نور انگار
Статистикаناکجا آبادی برای ثبت آناتی که نور را می بینم... ارتباط با نورانگار: @Rezvane_mahdikhani
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 83
- 1/48двое суток
- 95
- 1/72трое суток
- 102
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خب به نظرم تعامل کافیه... بریم وارد حالت غار. شاید تا یه مدتی اینجا خیلی کم پیام بزارم؛ مگر اینکه چیزی خیلی سر ذوقم بیاره. پیشاپیش عذرخواهم.
سقف غارم چکه میکند... گمانم تو آن بیرون داری گریه میکنی... و این تنها چیزی است که باعث میشود، از این غار بیرون بیایم...
سقف غارم چکه میکند... گمانم تو آن بیرون داری گریه میکنی... و این تنها چیزی است که باعث میشود، از این غار بیرون بیایم...
چون بعدش یه مدت طولانی قراره برم تو غار :))
احیای یه سنت قدیمی با تلنگری که معظمه تو کانالش زد؛) بیاید یکم صحبت کنیم، چون بعدش یه مدت طولانی قراره برم تو غار :))
همیشه تغییر موقعیت مکانی، بعد از برگشت برایم از سختترین کارهای متصور بوده است. علی ای حال، فعلا قصدی برای تغییر افق زندگی ام ندارم. من خداحافظی نکرده ام و بازنگشتهام. میخواهم زیستن در حضور و معیت او را تمرین کنم. اگر در جغرافیا نمیتوانم در نجف ماندگار شوم؛ در حال که میتوانم... امید که بتوانم.
حالم تا بحال انقد لبخند عمیق نبوده :)
امسال، بعد از کلی چالش و درام، راهی سفر اول صدراییم؛ از خلق گریزان و روانه به سوی حق. با دلی پر از آه... به نیابت از امام شهیدمان میرویم تا رنگ خونخواهی بر بوم تمدن بزنیم و خادمیشان را بکنیم... باشد که یار ما را بخواهد و میلش به ما باشد. باشد که نور در این قلبهای تاریک ما پدیدار شود. باشد که اسفار سهگانه دیگر آغاز شود. توفیق و سعه وجود باشد، نائب زیارت و خدمت همه شما هستم.
من که فوتبالی نیستم و برائت خودمو اعلام کردم؛ اما چون ریحانه خوشحال بود و ازم خواست خانومِ قدسِ خوشحالِ امشب رو ترسیم کنم... این شد نتیجه خط خطی امشب دو تا خواهر
به اونایی که میخوان ما رو بفرستن جنوب؛ ما خیلی وقته کوله هامونو بستیم برای رفتن؛ شما لطف کنید کولر هاتونو خاموش کنید!
به اونایی که میخوان ما رو بفرستن جنوب؛ ما خیلی وقته کوله هامونو بستیم برای رفتن؛ شما لطف کنید کولر هاتونو خاموش کنید!
*ما قطعا صلحطلبیم اما صلح لزوما سازش نیست!* فرق است میان صلحطلبی و سازشی که منجر به تسلیم در مقابل غیر خدا شود؛ حالا اینها یعنی چه؟ از آنجایی که یکی از راههای خوب شناخت اصطلاحات قرآن، فهم از طریق اضداد است؛ صلح در قرآن مقابل فساد است و بنابراین اینگونه معنا میشود؛ زدودن هرگونه فساد از روی زمین! به این حالتی که در زمین هیچ فسادی نباشد، صلح میگویند(!!!!) حالا مسیر رسیدن به این صلح ممکن است گاهی جنگ باشد، گاهی نباشد! بنابراین دوگانه جنگ و صلح از اساس باطل است؛ چرا که این دو مفهوم تقابل ندارند. تقابلی که در قرآن، حول این مفاهیم اصالت دارد، تسلیم و استقامت است! با این تفاسیر؛ رسیدن به حالت صلح و زدودن فساد از زمین، همواره از مسیر استقامت میگذرد و امروز کیفیت این مسیر جنگ است؛ از طرفی تسلیم نیز جز در مقابل خداوند باطل است؛ به عبارت دقیقتر، ما باید در مقابل استکبارکنندگان، استقامت کنیم... او بزرگ نیست و با تمام موجودیتش اظهار بزرگی بر تو میکند؛ ما با اذعان به فقر وجودی خود، طلب قوام و قیام از خداوند بزرگ میکنیم و قائم میشویم و در مقابل این بزرگی دروغین میایستیم تا صلح پدیدار شود؛ و این یعنی جنگ وجودی... همین! #جنگ_وجودی @noorengar
جنوب❌ ایرانشهر✅
الان باز یه عده پیام میدهید میگویید؛ چی شده رضوانه از چی ناراحتی؟ شما لطف دارید؛ اما من از یک غم روانشناختی حرف نمیزنم؛ این غم و این ناامیدی کاملا هستیشناسانه است. لطفا تنزلش ندهید.
ذکر این روزهایم در ناامیدترین حالت ممکن نسبت به دنیا و مافیها این است؛ «ماده؛ این شر ذاتی...» روزهایم در دنیا یکی پس از دیگری سختتر از قبل در حال گذر است و آن به آن ذوقم برای بقا در این سرا را بیشتر میکُشد و میمیراند و حالا میفهمم مرگ تدریجی یک رویا یعنی چه! انسان منفعلی نیستم؛ هیچ وقت نبودهام. اما این میزان کار آزارم میدهد در دنیایی که عملا انسانها آمده اند که شانه خالی کنند، آمده اند که بهانه بیاورند، آمدهاند که نباشند. با احترام؛ زندگی در کنار انسانها تلخ است. کاش یا من بیدی مجنون بودم دور از شما، یا در کلبهای به دور از هر انسانی زیست میکردم. البته این هم همان رویاییست که ذره ذره در حال مرگ است. بیخیال؛ برویم باقی پروپوزال را بنویسیم...
دفعهی دیگه که یکی بهم گفت چرا هنوز پایاننامت رو ننوشتی بهش میگم
این روزها برخی رفقا میگویند چرا اینجا چیزی نمینویسی؟ مطلب قابل ارائهای برای شما ندارم. سرم به زندگی خودم و بایستههای قیام لله خودم گرم است. به نظرم الان خیلی وقت حرف زدن برای یکدیگر نیست، هرکداممان بلند شویم یک گوشه از کاری که بلدیم را بگیریم، قصه زیبا میشود.
میدانم این حال دیگر اینجا خوب نمیشود. هزار شعر دارم که بگویم، هزار نقش دارم که بر صفحه بزنم، هزار کلمه دارم که بنویسم، هزار صحنه دارم که زیست کنم، اما دیگر لحظهای طاقت این دنیا را ندارم. در تقلای نورم.
.
.