شبهای بیماه🌙
Статистика- Последний пост
- 10 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 41
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خواب نمیبرد مرا یار نمیخرد مرا مرگ نمیدرد مرا آه چه بی بها شدم:)
خستهتر از هرچه بگویند درست و غلط توی سرم بود نباشم که نباشم فقط؛ خستهتر از لمسِ جنون در دلِ وابستگی، خستهتر از خستهتر از خستهتر از خستگی.. @noraniat0
میگفت : زخم هایش را بوسید و از خودش بابت تمام آنها عذر خواهی کرد، زندگیاش را در آغوش گرفت و از میان تاریکیها جوانه زد.. قشنگ بود✨🌱
فقط در لحظه خداحافظی است که آدم کارکرد کسی را میفهمد …
یکی از لذتایی که تازگی کشفش کردم گوش دادن به میکس نیم ساعتی "moody mix6" هستش و کسی که این میکسو زده توی حالت نرمال نبوده چون همچین شاهکاریو اولین باره میشنوم قشنگ خوراک زمستونه @noraniat0
💖 @noraniat0
*همانا ما نگاه های تورا به سمتِ آسمان میبینیم !* سورهبقرهآیهٔ۱۴۴
اگه بچّهی من بودی از اینا میخریدم واسه ت،همه عصرای بارونی میرفتیم تو تمام چاله چوله های خیابون پا میکوبیدیم و خیس و گلی برمیگشتیم خونه و برات کوکی و شیرکاکائوی داغ درست میکردم و تو بعدها برا بچه هات تعریف میکردی که باحال ترین مامان دنیا رو داشتی کاش بچّهی من بودی...
«گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات»؛ «گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم»؟
چرا یهو همه چیز غمانگیز شد🙂💔
با قطع شدن اینترنت فهمیدم بدون اینستا و تلگرام هم باشم بازم درس نمیخونم.;)
او گفتنی ها را گفته بود و نوبت سکوت رسیده بود..
باز ای الهه ناز،با دلِ من بساز فوقالعااادهس🥹🍓 @noraniat0
نپرس حال مرا، روزگارم یار نیست.
من از آن ها که تسلایشان میدادم، غمگین تر بودم.
وصال، غم عجیبی داره. غمی به مراتب عمیقتر و سهمگینتر از دوری و جدایی. وقتی برای اولینبار دستش رو لمس میکنی، وقتی برای اولینبار در آغوشش میکشی و وقتی برای اولین بار اون حجم از آرامش، مثل جوهری که توی آب پخش میشه تو وجودت میپاشه، حسرت روزهای گذشتهای رو میخوری که «پس میشد اینطوری هم بگذره و نگذشت». و از طرف دیگه، دست تو زیر ساطور دنیاست. تو چیزی رو بهدست آوردی که حالا باید استرس و عذاب ازدستدادنش رو هم بکشی. مثل مادری که هر شب کودکش رو بغل میکنه که مبادا همسر سابقی که تهدید به گرفتن بچه کرده، فردا بیاد و جگرگوشهش رو با خودش ببره.
گفتی مرا به عشق، که باید ز جان گذشت! جانم تویی! چگونه توانم از آن گذشت..؟
كمتر كسى مى فهميد، كه غرق شدن او در اندك علايق باقى مانده اش نه از روى تفريح و سبك سرى، بلكه آخرين راه نجات او از رنج حيات بود.
آدما از تنهایی میترسن من از تلف کردن وقتم پای آدمای بیارزش.
یه روز با شخصی آشنا میشی که این جمله رو با تمام وجود درک کنی .. آن کسی که خدا میفرستد تو را چنان دوست خواهد داشت که گویی رسالتش همین است ♥️