❖⧉ نیستنگار ⧉❖
Статистика❖ کلمات در بیکرانگی میرقصند و پیش از آنکه معنا بیابند، در سکوت فرو میریزند؛ جملات، تنها سایههایی از عدماند.❖
- Последний пост
- 22 дек.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
💔
без подписи
без подписи
زندگی ام را مثل گردبادی از سایه ها بلعیده ام؛ گردبادی که نه آغوشش گرم است، نه فراقش سرد. شاید این نفس هایم تنها از ترسِ آن سوی سکوت است، از آن خلاءِ بی انتهایی که مثل دهانِ گشاده ی یک گورِ خالی می درخشد. من، این پاره تنِ ناتمام، گاه به آینه خیره می شوم تا رازِ بودنم را در چشمانِ مرده ی خود جستجو کنم، اما تنها سایه ای می بینم که مثل قارچی سمی بر دیوارِ زمان ریشه دوانده. بودن؟ نبودن؟ چه تفاوتی می کند وقتی هر دو مثل دو لبه ی یک تیغِ زنگ زده اند یکی زخم می زند، دیگری می پوساند. شاید زنده ام از برای آن که مرگ را باور ندارم، یا شاید مرده ام و این پوسیدگیِ آرام، فریبِ حواسِ فناپذیرم است. چه می دانم؟ جهان همان خاکستری است که بر آستانه ی هر "آری" و "نه" می رقصد، و من، همچون کرمی که دور تاریکی خود پیله می تند، در این میان هیچم نه زنده، نه مرده؛ تنها یک تردید گندیده... #الف_نون
без подписи
без подписи
افکارم مثل قطرات جیوه روی میزِ ذهن میغلتند. هر چه تلاش میکنم با انگشتانِ لغزنده ام کلماتشان را بگیرم، از لای انگشتانم میگریزند و به گوشههای تاریکِ جمجمهام پناه میبرند. اینجا، در این خلاءِ سوتوکورِ درون، کلمات مثل استخوانهای خشکِ پراکندهاند که هرگز اسکلتِ معنا را نمیسازند. حرف زدن؟ دروغی بیش نیست. هر کلمهای که بر زبان میآورم، خیانت است به آن تودهٔ متراکمِ بیشکلی که در سینهام فشرده شده. مثل این است که بخواهی مه را در مُشت بفشاری و به دیگران نشان بدهی؛ وقتی مشتت را باز کنی، فقط رطوبتِ سردی باقی میماند که زود محو میشود. گاهی فکر میکنم شاید اصلاً افکاری ندارم. شاید اینها همه توهماتی باشند که مغزِ تبزدهام برای فرار از خلأ میسازد. مثل آن دیوانهای که در تاریکی با سایههای خودش حرف میزند و فکر میکند کسی به او جواب میدهد. من هم دارم با این تودهٔ بیریختِ درونم ور میروم، بیآنکه بتوانم حتی نامی رویش بگذارم. و کتابها... این قبرستانهای کاغذی! اینها چه کمکی میتوانند بکنند؟ وقتی خود نویسندگانشان هم نتوانستهاند تهِ این چاهِ بیانناپذیر را ببینند. هر چه مینویسم، فقط برگی است بر انبوه برگهای پوسیدهای که بادِ زمان به گوشهای خواهد راند. شاید راست میگویند که انسان تنهاست. نه به آن معنی که کسی همراهش نیست. بلکه به آن معنی که حتی افکارِ خودش هم به او پناه نمیدهند. مثل حالا که این کلمات را مینویسم و میدانم که خیانت کردهام به آنچه واقعاً در سرم میگذشت. خیانتِ ناخواستهای که ناگزیر است، چون زبان - این ابزارِ ناتمامِ آدمیزاد - از پسِ بیانِ حتی سادهترین تلاطمهای درونیام هم برنمیآید. پس چه باقی میماند؟ سکوت؟ اما سکوت هم خود نوعی حرف زدن است. شاید فقط آن لحظهای که در آستانهٔ به خواب رفتن هستی و نه بیداری، نه خواب؛ نه سکوت، نه گفتار - آن لحظهٔ مبهمِ مرزی - تنها زمانی باشد که میتوانی به واقعیتِ آن تودهٔ بیانناشدنی نزدیک شوی. اما افسوس که آن هم دیری نمیپاید و باز باید به این جهانِ ناقصِ کلمات بازگردی. و اینگونه است که انسان، اسیرِ دوگانگیِ وحشتناکی میشود: از یک سو انبوهِ افکاری که هرگز به زبان درنمیآیند، از سوی دیگر انبوهِ کلماتی که هرگز به حقیقت نمیرسند. و در این میانه، موجودِ درماندهای به نام "من" که مثل عنکبوتی است در تارهای سستِ خودساخته، گرفتار آمده بینِ آنچه میفهمد و آنچه میتواند بگوید. #الف_نون
"خوابِ کاغذی" کتاب را که باز میکنی، بوی گندِ کلماتِ کهنه به مشام میرسد؛ بوی تعفنِ اندیشههای مردهای که در قفسهها جا خوش کردهاند. تو بیاختیار مثل مگسی که دور لاشهای میچرخد، دور این کلمات پرسه میزنی، تا کمکم در چالهی سیاهِ حروف گیر میکنی. اجتماع؟ آدمها؟ همهشان مثل سایههای پوسیدهاند که پشت شیشهی پنجره تکان میخورند، اما تو دیگر آنطرف نیستی. تو در این دنیای کاغذی غرق شدهای، دنیایی که هر خط آن رگی از وجودت را میمکد و هر صفحه استخوانهایت را خرد میکند. نفس کشیدن؟ اینجا هوا را کلمات بلعیدهاند. تو داری خفه میشوی، اما کسی صدایت را نمیشنود، چون خودِ صدا هم در این قبرستانِ سفید گم شده است. تنهایی؟ نه، این دیگر آن تنهایی معمولی نیست که آدمها از آن حرف میزنند. این تنهاییِ خالص است، تنهاییِ یک کلمهی تنها در میان میلیونها کلمهی بیمعنی. تو خودت هم کمکم تبدیل به یک نشانه میشوی، یک علامتِ سؤالِ بیجواب که در گوشهی صفحه خاک میخورد. و کتاب همچنان باز است... مثل دهانی گشاده که تو را میبلعد. تو دیگر نمیدانی کیستی. شاید هم هیچوقت ندانستهای. فقط میدانی که این صفحات، آرامآرام، آخرین نفسهایت را دزدیدهاند. و وقتی کتاب را میبندی، گویی درِ تابوت خودت را پشت سرت بستهای. #الف_نون
без подписи
без подписи
без подписи
و هر صبح، وقتی خورشید به گورستان میتابد، من پردههای کفنم را کنار میزنم و به استقبالِ تاریکی میروم، تنها مهمانی که هرگز نمیرود. #الف_نون
یک عالمه تن برای خود دوخته ام صد دست کفن برای خود دوخته ام در مرگ همیشه رفت و آمد دارم در مرگ ، وطن برای خود دوخته ام #واران
без подписи
без подписи
✍علی صاحبالحواشی حبیب محمدی، معروف به تَکو، گلیمبافی در نائین است. این درجه از معرفت و شعور و صفای اخلاقی از پیرمردی با شش کلاس سواد که برای ۶۳ سال اینکاره بوده، نشانه جودتِ جِبلی و روشنضمیری است. وارستگی اخلاقی "باد و بروت" ندارد، به همین سادگی است. آنکه باد و بروت دارد، "وارسته" نیست! از این نمونهها میشود دریافت که آدمهای نیاموخته یا کمآموختهای چون بوالحسن خرقانی، یا آن "سلهباف" تبریزی که مرشدی شمسالدینتبریزی کرد یا "شیخبرکه" بیسواد که راهنمای معنویِ عینالقضات همدانی شد، چگونه ممکن میشدند. "فرهنگ" تنها رنگی میبخشد، جودت و فهم، به تعلیم نیست؛ "بشوی اوراق اگر همدرس مایی!" آقای محمدی آدم "معناگرایی" است، ولی بوی "عرفانِ" متعارف نمیدهد. وسعت نظرش نامتعارف است؛ روی زمین است، هوایی نیست! شاید اگر در چین بود کنفسیوسی میشد نه تائویی؛ در عصر یونانیمآبی رواقیمسلک میشد نه نوافلاطونی؛ اگر در یونانِ عصرطلایی بود با سقراط رفاقت میکرد نه با افلاطون. آن "سیمون" نام، پینهدوز آتنی، که دکان کوچکش در نزدیکی آگورای آتن پاتق سقراط بود، بسا همچو روشنضمیر دوستدارِ حکمتی (فیلوسوفیا) بود.
без подписи
без подписи
без подписи
و من او را طوری نگاه میکردم انگار آخرین گلی بود که در جهان باقی مانده بود. "جمال ثریا"