tgindex
استاد راستینه

استاد راستینه

Статистика

t.me/ostad_rastineh کانال چند منظوره تحلیل های: فرهنگی_اجتماعی_تاریخی_روانشناسی_علمی حوادث _سلامت_آسیب شناسی و...... https://www.instagram.com/m_rastineh ارتباط با ادمین: @m3726

Последний пост
3 янв.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Здоровье
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
129
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
146
21 постов
Вовлечённость
113,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 23 нояб.151из bonyadpishgirii

    🖤بسمه تعالی🖤 “و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون” [سرکار خانم پریچهره شاهسوند] باری دیگر در برابر مشیت حضرت سبحان سر تعظیم فرود آورده و از درگاهش برای تحمل این مصیبت جانکاه طلب صبر و بردباری داریم. تسلیت ما را پذیرا باشید.     «اطلاعیه مراسم یادبود      مرحومه بهجت شاهسوند» خواهر گرامی سرکار خانم دکتر پریچهر شاهسوند چهره علمی، ملی، جهادی ، 🏴زمان: یکشنبه دوم آذر ساعت یک تا دو نیم 🏴مکان:مسجد جامع شهرک غرب بلوار فرحزادی میدان صنعت 👈لذا از عزیزان  سمن ها ،موسسات و گروههای جهادی، فعالین مدنی، خیریه ها دعوت بعمل می‌آید در راستای همدردی و کاهش آلام این مصیبت سنگین در مراسم حضور یابند در غیر این صورت با خواندن فاتحه ای ،روح  مرحوم را شاد نمایید.🖤🖤 https://pishgiri.org/comprehensive-link/

  • ⭕️ واقعا اوج خیانت به کشور را ببینید... خدا نگذرد از خائنان به نظام و مردم! http://t.me/ostad_rastineh

  • 🌹🌷در ۵۳ سالگی، ثروتمندترین مرد روی زمین حکم خود را شنید: او فقط یک سال دیگر برای زندگی داشت. آن مرد جان دیویسون راکفلر بود. در ۲۵ سالگی صاحب یکی از بزرگ‌ترین پالایشگاه‌های نفت در آمریکا شد. در ۳۱ سالگی قدرتمندترین شرکت جهان را اداره می‌کرد. در ۳۸ سالگی، ۹۰٪ از کل نفت آمریکا را در کنترل خود داشت هر تصمیمش حساب‌شده بود. هر ارتباطی، ابزاری برای نفوذ. هر دلار، سرمایه‌گذاری برای چیزی بزرگ‌تر. در ۵۰ سالگی، راکفلر بر قلهٔ جهان ایستاده بود. نخستین میلیاردر تاریخ؛ ثروتش معادل ۳۴۰ میلیارد دلار امروز بود. او بازیِ پول را به کمال آموخته بود— اما بازیِ زندگی را باخته بود. ⚖️ نقطهٔ شکست در ۵۳ سالگی بدنش از کار افتاد. درد هرگز متوقف نمی‌شد. موهایش ریخت. فقط می‌توانست سوپ و فرنی بخورد. خواب از او گریخت. شادی نیز. پزشکان به‌روشنی گفتند: «کم‌تر از یک سال برای زندگی داری.» یکی از همکارانش بعدها نوشت: «او نه می‌خوابید، نه لبخند می‌زد، و دیگر هیچ چیز برایش معنا نداشت.» و آن‌گاه اتفاقی شگفت‌انگیز رخ داد. مردی که همه چیز داشت، سرانجام فهمید— هیچ‌یک از آن‌ها را با خود نخواهد برد. ✨ لحظهٔ بیداری روزی راکفلر وکلای خود و حسابدارانش را فراخواند و گفت: «ثروتم را بازسازمان دهید. آن را صرف بیمارستان‌ها، پژوهش، و خیریه کنید.» در سال ۱۹۱۳، بنیاد راکفلر را بنیان نهاد— و جهان آغاز به تغییر کرد. این بنیاد پژوهش‌هایی را تأمین مالی کرد که به کشف پنی‌سیلین انجامید و میلیون‌ها جان را نجات داد. آموزش، پزشکی، و بهداشت عمومی را در سراسر جهان پیش برد. و چیز دیگری نیز تغییر کرد— خودِ راکفلر. هرچه بیش‌تر می‌بخشید، سالم‌تر می‌شد. درد فروکش کرد. نیرو بازگشت. سالی که قرار بود بمیرد گذشت. سالی دیگر… و سالی دیگر. او ۴۴ سالِ دیگر زیست—تا ۹۷ سالگی. 💡 بزرگ‌ترین درس او در پایان عمر گفت: «خدا به من آموخت که همه چیز از آنِ اوست، و من تنها مجرایی برای خواست اویم.» نیمهٔ نخست زندگی‌اش در گردآوری گذشت. نیمهٔ دومش در خدمت. او نه فقط سال‌هایی بیش‌تر به دست آورد، بلکه زندگی‌ای نو— سرشار از معنا، آرامش، و سپاسگزاری. 🕊 یادآوری‌ای برای همهٔ ما می‌توانی در زندگی برنده شوی… اما مشغولِ بازیِ اشتباهی باشی. زیرا موفقیتِ بی‌هدف، تنها هیچِ گران‌قیمتی‌ست. اما هیچ‌گاه برای تغییر بازی دیر نیست. راکفلر ۵۳ سال نخست زندگی‌اش را صرف ساختن یک امپراتوری کرد، و ۴۴ سال پس از آن را صرف ساختن میراثی— که هنوز هم جان‌ها را نجات می‌دهد. شاید… اگر پزشکان او را نترسانده بودند، هیچ چیز تغییر نمی‌کرد http://t.me/ostad_rastineh

  • *محمدعلی نژادیان: منتظر زلزله‌ی بزرگ تهران نباشید؛ سال‌هاست هر لحظه زیر پوست این شهر زلزله‌ای هفت ریشتری جریان دارد* نژادیان: زلزله از خیلی وقت آغاز شده؛ فقط ما صدای لرزش آن را نشنیده‌ایم یا شاید نخواستیم که بشنویم. به گزارش کارآفرینی پرس، محمدعلی نژادیان در وب‌سایت شخصی خود در یادداشتی نوشت: زلزله خیلی وقت است شروع شده؛ از وقتی که عنوان «مطب» و «طبیب» کمرنگ شد و به کلینیک‌های لاکچری و هتل بیمارستان‌ها بدل شد و بی‌انصافی و زیرمیزی پزشکان جاری شد و حقوق پرستاران نادیده گرفته شد، از وقتی که استقبال از رشته و حرفه «جامعه‌شناسی» در دانشگاه و جامعه کم شد و بسیاری بدون توانایی تحلیل به روان‌شناسی روی آوردند و «روان‌شناسی زرد» در شبکه‌های اجتماعی فالور و لایک بیشتری گرفت و سمینارهای بزرگ آن‌ها بیشتر فروخت. از زمانی که مردم به‌جای مراجعه به روان‌شناسان و مشاوران حرفه‌ای، به «فال گرفتن» و شنیدن دروغ برای درمان یا پیش‌بینی آینده خود روی آوردند و غافل از سخت‌کوشی و ارتقای مهارت‌های خود شدند. از زمانی که دست‌ها و چشم‌های دانشمندان و اساتید دانشگاه ما در پای رایانه‌ها و آزمایشگاه‌ها برای توسعه‌ی مرزهای دانش خشکید و حتی حقوق شایسته‌ی تلاششان تأمین نشد، از وقتی که دانشگاه‌های ما در اختیار افرادی قرار گرفت که نه کارآفرینی می‌دانستند و نه تجربه‌ی واقعی کسب‌وکار و صنعت را داشتند، اما مسئول و استاد گروه‌های مدیریت، بازرگانی و کارآفرینی شدند و سعی برای کنار زدن باتجربه‌ها کردند که خود به‌دلیل بی‌تجربگی زیر سوال نروند، از زمانی که مسئولان دانشگاه‌ها برای حفظ بقای خود، به‌جای اینکه دانشگاهی مولد بسازند و تنها به شهریه اکتفا نکنند و برای ارتقای خود به نسل سوم، چهارم و پنجم تلاش کنند، به ناچار دانشجو را به چشم مشتری دیدند، و از وقتی که حسادت و خودبزرگ‌بینی در جامعه و حتی در دانشگاه‌ها پررنگ‌تر شد. از زمانی که سیاستمدارانِ ما تنها به امروز فکر کردند و فردا را بی‌ارتباط با خود دانستند و از زمانی که مسئولان فرهنگی بودجه گرفتند، اما نتوانستند فرهنگ‌سازیِ درست انجام دهند و از همان زمانی که گزینش‌ها را آنقدر سخت گرفتند که بسیاری از نخبگان در همه عرصه‌ها کنار کشیدند یا مهاجرت کردند. از زمانی که مفسدان اقتصادی را به‌عنوان کارآفرینان برتر معرفی کردند و نقاب کارآفرینی بر چهره‌ی رانت و فساد کشیدند. از زمانی که عده‌ای راه نجات خود از فقر را در ارتباط با مسئولان دیدند و از رانت‌های رنگارنگ بهره‌مند شدند. از وقتی که مسئولان فقیرِ بی‌ایمان، با ظاهری مؤمن، چفیه‌ای را که روزی سفره، جانماز و پانسمانِ زخمِ دست و پای قطع شده‌ی بچه‌های مردم در جبهه بود، برای نمایشِ انقلابی‌گری بر گردن انداختند و تبدیل به کاسبانِ تحریم‌ها شدند. http://t.me/ostad_rastineh

  • *غذاتون سرد نشه* در رستوران بودم که میز بغلی توجه‌ام را جلب کرد . زن و مردی حدود ۴۰ ساله رو به‌ روی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی می‌گفتند و زیرزیرکی می‌خندیدند. بدم آمد ، با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سن‌تان باید بچه دبیرستانی داشته باشید . نه مثل بچه دبیرستانی‌ها نامزدبازی و دختربازی کنید . داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت : آره عزیزم ، بچه‌ها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم ، واسه‌شون کتلت گذاشتم تو یخچال . خوشم آمد ، ذوق کردم ، گفتم چه پدر و مادر باحالی ، چه عشق زنده‌ای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند ، چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی ، قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را می‌کنم . داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان می‌کردم که ناگهان مرد به زن گفت : پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون . اَی تُف ، حالم به هم خورد. زنیکه تو شوهر داری آن‌وقت با مرد غریبه آمدی دَدر ؟ ما خیر سرمان مسلمانیم ، اسلام‌تان کجا رفته ؟ زن و مرد نامحرم با هم چه غلطی می‌کنند ؟ بی‌شرف‌ها . داشتم چپ‌چپ نگاهشان می‌کردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند ، زن هم دنبالش رفت و بلند گفت : داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش هم با مامان اومدیم تو حساب کردی . آخییی ، آبجی و داداش بودن ، الهی الهی ، چه قشنگ ، چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند . داشتم با ذوق و شوق نگاه‌شان می‌کردم و لبخند می‌زدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت : از کی تا حالا من شدم داداشت ؟ زن هم نیش‌خندی زد و گفت : این‌جوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم . تو روح‌تان ، از همان اول هم می‌دانستم یک ریگی به کفش‌تان هست ، زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بی‌حیا . داشتم چپ ‌چپ نگاهشان می‌کردم که خواستند خداحافظی کنند ، زن به مرد گفت : به مامان سلام برسون   مرد هم گفت : باشه دخترم ، تو هم به نوه‌های گلم ... وای خدا ،‌‌ پدر و دختر بودند ، پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر می‌رسید ؟ خب با داشتن چنین خانواده دوست‌ داشتنی باید هم جوان بماند ، هرجا هستند سلامت باشند. *اينجا بود كه فهميدم زندگي ديگران به من ربطي ندارد ، اگه كمي شعور داشتم بجای تجسس در امور مردم ، مثل بقيه غذامو ميخوردم كه اينجوري سرد نشه ...* *قضاوت ممنوع* http://t.me/ostad_rastineh

  • فرهنگ "گوش کردن" در سازمان 🔸خیلی‌ها که به مقام مدیریت می‌رسند فراموش می‌کنند که باید به دیگران گوش کنند و به عبارت روشن‌تر، «سبک گوش کردن» خود را تغییر دهند. به قول جانی ایو، مدیر ارشد بخش طراحی اپل «هنر مدیران بزرگ در اپل باید این باشد که به افراد خاموش صدا بدهند و سپس صدای‌شان را بشنوند.» 🔸اگر مدیران و کارکنان بیاموزند که به یکدیگر گوش فرا دهند، گوش کردن به فرهنگ سازمانی تبدیل خواهد شد و بسیاری از موانع و چالش‌های موجود در روابط بین مدیران و کارکنان را برطرف خواهد کرد. همچنین گوش کردن مدیران به کارکنان و کارکنان به مدیران و در نهایت شکل‌گیری فرهنگ سازمانی مبتنی بر گوش کردن دارای ابعاد مختلفی است که در ادامه این مطلب به آنها اشاره می‌شود. ▪️گوش کردن همراه با سکوت: تیم کوک مدیرعامل اپل، استاد سکوت کردن بود. این موضوع در شرکت بزرگ و مشهوری چون اپل کاملا آشنا و جاافتاده به نظر می‌رسد، چرا که گوش کردن همراه با سکوت در این شرکت به فرهنگی سازمانی تبدیل شده است؛ به‌طوری که اغلب مدیران و کارکنان شرکت سعی می‌کنند در هر ملاقات کاری حداقل ۱۰ دقیقه را به سکوت و گوش فرادادن به طرف مقابل اختصاص دهند. ▪️گوش کردن همراه با بازخورد: تمام گوش کردن‌ها نباید همراه با سکوت باشند و گاهی لازم است که مدیران و کارکنان از گوش کردن فعال، همراه با بازخورد در برابر طرف مقابل استفاده کنند. در این نوع گوش کردن، فرد شنونده با صحبت‌ها و حرکات خود نسبت به گفته‌های طرف مقابل واکنش نشان می‌دهد و با همین بازخوردهاست که او را به صحبت بیش‌تر و دقیق‌تر ترغیب می‌کند. این روش مورد علاقه استیو جابز بود که دوست داشت دیگران او را به چالش بکشند و از این گوش کردن به دفعات و در تعاملات خود با کارکنان و مدیران و مشتریان اپل استفاده می‌کرد. ◀️ ایجاد فرهنگ گوش کردن: برای ایجاد فرهنگ گوش کردن می‌توان سه گام برداشت: ۱- ایجاد سیستمی ساده برای کارکنان جهت ایده‌پردازی و بیان انتقادات ۲- حصول اطمینان از اینکه بخشی از ایده‌ها یا انتقادات مطرح شده مورد توجه و رسیدگی قرار گرفته و می‌گیرد. ۳- تشریح دلایل عدم پیگیری برخی ایده‌ها و نظرات.  چنین فرهنگی به‌طور کامل در شرکت گوگل وجود دارد. بسیاری از کسانی که در گوگل کار می‌کنند به مدیر مافوق‌شان مراجعه و ایده‌های خود را که بسیار زیاد بودند، به او ارائه می‌کنند. تعداد بسیار بالای این ایده‌ها باعث می‌شود تا مجموعه‌ای به نام «تیم ایده‌ها» در گوگل به وجود‌ آید که وظیفه‌اش بررسی ایده ها بود. حتی ایده‌های ناقص و غیرعملی نیز در گوگل مورد توجه قرار می‌گیرد و دلایل رد شدن آنها با احترام تمام به اطلاع ارائه‌دهندگان رسانده می‌شود. منبع: hrm http://t.me/ostad_rastineh

  • پدر پیر و دیوار پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه‌رفتن، اکثراً به دیوار تکیه می‌داد. به‌تدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان می‌شد — آثاری که نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی‌اش بود. همسرم از این نشانه‌ها ناراحت می‌شد. او زیاد شکایت می‌کرد که دیوارها کثیف شده‌اند. روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکه‌های روغن روی دیوار بیفتد. زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت: لطفاً به دیوار دست نزنید!" پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده می‌شد. شب گذشته بین من و همسرم مشاجره‌ای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم. یعنی، از رفتار بی‌ادبانه‌ی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم. *از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.* *تا این‌که یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به‌طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت. احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمی‌کند. نه می‌توانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم. مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم. وقتی نقاش‌ها آمدند، پسرم که پدربزرگش را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانه‌های انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند. نقاش‌ها آدم‌های فهمیده‌ای بودند. دور آن نشانه‌ها دایره‌های زیبایی کشیدند، طوری‌که گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند. به‌تدریج، آن نشانه‌ها به نشانه‌ی خانه‌ی ما تبدیل شدند. هر که می‌آمد، حتماً از آن دیوار تعریف می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است. زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شده‌ام. روزی هنگام راه‌رفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم. پسرم که همه چیز را می‌دید، فوراً پیش آمد و گفت:"بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!" سپس نوه‌ام دوان‌دوان آمد و گفت: "بابا بزرگ، می‌توانید از شانه‌ی من بگیرید!" با شنیدن این حرف‌ها چشمانم پر از اشک شد. کاش… کاش من هم با پدرم همین‌گونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما می‌ماند. پسرم و نوه‌ام مرا به آرامی تا اتاقم رساندند. بعد نوه‌ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشی‌هایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت. در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود: "چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!" رفتم به اتاقم، و در حالی‌که در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه می‌کردم، از خداوند طلب بخشش نمودم. پیام پایانی: ما همه روزی پیر خواهیم شد. بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زنده‌ی زحمت‌ها، قربانی‌ها، و مهربانی‌های گذشته‌اند. *قدم‌های لرزان‌شان تمسخر نمی‌خواهند، بلکه تکیه‌گاه می‌خواهند. صدای لرزان‌شان خاموشی نمی‌خواهد، بلکه جواب محبت‌آمیز می‌طلبد. یاد داشته باشید: محبتی که امروز به بزرگان‌تان می‌کنید، فردا فرزندان‌تان همان محبت را به شما خواهند کرد. اگر در جامعه و خانه‌تان بزرگ‌تری دارید... امروز دست‌شان را بگیرید — شاید فردا دیر شود. http://t.me/ostad_rastineh

  • ❇️غلامرضا انصاری در گفت‌وگو با «آرمان ملی»: 🟣جنگ سرمایه اجتماعی را افزایش داد،وتداوم حفظ این سرمایه عظیم نیازبه بازگشت به مردم است. 🔸عامل مهمی که توانست در طول جنگ تحمیلی 12 روزه ایران را پایدار نگه دارد، پایگاه ومقاومت مردمی بود. 🔻به همین دلیل حفظ پایگاه مردمی و از بین بردن رویکرد خالص‌سازی در کشور می‌تواند سرمایه اجتماعی و همبستگی ملی را تقویت کند. 🔸باید هرچه زودتر دست نفوذی‌ها را کوتاه کرد. 🔻فضای بسته‌ وانحصاری کشورکه دراختیاریک گروهگ تندروحداقلی است اکنون زمان بازنگری وپاکسازی فرارسیده است. 🔻در سال‌های اخیر خالص‌سازی و رویکردی که برخی تندروها در کشور در پیش گرفته بودند سرمایه اجتماعی را نابودکردند. 🔻با این وجود هنگامی که کشور در جنگ 12 روزه با تهدید خارجی مواجه شد، مشاهده کردیم که به‌رغم برخی تنگ‌نظری‌ها، مردم و تقریبا تمام گروه‌های شناخته شده سیاسی از هر طیف و سلیقه، حول مفهوم تمامیت ارضی و امنیت ملی جمع شدند و از کیان ملی حمایت کردند. این وضعیت حتی در بین بخش عظیمی ازاپوزیسیون خارج از کشور هم قابل مشاهده بود که به‌رغم تمام ضربه‌ها و آسیب‌ها، در این مقطع زمانی خاص به میدان آمدند و از کشور حمایت کردند. این وضعیت باعث شد تقویت همبستگی ملی و افزایش سرمایه اجتماعی شد و تردید نیست که این مهم، نقش موثری دردفاع ملی داشت،ودر آینده کشور ایفا نقش خواهد نمود. 🔸اکنون زمان بازنگری درسیاستهاوبازگشت به ملت فرارسیده است. 🔻صداوسیما یکی ازکانونهای انهدام سرمایه های اجتماعی است،بازنگری درمدیریت وسیاستهای اعمالی آن ضروریست. 🔻آزادی زندانیان سیاسی واعلام عفوعمومی اجتناب ناپذیراست. 🔻استفاده ازنخبگان وصاحبان تجربه درمصادرامورکارسازاست. 🔸در مجموع اگر ما بتوانیم امید را در دل مردم زنده نگه داریم، خطرات بیرونی نمی‌تواند بر کشور کارساز شود. نکته بسیار مهم این که جنگ 12 روزه این زنگ خطر را برای کشورهای منطقه به صدا درآورد که اگر ایران شکست بخورد، خیلی زود موضوع تجزیه ترکیه و کشورهای عربی مطرح می‌شود و این هشداری برای همه کشورهای منطقه خلیج فارس  و دیگر کشورهای منطقه به صدا درآمده است. http://t.me/ostad_rastineh

  • 📱آیا WhatsApp واقعا ناامن است؟ ◀️در روزهای اخیر هجمه های سنگینی علیه WhatsApp در رسانه های غیرتخصصی شکل گرفته. از آنجا که اظهارنظرهای عامیانه برای متخصصین فاقد استناد هستند ما در اینجا با نگاهی تخصصی و فنی موضوع را برررسی می کنیم. ◀️سالهاست که WhatsApp ادعا می‌کند که از رمزگذاری سرتاسری (E2EE) استفاده می‌کند، اما کتاب “End-to-End Encrypted Messaging” نوشته‌ی Rolf Oppliger (منتشر شده توسط Artech House – یکی از معتبرترین ناشران امنیت سایبری) تصویری متفاوت از این ادعا ارائه می‌دهد: 1️⃣ مدیریت متمرکز کلیدهای رمزگذاری: WhatsApp ادعا می کند از پروتکل Signal Protocol استفاده می‌کند که مبتنی بر ترکیب Double Ratchet, X3DH و Pre-keys است و در حالت ایده‌آل، کلیدهای رمزگذاری به‌صورت End-to-End و بدون مداخله سرور مدیریت می‌شوند. طبق تحلیل Oppliger، واتساپ برخلاف طراحی امن پروتکل Signal، کلیدها را از طریق سرور مرکزی خود منتقل و مدیریت می‌کند و به‌طور مستقل برای هر کاربر یک هویت رمزنگاری‌شده نمی‌سازد، بلکه از سرورهای خود برای تسهیل تبادل initial keys استفاده می‌کند. این به آن معناست که اگر واتساپ (یا هر شخص ثالث با دسترسی به سرور) بخواهد، می‌تواند در فرآیند تبادل کلید دخالت کرده و یک MITM Attack را بدون اطلاع کاربر اجرا کند! به بیان دیگر، واتساپ یک “trust-on-first-use” مدل دارد که کاملاً به اعتماد به سرور متکی است و نه به رمزنگاری‌ دو طرفه! بنابراین سرور واتساپ به عنوان یک CA غیرقابل اطمینان عمل می‌کند، و در غیاب verify-key/manual trust model، می‌تواند برای تعویض کلیدها سوءاستفاده شود. 2️⃣ استفاده از مدل اعتمادپذیر به جای مدل رمزنگاری کامل: واتساپ ادعا می کند از رمزگذاری سرتاسری برای ایجاد ارتباط امن استفاده می‌کند. اما Oppliger در کتابش تأکید می‌کند که در عمل، امنیت واتساپ بیشتر بر پایه اعتماد به سرور و کد بسته‌ی آن است تا اعتماد به پروتکل رمزنگاری! واتساپ برخلاف تلگرام کاملا Closed-Source است و هیچ تضمینی وجود ندارد که پیاده‌سازی آن دقیقاً با Signal Protocol یکسان باشد. کاربران مجبور به اعتماد به مکانیزم‌های کلید، سرورها، بکتورها و نسخه‌ جدید برنامه هستند. در صورت Compromise شدن سرور یا سازوکار بروزرسانی، پیام‌ها ممکن است در معرض شنود قرار گیرند، بدون اینکه کاربر از تغییر کلید یا نسخه‌ی نرم‌افزار مطلع شود. ‼️اخیرا مجلس نمایندگان آمریکا هم استفاده از WhatsApp را برای نمایندگان ممنوع اعلام کرده است که احتمالا مبنای این تصمیم یک گزارش محرمانه بوده که بصورت عمومی منتشر نشده است. ⭕بنابراین افرادی که سمت های مهم دارند یا نگران امنیت خود هستند نباید به امنیت WhatsApp اعتماد کنند. #امنیت_سایبری #رمزنگاری #واتساپ #حریم_خصوصی #WhatsApp ✉️@PingChannel خبر، تحلیل، انتقاد - فناوری اطلاعات 🔫🔫🔫🔫

  • *‏طرح آینده نگری* *صدایی که شنیده نشد!!* در سال ۱۳۵۳، ۴ سال پیش از انقلاب، پروژه‌ای بی‌سابقه در ایران کلید خورد: «طرح آینده‌نگری». هدف؟ شناخت افکار عمومی مردم ایران. مجریان؟ دو جامعه‌شناس برجسته: مجید تهرانیان و علی اسدی. محل اجرا؟ با همکاری رادیو و تلویزیون ملی ایران. ‌‏رضا قطبی، مدیر وقت رادیو و تلویزیون، پس از شنیدن ایده از تهرانیان، گفت: «آینده‌نگری؟» پاسخ مثبت بود. طرح، شامل نظرسنجی ملی، مصاحبه‌های عمقی و تحلیل .داده‌ها توسط تیمی از محققان در فرانسه بود ‏پروژه در ۲۳ شهر و ۵۲ روستا، با جامعه آماری گسترده‌ای انجام شد: ۶۰۰۰ نفر از مخاطبان بالقوه رسانه، ۸۰۰ چهره فرهنگی و سیاسی، ۳۰۰۰ کارمند رادیو تلویزیون، و گروهی از دانشجویان. تحلیل داده‌ها در فرانسه انجام و نتایج به ایران بازگشت. ‏نتایج، حیرت‌انگیز بود. تضادی آشکار میان افکار عمومی و تصویری که حکومت شاه از جامعه داشت. مردم، درگیر شکاف فرهنگی، فقر آموزشی، نارضایتی سیاسی و گرایش روزافزون به مذهب بودند. اما هشدارها شنیده نشد. ‏در همان سال‌ها، محمدرضا پهلوی از رشد اقتصادی و آینده درخشان ایران سخن می‌گفت. اما پروژه آینده‌نگری نشان داد توسعه اقتصادی به تنهایی کافی نیست. جامعه، از لحاظ فرهنگی و اجتماعی، آمادگی این تغییرات سریع را نداشت. ‏فقط ۳۴٪ خانواده‌ها تلویزیون داشتند، تنها ۴۵٪ باسواد بودند و ۷۵٪ مردان با کار زنان مخالف بودند. ۷۴٪ مرجع تصمیم‌گیری خانواده را پدر، پدربزرگ و مادر بزرگ می‌دانستند؛ نه مادر. جامعه‌ای عمیقاً مردسالار و سنتی. ‏در چنین فضایی، برنامه‌های هنری مدرن تلویزیون با جامعه ارتباط نمی‌گرفت. مثال؟ پخش «باله». علی اسدی نوشت: حتی روشنفکران هم با آن ارتباط نمی‌گرفتند. درحالی‌که بیش از ۲۳٪ مردم سینما را حرام می‌دانستند. ‏آمار تکان‌دهنده بود: ۴۲٪ حتی هفته‌ای یک‌بار هم حمام نمی‌رفتند، تنها ۹٪ مردم مرتب کتاب می‌خواندند و ۳۲٪ می‌گفتند حتی یک جلد کتاب هم در خانه ندارند. جامعه، از نظر سواد رسانه‌ای و فرهنگی، در نقطه بحرانی بود. ‏در چنین شرایطی، مذهب به پناهگاه تبدیل شد: ۹۴٪ نماز می‌خواندند، ۷۹٪ روزه می‌گرفتند و تعداد مساجد در تهران طی سه سال از ۷۰۰ به ۱۱۴۰ رسید. فروش کتاب‌های مذهبی از ۱۰٪ به ۳۳٪ افزایش یافت. ‏پرویز نیکخواه، از مدیران رادیو تلویزیون، گفت: «در جوامع مدرن، با توسعه، تعداد طلاب کم می‌شود. اما در ایران برعکس است.» او و هرمز مهرداد نسبت به رشد گرایش‌های مذهبی و بی‌اعتمادی عمومی به نظام هشدار دادند. ‏در پروژه آینده‌نگری مشخص شد فقط ۳۰٪ در انتخابات مجلس و ۲۳٪ در انتخابات محلی شرکت کرده بودند. ۷۷٪ پاسخ‌دهندگان اصلاً نمی‌دانستند مشکل مملکت چیست. مردم، به‌شدت از سیاست بیگانه شده بودند. ‏حدود ۹۰٪ دانشجویان، سیاستمداران را ناصالح می‌دانستند. ۵۰٪ آن‌ها، بزرگ‌ترین مشکل کشور را نابرابری، فساد و بی‌عدالتی می‌دانستند. اما سیستم سیاسی گوش نمی‌داد. حتی هشدارهای درون حکومتی را هم نادیده گرفت. ‏کنستانتین ملوم میان، معاون ارمنی‌تبار سازمان برنامه و بودجه، در جلسه‌ای با حضور شاه فریاد زد: «با این کارها انقلاب می‌شود. این پول‌ها پا در می‌آورند و به خیابان می‌آیند.» شاه پاسخ داد: «در سازمان تو را گل می‌گیرم!» و کرد. ‏تهرانیان و اسدی هشدار دادند: «ما گرفتار توسعه‌ی نامتوازن‌ایم.» توسعه اقتصادی شتابان، بدون زیرساخت فرهنگی، بی‌اعتمادی، نابرابری و سنت‌گرایی جامعه، زمینه انفجار بود. اما حکومت به جای گوش دادن، این نظرات را «غرب‌زده» خواند. ‏در سال‌های ۵۳-۵۴ جامعه‌ای شکل گرفته بود که هم رفاه اقتصادی می‌خواست، هم دل در گرو سنت داشت، هم از سیاست فاصله گرفته بود، هم به مذهب پناه برده بود، و هم فاقد نهادهای مدنی، احزاب و مشارکت سیاسی بود. نتیجه؟ انقلاب ۵۷ 🫢 http://t.me/ostad_rastineh

  • سالها پیش برادرم در ایران یک سگ آلمانی دوبرمن، داشت بنام مورفی. بیچاره اینقدر در خانه زندانی بود که مشاعرش را پاک از دست داده بود و بی وقفه پارس و به همه حمله میکرد. برادرم که کارش خارج از کشور گیر کرد، مورفی را چند صباحی پیش خواهرم در خانه پدری گذاشت تا بعدا برگردد برایش فکری کند! گفته باشم که  خواهر من همانقدر که در ارتباطش با انسانها ناموفق است، در تربیت حیوانات کاربلد ترین شخصیت عالم است.اسکان مورفی در منزل پدری که تنها خانه ویلاییِ مانده در محل با یک حیاط و پشت بام بزرگ بود، ابتدا درست به نظر میرسید ولی مشکل این بود که در یک بنای دو طبقه قدیمی، محصور بین آپاراتمانهای بلند، هر پارس ِ این سگ عصبی تبدیل به یک‌گلوله رزونانسی میشد و تا ۵ محل آنطرفتر اِکو میشد. هنوز دو روز از آمدنش به منزل جدیدش نگذشته از چپ و راست شکواییه ملت شهید پرور بلند شد و مادرم را بسیار نگران کرد. میگفت ماه رمضان نزدیک است و عنقریب از مسجد - که نزدیک منزل بود - سر و کله اینها پیدا خواهد شد و آنوقت این حیوان زبان بسته را میبرند یک بلایی سرش میاورند... دو سه ماه پر شکواییه گذشت. خواهرم روزها او را در حیاط نگه میداشت که از شر آفتاب محفوظ باشد و شب ها در تراس بزرگ طبقه دوم ولش میکرد تا صبح. اصلا قلاده به او نمیبست‌ و اینقدر در روز با او حرف میزد که یواش یواش خصلت های مورفی شروع به تغییر کرد. حالا، ماه رمضان فرا رسیده بود و خادم مسجد، بلند گوی مسجد را تخت گاز روی گوش اهل کتاب آنچنان متمرکز میکرد که در ماه ضیافت خدا یک وقت مبادا اوقات نماز، خصوصا نماز صبح از یاد کسی برود ... من در تورنتو مشغول به کار و تحصیل بودم و یادم میآید یک شب خواب دیدم عده کثیری بیل و کلنگ و داس به دوش - به سبک انقلاب اکتبر- زنگ ِ خانه پدری را زده اند تا مورفی را جلو مسجد سر بِبُرَند و مادر بیچاره من ایستاده قَسَمِشان میدهد که اینکار را نکنند... صبح زنگ زدم به خواهرم و خوابم را گفتم. گفت کجایی بابا قضیه بر عکسه! از قضا صدای بلندگوی مسجد که روی اعصاب مورفی شروع به اسکی رفتن کرده بوده، حیوان بیچاره از زور ناراحتی به جای پارس کردن شروع به زوزه کشیدن کرده و از فردای آن روز، موقع هر اذان،  پا به پای موذن زوزه میکشیده... هفته دوم رمضان، خادم مسجد زنگ در را زده و به مادرم گفته بود "شما سگتان یک سگ معمولی نیست خانم،  "نظر کرده" است. هر روز عصر با ربنای شجریان زوزه میکشد و پا به پای موذن اذان صبح میگوید"!!! مادرم خوشحال بود که حالا دیگر مزاحم "سگ اذان گو" نمیشوند... ولی چیز جالب تری هم در راه بود. رمضان که تمام شد، مورفی که حالا به صدای اذان شرطی شده بود، هر روز صبح موقع اذان صبح خودش شروع میکرد به زوزه کشیدن! مدتی بعد غریبه ای زنگ در را میزند و از مادرم تقاضا می‌کند قدری از "فضله" مورفی را بردارد! مادرم علتش را پرسیده بود، گفته بوده "شخصی"مشکلی دارد و یک " آقایی" گفته بروید "فضله سگ اذان گو" را بگیرید بیاورید ... از آن به بعد هر از گاهی می آمدند درِ منزل یا فضله مورفی را می خواستند یا چند تار موی او را ، یا قدری از ناخن او را ... مادرم به باغبان گفته بود فضله ها را در کیسه های پلاستیکی کنار در بگذارد تا ملت بتوانند بگیرند ببرند. دیگر نه تنها کسی از "سگ اذان گو" شکایت نمیکرد، که مورفی یک شخصیت معروف هم شده بود! با قد بلند روی پشت بام میچرخید ، گاهی  هم می ایستاد و با نگاه عاقل اندر سفیه ملت را از بالا نگاه میکرد و اگر حالش را داشت پارسی هم میکرد میرفت. تابستانِ بعد که تهران بودم، یک روز در مغازه میوه فروشی صاحب مغازه که مرا از کودکی میشناخت از حال مورفی جویا شد. گفتم سگ ِ خواهر من را از کجا میشناسی؟ گفت اگر به شما بگویم این سگ نازنین ِ "اذان گو" چند نفر را تا به حال شفا داده، چند نفر را از گرفتاری خلاص کرده، چند ازدواج را حفظ کرده ، شما باورت میشود؟ ... در محله ای که همه عمرم زندگی کرده بودم، مدرسه رفته بودم، عاشق شده بودم و آثار انقلاب هنوز از دیوارهایش پیدا بود، تا منزل به این فکر میکردم که فضله یک سگ آلمانی نژاد، چپ و راست دارد هموطنان من را شفا میدهد! آنهم در ۱۳۷۹ (۲۰۰۰) در قیطریه، نه در ۴۷۰ هجری در بلخ... مورفی را چند سال بعد سرطان از ما گرفت. خواهرم در اوج تالُّم در حیاط منزل پدری زیر درخت خرمالویی که مورفی دوستش داشت، او را دفن کرد. من تورنتو بودم. او مدتی بعد ، زنگ زد و گفت قدری از خاک تربت مورفی را امروز آمده اند گرفته اند ! یادم می آید به ساختمانهای تورنتو در افق خیره بودم و احساس غریبی داشتم. همه عمر تاریخ میخواندم که مردمم را بفهمم ولی چشمم نمیدید که من در "قرن بيست و یکم" و "قرن پنجم" دارم "همزمان" زندگی میکنم ؛ همراه با آنان که هنوز از خاک ِ گور "سگ اذان گو" شفا می طلبند. زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد.... دکتر حمید کاشانی http://t.me/ostad_rastineh

  • ✅ قصه آک کویو ! ✍️حامد پاک طینت تعجب نکنید از اینکه شاید شما هم تاکنون چنین لغتی را نشنیده اید. آک کویو نام نیروگاه هسته ای در ساحل مدیترانه در مرسین ترکیه است که قرار است بزودی افتتاح شود. اولین پروژه مهم هسته ای ترکیه که بی سر و صدا و بدون کوچکترین جنجال خبری و سیاسی با ابعاد پنج برابر نیروگاه هسته ای بوشهر شامل ۴ رآکتور به ظرفیت ۴۸۰۰ مگاوات از اواخر امسال تولید برق را در ترکیه کلید میزند و قرار است پس از تکمیل در دو سال آینده سالانه ۳۵ میلیارد کیلووات ساعت معادل ۱۰% و در فاز دوم ۲۰% از برق ترکیه را تامین کند. با این پروژه، ترکیه از از واردات ۷ میلیارد مترمکعب گاز معادل ۲.۵ میلیارد دلار در سال بی نیاز میشود اما هیچیک از اینها مقصود نوشتن این متن نیست! آنچه تمرکز این متن است، بررسی بینش اردوغان و نحوه سیاستگذاری کشور ترکیه برای انجام پروژه هسته ای است. کشور ترکیه برای انجام این کار حتی یک دلار هم از جیب مبارک پرداخت نکرده است. اتفاقا، مجری این پروژه همان شرکت روس اتم، مجری پروژه نیروگاه اتمی بوشهر یعنی دوستان روس هستند. قرارداد ترکیه و روس اتم بر اساس BOO طراحی و توافق شده به این معنی که ترکیه بدون سرمایه گذاری در ساخت و احداث نیروگاه صرفا متعهد به خرید برق با نرخ توافقی به مدت ۱۵ سال است. بنابراین تمام سرمایه گذاری بر دوش شرکت روس اتم است. طبیعی است که این شرکت برای سودآوری و بهره وری بیشتر، هرآنچه از دستش بر می آید از استقرار آخرین تکنولوژی و به صرفه بودن تجهیزات تا مسلط ترین پرسنل تا سریع ترین زمان ممکن برای اتمام پروژه تا بهره ورترین حالت ممکن در تولید برق و حتی تا تضمین امنیت و بی حاشیه شدن موضوع در ترکیه بکار گیرد. توجه کنید که ترکیه مثل آب خوردن با این روش، فقط در یک فقره موفق به جذب سرمایه گذاری خارجی ۲۰ میلیارد دلاری شده، جهت اطلاع کل سرمایه گذاری خارجی در ایران در سال گذشته به ۱ میلیارد دلار هم نرسیده است. تصور کنید امروز ۱۴ اردیبهشت سال ۱۳۷۴ یعنی ۳۰ سال پیش است و ما در حال سیاستگذاری پروژه هسته ای در کشور هستیم و مشاورین هوشمند ما چنین مدلی را به تصمیم گیران مملکت پیشنهاد داده اند، ببینیم دستاورد آن امروز ۱۴ اردیبشت ۱۴۰۴ پس از ۳۰ سال چه بود: ایران از پرداخت ۱۱ میلیارد دلار از بودجه کشور بطور مستقیم به شرکت روس اتم حتی بدون استفاده از وام، و ۸۰۰ میلیارد دلار زیان حاصل از حواشی این پروژه قسر در رفته بود. یک پروژه ۳۰ ساله معلق توسط روسها در بوشهر، به یک پروژه 5 ساله بی نقص تبدیل شده بود. ریسک تحریم صفر یا به حداقل رسیده بود و حتی یک ریال بابت هزینه نگهداری و تعمیرات نیروگاه پرداخت نکرده بودیم. با مدل ترکیه ما ۱۵ سال پیش بدون فرض هیچ توسعه ای، ۴ برابر نیروگاه بوشهر در شبکه برق داشتیم و می توانستیم امروز حداقل ۱۰% از برق کشور معادل ۶ کلان شهر ایران را برق بدهیم. میزان ناترازی برق حتی با همین مشکلاتی که امروز داریم ۷۰% کاهش یافته بود و ۶ ساعت قطع برق احتمالی روزانه در تابستان امسال حداکثر به ۱ ساعت میرسید قصه اما اینجا تمام نمیشود! از بابت صرفه جویی گازی که برای تولید برق در نیروگاههای ما مصرف میشود ، ابرچالشی تحت عنوان ناترازی گاز در کشور نداشتیم. بله با این روش ما ۱۳ میلیارد مترمکعب در سال در مصرف گاز صرفه جویی می کردیم. این یعنی ۷۰% موضوع ناترازی گاز حل شده بود. می توانستیم با همان گاز به تولید ثروت در صنعت پتروشیمی یا صادرات آن با سالی بیش از ۱۳ میلیارد دلار برسیم. می توانستیم این همه گلایه بی مورد مسئولین مبنی بر صرفه جویی برق و گاز را هر روز نشنویم. می توانستیم بدون دغدغه در کارخانجاتمان به تولید بپردازیم ، می توانستیم بدون رنج و بیچارگی محصولمان را به هر کجا صادر کنیم و می توانستیم از سرطان و مرگ هزاران نفر به دلیل آلودگی حاصل از سوخت نیروگاهها جلوگیری کنیم قصه آک کویو و بوشهر، قصه هایی اند از صدها قصه ای که تاریخ کشورها و روزگار مردمان را می سازند. http://t.me/ostad_rastineh

  • ‍ انتصابات در سایه 🔹چند ماه بعد از اعتماد مجلس به فرزانه صادق به عنوان وزیر راه و شهرسازی انتصابات پرتعداد او که بعضا یکی دو ماه هم دوام نیاوردند صدای منتقدان را بلند کرد. تغییر و تحولاتی که حس بی‌ثباتی را منتقل می‌کرد و همچنان هم ادامه دارد اما توضیحی در خصوص آنها به افکار عمومی داده نمی‌شود. تنها خبر انتصاب مدیر جدید بر روی وبسایت این وزارتخانه منتشر می‌شود. 🔸در آخرین نمونه مهران قربانی به عنوان سرپرست معاونت حمل و نقل وزارت راه و شهرسازی منصوب شد. پیش از قربانی مسئولیت این معاونت برعهده سعید رسولی بود. رسولی بعد از استعفای علی اکبر صفایی با حفظ سمت به عنوان سرپرست سازمان بنادر و دریانوردی هم معرفی شده بود. 🔻بررسی فهرست بلندبالای انتصابات توسط دیده‌بان دولت نشان می‌دهد که ما با چند نوع انتصاب مواجه هستیم: 1️⃣انتصاب برای دوره‌ی گذار. این احکام بیش از اینکه برای گیرندگان آن معتبر باشد برای برکنار کردن مدیران قبلی صادر می‌شود. از جمله انتصاب سرپرست معاونت شهرسازی و معماری در تاریخ 13 شهریورماه. این مدل انتصاب بعدها هم تکرار شد. در مواردی افراد تیم وزارتخانه بعد از برکناری یا استعفای یکی از مدیران با حفظ سمت به عنوان سرپرست معرفی شدند. مثل سعید رسولی که با حفظ سمت معاونت حمل و نقل به عنوان سرپرست سازمان بنادر معرفی شد. 2️⃣انتصاب برای گرفتن استعلامات. بسیاری از انتصابات با حکم سرپرستی صورت می‌گیرد تا جواب استعلام گزینه مدنظر برای پست در وزارتخانه مشخص شود. این افراد بعد از چند ماه حکم مدیریت دریافت می‌کنند مثل مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران. 3️⃣ انتخاب‌های اشتباه. بخشی از انتصابات به خاطر اشتباهات مدیریتی صورت گرفته است. یعنی وزیر چند ماه بعد از انتصاب اقدام به برکناری و انتصاب فرد دیگری کرده است. موضوعی که موجب بی‌ثباتی در برخی امور شده است. 🔹مدیریت سازمان بنادر و دریانوردی یکی از نزدیک‌ترین مصادیق این انتصابات اشتباه است. اواخر آبان ماه حکم مدیرعاملی علی اکبر صفایی که در دوره قبل هم این مسئولیت را برعهده داشت صادر شد. این حکم سه ماه هم دوام نیاورد و صفایی اول بهمن ماه از سمت خود استعفا داد. بعد از این استعفا رسولی به عنوان یکی از اعضای حلقه‌ی اصلی وزارتخانه برای دوره گذار به عنوان سرپرست معرفی شد. 🔸سابقه‌ی رسولی ارتباطی با مسئولیت دوران گذارش یعنی سازمان بنادر و دریانوردی نداشت. بعد از وقوع انفجار در بندر شهید رجایی با وجود طرح انتقادات در خصوص بی‌ارتباط بودن تجربه و تحصیلات سرپرست این سازمان هیچ پاسخی از سوی وزارتخانه منتشر نشد. 🔹جالب اینجاست که چند روز بعد از حادثه‌ و حواشی ایجاد شده رسولی بدون سروصدا از مسئولیت اصلی خود یعنی معاونت حمل‌ونقل کار گذاشته شد.  در خبر منتشر شده برای انتصاب معاون جدید هیچ اشاره‌ای به علت این جابجایی نشده بود. 🔸یکی از دلایل موفقیت منتقدان وزارتخانه راه و شهرسازی در همراه‌سازی افکار عمومی و ایجاد فشار بر این وزارتخانه  بی‌توجهی به افکار عمومی در موضوعات مختلف و از جمله انتصابات است. این انتصابات در سایه اگر براساس منطق درست صورت گیرد و باعث بی‌ثباتی مدیریتی نشود حق وزیر مربوط است اما باید دید که آیا خانم وزیر تا طرح استیضاحش در مجلس فکری برای این مسئله‌ی افکار عمومی خواهد کرد یا خیر. http://t.me/ostad_rastineh

  • 🏴شهادت رئیس مکتب شیعه، صادق آل محمد صلی الله علیه و آله تسلیت باد 🏴 🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴 *امام صادق (علیه السلام)* 🖤فرمودند: شایسته است مؤمن هشت ویژگی داشته باشد : 1⃣ در ناملایمات روزگار، سنگین(باوقار)باشد. 2⃣ در هنگام نزول بلا بردبار باشد. 3⃣ هنگام راحتی شکرگزار باشد. 4⃣ به آنچه خداوند به او داده قانع باشد. 5⃣ به دشمنان خود ظلم نکند. 6⃣ بار خود به دوش دوستانش نیفکند. 7⃣ بدنش از او خسته باشد. 8⃣ مردم از دست او آسوده باشند. 📚کافی ، ج ۲ ، ص ۴۷

  • 💢 سن و سال چقدر بايد باشد تا بزرگسال تلقي شوید؟ #سازمان_بهداشت_جهاني طبقه‌بندی جديدی در باره‌ی مراحل عمر انسان ارائه كرده است. به گونه‌ای كه ٥٥ سالگی را مراحل جوانی برشمرده است! در اين طبقه‌بندی آمده: ١٧ سالگی: پائين تر از سن قانونی ١٨ - ٢٥: نوجوانی ٢٥ - ٦٥: جوانی ٦٦- ٧٩: ميانسالی ٨٠ - ٩٠: بزرگسالی ۹۱ تا بالاتر: پیری http://t.me/ostad_rastineh

  • در کشور ما جریان آلفردو حاکم است و نبض اقتصاد کشور در دستان با کفایت امثال آلفردواست امروز اگر ترامپ بیاید در مقابل ایران زانو بزند و بگوید من تمامی تحریمها را برمی دارم و از این به بعد کاری با موشکی و هسته ای شما ندارم مقامات ایرانی نخواهند پذیرفت و کاری خواهند کرد که ترامپ مجبور به ادامه تحریم شود زیرا که آلفردوهای ایرانی نفعشان در ادامه تحریم است. 🔹در ایتالیا جوانی به نام آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن عرق‌ سگی می‌فروخت. هر بطرى را به قیمت دو لیره می‌فروخت، هزینه تولید 1.8 لیره بود، هر روز 200 بطری می‌فروخت و درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی می‌كرد. روزی دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که فروش عرق سگی ممنوع شد و پلیس عرق‌فروشى‌ها را پلمپ کرد. آلفردو در پاركى سرگردان و بسيار غمگين بود، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت: هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم امروز تمام عرق‌فروشی‌های شهر رو تعطیل کردند چیزی تو خونه داری به من بدی؟ به جای دو لیره، بهت 10 لیره مي‌دم. آلفردو سريع به خانه رفت یك بطرى در کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دست مشتری داد و ده لیره گرفت و به مشتری گفت: اگه باز هم خواستی بیا و به دوستان قابل اعتمادت هم بگو، اسم رمز اينه: "آقا ببخشید! دیروز بازی اینتر و یونتوس رو دیدید؟ روزهای بعد هم آلفردو به پارک می‌رفت هر روز تعداد مشترى بیشتر می‌شد در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود او خانه خرید و برای مادرش خدمتکار گرفت و با ویتوریا نامزد کرد و دوستان جدیدی پیدا کرد! آلفردو کم‌کم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه عرق‌سگی می‌فروشد ماموری را برای تحقیق فرستادند، مامور فردایش برگشت و گفت نه قربان آلفردو هیچ قانون‌شکنی‌ای انجام نداده است! مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت! مامور دیگر هم همین را گفت و این‌گونه بود که خیال رئیس‌ پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست! ماموران برای حق‌السکوت روزانه 5 لیره می‌گرفتند! کم‌کم خود رئیس‌پلیس هم شروع به رشوه‌ گرفتن کرد. تا اینکه موسولینی به گسترش یک باند مافیايى مشکوک شد و اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد اما افسوس که دیگر دیر شده بود! آلفردو مقاماتى را خریده بود که از قضا یکی از آن‌ها رئیس اطلاعات بود و برای آلفردو اطلاعات می‌آورد و مرتب موسولینی را در مورد مافیا گیج می‌کرد. آلفردو با متفقین متحد شد و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد در نظام جدید، نخست‌وزیران توسط آلفردو نصب و عزل می‌شد در واقع همه سیاستمداران فهمیده بودند که "پدر خوانده" کیست. هر سیاستمدارى تلاش کرد که فروش عرق‌سگی را آزاد كند به شکل فجیعی ترور شد. عموم تصور می‌کنند که مافیا در فقدان قانون رشد می‌کند حال آنکه دقیقاً جریان برعکس است مافیا از قانون تغذیه می‌کند منتهی از یک قانون اضافی يا نامناسب! *هر جا قانون اضافه اى باشد مافیا آنجاست!* مردم ایران گرفتار، آلفردوها هستند! آلفردو ارز رانتی! آلفردو خودرو! آلفردو دارو! آلفردو نفت و گاز و پتروشیمی! آلفردو ارز دیجیتال! آلفردو آلومینیوم! آلفردو طلا! آلفردو پست‌های مدیریتی مادام‌العمر! http://t.me/ostad_rastineh

  • ◽️دو روز بعد از این‌که آدولف هیتلر صدراعظم آلمان شد، دیترش بونهوفر، در یک برنامه رادیویی به مردم کشورش هشدار داد. اما پیش از آنکه حرف‌هایش تمام شود، پخش برنامه‌اش قطع شد. او در همان آغاز کار نازی‌ها هشدار داد که هیتلر ممکن است نه «رهنما» بلکه «گمراه‌کننده» باشد. بونهوفر تا پایان عمرش در سال ۱۹۴۵ که به‌خاطر همکاری با توطئه ترور هیتلر اعدام شد، در برابر نازیسم ایستادگی کرد. ◽️اما نکتهٔ جالب‌تر، نگاه متفاوت او به ریشه‌های این سقوط اخلاقی و سیاسی بود. او در نامه‌ای که در زندان نوشت، به این نتیجه رسیده بود که مشکل اصلی، «شرارت» نبود؛ بلکه «حماقت» بود. او نوشت: «حماقت، دشمنی خطرناک‌تر برای خوبی است تا شرارت. چون می‌توان در برابر شرارت مقاومت کرد، آن را افشا کرد یا جلویش را گرفت. اما در برابر حماقت، ما ناتوان هستیم.» ◽️او توضیح می‌دهد که فرد احمق، بر خلاف فرد شرور، اغلب از خودش راضی است و به‌راحتی تحریک می‌شود و حتی ممکن است دست به حمله بزند. ◽️بونهوفر معتقد بود حماقت، نه یک نقص هوشی، بلکه یک ضعف انسانی است که در شرایط خاص سراغ افراد می‌آید و مهم‌تر اینکه، مردم اجازه می‌دهند که احمق شوند! ◽️او نوشت: «هر زمان که یک قدرت بزرگ سیاسی یا مذهبی ظهور می‌کند، بخش زیادی از مردم را گرفتار حماقت می‌کند… چرا که قدرت، به حماقت دیگران نیاز دارد.» ◽️او در جایی دیگر نوشته: «در گفتگو با یک فرد احمق، انگار با خود او حرف نمی‌زنی، بلکه با شعارها و کلیشه‌هایی که در او رسوخ کرده‌اند روبرویی.» و چقدر این جمله آشناست برای زمانه‌ای که در آن بسیاری از انسان‌ها نه با فکر مستقل، بلکه با تکرار طوطی‌وار حرف دیگران، قضاوت و رفتار می‌کنند. ◽️تا به حال پیش آمده که در جمعی باشید و ببینید همه با شور و حرارت از موضوعی دفاع می‌کنند که نه فقط اشتباه، بلکه حتی خنده‌دار است؟ شاید سال‌ها فکر می‌کردید که با گسترش فناوری، سطح فهم عمومی هم افزایش پیدا می‌کند؛ اما کافی‌ست کمی در شبکه‌های اجتماعی بچرخید تا به عکس این تصور برسید. واقعیت این است که مفهوم «حماقت جمعی» هرگز تا این اندازه قابل مشاهده نبوده است. ◽️در جایی خواندم که در عصر ما، «حماقت دیگر یک ویژگی فردی نیست، بلکه یک پدیده ساختاری است». اگر نگاهی به گذشته بیندازیم، خواهیم دید که چگونه این پدیده، زمینه‌ساز ظهور رژیم‌هایی شده که جامعه را به ورطه تاریکی کشاندند. با این حال، کمتر کسی فکرش را می‌کرد که این چرخه در عصر اطلاعات، دوباره تکرار شود. ◽️مفهوم «حماقت جمعی» نه‌تنها در تاریخ حضور پررنگی داشته، بلکه حالا با ابزارهایی چون اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، سریع‌تر و عمیق‌تر گسترش می‌یابد. ◽️روزی به خرد جمعی در فضای آنلاین ایمان داشتیم. در آغاز، اینترنت قرار بود سکویی باشد برای تبادل آرا، دسترسی آزاد به دانش، و قدرت‌گیری انسان‌های کنجکاو. اما چه شد که حالا شبکه‌های اجتماعی به جولانگاه توهین، لطیفه‌های سطحی و بازنشر بی‌دلیل شایعات تبدیل شده‌اند؟ ◽️پاسخ در مفهوم «حماقت جمعی» نهفته است؛ نوعی ناتوانی عمومی در تفکر مستقل، که با شتاب‌زدگی و فشار گروهی همراه می‌شود. ◽️اگر به ریشه‌ها نگاه کنیم، این حماقت، زاده شرایطی‌ست که مردم را از تحلیل بازمی‌دارد و به واکنش‌های احساسی سوق می‌دهد. ◽️شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که در فضای مجازی، با پستی روبرو شوید که آشکارا اشتباه است، اما صدها هزار لایک و بازنشر دارد. چرا این‌گونه محتواها تا این اندازه محبوب می‌شوند؟ چرا حماقت، این‌قدر همه‌گیر شده؟ ◽️شاید پاسخش را بتوان در تحلیل‌های دیترش بونهوفر پیدا کرد. او در نامه‌ای از زندان نوشته بود: «در برابر حماقت، ما بی‌دفاعیم». ◽️به نظر می‌رسد این جمله همچنان در زمانه ما صدق می‌کند. زیرا «حماقت جمعی» نه از کم‌هوشی، بلکه از نوعی واگذاری اراده فردی ناشی می‌شود. همین موضوع است که آن را خطرناک‌تر از شرارت می کند. http://t.me/ostad_rastineh

  • وَانشَقَّ الْقَمَرُ ‏ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺷﻜﺎﻓﺖ... بر روح تمام شیعیان تیغ زدند بر مردترین مرد جهان تیغ زدند… شهادت امیرالمومنین،علی(ع) تسلیت {التماس دعا} مصطفی راستینه شب قدر ٢١ رمضان سال١٤٤٦ قمري

  • ‏📸این عکس یکی از زیباترین عکس‌های تاریخه!* "دکتر مصدق در دادگاه لاهه" وارد شد و رفت روی صندلی نماینده انگلستان نشست! هر چی نماینده انگلیس بالا و پایین دوید و داد و بیداد که اینجا جایگاه ماست و شما باید اونطرف بشینی, مصدق بی اعتنا دستش رو روی میز گذاشت و سرش رو روی دستش!  همه از این حرکت مصدق حیرت زده بودن!! تا اینکه قاضی وارد شد و نماینده انگلیس با تظلم خواهی به این حرکت مصدق اعتراض کرد! قاضی از مصدق توضیح خواست و مصدق سرش رو بلند کرد و گفت:  جناب قاضی من تنها چند دقیقه بر جایگاه این انگلیسیها نشستم و اینها اینچنین برافروخته اند!! پس ملت من چه باید بگویند که اینها عمریست در سرزمین و جایگاه آنها چمبره زده اند و نمیروند!!. پاسخ زیبا و ویرانگر مصدق چنان تا پایان دادگاه بر فضا سیطره پیدا کرده بود که در نهایت رای به نفع ایران صادر شد و نفت ایران ملی گشت!  *29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت* http://t.me/ostad_rastineh