tgindex
🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش

🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش

Статистика
@niloofar_lariперсидский

هستم چون می نویسم،نوشتن زندگی من است. https://www.amazon.com/Even-If-You-Dont-Forgive-ebook/dp/B0CRFYNWQZ/ref=mp_s_a_1_1?crid=1CO1BHIIXF821&keywords=niloofar+lari&qid=1704894661&s=books&sprefix=niloofarlari%2Caps%2C2603&sr=1-1 نویسنده ۳۰+ رمان چاپی📚 کسی

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
18 373
−48 за 4 дн.
Сутки
−12
−0,07%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
4 251
20 постов
Вовлечённость
23,1%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 24
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 066
1/48двое суток
1 221
1/72трое суток
1 317

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • #تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۲ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷

  • без подписи

  • 11 авг.1 2131удалён 13 авг.

    #تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۲ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷

  • 11 авг.1 2563

    …#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۱۱ _کار درست رو من کردم که گوش اولین دوست‌ پسرم رو گرفتم و بعد دوسال دوستی نشوندمش پای سفره‌ی عقد! والا باید هنوز مثل تو با این گولاخ‌مولاخا می‌رفتم دیت و هیچی به هیچی! آخرشم با یه دوجین خاطره‌ی زرد و گه‌زده از دوست پسرای سابقم با کسی ازدواج کنم که یه تریلی تروما از اکسهاشو با خودش اینوراونور می‌کشه! از اینکه فکر می‌کرد سن و سالش به نصیحت کردنم می‌خورد خوشم نیامده بود! ناسلامتی سه سال ازش بزرگتر بودم! هرچند با اصل حرفش مشکلی نداشتم. _شانس آوردی که اولین دوست پسرت مرد زندگی از آب دراومد؛ والا تو هم الان تو این دور باطل افتاده بودی! _آره خب! واقعا من تو این یه مورد شانس آوردم! خندید _خدایی نمی‌دونم سردار پاداش کدوم کار نیک منه! من که خیلی خوشبختم! و دستانش را به سمت آسمان برد _ای خدا شکرت! از این خوشبختی‌ها نصیب همه کن! دست خودم نبود! از اینکه داشتم در دل به خواهرم غبطه می‌خوردم باید از خودم خجالت می‌کشیدم! اما فقط برای چند لحظه این حس با من بود و بعد هم پرید! فکر کردم شاید اصلا بهتر باشد که برای همیشه بی‌خیال این داستان‌ آشنایی‌ها و عشق و جدایی‌ها شوم! یا بی‌خیالش نشوم و همچنان منتظر آمدن کسی باشم! اصلا همه که نباید ازدواج کنند... مگر سینگلی چه‌اش بود؟ خیلی هم خوب بود! بی‌تعلقی هم عالمی داشت! اما دروغ چرا؟ من واقعا دلم می‌خواست محبوب کسی باشم! دلم می‌خواست یک‌نفر جایی با تمام قلبش منتظرم باشد! نمی‌دانم نیمه‌ی گمشده‌ام کدام گوری مانده بود؟ بهتر بود خودش می‌گشت دنبالم و پیدام می‌کرد! من که دیگر می‌خواستم انصراف دهم! آه خدایا! من همیشه می‌خواستم یک خردادی خاص باشم نه یک مودی بی‌تکلیفِ بی‌چاره! حس می‌کردم خدا از آن بالا بهم اخم کرده! نشان به آن نشان که همان لحظه آسمان غرنبه‌ای را هم فرستاد که زهره‌ترکمان کند. دینا جیغ‌کشان سرش را زیر پتو کشید. کم مانده بود با فشار و پیشروی‌اش من از آن ور تخت بیفتم. _یه کم برو اونورتر دیگه! _تو با این جثه‌ات مگه چقدر جا می‌خوای! _از صدات معلومه داری سرما می‌خوری! من کلی کار عقب‌افتاده مونده رو دستم! نمی‌خوام تو این وضعیت درگیر ویروس سوغاتی تو بشم! و سعی کردم بزنمش کنار اما من با این تن و بدن نحیف و لاغرمردنی‌ام حریف اویی که تنی پروار داشت و دست کم ده _دوازده کیلویی وزنش از من بیشتر بود نمی‌شدم! _ای بابا چقدر سوسول شدی! من فقط یه کم گلوم کیپ شده که فکر کنم مال بادمجون‌های زیادی سرخ‌شده‌ی شام امشب باشه! ولی عطسه‌‌های پی‌درپی‌اش چیز دیگری می‌گفت. #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۲ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm

  • 11 авг.1 1483

    …#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۱۰ او و سردار دل توی دلشان نبود که از این هم مشهورتر شوند و انصافا تلاش زیادی هم برای رسیدن به این هدفشان داشتند! نمی‌دانم از کجای حرفهایش را دیگر نشنیدم و چشمانم روی هم افتاد تا اینکه او دوباره عطسه‌اش گرفت و چون با امتداد سکوت من مواجه شد با یک سقلمه سعی کرد خواب را از چشمم بپراند. _تو چیکار کردی! با اون پسره ، سهیل رفتی دیت؟ یادآوری خوشایندی نبود! اما تا جوابش را نمی‌گرفت دست از سر کچل من برنمی‌داشت. خمیازه‌کشان گفتم _آره متاسفانه این خریت رو کردم! انگار که تا ته قصه را خوانده باشد ریشخندزنان گفت _این‌دفعه به کجا کشید؟ نگو اینم تا فهمید متولد چه ماهی هستی تحت تاثیر سوشیال مدیا گفته کنسله! _خیر! و با تمام حرصم آرنجم را فرو کردم توی پهلوش! _ من کنسلش کردم! نمی‌دونم تو و سردار این عتیقه‌ متیقه‌ها رو از زیر کدوم کلاه شعبده‌بازیتون درمیارین؟ یارو اونقدر گنده و گولاخ بود که می‌تونست منو بندازه تو جیب بغلش! تا دید مزه دهنم چیه برام شماره کارت فرستاد تا دنگ کافه‌مو براش بزنم! دینا با بی‌خیالی خندید _همینه دیگه! طرف پیش خودش می‌گه وقتی ازم خوشش نیومده کوفت خورد! حالا زدی براش؟ _پ ن پ! یه چیزی هم گذاشتم روش که پول بنزینشم دراومده باشه! بعدم بلاکش کردم! بعد بی‌آنکه حواسم باشد پوووفی کردم و با لحن شاکی و غرغرویی ادامه دادم _ پس کجان اون مردانِ مرد؟ مردای همه‌چی تموم!؟ نمی‌دوم دخترای مردم این دوست پسرهای خوب و شیک و جذاب و آدم‌حسابیشونو از کجا پیدا میکنن؟ ما که هرچی به پستمون خورد مثل این یارو عنتر و دوزاری بود ... خاک بر سر یابوش کنن! آخه چهارصد و پنجاه تومن ارزشش رو داشت که با یه من پشم و ریش و عضله شماره کارت بفرسته برام؟ پس غرور و وجهه‌ی مردونه و این حرفها چه می‌شه؟ به ما که رسید آسمون تپید!؟ و یادم آمد که باید به عمو بهرام هم بابت وعده وعیدهای پوشالی‌اش گله و غرغر کنم! قرار بود " مراد " معجزه‌‌ و شانس من باشد اما پس کو؟ تو زندگی من تا چشم کار می‌کرد هیچ تپه‌ی سالمی نمانده بود! دینا با صدای تو دماغی گفت

  • 11 авг.1 2743

    …#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۹ انگار نمی‌دانستم این کلک‌ها به ما نیامده و بعدش باید تاوان پس بدهم. من جزو آن‌دسته از آدمها بودم که کارما برای تنبیهم خیلی زود دست‌به‌کار می‌شد. یعنی فقط کافی بود بی‌هوا آزارم به یک مورچه برسد، آن‌وقت همین کارماخان که انگار چشمش را به روی کارهای خیلی‌ها بسته، مثل یک قاضی کارکشته و سختگیر ، هرچه پرونده حسابرسی زیر دستش بود ملغی می‌کرد تا نوبت مرا بیندازد جلو. تا دوباره خواستم خودم را روی مبل بزنم به خواب دینا و سردار با ورود پرهیاهوشان خانه را گذاشتند روی سرشان. آن بیرون ناگهان هوا چنان سرد شده بود که کارشناس هواشناسی داشت با لحنی هیجانزده خبر از احتمال بارش برف می‌داد‌. که البته اتفاق چندان نادری هم نبود. کم‌ پیش نیامده بود که زمستان افتاده باشد توی نوروز! حالا که هنوز نیمی از اسفند مانده بود. دینا وقتی داشت خودش را به زور تنگ دلم روی تخت جا می‌کرد غرولندکنان گفت _به سردار گفتم برنگردیم! می‌ترسید گرگ بزنه بهمون! آخه گرگ کجا بود؟ اوسکل! مگه قصه شنگول و منگوله!؟ می‌دونی تو این برف و بارون تو کمپمون می‌موندیم و تولید محتوا می‌کردیم چقدر ویومون می‌رفت بالا؟ فقط با یه ریلز تو یه نصف روز سی‌کا فالوور گرفتیم. یه هفته‌ای شدیم صدکا! مردم اینقدر این چیزا رو دوست دارن! و تقریبا تمام پتو را از روم کش رفت. _حالا تو چرا تو قیافه‌ای؟ هیچی نمی‌گی؟ من آن‌قدر خسته و خوابزده بودم که حوصله نداشتم تو این مکالمه شرکت کنم. اگرچه دلم برای خود نکبتش واقعا تنگ شده بود. _هیچی فقط خوابم میاد! و سعی کردم نیمی از پتویم را ازش پس بگیرم ولی حتی دریغ از یک وجب! وا نمی‌داد. _ تو چرا نمیری ور دل شوهرت بخوابی؟ _ایششش! ول‌کن توروخدا! بیست و چهارساعته ور دل همیم! دیگه حالمون از دیدن قیافه هم به‌هم می‌خوره. و بعد بی‌آنکه کسی ازش بخواهد شروع کرد به وراجی! کمی از خوبی و بدی و سختی‌های زندگی در کمپ کوهستانی‌شان گفت و از اسپانسرهایی که احتمالا به زودی و با بالا رفتن تعداد فالوورهای پیجشان به سراغشان می‌آمدند!

  • 🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش pinned «#تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۲ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار…»

  • 9 авг.2 2603

    #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۸ " ببین نیک مجسمه هر خری رو می‌خوای بسازی بساز! فقط لطفا اکانت @_1999_natasha رو تو اینستا بلاک کن! پیج فیک دوست‌دخترمه که فالوت داره! همین دیگه بای! " به این چت ناخوشایند از طرف خودش پایان داد. با دندان‌های بیرون انداخته رو به صفحه باز گوشی شکلکی درآوردم و بعد پرتش کردم روی میز. ناتاشا! مغزم تکانی خورد و دوباره به سمت گوشی پرتابم کرد. با حرکاتی شتابزده برنامه اینستاگرام را باز کردم و یکراست رفتم توی لیست فالوورهام! بعله! کاربر ناتاشا ۱۹۹۹ با پروفایل عکسی از یک دختربچه که به نظر فیک نمی‌رسید و من حدس می‌زدم باید عکس بچگی‌های خودش باشد! اسم واقعی دوست دخترش نیوشا بود. خب من از مهرسانا درباره‌اش یک‌چیزهایی شنیده بودم. اینکه در خوشگلی لنگه ندارد و در عین مهربانی کمی بی‌اعصاب است و به هرچیزی که مربوط به مهرداد می‌شود فوق‌العاده حسود و حساس است و پایش برسد می‌تواند آدم را به دو قسمت نامساوی تقسیم کند. از اینکه چرا حس ششمم با این تشابه نسبی اسمی در شناسایی‌اش یاری‌ام نکرد شاکی بودم! فکر کردم حس ششم هم حس ششم‌های قدیم! قبلن‌ها اینقدر تنبل و ناکارآمد نبودند! بعد از بلاک کردن ناتاشا با این فکر که محض احتیاط تا اطلاع ثانوی هیچ فالوور ناشناسی را اکسپت نکنم آمدم چندتا از درخواستها را رد کنم که خب از آنجا که خیلی آدم شل‌دستی هستم یکی‌دوتاشان را اشتباهی اکسپت کردم. که اتفاقا اسم یکی‌ از آنها مهرداد بود. از عکس پروفایلش که متعلق به خود مهرداد بود فهمیدم باید توطئه‌ای درکار باشد. همه‌چیز زیادی مشکوک به نظر می‌رسید. شرط می‌بستم که این پیج هم باید پیج فیک دوست دختر مهرداد باشد! عمدا با اسم و عکس مهرداد درخواست داده بود که واکنشم را ببیند. من شل‌دست هم به همین راحتی گزک را داده بودم دستش! حالا پیش خودش چه فکرها که نمی‌کرد. می‌توانستم با یک بلاک آنبلاک سریع قال قضیه را بکنم ولی بدم نمی‌آمد برای مهرداد کمی شر به پا کنم و دوست‌دختر روانی‌اش را بندازم به جانش! خب من خیلی اهل این بدجنسی‌های دخترانه و سیاست‌های مسخره نبودم! اما فکر کردم شاید یک‌وقت‌هایی خباثت و موذی‌گری هم لازم باشد. شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۲ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm

  • 9 авг.1 9023

    …#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۷ مهرداد! برادر مهرسانا دوست هم‌دانشگاهی‌ام! کسی که برای به دست آوردنم تقلای زیادی کرد و تا من دیوانه‌وار عاشقش شدم کم‌کم هیجانات کاذبش فرو نشست و یک روز که خیال می‌کردم در اوج عشق و دلباختگی هستیم دل از من کند و به دیگری سپرد. پیامش آنقدر مسخره و عجیب و غیرمنتظره بود که در عین شوک‌زدگی نمی‌دانستم بخندم یا ناراحت و عصبانی باشم؟ " سلام و این حرفا! تو مجسمه‌ای ساختی که شبیه منه؟" نمی‌دانم چرا باید از اینکه اینقدر سرد و بی‌حوصله و با سرهم‌بندی کردن کلماتی غریبانه سراغم را گرفته بود از دستش دلگیر شوم؟ اصلا چرا باید برایم مهم باشد؟ آن‌هم بعد از گذشت بیش از سه سال و خو کردن به فراموشی و تنهایی؟ در عین اینکه دلم می‌خواست پیامش را نادیده بگیرم اما داشتم از فضولی می‌مردم! باید می‌فهمیدم منظورش از ارسال این پیام چه بود یا احیانا چه پیام خاصی را پشت این پیامش پنهان کرده بود؟ انگشتانم سرخود شروع کردند به تایپ کردن! " علیک و این حرفا! نمی‌دونم منظورت چیه و کدوم مجسمه‌ رو می‌گی! من مجسمه از جک و جوونور زیاد دارم! ولی هرگونه تشابه ظاهری می‌تونه تصادفی باشه!" از اینکه علنا بهش توهین می‌کردم حس خوبی داشتم‌. امیدوار بودم که به قدر کافی توانسته باشم غرورش را جریحه‌دار کنم‌. اما پیامش که اینطور نشان نمی‌داد. " اذیت نکن نیک! اون مجسمه زن و مردی که دارن باهم می‌رقصن رو می‌گم! دوست دخترم می‌گه قیافه مرده شبیه منه و گیر داده که چرا باید اصلا شبیه من باشه!؟ " "دوست دخترت غلط کرده! " این را توی دلم گفتم و رفتم توی فکر! خب آن مجسمه! آخر کجایش شبیه اوست؟ حالا گیریم که شاید کمی فرم صورت و حالت موهایش چهره‌ی او را تداعی کند ولی نه اینکه حالا مجسمه‌ی خودش باشد! اصلا کجا دیده بودنش؟ بدم نمی‌آمد بدانم آیا خودش هم این خوش‌خیالی به سرش زده یا فقط این ظن به فکر دوست دختر احمقش رسیده؟ انگشتانم داشت صفحه‌ی کیبورد را جر می‌داد " من مسئول افکار پارانویای دوست دخترای مردم نیستم!" اول یک ایموجی پوکر فیس برایم فرستاد و پشت‌بندش با پیام

  • 9 авг.1 9891

    #تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۲ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷

  • 🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش pinned Deleted message

  • 🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش pinned Deleted message

  • #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۶ مامان ناگهان یادش آمد که بادمجانش سوخت! _ای خدا! باز امشب بی‌شام می‌مونیم! و با دستپاچگی دوید سمت آشپزخانه! بابا یک نگاه معنی‌دار به رفتنش کرد و درحالیکه سر تکان می‌داد پیت نفت را برداشت و گرفت روی هیزمها! کیان درحالیکه…

  • 🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش pinned «#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۶ مامان ناگهان یادش آمد که بادمجانش سوخت! _ای خدا! باز امشب بی‌شام می‌مونیم! و با دستپاچگی دوید سمت آشپزخانه! بابا یک نگاه معنی‌دار به رفتنش کرد و درحالیکه سر تکان می‌داد پیت نفت را برداشت و گرفت روی هیزمها! کیان درحالیکه…»

  • 31 июл.4 9139

    #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۶ مامان ناگهان یادش آمد که بادمجانش سوخت! _ای خدا! باز امشب بی‌شام می‌مونیم! و با دستپاچگی دوید سمت آشپزخانه! بابا یک نگاه معنی‌دار به رفتنش کرد و درحالیکه سر تکان می‌داد پیت نفت را برداشت و گرفت روی هیزمها! کیان درحالیکه صدای تق‌تق دکمه‌های دسته‌ی بازی‌اش را درآورده بود با غرولند و تهدید گفت _من دیگه امشب املت نمی‌خورم! گفته باشم! باورم نمی‌شد که باز داشتیم شومینه‌ی هیزمی را روشن می‌کردیم! آن‌هم در پایان روزی که دمای هوای ظهرهنگامش به سی و چهار درجه رسیده بود و خب از منظر هواشناسی این برای یک روز عادی در نیمه‌ی اسفندماه تهران کمی غیرمعمول بود. بابا بعد از اینکه شومینه را روشن کرد ازم پرسید خبر از دینا و سردار دارم یا نه؟ گفتم که قبل از غروب از جنگل زده‌اند بیرون و تا قبل از شروع طوفان حتما به شهر رسیده‌اند و کم‌کم دیگر باید پیدایشان شود... بابا یک نگاه به ساعتش کرد و مایوسانه آه کشید. _نمی‌دونم این بلاگری دیگه چه کوفتی بود که اینا یاد گرفتن؟ و با تمام حرصش پوفی کرد و با همان کلافگی رفت سمت آشپزخانه. از مراد خبری نبود! فکر کردم "حتما باز چشم منو دور دیده و الان روی تخت من لش کرده! " هنوز بعد از سه سال گربه‌داری از اینکه رختخوابم بوی گربه بگیرد چندشم می‌شد. هرچند با دوزی کمتر از قبل! " وای! حالا تمام موهاش می‌ریزه رو پتوم و آب دهنش روتختی قشنگمو لک میندازه.اه!" گرمای دلچسب شومینه سست و منگم کرده بود. آنقدر خسته و بی‌حال بودم که دلم می‌خواست فارغ از تمام دغدغه‌های گربه‌ایم همانجا روی کاناپه از هوش بروم. اما گوشی‌ام داشت روی میز ویرویر می‌کرد. صدای ممتد ویبره قطع شد و کمی بعد یک ویر کوتاهِ مسیج‌‌نشان آمد. اگر حدس اینکه شاید دینا باشد نبود عمرا بهش محل می‌گذاشتم. با تنبلی دستم را از روی مبل کش‌ آوردم و گوشی را از روی میز برداشتم. نَه تماس از دست رفته از دینا بود نَه مسیج! هردو از یک شماره‌ی آشنا بود که من احمق فکر می‌کردم فراموشش کرده‌ام. #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ

  • 31 июл.3 0388

    #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۵ جواب: چون پدرم سالها پیش از شغل حسابداری‌اش در یک شرکت نیمه‌دولتی استعفا داده و با حقوق و مزایایی چندین‌ برابر با عنوان مدیر مالی امپراطوری املاک و مستغلات عمو بهرام مشغول به کار شد تا به حساب و کتاب امور تجاری‌اش برسد. از آنجا که پدرم پیشکار و حسابدار معتمد عمو بهرام بود و او پیش از هرکار و انجام هر معامله‌ای به مشورت و همفکری‌اش نیاز داشت و این دونفر مادام باید در دسترس هم می‌بودند و از طرفی آنها هم در ویلای هزارمتریشان به شدت احساس تنهایی می‌کردند ( آنزمان آنها تازه دو پسرشان رامبد و فربد را برای ادامه تحصیل به امریکا فرستاده بودند و خب جایشان درخانه حسابی خالی بود. توضیح اینکه درحال حاضر هر کدام از پسرها با یکی یک دختر دورگه‌ی ایرانی_امریکایی ازدواج کرده و ظاهرا برای همیشه آنجا شاد و خوشبخت و ماندگار شده‌اند. ) به سبب خویشاوندی و دوستی و حسن‌اعتماد دوطرفه و عمیقی که بینمان بود پانزده سال پیش به ما پیشنهاد شد که آپارتمان نقلی‌مان را در یوسف‌آباد دست یک مستاجر مطمئن که از قضا از دوستان پدرم بود، بدهیم و بیاییم اینجا در طبقه پایین ویلای بزرگ و لاکچریشان زندگی کنیم که خب خوشبختانه ماهم با کمال میل موافق این انتقال بودیم‌ (اصلا کیه که دلش نخواد؟) و اولین دستاورد عاشقانه‌ی پدر و مادرم از این خانه برادرم بود.کیان! _کیااااان! خواهش میکنم یه کم صدای بازیت رو کم کن! سرسام گرفتم. صدای در رو نمیشنوی؟ _نه‌ مامان! اعکهی !بیا !حواسمو پرت کردی گل خوردم! _باز تو گل خوردی انداختی تقصیر من؟ مامان قاشق به دست چشم‌غره‌ای به کیان و قیافه‌ی مغموم و حق به جانبش رفت و بعد در را به روی بابا که یک بغل هیزم دستش بود و باد موهای پرپشت و جوگندمی‌اش را پریشان کرده بود باز کرد. باد تندی همزمان با ورود بابا هره کشید تو و بوی چرب بادمجان سرخ‌شده را در تمام خانه پخش و پلا کرد! من که تازه از حمام آمده بودم بیرون به خودم لرزیدم‌. _تو رو خدا شوفاژها رو روشن کنین! من دارم یخ می‌زنم! و زیر پتوی مسافرتی که بابا عادت داشت موقع تماشای تلویزیون بکشد روی پاهای خودش خزیدم. بابا یکراست رفت سمت شومینه! _ظهر به بهرام گفتم پشت این گرمای بی‌سابقه طیفونه! اونم لودگی کرد و گفت چشم نداری ببینی این هوا از دل تو صاف‌تره!

  • 31 июл.3 3228

    #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۴ از این پاساژ و آن مجتمع تجاری چنان دست و دلبازانه کادو و تنقلات رنگارنگ خرید که وقتی رسیدیم خانه تقریبا یادم رفته بود یک یارویی که اسمش سام بود و یک موتور خفن زرد و مشکی داشت با بهترین دوستم بهم خیانت کرده. حتی در دومین شکست عشقی‌ام ( در نوزده سالگی) هم باز این عمو بهرام بود که جور غمم را کشید و با یک سفر خانوادگی چند روزه به کیش و دعوت به انواع تفریحات گرانقیمت جانبی‌اش درِ هجران را به رویم بست. هرچند باز دوسالی طول کشید تا موهایم دوباره بلند شدند. اما بعد از سومین شکست عشقی‌ام در بیست و سه سالگی (این‌بار چون موهایم از قبل کوتاه بودند خواستم کمی متفاوت باشم. جلوی آینه‌ی جهاز مادرم که همیشه جایش روی طاقچه بود با خودم عهد بستم که دیگر عاشق هیچ مردی نمی‌شوم و گلدان بنفشه آفریقایی دینا را هم شاهدم گرفته بودم) عمو بهرام برایم یک بچه گربه‌ی نر کالیکو با راه‌راه سفید سیاه_ نارنجی و چشمان دورنگ(یک چشم سبز یک چشم آبی) با قیمتی گزاف خرید و درحالیکه معتقد بود که برایم خوش‌شانسی می‌آورد ( ببین نیکا! این گربه اونقدر نادر و کمیابه که تو افسانه‌ها میگن داشتنش اوج خرشانسیه! ) شوخی یا جدی گفته بود که دیگر از اینکه هربار مرا دلشکسته و مغموم ببیند خسته شده و می‌خواهد بازنشستگی‌اش را از شغل شریف " دلجوی شکست‌خوردگان عشقی" رسما اعلام کند. من همیشه فکر می‌کردم عاشق سگها هستم و اصلا خودم را آدم گربه دوستی نمی‌دیدم‌ تا اینکه به لطف عمو بهرام مراد وارد زندگیم شد ( چرا اسم گربه‌ ناخوانده‌ام را گذاشته بودم مراد!؟ چون طبق افسانه‌ها قرار بود معجزه زندگی‌ام باشد!) و فهمیدم این گربه‌های خر لعنتی چقدر دوست‌داشتنی‌اند! دوران پسا شکست عشقی همیشه از بدترین و شکنجه‌بارترین روزهای زندگی یک دختر می‌تواند باشد که آن‌روزها چون تمام وقتم به تروخشک کردن یک بچه‌گربه‌‌ی کمیاب و شیطان گذشت خوشبختانه از چند و چونش چیز زیادی نفهمیدم. بماند که شب‌ها گلهای ریز و صورتی بالشم از سوز اشک و آهم می‌پژمرد اما هر صبح باز به صورتم ماسک بی‌تفاوتی می‌زدم و با پررویی به زندگی سلام می‌گفتم! سوال... چرا ما در خانه‌‌ی عمه ماری و عمو بهرام زندگی می‌کنیم؟

  • 31 июл.3 93410

    #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۳ درحالیکه چشمانش را برایم تنگ کرده بود انگشت تهدیدش را به سمت من تکاند " والا دیگه نه من نه اون! این دیگه مهمونی دورهمی خانوادگی نیست که بتونم از غیبتش چشم‌پوشی کنم! " *** یکی از خوشبختی‌های کوچک بزرگ ما این بود که با بهترین عمه و شوهرعمه‌ی دنیا (به‌ اضافه‌ی خانوم گل دایه‌ی چون ماه شوهرعمه بهرام) توی یک خانه زندگی می‌کردیم. در طبقه پایین ویلای سه طبقه‌شان در اقدسیه! خب البته وقتی می‌گویم " بهترین " منظورم این نیست که عمه مریم که ما " ماری جون" صداش می‌زنیم هر روز برایمان کیک شکلاتی می‌پزد یا شوهرعمه بهرام ( راستی او عموی ناتنی مادرم نیز هست) حساب بانکی‌مان را هرماه شارژ می‌کند. خب آنها بلدند طور دیگری بهترین باشند. بهترین در نوع و سبک خودشان! مثلا وقتی ماری‌جون زبانش به پند و اندرزمان باز می‌شود لبخندش چنان گرم و مهرآمیز است که انگاری دارد به ما چک ضمانت می‌دهد. و اما از خوبی شوهرعمه عزیزمان هم هرچه بگویم کم گفتم. او یک "حال خوب کن حرفه‌ای" است. می‌شود بزرگترین غمها و ناراحتی‌ها را کنارش فراموش کرد. در بدترین بحران‌ها و ناراحتی‌ها ناگهان چنان تو را با جوکها و کارهای بامزه‌اش می‌خنداند که هرچه غصه است از دلت کیش می‌شود. او همیشه با صداقتی خالصانه اعتراف می‌کرد که مارا قدر ماشین‌های کلکسیونی‌ و ارزشمندش ( هفت عدد موجود در گاراژ با یک جای خالی برای هشتمی! ) دوست دارد. اما خب بفهمی نفهمی مرا کمی بیشتر! چشمک‌زنان می‌گفت _تو مثل بنز ۳۰۰sl منی نیکا! باید بیشتر از همه مراقبت باشم! که البته بعضا باعث اعتراض و حسادت خواهر و برادر عزیزم می‌شد. بعد از اولین شکست عشقی‌ام ( در شانزده‌سالگی) بعد از اینکه مثل این دلشکستگان ادایی موهایم را از ته کوتاه کردم و شبیه سربازهای فراری به نظر می‌رسیدم عموبهرام با اصرار مرا سوار فورد موستانگ قرمز رنگ زیبای خودش کرد و در خیابان‌های فرشته آنقدر چرخاند و با خنده و شوخی سربه‌سرم گذاشت و برایم

  • بزودی تعرفه ها عوض میشه دوستان 👏🏻