پَژواک🖤| تَبارِ هُبوط
Статистикаسلام، پژواکم… بازتابی از حرفهایی که در دلها پنهان ماندهاند. اینجا هر کلمه از دل نوشته میشود، نه فقط برای خواندن… بلکه برای حس کردن 🤍 نظری داشتی برایم بنویس @Pazhwabot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 86
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 14
- 1/48двое суток
- 16
- 1/72трое суток
- 17
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فردا ۲۴ اسد است. میدانم همه میدانید؛ مگر کسی هست که نداند فردا چه روزی است؟ اگر بخواهم از آن روز بگویم، واژهها برای تداعی خاطراتش کافی نیستند. سخت بود، مسکوت بود، تلخ بود و طولانی. آن روزگار، دخترک چهاردهسالهای بیش نبودم؛ دختری با رویاهای رنگارنگ، با دنیایی کوچک و امیدهایی بزرگ. مادرم خیلی ناراحت بود و من، کودکانه، چون هنوز تجربهای از این جنس روزها نداشتم، فقط اندوهش را گذرا احساس میکردم. اما نمیدانستم بزرگان خانه دوباره از همان جایی گزیده شدهاند که سالها پیش دردش را چشیده بودند؛ و شاید دردناکتر از همه، برای ما بود که هیچ از آنچه در حال رخ دادن بود نمیدانستیم. هرقدر به ذهن خستهام فشار میآورم تا به یاد بیاورم پیش از آن روزها چگونه بودم و چه احساسی داشتم، چیزی به یادم نمیآید. انگار خودِ سابقم را فراموش کردهام. روزها با تمام دلتنگیشان گذشتند و شب فرا رسید. اخبار ساعت شش، تصویرهای فرودگاه کابل را نشان میداد؛ کودکی که در میدان جا مانده بود، خانههایی که ویران شده بودند، پسران، دختران، مردان و زنانی که پشت هواپیما میدویدند، آدمهایی که رفتند و هزاران درد و خاطره را با خود بردند، و آنهایی که از آسمان سقوط کردند و جهان برای همیشه تصویرشان را به خاطر سپرد. از هر سو زنگ میآمد؛ خودتان را به کابل برسانید، شاید بتوانیم از کشور خارج شویم. اما نشد. نرفتیم. اوایل غبطه میخوردم و با خودم میگفتم: کاش میرفتیم. اما حالا، بعد از پنج سال، میگویم شاید حکمتی از سوی خدا در نرفتن ما بوده است. دیدن آن تصاویر انگار کسی از شانههایم گرفت و تکانی سخت به من داد؛ تازه به خودم آمدم. اطرافم را دیدم و فهمیدم چه بلایی بر سرمان آمده است. چند روز گذشت تا بالاخره جرئت کردم به مکتب بروم. آن روز امتحانم را سپری کردم؛ اما دلم گواهیِ خوبی نمیداد. مثل هر سال، بعد از امتحان خوشحال و ذوقزده نبودم که به تفریحات بعد از امتحان فکر کنم. ناخودآگاه فهمیده بودم قرار است چه شود. آن روز دست روی میزم کشیدم، به تختهٔ سیاه عمیقتر خیره شدم، و دوستانم را محکمتر در آغوش گرفتم... چون حس کرده بودم مکتب برای ما آرزو خواهد شد. از آن روز درست پنج سال میگذرد. نمیدانم چطور بگویم که این پنج سال چگونه گذشت. میدانم کافی نیست که با احساسات و جوهر قلم کوچکم، احساس یک افغانستان را بنویسم. میدانم اگر ساعتها بیوقفه بنویسم، باز هم برای گفتن همهٔ آنچه بر ما گذشت، واژه کم میآورم. هرکسی به نحوی از آن روز خاطرهای دارد؛ دردی، دلتنگیای، خانهای که خالی شد، رویایی که نیمهکاره ماند، یا آرزویی که دیگر جرئت نکرد آن را بلند به زبان بیاورد. اما در پایان فقط میخواهم بگویم: ما دوام آوردهایم. دوام میآوریم. و دوام خواهیم آورد. اما کاش تقدیر برای مرد و زن افغانستانی، بیشتر از «دوام آوردن» بود. #پژواک@p0zh8 #خاطرات
پَژواک🖤| تَبارِ هُبوط pinned «https://t.me/HarfChatBot?start=d0bc0714bbd5»
https://t.me/HarfChatBot?start=d0bc0714bbd5
https://t.me/HarfChatBot?start=d0bc0714bbd5
🌊🐳
🐳نهنگی خوش آمدی کم پیدا بودی
مادر... کلمهای که هزاران سخن در خود دارد. امروز را روز مادر مینامند اما برای من هر روز روز توست. نمیدانم از کدام مهربانیات بگویم، از کدام قهرمانیات یا پناه بودنت در سختترین لحظات زندگی. مادرم، همدم همان شبهای بودی که گمان میکردم هرگز به پایان نمیرسد؛…
مادر... کلمهای که هزاران سخن در خود دارد. امروز را روز مادر مینامند اما برای من هر روز روز توست. نمیدانم از کدام مهربانیات بگویم، از کدام قهرمانیات یا پناه بودنت در سختترین لحظات زندگی. مادرم، همدم همان شبهای بودی که گمان میکردم هرگز به پایان نمیرسد؛ اما با حضور تو با آغوش امن تو، همهشان گذشتند. خودت زیر بار غمها و سختیها ایستادی، اما نگذاشتی اندوهی بر دل من بنشیند. رنج کشیدی تا من آرام باشم و اشکهایت را پنهان کردی تا لبخند بر لبانم بماند. مادر جانم میدانم گاهی خستهات میکنم و گاهی آزارت میدهم، اما بدان که نبودنت برای من تصور شدنی نیست؛ تو بخشی از جان منی. در یک جمله میگویم سپاس که هستی، سپاس که حضور داری و جهانم را روشن کردهای. و از زندگی سپاسگزارم که مادر چون تو را نصیبم کرده است. مادری که میتوانم بیمهابا سفره دلم را پیش او بگشایم دردها و شادیهایم را با او قسمت کنم...❤️ #پژواک🖤@p0zh8
دستم خورد💔😭
بعضی پستهایم پاک شده😭
گُم شُدَم دَر خُود، نِمیدانَم کُجا پِیدا شُدَم شَبنَمی بُودَم زِ دَریا، غَرقِ در دَریا شُدَم
میشود برایم و برای خانواده ام دعا کنید.... عضو از خانواده ام مریض است واقعا خرسند میشوم دعا کنید🥲🍂
سلام به پژواک عزیز ، خواهشی داشتم ، میشود این را در کانال خود بگذارید تا لایک کنند واقعاً نیاز دارمممم. https://t.me/wheno_o/550
سلام به پژواک عزیز ، خواهشی داشتم ، میشود این را در کانال خود بگذارید تا لایک کنند واقعاً نیاز دارمممم. https://t.me/wheno_o/550
یه وقتایی باید قبول کنی که دیگه مثل قبل نیستی. یه سری چیزا دیگه خوشحالت نمیکنن، یه سری آدما دیگه برات مهم نیستن، یه سری حرفا دیگه ناراحتت نمیکنن و شاید اولش از این تغییر بترسی. با خودت بگی: «چیشد که اینطوری شدم؟» ولی شاید هیچ اتفاق بدی نیفتاده، شاید فقط بزرگ…
یه وقتایی باید قبول کنی که دیگه مثل قبل نیستی. یه سری چیزا دیگه خوشحالت نمیکنن، یه سری آدما دیگه برات مهم نیستن، یه سری حرفا دیگه ناراحتت نمیکنن و شاید اولش از این تغییر بترسی. با خودت بگی: «چیشد که اینطوری شدم؟» ولی شاید هیچ اتفاق بدی نیفتاده، شاید فقط بزرگ شدی. آدم وقتی بزرگ میشه، یه سری چیزا رو دیگه نمیتونه مثل قبل ببینه؛ دیگه برای هر کسی توضیح نمیده، برای هر رفتنی نمیدوه، برای هر رابطهای خودش رو فراموش نمیکنه و کمکم میفهمه که آرامش، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکرد ارزش داره. پس اگه یه روز دیدی دیگه برای چیزایی که قبلاً برات مهم بودن، نمیجنگی، خودتو سرزنش نکن؛ شاید فقط بالاخره فهمیدی چی ارزش جنگیدن داره و چی نه🤍 https://t.me/p0zh8
این پیامو فور کن چنلت، یه نامه به صورت کاملا رندوم تقدیمت کنم✨ کسایی که جوین نیستید، اگر اینجا رو چک میکنید جوین بشید و در غیر اینصورت برای چالش جوین نشید.🫧
منتظر ریآکشنهای تان استمم
بار دیگر میخواهم در جهانی متولد بشوم که، هوس را عشق نپندارند، و صدای عدالت بلندتر از عربده کر کننده بیعدالتی باشد. میخواهم در جهانی زندگی کنم که بر رنگها تبعیضی نباشد، رنگ سیاه را برچسپ اندوه نزنند. جهانی که اگر مرز کشیده شد، همسایهها پل بزنند. جهانی میخواهم که مردان نشکنند، زنان نگریند، و بزرگانش نمیرند. جهانی عاری از جنگ، بدبختی، سکوت و... هرآنچه انسان را از انسان بودن دور میکند. امکان دارد در جهان موازی همه اینها را لمس کنیم...!؟ #پژواک🖤@p0zh8
پژواک | تبار هبوط پالمیرا