زادهٔ مِهـر
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 32
- Всего постов
- 32
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 139
- 1/48двое суток
- 159
- 1/72трое суток
- 171
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
و شما ما رو مجبور کردید که دربارهی مرگ حرف بزنیم، وسط هر جمعی، در هر زمانی و آخر هر بحثی، دوباره و دوباره به مرگ میرسیم.
من هیچوقت دلم نیومد واژهی مرگ و هر چیزی مربوط به نبودن رو با اسم برخی افراد در یک جمله قرار بدم. مرگ برای من خیلی تیرهست، مهم نیست که میگن اون آدم روحش چقدر شاده یا اینکه الان توی آسمونه و تبدیل به ستاره شده، برام هم مهم نیست اگر بگن جایی که آدمهای خوب بعد از مرگ میرن نورانی و قشنگه. مرگ برای من مرگه؛ سیاه، تاریک، خفهکننده و یک هیولای هیکلی خیلی زشت. دلم نمیاد با اسم کسی که روزی نفس میکشیده توی یک جمله قرار بدمش، دلم نمیخواد بگم یک آدم مُرده. میخوام بگم رفته، سفر کرده، دور شده، اصلا هر فعلی رو صرف کرده ولی نمرده.
هفتماه میگذره هنوز هم که هنوزه بعد از صحبت دربارهٔ دی، سکوت بر جمع حاکم میشه و هر کسی خیره به زمین، چندین دقیقه به دنبال راهی برای جمع کردن افکارش میگرده.
آخر این همه خاطرهگویی از روزهایی که گذروندیم و مسیری که طی کردیم گفت: «از لحظهای که مهاجرت میکنی دیگه تا آخر عمرت مهاجری، مگر اینکه یک آدم رو پیدا کنی تا بهش احساس تعلق پیدا کنی و بتونی "خونه" خطابش کنی وگرنه دیگه به جایی متعلق نیستی.»
دروغ گفتم عاشق ریسک و کارای غیرقابلپیشبینی و خطرناکم. عاشق کارای سخت و چالشیم. عاشق تیکهتیکه شدن از استرس و هیجانم. عاشق امتحان کردن چیزاییام که مطمئن نیستم از پسشون بربیام. عاشق اینم که خودمو بندازم وسط یه چالش و ببینم واقعاً تا کجا میتونم پیش برم.
- Claude Monet
شما هر چقدر عزیزتر، نگاه کردن تو چشات سختتر.
یکی از سختترین کارها برای من این بوده که به خودم اجازه بدم کامل نباشم، تو چی؟
اینجا یک دوستی پیدا کردم که هر دفعه وقتی میرم خونهش، حس میکنم به ایران برگشتم. یک روز برامون قیمه درست کرد، یک روز ذرتمکزیکی و امروز زنگ زده میگه بپر پایین که آش دوغ گذاشتم. خونهش واقعا بوی خونه میده، خونهش برای واقعی خونهست.
از شدت عشقی که به آدمهای زندگیم دارم، میتونم گریه کنم. گاهی اوقات از این همه علاقه لبریز میشم و دلم میخواد با فریاد کشیدن اون همه حسی که درون قلبم هست رو خالی کنم. چطوری میتونن انقدر دوستداشتنی باشن؟ چطوری هر کدومشون انقدر علایق منحصر به فرد خودشون رو دارن؟ ویژگیهای مربوط به خودشون، حس دوست داشته شدنی که از هر کدومشون به طور متفاوتی دریافتش میکنم، شیوهی نشون دادن علاقهشون، ترسهاشون، زخمهاشون، غمهای کوچیک و بزرگی که باعث بزرگی روحشون شده و عمیق شدن نوع نگاهشون. وای خدای من، کاش میشد همهشون رو با سنجاق بچسبونم به دیوارهی قلبم.
- خیلی نزدیک بود، میتونستیم پیاده بریم. + یک ساعت و ربع راه بود پیاده. - چی؟! اینکه خیلی نزدیک بود. + نه دور بود، انقدر خندیدیم متوجه طولانی بودن مسیر نشدیم.
«غزل نشد خیالِ من، جنونِ من نگفته باقیست.»
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
به تو که فکر میکنم توی دلم پر میشه از خرده آبنباتهای جرقهای.
شانا خیلی دوره و من تابهحال ندیدمش اما یهویی ساعت چهار صبح دلم برای باهاش آهنگ گوش دادن تنگ میشه.
پس از گذشتِ شِش ماه، سلام:))
«چه قشنگی تو! ولی سفت.»
видео или голосовое, без подписи