tgindex
تن در هیچ

تن در هیچ

Статистика
@nothingjustsomewordперсидский

جایی که نوشته هام رو به جای می‌زارم

Последний пост
14 февр.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
73
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
72
20 постов
Вовлечённость
98,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • راستش را بخواهی این روزها از پیری بیشتر از جن و پری می‌ترسم. می‌ترسم که یک روز چشم باز کنم و موهای سفیدم گواه فراموش نشدن تو در گذر عمر باشد حالا که سال ها از تو و من می‌گذرد من هنوز به ما فکر می‌کنم و نمی‌دانم چگونه یک روز چشم خواهم گشود و در طول روز یک بار هم به تو فکر نخواهم کرد انگار که قرار باشد یک روز از خواب برخیزیم و دیگر از اکسیژن استفاده نکنیم همانقدر دور از ذهن گاهی فکر می‌کنم عشق تو مهر بردگی من است زیرا که مهم نیست کجا بروم و با چه کس بروم بار عشقت هنوز روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند کودکانه بنظر می‌رسد ولی از تو گذر نتوان کرد در تمام این چندسالی که از روزهای اوایل آشناییم با تو می‌گذرد یک روز بدون تو سپری نشده با این وجود که نهایت عمر باهم بودنمان اگر روزهارا یکی دوتا کنیم به یک سال نمی‌کشد انگار که عشق تو لباس باشد و من تن کرده باشم انگار که عشقت زخم شمشیر باشد و تا ابد بر جانم بماند انگار که عشقت با وجودم ترکیب شده باشد همیشه با منی و هرگز نبودی عزیز من اگر روزی آینه‌ای را دیدی که تو را زیباتر نشان داد بادی را دیدی که تورا نوازش کرد نور خورشید از میان پنجره گذشت و بر صورت چو ماهت بوسه زد و کبوتری بیش از حد نگاهت کرد نترس منم که آمده‌ام تا رفع دلتنگی کنم

  • 2 февр.22из nothingjustsomeword

    از جنگ به خانه بازگشتم پنجره ها باز مانده بود و معشوق نبود دشمن به خانه هایمان آمده بود و یار و آرزو را باهم دزدیده بود

  • نفرین می‌کنم تورا یک روز بد برایت یک آه جگر سوز بر دلت و یک قطره اشک از چشمان زیبایت بچکد شاید که دل من آرام شود شاید که خشم من بخوابد شاید که آتش جانم خاموش شود آخر کمی بی رحمیست ک من اینجا در آتش عشقت بسوزم و تو آنجا با معشوقه‌ات عشق بازی کنی آخر کمی بی رحمیست که تو بارها هیزم به آتش درون من بیندازی و او آنجا برای خاموش کردن آتش چشمانت آب بیاورد

  • این پرواز، پرواز آخر بود. بال می‌زدم اما می‌دونستم ته این راه سقوطه. بال می‌زدم تا برسم به لونه‌ای که می‌دونستم فرو ریخته. این امید، امید آخر بود. می‌دونستم نمی‌شه، اما باز می‌خواستمش. انقد خواستم و خواستم که یادم رفت گاهی چیزی رو زیاد خواستن از خودت کم می‌کنه. این بار، بار آخر بود. انقد از همه جاده‌ها و راه‌ها به سمت تو دوییدم و انقد تو آسمون‌ها دنبالت گشتم که راه‌هام تموم شدن. تموم جاده‌هام ختم شدن به یه نشدن. نشدنی که تاوانش شد تباهی شور و ذوقم برای همه شدن‌های بعدش. الان هم گله‌ای ندارم. با اینکه خونه‌ای که گول داده بودی توش بمونی تا بهت برسم و هرگز حتی پا توش نذاشتی و با شوق از دیوارایی حرف می‌زدی که وقتی رسیدم فهمیدم حتی یک آجر هم براش نچیده بودی بازهم گله‌ای ندارم. می‌خوام بگم قسمت ما نرسیدن بود ولی تو زودتر از قسمت، با خبر بودی که ما بهم نمی‌رسیم فقط خبرشو بمن ندادی و گذاشتی بی هدف به سمت یک رسیدنی بدوم که تو از قبل می‌دونستی تهش هیچی نیست. بازهم با اینکه شاید این حرف های آخرم نباشه، امیدوارم همه مسیرهات به اون چیزی که می‌خوای ختم شن نه یه دروغ تو خالی.

  • من برات دریا بودم حواسم نبود غرق می‌شی من برات جنگل بودم حواسم نبود گم می‌شی من برات بارون بودم حواسم نبود خیس می‌شی زیادی بودم کم می‌خواستی خواستم کم شم از خودم کم شدم زیاد خواستی حالا دیگه کم بودم خواستم زیاد شم از تو کم کردم دیگه دریا نبودم. ی چشمه کوچیک بودم. درختم شدی. برات کافی نبودم. نتونستم برسم ب ریشه‌هات. خشک شدی و از دست رفتی. صحرا بودی. انقد برات باریدم ک دیگه ابر نبودم. رعد و برق شدم زدم به اسمونت و تو از صداش ترسیدی. من فقط می‌خواستم بیشتر ببارم اما تو نفهمیدی. چشمات از غم زمونه خشک شدن. اشک شدم و از صخره چشمات پایین افتادم؛ توم دیگه منو ندیدی. سوختم برات اما دود شدم و رفتم تو چشمات. گریه کردم برات اما هق هق شدم و رفتم رو نروات. تلاش کردم برات اما اضافی. جنگیدم برات اما کم. نه کم بودم نه کافی. نه منو می‌خواستی نه نمی‌خواستی. شهر شدی و آوارم کردی. خونم بودی و ویران شدی. مادرم بودی و رهام کردی. خوب بودم، بد شدم باهات. عسل بودم، تلخ شدم برات. مرهم بودم، زخم شدم برات. بودنم درد شد برات. نبودنت ترس شد برام. پروانه شدم، دورت بگردم؛ شمع شدی برام. باد شدم لای موهات بپیچم، برگ شدی و پر زدی رفتی.

  • نامه هارا سوزاندم اما بوی دلتنگی هنوز از خاکستر بلند می‌شد چشم هایم را شستم اما هنوز، تصویر تو همه جا بود زبانم را از حرف هایم خالی کردم اما هنوز حرف تو همه جا بود تو رفتی اما هنوز همه جایی چه کنم من ای هیچ و همه ی من؟ دست‌هایم را بستم اما هنوز حس تو از انگشتانم می‌چکید، گوش‌هایم را گرفتم اما صدای تو در سکوت هم می‌پیچید، از خود گریختم، اما هر جا رسیدم، تو پیش‌تر از من آن‌جا بودی

  • روز که تمام شد فهمیدم که حالا زیاد هم برای کسی مهم نیست که این پاهای من راه خانه را در پیش بگیرند یا دریا را. زیاد هم مهم نیست که امشب در خانه بخوابم یا در قبر. شاید حتی کسی نفهمد که نفس‌های من دیگر در این جهان نیست. شاید اشکی برایم ریخته نشود و لبخندی برایم محو نشد. شاید حتی کسی هر چند سال یکبار هم یادی از من نکند. شاید ستاره‌ای خاموش نشود و دلی برایم تنگ نشود

  • غم هایت را می‌بوسم و زخم هایت را لباس کرده و تن می‌زنم. اشک هایت اقیانوس می‌شوند و غرقم می‌کنند و لبخند هایت خورشید می‌شوند و اتشم می‌زنند. چرخ و فلک می‌شوم و دورت می‌گردم پروانه می‌شوم و در کنارت می‌سوزم ماه می‌شوی و زندگی تیره و تارم را روشن می‌کنی و فردا که من از‌ خواب بیدار می‌شوم می‌روی همچون یک رویا و همچون یک آرزو به بلندای یک زندگی و به کوتاهی یک چشم بهم زدن

  • و تو عزیز من خاطره ای خواهی شد دور، در میان تلاطم امواج زندگی و من چه حقیرانه چنگ به هر موج می‌زنم تا با من بمانی.

  • نمی‌دونم از کجا شروع شد. کی علاقت به من تموم شد و من موندم با قلبی که دیگه برام نمی‌تپه. فقط این رو می‌دونم که نمیزارم بری. اینبار دیگه نمی‌تونم بزارمت که بری. غرورمو به پات زنجیر می‌کنم و نگهت می‌دارم. با هر عنوانی که شده. دوست، آشنا. مهم نیست که دیگه هیچ‌ وقت نمی‌تونم ببوسمت. ببخشید عزیزم اما من مجبورم، مجبورم که تورو کنار خودم نگه دارم. اگه یبار دیگه از پیشم بری دیگه نمی‌تونم زنده بمونم. مهم نیست که دیگه نمی‌تونم دستاتو بگیرم. مهم نیست که دیگه نمی‌تونم تو رو متعلق به خودم بدونم. اما می‌دونی چیه. خیلی مهمه. انقد مهمه که داره از درون کل وجودمو ذره ذره میبلعه. انگار که افتاده باشم تو جهنم اما بخاطر گل ضعیف و کوچیکی که دستمه نتونم فرار کنم. این عنوانی که حالا رابطمون گرفته، دست انداخته و داره خفم می‌کنه. هر ساعت بیشتر تو لجن افکارم فرو می‌رم و تو هم دیگه اونقدرا دوستم نداری که بیای نجاتم بدی. راستش حرفایی که بهم گفتی ی چیزی رو درونم شکوند که اسم نداره. یچیزی که نباید می‌شکست و نباید از دست می‌رفت. یچیز خیلی مهم و حیاتی. یچیزی که از بین رفت و حالا من موندم و تویی که نصفه نیمه دارمت.

  • باد وزید و وزید و آمد و تورا از میان دستان زخمی و خسته‌ام برداشت و به دیار ناآشنا برد. باد آمد، نه برای وزیدن، که برای بردن تو... باد آمد تا فقط تورا که هر آنچه داشتم، بودی از دستانم بگیرد و ببرد به سرزمین غریبگی، به سرزمین فراموشی. از تو چیزی جز خاطره‌هایی در در و دیوار خانه‌ای که ویران شده و حالا مرور خاطره هایش چیزی جز سرمای بیشتر برای من ندارد جا نگذاشت. و من هرگز نفهمیدم که باد ناجوانمرد زندگی تورا برد یا آن دو پای زیبایت آماده رفتن بودند. یکهو آمدی، عاشقم کردی و یکهو هم رفتی. مثل طعم خانواده یک روزه برای یک یتیم.

  • در زندگی دردهایی است که آدمی را در خفا می‌کشد. در گوشه کنار زندگی گیر میاوردت و ته مایه‌ی زندگیت را سر می‌کشد. آنگاه است که جز تن و یاس هیچ برایت نمی‌ماند. دردهایی ک نه می‌شود بر زبان آورد و نه می‌شود توضیح داد. یک چیز مخصوص برای تو و یک چیز مشترک بین همه که هیچ کس نمی‌تواند یقه‌اش را بگیرد و در فرم کلمات جای دهدش. دردهایی مثل خواستن و نتوانستن، دور بودن در عین نزدیکی و رها کردن در لحظه‌ای که بیشتر از همیشه می‌خواهیش.

  • موقع رفتن برنگشتم و نگاهت نکردم اما منتظر بودم با تمام وجودم و با تمام عشقم که صدایم بزنی که دنبالم بیایی که در اغوشم بگیری و نروی ارامی از میان لب هایت بیرون بپرد و باز مرا به تو زنجیر کند.

  • از من خون ک نه حسرت می‌ریزد آرزو هایم، رویاهایم، همه جویباری می‌شوند و بر تن زندگی نکرده‌ام جاری می‌شوند از من اشک که نه درد می‌چکد درد آنچه‌هایی که چشمانم در اوج جوانی دیده اند از خاکستر من یک پرنده برمی‌خیزد در تمنای پرواز چه حیف بودم من جوان و حیف

  • این روزها جور خاصی غمگینم انگار که از خواب بیدار شده باشم و خانه زندگیم را سیل برده باشد انگار که از خواب بیدار شده باشم و خورشیدم را دزدیده باشند انگار که کسی تمام زندگیم را در جیبش گذاشته و رفته باشد انگار تمام راه هایم به خانه را گم کرده باشم دیگر شب هایم ستاره ندارد و روزهایم زندگی ماهم را دزدیده‌اند جانم را برده‌اند خانه‌ام خالیست و چشم هایم پر هیچ چیز دیگر سر جای خودش نیست پاهایم دیگر نای راه رفتن ندارند و دست‌هایم دیگر توانی برای کار کردن هیچ چیز دیگر رنگ و بویی از زندگی ندارد انگاری که هوا نیست انگاری که نورم را خاموش کرده باشند انگاری که… انگار که مرده باشم این، مرگ است؛ اما از درون، با بیداری‌ای که ای کاش هرگز نمی‌آمد.

  • همیشه دوست داشتم بدون تلاش دوست داشته شم بدون اشک ریختن در آغوش کشیده بشم و بدون درد کشیدن نوازش بشم بدون التماس کردن بوسیده بشم و بدون تحقیر شدن مورد توجه قرار بگیرم همیشه دوست داشتم برای داشتن یک ذره توجه، یک ذره عشق و یک ذره مهربونی مجبور نباشم هربار یه تیکه از وجودم رو قربانی کنم و غرورم بی ارزش تر از قبل له بشه همیشه دوست داشتم، داشته باشم بدون اینکه بترسم همه چیزی که خوشحالم می‌کنه و همه چیزی که دارمو از دست بدم همیشه دوست داشتم یه جای خالی داشته باشم یه جای خالی که حس می‌شه و یه جای خالی که ازش یاد می‌شه همیشه دوست داشتم آدم ها برام دلتنگ بشن بدون اینکه لازم باشه همیشه خودم حضورم رو یادآوری کنم دوست داشتم کمتر ناراحت باشم و یاد بگیرم دوست داشته شدن چه احساسی داری کمتر توی جمع تحت فشار قرار بگیرم و برای اینکه مورد قبول واقع بشم کمتر خودم رو اذیت کنم همیشه فقط دوست داشتم دوست داشته باشم

  • تعریف من از عشق تو بود و تعریف تو از عشق، هیچ شبیه من نبود تعریف من از جنت دستان تو بود و دستان تو، هیچ برای من نبود غرق در چشمانت بودم و نیم نگاهی، نگاهت از ان من نبود برای تو بودم و تو، هیچ برای من نبودی چه بودم من برای تو ای غم کنج دلم؟ هوس شبانه یا رهگذر روزانه چه بودم من برایت ای عزیز کرده؟ بادی از سرزمین عاشقی یا نسیم زودگذری از شهر عشاق چه خواهم شد ای یادت در وجودم ریشه کرده قبل تو هیچ نبودم و بعد تو هیچ نخواهم شد تو خواهی رفت ب سان لحظه ای خوشحالی و من خواهم ماند با بیچارگی تنها و عاشق عاشق و دلتنگ دلتنگ و عاجز عاجز و عاشق عاشق و عاشق و هزاران بار عاشق قسم ب تار مویت که چون دار به دور گردنم پیچیده و تلاش می‌کند تا من را با عشق تو، از نفس بیندازد قسم به اقیانوس چشمانت و قسم به لب های تو که جهنمی تر از هوس سیب به دل حواست قسم به تو که تورا میپرستم و قسم به جان خودم ک پیشکش هر لحظه ی توست که اگر بروی جان را خود از تن می بری گام به گام قلبم را از سینه ام به دنبال خود می‌بری

  • در دل شب و در روشنایی روز در همهمه سکوت و در سکوتی میان همهمه میان خاطراتم و درون زندگیم تو همیشه هستی خودت، سایه غمت، یادت و خاطرت تو همیشه همینجایی در قلب من و در هر لحظه‌ام خودت جای دور رفته‌ای و یادت از همیشه نزدیک تر به من مانده دور و نزدیک تضادی در خور وجود تو

  • زندگی چای سرد شده آرزوی دیر برآورده شده دلِ تنگ شده و چشمان خیس شده است.

  • آدم‌ها هرگز نمی‌توانند چیزهای بزرگ را قایم، فراموش یا گم و کور کنند. هیچ کس نمی‌تواند برود و شبانه برج ایفل را در جیب‌هایش بگذارد و ببرد یکجوری، یک جایی گم و کور کند. من هم نمی‌توانم یک روز عصر تصمیم بگیرم که تورا، که تمام من بودی؛ هر آنچه که داشتم، آخرین جیره باقی مانده از زندگیم را فراموش کنم. تو در من بزرگ بودی و حیاتی. مثل نفس هایی که بیمار در کما را به زندگی وصل می‌کند و مثل رنگی که به نقاشی وجود می‌بخشد. فراموش کردن و دور انداختن تو مثل این بود که یک روز از خواب بیدار شوم و پوست تنم را بکنم و بیندازم دور و بجز یک اسکلت و چندتا از استخوان چیزی از من نماند؛ بعدش هم همانطوری بلند شوم و به سرکار برم. همانقدر نشدنی.