- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 74
- 1/48двое суток
- 84
- 1/72трое суток
- 91
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
نمیدونم چندبار تا حالا شده توی زندگیتون غبطه بخورید! من هم غبطه میخورم و هم حسادت میکنم. به ارامش همدانشگاهیهای سابقم که توی کشورهای امریکایی و اروپاییان و حتی نمیدونن که من امشب با اضطراب صدای موشک میخوابم. من به خودم توی اینه نگاه میکنم و میگم: چی کم داشتی که نشد؟ چرا موندی؟ چرا فکر کردی توی این کشور میشه کار کرد؟ کار تو هر روز اولین چیزیه که از دستت سُر میخوره و میریزه. جونت هم دومی دختر.
من توی یوتوبم هستم بچهها؛ اونجا هم از زندگیم میگم هم از کتابها و … 🍒❤️ https://youtu.be/SxvfoPBzd1g? is=avKAK3UsomBMBPDc
قلبِ تو چهقدر رنج رو میتونه توی خودش نگه داره و نشکنه؟ همون لحظهای که روبهروی لپتاپ نشستی، داری روی پروژهات تمرکز میکنی و یکهو اشک بیاجازه سرازیر میشه؛ میفهمی قلبت دیگه تحملش تموم شده. یا وقتی توی خیابونهای تهران قدم میزنی، صدای شهر دور و برت میپیچه، اما ذهنت بین خاطرهها و مصیبتهایی میره که فکر میکردی تونستی ازشون عبور کنی. میفهمی قلب تو دیگه تحملش تموم شده. میم میگه؛ شاید سؤال واقعی این نباشه که قلب ما چقدر میتونه رنج رو تحمل کنه؛ شاید سؤال این باشه که چرا اینقدر به خودمون یاد دادیم که باید آستانه تحملمون رو بالا ببریم، اصلا بعد دیدن این همه رنج و مصیبتهای ماههای گذشته، تحمل برای ما چه شکلیه؟ قلب ما شکسته؛ آسیب دیدیم و این مشخصه، وقتی که اشکها وسط کار، وسط خیابان، یا نیمهشب راه خودشون رو پیدا میکنند. این مشخصتر همیشه.
قبلا معرفیش کردم ولی طبق معمول پاکش کردم. اینه به هر حال که یک تدوین خیلی خیلی خوبی خورده و دربارهی تلاش و زندگی کردن و نمردن در میان مردگانه. بسیار دوستش دارم و به گفتهی لترباکسدم تا حالا هشت بار دیدمش:
قبلا معرفیش کردم ولی طبق معمول پاکش کردم. اینه به هر حال که یک تدوین خیلی خیلی خوبی خورده و دربارهی تلاش و زندگی کردن و نمردن در میان مردگانه. بسیار دوستش دارم و به گفتهی لترباکسدم تا حالا هشت بار دیدمش:
نامهی ۷۴/ داخلی؛ شب، تهران. خانه. “بکت میگوید؛ خداحافظیها وقتی سر میرسند که دیگر حرفی نمانده باشد.” من احتمالاً دیگر حرفی ندارم؛ کلمههایم تمام شده است. نمیدانم این نامه را باید از کجا شروع کنم. از خودم؟ از تو؟ از روزهایی که بیصدا از کنارمان رد شدند و ما هر بار خیال کردیم هنوز وقت هست. (در کشوری که ضامن هیچ فردایی برای هیچ کس نیست. چطور توانستیم هزاران کلمهی پرمحبت را بگذاریم برای فردا؟) یا از شبهایی بگویم که آدم آنقدر خسته است که حتی گریه هم نمیکند؟ فقط به یک نقطه خیره میشود تا خواب از سر دلش رد شود. من دو شب گذشته همین کار را کردم. راستش شبهای زیادی را همینطور گذراندهام. امشب، زیر صدای پهباد و وپدافند، به وسط راهرو پناه بردم. آخرین بار تو گفتی اگر اتفاقی افتاد، همینجا بنشینم؛ گفتی امنتر است. حالا روی همان زمین نشستهام و هیچ چیز امن نیست. از خانهی دوستت زنگ زدی، چند دقیقه حرف زدیم و بعد گفتی رسیدهای خانه. تلفن که قطع شد، تازه فهمیدم حضورت حتی از پشت صدا هم به من نرسیده است. خندهدار است، نه؟ و در همان لحظه، دردناکتر از هر چیزی. اشکهایم کاغذ را خیس کردهاند و باید کمی مکث کنم. اگر بیشتر بنویسم، جوهر پخش میشود. انگار سهم من از سکوت، همیشه همان سکوتی بوده که آدم را آرامآرام از خودش دور میکند. چند شب پیش بیهدف راه رفتم. شهر مثل همیشه زنده بود؛ چراغها روشن، کافهها شلوغ، آدمها غرق زندگی خودشان. فقط من حس میکردم چیزی را جا گذاشتهام. بعد فهمیدم چیزی جا نمانده؛ بخشی از خودم مدتهاست همان جایی ایستاده که دیگر راه برگشتی به آن نیست. سری به ایرانشهر زدم و در تمام آینه ها یاد خودمان افتادم؛ این «یاد» چه چیز دردناکی است عزیزم. کاش میشد بعد از هر خداحافظی یک بار دیگر تهران را اول ساخت تا یادهای ما را با خودش ببرد. من مدام به دیوارهای تهران میخورم و یاد تو میافتم و از درد به خودم میپیچم. بابا همیشه میگوید آدم باید بلد باشد از خودش مراقبت کند. سالها فکر میکردم مراقبت یعنی کمتر آسیب دیدن. حالا میفهمم یعنی بعد از هر بار فرو ریختن، خم شوی، تکههای خودت را جمع کنی و دوباره با همان دستهای خسته سرپا بایستی. همین. آرام بمانی، هر جا که هستی.
صبح، با شنیدن خبر مرگ سارا، رفتم سرکار. دختر زیبایی بود. سالها پیش همکلاسی بودیم. آخرین پیام تلگراممان برای ده سال پیش است. من برایش نوشته بودم: «سارا، بگم مامانم به مامانت زنگ بزنه که بیای شب خونهی ما بمونی؟» و بعدش دیگر چیزی مهم نبود؛ ده سال است از هم بیخبریم. اما شهر ما کوچک است. آدمها مستقیم با هم حرف نمیزنند، اما از دور از حال هم باخبرند. همین که میدانی طرف هنوز زنده است، همین هم برای دلِ کوچک شهر کافی است. با این حال، در سن و سال ما «زنده بودن» همهچیز نیست. آدم دلش خوش است به اینکه بشنود فلانی درسش تمام شده، دکتر شده، مهندس شده، ازدواج کرده، بچهدار شده… همین خبرهای معمولی است که خیال آدم را راحت میکند. اما خبر مرگ… مرگ یک دختر جوان و زیبا… سخت است. خیلی سخت. میگویند توی سد لار غرق شده. درست یک هفته بعد از خواستگاریاش، درست بعد از تولدش. میگویند قرار بوده بهزودی نامزد کند. دلم میسوزد برایت سارا. کاش آن شبِ ده سال پیش خانهی ما میماندی. کاش یکبار دیگر دیده بودمت… که حداقل میدیدم چقدر زیباتر شدهای.
@letterssto
آیا مجموعهی عکس امسال رو درست کنم؟ رنجهایم را کنار هم بگذارم و آرام، رد شوم؟
نوراه. pinned «همه چیز به وقتش اتفاق میافته.»
https://youtu.be/Z2WC0ZehODU?si=P_6KFOK-Gg387Oav
بتاب به من .
https://youtu.be/RnsOhTh0hjE?si=_TgozI8wNWv54m-n
روز چهارم. پردهی اتاق را کنار زدم. نور کم رمق ظهر تخت را روشن کرد. دلم نمیخواهد بیدار شوم. تمام تنمدرد میکند. دلم نمیخواهد از اتاق بیرون بروم. برای ابراز احساساتم کلمهای ندارم. اینجا خانهی من نیست. شهرِ من نیست. اتاق من نیست. احساس میکنم من، مامان و بابا بیشتر از امروز دیگر نتوانیم بدون جنگ کنار هم بمانیم. ترجیح میدهم کمتر ببینمشان. باورم نمیشود اگر این روزها تمام نشود، شاید نتوانم به خانه برگردم. دلم خانه را میخواهد. دلم کافه پراگ را میخواهد. دلم سکوت وانیلا را میخواهد. طلوع بوستان یاس را میخواهد. دلم سنایی و انقلاب را میخواهد. از اتاق بیرون میروم به زود چای مینوشم. با مامان کمی حرف میزنم. مثل همیشه غم و رنج من را زیاد از حد میداند؛ میگوید: اینجا خانهی تو است باید بپذیری. زیر لب بغض میکنم؛ اینجا الهه را دارد؟ اینجا کیمیا را دارد؟ اینجا گوشهیمحبوب خانه را دارد؟ میز مطالعه؟ کتابخانه؟ دفترهایم؟ دوچرخهام؟ کافه محبوبم و پسرِ دراز موفرفری ۳۰سالهام که فکر میکند بزرک شده است اما برای من یک بچهیکوچلوست. یاد کرونا میافتم؛ چرا آن موقع آسانتر بود؟ حالا چرا اینقدر سخت میگذرد؟ اخبار جنگ را چک میکنم. چقدر همهچیز به ما نزدیک است. چقدر برای «ایران» برای «خودمان» بیتابم. روز چهارم کی تمام میشود؟
نوراه. pinned Deleted message
🎥 استخوانهای دوستداشتنی قسمت دوم از فصل سوم یکلوزر منتشر شد. 🎧 جهت شنیدن اپیزودهای این پادکست از طریق لینکهای زیر اقدام کنید : 🔹کستباکس 🔹اپلپادکست 🔹اسپاتیفای 📺 همچنین جهت مشاهدهی اپیزودهای ویدئوکست از طریق لینک زیر اقدام کنید : 🔹یوتیوب 👤 در صورت تمایل برای حضور در پادکست از طریق آیدی تلگرامی @yek_loser با ما در ارتباط باشید. صفحهی اینستاگرام یک لوزر
حالا از دیدنت همانقدر آشفتهام که قبلترها از ندیدنت. @prague7
«غمت در نهانخانهی دل نشیند» • طبیب اصفهانی @letterssto
اول کتاب نوشته است: اگر میتوانستی به گذشته برگردی، دوست داشتی چه کسی را ببینی؟ — بیاختیار یاد و نام تو در سرم میگذرد. من دلم میخواهد به یکی از روزهای تابستان ۱۳ سال پیش برگردم. روی تخت کنارت دراز بکشم. از کتابخانهات حافظ را بردارم. کتاب را باز کنم و با هزاران تپق از روی کلمات بخوانم. تو با آرامش بغلم کنی، پشت صدای من صدا بگذاری و باهم حافظ را درست بخوانیم. من میان ابیات به گریه میافتم. احتمالا خوب میدانم که این فقط یک تصویر خیالین است، چند دقیقه بعد من باید دوباره به ۱۳ سال بعد برگردم. به نگار ۲۸ سالهی فروردین ۱۴۰۴. به نبودن تو. به جای خالی همیشگیات. به سوگ ابدیات