- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد که باشم من که بار خاطر یاری ز من باشد گذاریدم همانجایی که میرم بر مداریدم نمیخواهم که بر دوش کسی باری ز من باشد حلالی خواستم از جمله یاران قاتل من کو که خواهم عذر او گر گاهش آزاری ز من باشد ز اشک ناامیدی برد مژگان آب و میترسم که ناگه بر سر راه کسی خاری ز من باشد به کویش گر ندارم صوت عشرت غم مخور وحشی مرا این بس که آنجا نالهٔ زاری ز من باشد - وحشی بافقی
داد چشمان تو در کشتن من دست به هم فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم؟ شیخ پیمانه شکن، توبه به ما تلقین کرد آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت زلف او باز شد و کار مرا بست به هم مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال که خم گیسوی او بافته چون شست به هم دست بردم که کشم تیر غمش را از دل تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم - وصال شیرازی
اگر سفر نكنی اگر كتابی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نكنی به آرامی آغاز به مردن میكنی زماني كه خودباوري را در خودت بكشی وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند به آرامي آغاز به مردن میكنی اگر بردهی عادات خود شوی اگرهميشه از يك راه تكراری بروی اگر روزمرّگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر از شور و حرارت از احساسات سركش و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر ميكنند دوری كنی تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی اگر ورای روياها نروی اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيات ورای مصلحتانديشی بروی امروز زندگی را آغاز كن امروز مخاطره كن امروز كاری كن - پابلو نرودا
چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟ بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم عشق ما را پی کاری به جهان آورده است ادب این است که مشغول تماشا نشویم پردهٔ راز بود حرف دلیرانه زدن با تو گستاخ از آنیم که رسوا نشویم خون برهمزن اوقات بزرگان هدر است بیحجابانه چو سیلاب به دریا نشویم عیش ما چون سر ناخن به گشاد گره است تا نیفتد به گره کار کسی، وا نشویم! پای پر آبله باشد صدف بحر سراب بهتر آن است پی عشوهٔ دنیا نشویم این غزل آن غزل خواجه نظیریست که گفت تا سر شیشهٔ می وا نشود وانشویم - صائب تبریزی
از حسن خلق رتبه همت زیاده نیست دست و دل گشاده چو روی گشاده نیست فیض فتادگان بود از ایستاده بیش سنگ نشان به راهنمایی چو جاده نیست چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست چون طفل نوسوار به میدان اختیار دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست هر چند کوه قاف بود لقمه ای بزرگ عنقا اگر شوی ز دهانت زیاده نیست چرخ است زیر ران ز دنیا گذشتگان عیسی اگر پیاده شد از خر، پیاده نیست صائب در آن سری که بود همت بلند گر می شود به خاک برابر، فتاده نیست - صائب تبریزی
من خنده زنم بر دل، دل خنده زند بر من اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه من خنده زنم بر غم، غم خنده کند بر من اینجاست که میخندد بیگانه به دیوانه من خنده کنم بر عقل او خنده کند بر من اینجاست که میخندد ویرانه به دیوانه من خنده کنم بر تو، تو خنده کنی بر من اینجاست که میخندیم هر دو چو دو دیوانه من خنده کنم بر او، او خنده کند بر من دیگر به چه میخندم دل رفت از این خانه - وحشی بافقی
اِی پادِشَهِ خوبان، داد از غَمِ تَنْهایی دِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است که بازآیی دائم، گُلِ این بُسْتان، شاداب نمیمانَد دَریاب ضَعیفان را در وَقْتِ تَوانایی! دیشَب، گِلِهٔ زُلْفَش با باد، هَمی کَرْدَم گفتا: «غلطی! بُگْذَر زین فِکْرَتِ سودایی!» صَد بادِ صَبا، اینجا با سِلْسِلِه میرَقْصَنْد این است حَریف ای دِل تا باد نَپِیمایی مُشْتاقی و مَهْجوری، دور از تو چُنانم کَرْد کَز دَسْت بِخواهَد شُد پایابِ شَکیبایی یا رب به که شایَد گُفْت این نُکْتِه که در عالَم رُخْساره به کَس نَنْمود آن شاهِدِ هَرجایی؟ ساقی! چَمَنِ گُل را بیرویِ تو، رَنْگی نیست شِمْشاد، خُرامان کُن تا باغ بیارایی اِی دَرْدِ تواَم دَرْمان در بَسْتَرِ ناکامی وِی یادِ تواَم مونِس در گوشِهٔ تَنهایی دَر دایِرِهٔ قِسْمَت، ما، نُقْطِهٔ تَسْلیمیم لُطْف، آنچه تو اَنْدیشی؛ حُکْم، آنچه تو فَرمایی فِکْرِ خود و رایِ خود در عالَم رِنْدی نیست کُفْر است در این مَذْهَب، خودبینی و خودرایی زین دایِرِهٔ مینا، خونینجِگَرَم، مِی دِه! تا حَل کنم این مُشْکِل دَر ساغَرِ مینایی حافِظ! شَبِ هِجْران شُد، بویِ خوشِ وَصْل آمَد شادیت، مُبارَک باد ای عاشِقِ شِیدایی!
کی به انداختن سنگ پیایی در آب ماه را میشود از حافظهی آب گرفت؟ - فاضل نظری
چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی برِ دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی سرِ شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کُشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خَستی کسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی به قلمروی محبت درِ خانهای نرفتی که به پاکیاش نرُفتی و به سختیاش نبستی به کمالِ عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمیشناسی به در کنشت منشین تو که بت نمیپرستی تو که ترک سر نگفتی ز پیاش چگونه رفتی تو که نقدِ جان ندادی ز غمش چگونه رَستی اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه کس از این شرابِ باقی نرسد به هیچ مستی مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی - فروغی بسطامی
خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشد که در دستت به جز ساغر نباشد زمانِ خوشدلی دریاب و دُر یاب که دایم در صدف گوهر نباشد غنیمت دان و مِی خور در گلستان که گُل تا هفتهٔ دیگر نباشد ایا پُرلعل کرده جامِ زَرّین ببخشا بر کسی کش زر نباشد بیا ای شیخ و از خُمخانهٔ ما شرابی خور که در کوثر نباشد بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی که عِلمِ عشق در دفتر نباشد ز من بنیوش و دل در شاهدی بند که حُسنش بستهٔ زیور نباشد شرابی بیخمارم بخش یا رب که با وی هیچ دردِ سر نباشد من از جان بندهٔ سلطان اویسم اگر چه یادش از چاکر نباشد به تاجِ عالم آرایش که خورشید چنین زیبندهٔ افسر نباشد کسی گیرد خطا بر نظمِ حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد - حافظ
سه درد آمو به جانم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار - بابا طاهر
جلوهای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش خیمه در آب و گِل مزرعهی آدم زد
روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان است مایهٔ مُحتشمی، خدمتِ درویشان است گَنج عُزلت که طِلِسماتِ عجایب دارد فتحِ آن در نظرِ رحمتِ درویشان است قصرِ فردوس که رضوانش به دَربانی رفت مَنظَری از چمنِ نُزهَتِ درویشان است آن چه زر میشود از پرتو آن، قلبِ سیاه کیمیاییست که در صحبتِ درویشان است آن که پیشش بِنَهَد تاجِ تکبر، خورشید کبریاییست که در حِشمتِ درویشان است دولتی را که نباشد غم از آسیبِ زَوال بیتَکَلُف بشنو، دولتِ درویشان است خسروان، قبلهٔ حاجاتِ جهانند ولی سببش بندگیِ حضرتِ درویشان است رویِ مقصود که شاهان به دعا میطَلبند مَظهَرَش آینهٔ طَلعَتِ درویشان است از کران تا به کران، لشکر ظُلم است ولی از اَزَل تا به اَبَد، فرصتِ درویشان است ای توانگر مَفُروش این همه نِخوَت که تو را سر و زر در کَنَفِ همتِ درویشان است گنجِ قارون که فرو میشود از قَهر هنوز خوانده باشی که هم از غِیرتِ درویشان است حافظ ار آبِ حیاتِ اَزَلی میخواهی مَنبَعَش خاکِ درِ خلوتِ درویشان است من غلامِ نظرِ آصِفِ عهدم کو را صورتِ خواجگی و سیرتِ درویشان است - حضرت حافظ
ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانی تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی بهر امتحان ای دوست! گر طلب کنی جان را آن چنان برافشانم، کز طلب خجل مانی بیوفا نگار من، میکند به کار من خندههای زیر لب، عشوههای پنهانی دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم در قمار عشق ای دل! کی بود پشیمانی؟ ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمیخواهیم حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن آستین این ژنده، میکند گریبانی زاهدی به میخانه، سرخرو ز مِی دیدم گفتمش: «مبارک باد! بر تو این مسلمانی» زلف و کاکل او را چون به یاد میآرم مینهم پریشانی بر سر پریشانی خانهٔ دل ما را، از کرم، عمارت کن! پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی ما سیهگلیمان را جز بلا نمیشاید بر دل بهایی نِه هر بلا که بتوانی - شیخ بهایی
در خرابات مجانین کن گذر تا ببینی رسم و آئین دگر عادت اینجا ترک رسم و عادت است رسم، اینجا ترک جان و ترک سر کوی عشق است این و در وی صد بلا راه عشق است این و در وی صد خطر حضرت عشق است اینجا باش باش سر مده اینجا عنان آهستهتر آسمان اینجا ببوسد آستان جبرئیل اینجٰا بریزد بال و پر زهرهٔ شیران شود اینجا به آب پا منه اینجا نداری تاب اگر جان دهند اینجٰا برای درد دل سر نهند اینجا برای دردسر الامان اینجا کنند از الامان الحذر اینجا کنند از الحذر عقل ازین سودا نهاده سر به کوه کوه از این غوغا شده زیر و زبر کوشش و خواهش در اینجا لنگ و کور بینش و دانش در آنجا کور و کر سر نمیدارد خبر اینجا ز پا پا نمیدارد خبر اینجٰا ز سر کس نزد اینجٰا دم از چون و چرا کس نگفت اینجا حدیث خیر و شر هیچکار اینجا نیٰامد مال و جاه هیچ بار اینجٰا ندارد زور و زر جان نبرده هر کس اینجا برده جان سر نبرده هر کس اینجا برده سر دیده بردوز از خود و او را ببین خود مبین اندر میٰان او را نگر خود بسوز و هر چه میخواهی بساز خود بباز و هر چه میخواهی ببر در کلاه فقر میباید سه ترک ترک دین و ترک دنیا ترک سر کس ز کس اینجا نمیدارد نشان کس ز کس اینجا نمیپرسد خبر بوالعجب طوریست طور عاشقان جمله با هم دوستتر از یکدگر در فراق یکدگر اشکند و آه در مذاق یکدگر شیر و شکر جز فتوت نیست اینجا میزبان جز محبت نیست اینجا ما حضر گه جگر بر خوانشان از خون دل در ربوده همچو گرگ از یکدگر در هلاک افتاده از بهر هلاک کرده خون خود بیگدیگر هدر جای در زندان و دایم در سرور پای در دامان و دایم در سفر جنت و طوبی از ایشان سرفراز دنیی و عقبی از ایشان مفتخر نشنود در بزم سرمستان کسی جز حدیث عاشقی چیز دگر شور شوقم در خروش آورده است میکند طبعم عزلخوانی دگر ای بسی نازکتر از گلبرگ تر در نگاهت عٰالمی زیر و زبر ای به قد سرو و به رخ خورشید و ماه وی به دل از سنگ سندان سختتر واله گفتار تو پیر و جوان مست از دیدار تو دیوار و در سر خوش و شیرین شمایل شوخ و شنگ سرکش و زیبا و رعنا، شاخ زر سرو بالا، چشم شهلا، دلربا کج کله، کاکل پریشان، عشوهگر تلخ گو و ترش ابرو تند خو سخت بازو، سنگدل، بیدادگر در دل او جای کردم عاقبت مهربانی میکند در سنگ اثر - رضیالدین آرتیمانی
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دل در پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟ یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟ - حضرت حافظ
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصهای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره میکند وان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توست طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جملهٔ بیمرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستارهها والله عار آیدت - حضرت مولانا
عشقت آموخت به من رمز پریشانی را چون نسیم از غم تو بی سر و سامانی را بوی پیراهنی ای باد! بیاور، ورنه غم یوسف بکُشد، عاشق کنعانی را دور از چاکِ گریبان تو آموخت به من گل من! غنچه صفت، سر به گریبانی را آه، از این درد که زندان قفس خواهد کشت مرغ خو کرده به پرواز گلستانی را لیلی من! غم عشق تو بنازم که کِشی به خیابانِ جنون، قیس بیابانی را اینک آن طرفه شقایق، دل من کز سوزش داغ بر دل بنهد لاله ی نعمانی را همه، باغ دلم آثار خزان دارد، کو؟ آن که سامان بدهد این همه ویرانی را - حسین منزوی
بُلْبُلی، بَرگِ گُلی خوشرَنْگ در مِنْقار داشت و اندر آن بَرْگ و نَوا، خوش نالههایِ زار داشت گفتمش: «در عِیْنِ وَصْل، این نالِه و فَرْیاد چیست؟» گفت: «ما را جِلْوِهیِ مَعْشوق در این کار داشت» یار اگر نَنْشَسْت با ما نیست جایِ اِعْتِراض پادشاهی کامْران بود، از گدایی عار داشت دَرنمیگیرد نیاز و نازِ ما با حُسْنِ دوست خُرَّم آن کز نازنینان، بَخْتِ بَرخوردار داشت خیز تا بر کِلْکِ آن نَقّاش، جان، اَفْشان کُنیم کاین هَمِه نَقْشِ عَجَب در گَرْدِشِ پَرْگار داشت گر مُریدِ راهِ عِشْقی، فِکْرِ بَدنامی مَکُن شِیْخِ صَنْعان، خِرْقِه، رَهْنِ خانِهٔ خَمّار داشت وَقْتِ آن شیرینقَلَنْدَر خوش که در اَطْوارِ سِیْر ذِکْرِ تَسْبیحِ مَلَک در حَلْقِهیِ زُنّار داشت چَشْمِ حافظ، زیرِ بامِ قَصْرِ آن حوریسِرِشْت شیوِهیِ جَنّاتُ تَجْری تَحْتِهَا الاَنهار داشت - حافظ
بیت بیت غزلم شوق پریدن دارد وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده سعی بین حرم و میکده دیدن دارد توبه کردم که قلم دست نگیرم اما هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد صحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکن ناز عاشق کشت ای دوست خریدن دارد عجب این نیست که آهوی دلم صید تو شد طعم شهد لب صیاد چشیدن دارد آن زمانی که آب و گلت را بسرشت زیر لب گفت که این روح دمیدن دارد قصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشق شکر وصل رخ تو جامه دریدن دارد دیدن روی تو راه دگری می خواهد شرح دیدار تو از شعر بریدن دارد