « مردکه‌ی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه می‌دهد … جرأت میکند … آخر چرا نباید وضع وحشتناک و اسفناک مرا درک کند؟ … لعنتی! صبر کن تا حالیت کنم! » در این لحظه به سمت دکتر چرخید ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت:

  • در میان تاریکی مرد نابینا روز خوشی را در خانه دوستش گذراند. شب هنگام که می‌خواست به خانه برگردد از دوستش تقاضای فانوس کرد. دوستش با تعجب پرسید: «فانوس؟ فانوس که در دیدن تو تأثیری ندارد؟» مرد نابینا جواب داد: «فانوس را برای خودم نمی‌خواهم، برای مردم می‌خواهم که مرا ببینند و به من بر‌خورد نکنند.» مرد فانوس را از دوستش گرفت و به راه افتاد. هنوز مسافت زیادی را نرفته بود که مردی باشدت با او برخورد کرد. مرد نابینا فریاد زد: «نمی توانی حواست را جمع کنی؟ مگر فانوس مرا نمی‌بینی؟» مرد بسیار مؤدبانه جواب داد: «متاسفانه خیرآقا، من نابینا هستم.» نویسنده: #استفان_لاکنر ترجمه:#اسدالله_امرایی #موسسه_فرهنگی_هنری_برسام🖌📚✏️ https://t.me/+VdmSBsZO0CGrGkj5

  • ✨ دوره آموزش آنلاین و خصوصی داستان‌نویسی ✨ مدرس: شاهین بهرامی در این کلاس‌ها، ما از سطحِ «توصیف ساده» عبور می‌کنیم و وارد دنیای «روایتگری حرفه‌ای» می‌شویم. آنچه در این آموزش خصوصی در انتظار شماست: 🔹 تسلط بر تکنیک Show, Don’t Tell (نمایش دادن به جای بیان کردن) 🔹 یادگیری ساختار اصولی پی‌رنگ (Plot) و مدیریت گره‌های داستانی 🔹 خلق شخصیت‌های زنده و چندبعدی که در ذهن خواننده می‌مانند 🔹 تحلیلِ شخصی نوشته‌های شما و رفع اشکال مستقیم (تک‌به‌تک) 🚀 فرصت را از دست ندهید. داستان‌های شما منتظرِ تولد شدن هستند. 📩 برای دریافت جزئیات دوره و رزرو وقت مشاوره، همین حالا اقدام نمایید: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09125685619 09124707233 https://t.me/+VdmSBsZO0CGrGkj5

  • " سینما در صف " 💎 صف طولانی سینما به کندی پیش می‌رفت. مردی که بارانی بلند و کلاه تیره‌رنگی به سر داشت و در میانه‌ی صف ایستاده بود، به دقت اطراف خود را رصد و تماشا می‌کرد. کمی جلوترش انگار دختر و پسری در صف آشنا و شیفته‌ی هم شده بودن و شماره رد و بدل می‌کردند. کمی عقب‌تر سر نوبت حسابی دعوا و درگیری شده بود. چند نفر آن طرف‌تر یکی هذیان می‌گفت. نفر قبل از او هم جيب نفرِ جلو سریش را زد! در انتهای صف یکی بلند آواز می‌خواند در میانه‌ی صف یک نفر غش کرد سرانجام مرد به جلوی باجه رسید کلاهش را کمی بالاتر داد یک بلیت خرید همانجا آن را پاره کرد و مستقیم در پياده‌رو به راه خود ادامه داد... نوشته‌ی: #شاهین_بهرامی

  • " تنهایی " تنهایی را هر کس به شکلی می‌بیند من اما او را، پیرمرد سرزنده و خیلی شیکی می‌بینم که با کت و شلوار و پیراهن سفید و کراوات قرمز روی صندلی چوبی متحرک نشسته و در حالی که جلو و عقب می‌رود، با لذت مشغول پیپ کشیدن است. او همه جای خانه می‌چرخد و تاب می‌خورد گاهی که هر دو حوصله داشته باشیم می‌نشینیم و با هم تخته نرد می‌زنیم. ولی از آنجایی که خیلی تنبل است، تاس‌ها‌یش را هم من می‌ریزم و مهره‌هایش را هم من جا‌ به جا می‌کنم! البته بگذریم از این که گاهی شیطنتم گُل می‌‌کند و هر موقع ببینم که حواسش نیست، جفت شیشش را پنج و سه بازی می‌کنم! البته با این همه، خیلی وقتها به او می‌بازم! راستی، خیلی هم حسود است، مثلا من وقتی با خانمی تلفنی حرف می‌زنم و یا چت می‌کنم، مدام به من چشم غره می‌رود. وقتی با اتوموبیل بیرون می‌رویم، روی صندلی کناری من می‌نشیند و ضبط صوت را روشن می‌کند و بیشتر وقتها آهنگ‌های غمگین گوش می‌کند مثل، بُردی از یادم، دادی بر بادم با صدای خانم دلکش. گاهی آخر شب‌ها می‌نشینیم و با هم گپ می‌زنیم، در میان صحبت هایش، همیشه یک حرفش در گوشم طنین‌انداز است. - با من بودن، بهتر از با هر کس بودنه.... #شاهین_بهرامی

  • ابر را چنان چهار میخ کوبیده‌ایم روی ماه که یک وقت بیرون نیاید تا ببیند راست راست بار کج به منزل می‌رسیم! اصلا چه باک که در این روزگار از اسب و اصل با هم افتاده‌ایم ما دیگر به ساز هیچ ضرب المثلی نمی‌رقصیم ما جعلیِ بهتر از اصلیم....! #شاهین_بهرامی