tgindex
𝑂𝑐𝑒𝑎𝑛

𝑂𝑐𝑒𝑎𝑛

Статистика
@ocean_Daперсидский

دَر نَهایتِ نااُمیدی ، او تَمامِ اُمیدَم بود https://t.me/HarfinoBot?start=a6316156b0dfcf8

Последний пост
29 нояб. 2024 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
133
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 021
21 постов
Вовлечённость
767,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • سلام بچه ها حقیقتا من نه دل فعالیت کردن دارم نه وقتشو خیلی با خودم کلنجار رفتم که بمونم ولی نتونستم خیلی وقته اونطور که باید فعالیتی نداشتم شاید بعدا پشیمون شم نمیدونم ولی الان میدونم به اون فاصله نیاز دارم چنل رو پاک نمیکنم دوستون دارم و دلم خیلی براتون تنگ میشه برای اینکه حمایت کردید و موندید تا اینجا ازتون ممنونم♥️✨🫂

  • درگیر امتحانااااا درگیر درس خوندن درگیر دوستم که پدرش فوت کرده کلا یه هفته است همه چی داغونههه

  • 27 нояб. 2024 г.1 421из harfinobot

    کجایی پرندی

  • 🩶🩶 <Arefeh>

  • 18 нояб. 2024 г.1 3801из harfinobot

    https://t.me/reflection_3 چنلمو تازه زدم اگه خوشت اومد بیا بوس.

  • 18 нояб. 2024 г.1 283112из harfinobot

    🩶🩶 <Arefeh>

  • وای :)))))))))

  • 8 нояб. 2024 г.999132из harfinobot

    🫠💘 <Arefeh>

  • به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود

  • بعد مدت ها نوشتم و نظراتتونو میشنوم :)

  • https://t.me/HarfinoBot?start=a6316156b0dfcf8

  • ••• × کجایی؟بیمارستانی؟ +اره همین الان رسیدم × مجید بس نمیکنی؟ یه ماهه هر روز اونجایی +حامد قبلا راجبش حرف زدیم.. تا وقتی بهاره به هوش بیاد هر روز تا شب پیشش میمونم × باشه ما که حریف تو نمیشیم اگه حالش بهتر شده بود خبر بده +باشه خبر میدم .. من برم دیگه مامان بهاره از دیشب بیمارستان بوده برم بفرستمش خونه گناه داره بنده خدا × باشه برو به سمت اتاق خصوصی که برای بهاره بود رفت در زد و با صدای بفرمایید مامان بهاره در رو باز کرد +سلام × سلام پسرم باز زحمت کشیدی +زحمتی نیست وقتی خودم هستم خیالم راحت تره شما برید خونه معلومه دیشب رو نخوابیدید .. من میمونم تا بابک بیاد × مرسی مجید جان بعد رفتن مادر بهاره کنار تخت بهاره نشست و دستشو گرفت +بهاره .. بهاری کاش زودتر چشماتو باز کنی دلم برات خیلی تنگه .. واسه صدات .. واسه چشمات دختر ما همه منتظر توییم اخه چقدر نامردی .. حال مارو نمیبینی دختر یه ماهه هممون منتظریم مگه نمیخواستی ببخشمت .. بخشیدمت دیگه به زور بغض تو گلوشو قورت داد و پیشونیشو به دست بهاره تکیه داد نفهمید در عرض چند ثانیه چیشد دستگاهایی که به بهاره وصل بودن یه خط صاف شد و صدای بلندی ایجاد کرد نفهمید دکترا چجوری از اتاقش بیرونش کردن نمیفهمید این قلبش برای چی انقدر تند زد فقط ترس از دست دادن بهاره بود که توی کل وجودش ریشه زد ••• +بهاره من حاضرم .. امید هم حاضر کردم فقط گشنشه فکر کنم -الان میام… شیرشو درست کردم کنار یخچال گذاشتم بده بهش +باشه -خب چطور شدم؟ +عالی شدی ..بریم؟.. ترلان صدبار زنگ زد که کجا موندید -بریم بریم که ترلان الان از استرس سکته میکنه این تولدشه انقدر اینطوری استرس داره بخواد عروسی کنه فکر کنم صدبار سکته کنه

  • ••• بعد دقایقی که واسه مجید و بابک و ترلان اندازه یک عمر گذشت دکتر بیرون اومد × چیشد اقای دکتر ؟خواهرم حالش خوبه نه؟ × متاسفانه خواهرتون تو کما رفتن.. سطح هوشیاری پایینی هم دارن .. باید صبر کنید × من چجوری به مامانم بگم دخترت تو کما رفته نمیتونست تو بیمارستان بمونه ترلان و بابک رو تنها گذاشت و خودش به محوطه بیمارستان رفت روی پله ها نشست و گوشیشو روشن کرد الان فقط دیدن عکسای دوتایشون میتونست ارومش کنه با روشن شدن گوشی کلی میس کال و نوتیفیکیشن براش اومد میس کال مال حامد و مادرش بود بین نوتیفکیشن ها چشمش به پیامی خورد که بهاره براش تو واتساپ فرستاده بود روی پیام زد یه ویس چند دقیقه ای بود که ساعت هشت براش فرستاده بود روی ویس زد “سلام مجید نمیخواستم بدون توضیح برم میخواستم وقتی دیدمت اینارو بگم ولی نشد تو حق داری خیلی هم حق داری .. شاید حرفام برات قانع کننده نباشه شاید بیشتر ازم ناراحت شی من ترسیدم .. من از اینکه تورو زیاد دوست داشتم ترسیدم من نمیگم قبل از تو هیچ کس رو دوست نداشتم یا کسی تو زندگیو نبوده ولی منی که واسه بی خبری از هیچکس دلشوره نمیگرفتم واسه تو میگرفتم یواش یواش فهمیدم حسایی که کنار تو دارم با حسایی که کنار بقیه دارم فرق میکنه هر روز بیشتر حسای خوبی رو تجربه میکردم ترسیدم منِ بهاره افشاری از عاشق کسی شدن ترسیدم واسه همین رفتم اما هرچی بیشتر از نبودنِ تو کنارم گذشت دلم بیشتر برات تنگ شد روزای اول سخت میگذشت اینکه نبودی کنارم نداشتنت سخت بود سخت که نه یه چیز افتضاح بود شبا ب زور صبح میشد بعضی شبا چندشب طول میکشید تا صبح بشه، بعضی شبام صبح نمیشد. تا چند ماه اول همه چی تو زندگیم نبود تورو به رخم میکشید همزمان از بچه ها شنیده بودم که توام حال خوبی نداری نمیتونستم بیشتر از این خود خواه باشم همون موقع بود که بهت گفتم بیا مثل قدیما فقط دوست باشیم من نمیخواستم غرورت رو نشونه بگیرم من فقط فکر میکردم شاید با بی خبری هم حال تو بهتر شه هم خودم اما نشد نه حال تو خوب شد نه حال من یکسال گذشت، به خودم اومدم دیدم یه ساله تو همه جا دارم دنبال تو میگردم انگاری واقعا بدون تو نمیشد سعی کردم زندگی کنم ولی چه زندگی کردنی؟ شب و روز من شده بود طراحی واسه اون فشن شو ها بدون تو همیشه میترسیدم اون قدری عاشق کسی بشم که بدون اون نتونم زندگی کنم همین هم شد من بدون تو نتونستم زندگی کنم این همه حرف زدم که بهت بگم نبودت تو زندگیم من و هم از پا دراورد منو ببخش مجید نمی‌دونم شاید یک روز تصمیم گرفتی منو ببخشی شاید همه چیز رو درست کردیم شاید وقتی به چشمای هم خیره شدیم مثل قبلا همو ببوسیم شاید قلبت بامن اشتی کرد شاید یک روز دوباره حست برگشت و حرفامونو از چشمای هم خوندیم نمی‌دونم، شاید یک روز همو دوباره دوست داشتیم شاید همه چیز رو قشنگ تر از قبل ساختیم شاید هم هیچوقت هیچی مثل قبل نشه دوست دارم “ •••

  • ••• ساعت ۱۲ شب بود خیلی وقت بود برگشته بود خونه موبایلشو از همون اول خاموش کرده بود اونقدری امروز بهم ریخته بود که حوصله حرف زدن با کسی رو نداشت احساس میکرد خالی شده حرفایی که خیلی وقت بود رو دلش مونده بود رو زده بود ولی وقتی یاد چشمای اشکی بهاره میفتاد قلبش به درد میومد نمیخواست بهاره رو ناراحت کنه اما دست خودش نبود تازه وقتی بهاره رفت متوجه حرفایی که زده بود شد توی فکر بود که صدای زنگ های پشت هم ایفون رو شنید احتمال داد حامد باشه چون تنها کسی که از قرار امروزش با بهاره خبر داشت حامد بود اما با دیدن بابک تنها دکمه رو زد و در رو باز کرد انتظار دیدن بابک رو نداشت اما دلشوره ی بدی گرفت × بهاره اینجاست؟ +نه .. چیشده ؟ این چه حالیه که داری؟ × بهاره نیست به مامان گفت تو رو مخواد ببینه و زود برمیگرده ولی گوشیشو جواب نمیده امیدوار بودم که اینجا باشه اما نبود +یعنی چی؟ شاید پیش ترلان × پیش اونم نیست هیچ جا نیست.. به هرکی میشد زنگ زدم هرجا که میشد رفتم نیست که نیست .. تو اصلا امروز ندیدیش ؟ + چرا دیدمش ولی ساعت ۶ و نیم اینا بود گوشی بابک که زنگ خورد هر دو امیدوار به صفحه موبایل خیره شدن × ترلانِ حتما اون چیزی فهمیده .. ترلان چیشد فهمیدی کجاست؟… چی ؟ مطمئنی ؟ باشه باشه الان میام +چیشده؟ × بهاره تصادف کرده بیمارستانه +اروم باش ایشالا هیچی نشده.. الان باهم میریم موبایلشو برداشت و همراه بابک به سمت بیمارستان رفتن

  • ••• از ماشین که پیاده شد باد خنک زمستون توی صورتش خورد روی نیمکت چوبی که همیشه میشستن نشست به شهری زیر پاش نگاه کرد چراغ های روشن خونه ها که هرکدوم داستانی پشتش بود ساعت رو نگاه کرد ۶ ونیم بود خبری از مجید نبود سیگاری از تو کیفش درارود و بین لباش گذاشت +تا جایی که یادمه سیگاری نبودی با صدای مجید از جاش بلند شد به پشتش نگاه کرد مجید حلوتر اومد همون فندکی که بهاره بهش کادو داد بود رو زیر سیگار بهاره گرفت +ببخشید نمیخواستم بترسونمت -نترسیدم.. مرسی که اومدی فکر کردم نمیای +من هیچوقت به تو دروغ نگفتم که فکر کردی نمیام -اره نگفتی ولی ترسیدم که نیای ترسیدم که عو.. +ترسیدی عوض شده باشم اره؟ اخه تو خیلی عوض شده دیگه خبری از موهای فرت نیست اما راستش الانم نمیدونم چرا اینجام بهاره .. تو بگو چیکارم داشتی -میخوام توضیح بدم بهت با لحن اروم و خنده کنار لبش که هیچ ارامشی توش نبود گفت +چیو توضیح بدی؟ اینکه برای اینده خودت از ما زدی ؟ خب حق داشتی بهاره شاید هرگز چنین فرصتی دوباره گیرت نمیومد تو حق داشتی بری حق داشتی واسه ایندت تصمیم بگیری رفته رفته تن صداش بالا رفت +فقط حق نداشتی لحظه اخر به من بگی حق نداشتی وقتی میدونستی چقدر دوست دارم بگی که بیا برگردیم به زمانایی که فقط رفیق بودیم رفتنت سخت بود اینکه چند روز قبل رفتنت گفتی بهت یه پیشنهاد کاری دادن که باید بری ایتالیا و میخوای بری و حتی بلیت هم گرفتی سخت تر بود ولی میدونی چی انگار جونمو گرفت ؟ جوابی از بهاره نشنید و با فریاد گفت +میدونی بهاره سرشو پایین انداخت و مجید با فریاد گفت +اون شبی که تو ایتالیا بودی و من اینجا و تو گفتی بیا فقط دوست باشیم اونجا انگار جونمو گرفتی بهاره انگار بخشی از وجودم از دست رفت فکر میکردم فقط بازیچه تو بودم غرورم از بین رفته بود میدونی برای یه مرد این حس چقدر بده؟ درد قلبم اروم نمیشد بهاره اولین اشک بهاره از چشماش سُر خورد -میخواستم اسیب نبینی مجید +حرف نزن بهاره هرچی بگی بدتر میشه اسیب نبینم؟دستامو موقع غرق شدن تو دریا ول کردی که اسیب نبینم؟ توجیح از این احمقانه تر؟ -برای منم اسون نبود مجید باور کن اسون نبود +برو بهاره فقط برو.. نباید همو میدیدم .. برو تا حرمت روزای خوبی که داشتیمو نشکوندم فقط برو •••

  • خاطرات از تو ذهنش بیرون نمیرفت مجید فرق داشت با همه حتی با ایده ال هایی که بهاره داشت مجید شبیه کسی نبود که بهاره همیشه تو ذهنش تصور میکرد اما خوب خودشو توی قلب بهاره جا کرد عزیز شد اون قدر عزیز که بهاره مثل یه مادر نگرانش بود نگران اینکه غذا خورده یا نه حالش خوبه یا نه شده بود کسی که بهاره بیشتر از خودش دوستش داشت همین هم باعث ترس بهاره شده بود ••• به اخرین نوتیفکیشنی که براش اومده بود نگاه کرد “باید ببینمت لطفا” به شماره ای که خیلی وقت بود که به اسم و فامیل سیو شده بود نگاه انداخت “Bahare afshari “ دو هفته از اومدنش گذشته بود و از بچه ها شنیده بود فردا میخواد برگرده نمیدونست بهاره برای چی میخواد ببینتش اما خودش مقاومتش برای ندیدنش تا همین جا بود براش نوشت “همون جای همیشگی ساعت ۶” ••• انتظارشو نداشت مجید انقدر زود قبول کنه ادمی نبود که خیلی استرس بگیره اما الان هیجان و استرس به سمتش هجوم برده بودن تقریبا یک ساعتی زمان داشت برای اماده شدن دوش کوتاهی گرفت و هودی مشکی و شلوار ستشو پوشید جلوی اینه نشسته بود و به حرفایی که میخواست بزنه فکر میکرد × بهاره مامان جایی میری؟میخواستم شام برات درست کنم تازه بابک و صبا هم قراره بیان بوسه ای به گونه مادرش زد -زود برمیگردم نگران نباش × کجا میری چرا انقدر چشمات نگرانن؟ -میخوام با مجید حرف بزنم میرم پیش اون نگرانم چون نمیدونم قراره چی بشه •••

  • ••• هوا از اون چیزی که فکر میکرد سرد تر بود لبه های پالتویی که تنش بود رو به هم نزدیک تر کرد و دسته چمدونش رو محکم تر گرفت سوار اولین تاکسی که دید شد و ادرس خونش رو داد به همه گفته بود فردا برمیگرده میخواست روز اولی که بعد دو سال برگشته تنها باشه تنها پیامی به بابک داد که برگشته و میره خونه خودش تا فردا صبح سرشو به شیشه تکیه داد برگشتنش تنها یه دلیل داشت میخواست با مجید حرف بزنه .. با اینکه خیلی دیر بود .. با اینکه شاید حرفاش قانع کننده نباشه اما باید با مجید حرف میزد برعکس مجید که خبری از بهاره نداشت بهاره از همه چی خبر داشت از زندگی مزخرفی که مجید واسه خودش ساخته از پاکت پاکت سیگارهایی که میکشه از غرق کردن خودش تو باشگاه ساعتی بعد تو خونه خودش بود خونه ای که شاهد صحنه های زیادی از عاشقانه های خودش و مجید بود روی مبل نشست •فلش بک • +بهار بیا دیگه پیتزاها یخ کرد -تو فیلم رو بذار الان میام با همون حوله تنپوش از اتاق بیرون اومد روی مبل کنار مجید نشست و جعبه پیتزا رو روی پاش گذاشت +الان سرما میخوری -نگران نباش هیچیم نمیشه +حداقل موهاتو خشک میکردی -غذا رو بخوریم خشک میکنم خودشو بیشتر تو بغل مجید جا کرد بوی شامپویی که زده بود مجید رو مسخ کرده بود بوسه ای روی موهای خیسش زد +بهاره -جونم +من خیلی دوست دارما سرشو بالا اورد به چشماش خیره شد -منم دوست دارم پسر کوچولو +دلبری کردن رو خیلی خوب بلدی -نه که تو بلد نیستی جعبه های پیتزا رو روی میز گذاشت و دستاشو رو پهلوهای بهاره گذاشت و با کمک بهاره روی پاهای خودش نشوندش سرش توی گردنش برد و بوسه های اروم از گردنش تا پایین زد دستای بهاره تو موهای مجید فرو رفت -مجـ..ید بوسه هاشو از کنار لبش دوباره شروع کرد •پایان فلش بک•

  • •فلش بک ۰ -شمع روشن کردم دوباره فوت کن +بهاره صد بار من این شمع رو فوت کردم عزیزم -ببین از همین الان معلومه داری پیر میشی همش غر میزنی ۱-۲-۳ شمع رو فوت کرد و به بهاره نگاه کرد موهای فرش از همیشه زیباتر شده بود دستشو روی گونش گذاشت و اروم لبشو بوسید -تولدت مبارک خواست دوباره جلو بره که بهاره دستشو رو سینش گذاشت و باعث شد عقب بره -کادتو نمیخوای؟ +کادو هم دارم؟ -تولد بی کادو مگه میشه؟ به سمت اتاق رفت و جعبه چوبی رو برداشت و به مجید داد و کنارش نشست در جعبه چوبی رو باز کرد فندک فلزی رو از تو جعبه برداشت و چشمش به شعر تک بیتی رو فندک افتاد -اینو خریدم نه واسه اینکه بیشتر سیگار بکشی برای اینکه بدونی این نفسی که داری واسه سیگار هدر میدی برای من مهمه واسه اینه که کمتر بکشی +دوست دارم بهاره فندک رو کنار گذاشت و دستشو پشت سر بهاره گذاشت و لباشو رو لبای بهاره گذاشت •پایان فلش بک• سیگار رو روشن کرد پک عمیقی به سیگار زد از وقتی بهاره رفته بود دود سیگار دوباره مهمون ریه هاش شده بود موبایلشو برداشت شماره ترلان رو گرفت .. ×به به ببین کی زنگ زده +الان وقت تیکه انداختن نیست ×چشم پس دیدمت بهت تکیه میندازم .. جانم چیزی شده؟ +کی برمیگرده؟ × فردا صبح…مجید جوابی نشنید اما ادامه داد × میخوای ببینیش +خودم نمیفهمم چی میخوام … تنها برمیگرده؟ ×نمیدونم +نمیدونی یا نمیخوای بگی؟ × نمیدونم مجید .. بهاره خیلی وقت بود راجع‌به هیچی حرف نمیزد همیشه من براش تعریف میکردم چیشده چی نشده اون تنها چیزی که میگفت این بود که خوبه هفته پیش هم فقط زنگ زد و گفت میخوام برگردم یه مدت •••

  • #وانشات ×قراره برگرده نگاهی به خاکستر سیگارهایی که از بعد شنیدن خبر برگشتش کشیده بود انداخت +میدونم ×چیکار میخوای بکنی؟ +هیچکار × بابا درست جواب بده +چی بگم نیما ؟ چی دوست داری بشنوی بگو همونو بگم × میخوای چیکار کنی؟ میخوای ببینیش؟ +چه کار میتونم بکنم؟ بهش بگم تو حق نداشتی منو ول کنی بری ایندتو بسازی؟ باید قید اون پروژه رو میزدی ؟ اون رفت دنبال ارزو و ایندش بنظرت حق نداشت؟ ×حق داشت ولی توام حق داشتی داداش از جاش بلند شد پاکت سیگارشو تو جیبش گذاشت +نیما الان حوصلشو ندارم خستم.. بعدا راجع‌بهش حرف میزنیم بابت پذیرایی هم ممنون × نمیخواستم ناراحتت کنم مجید +راجع به اتفاقی که الان ازش چند سالی میگذره ناراحت نیستم با خداحافظی کوتاه از خونه نیما بیرون اومد سوار ماشین شد سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و سیگارشو بین لباش گذاشت و از تو جیبش فندک رو دراورد دستش رو روی شعری که روی فندک نوشته بود کشید و زیر لب تکرارش کرد “به نفس های تو بند است مرا هر نفسی” کادوی تولدش از طرف بهاره بود

  • اول اینو بگم که ایده اصلی رو کیمیا داد دوم من میخواستم سد اند بنویسم اما اگه مینوشتم توسط نیلا به قتل میرسیدم😂😂