- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برای تویی مینویسم که دیگر نیستی… گاهی اوقات یه سری چیز ها شاید موجود زنده نباشن ولی زندگی میبخشند، یکی از این چیز ها برای من « بچه خروس » بود. بچه خروس رو خیلی از شماهایی که باهم دوستیم از دبیرستان و اینها شاید بشناسین. بچه خروس توی اوج شور و شوق من برای حضورم توی دبیرستان و حال هوای نوجوونی با اسم پاییز متولد شد و یه فضای صمیمی بود با دوستایی که میدونستم قرار نیست قضاوتم کنند. رفته رفته که رفتیم جلو اتفاقات و رویداد های زندگی به تعداد اعضای اون کانال زیاد و کم کرد تا توی یک سال و نیم اخیر ( تقریبا از تاسیس اینجا ) روی عدد ۱۱ متوقف شد. کمی قبلتر باتوجه به یه سری استدلال ها عدد اونجا شد ۱۰ و من بودم و ده نفر از ادم هایی که دوست های نزدیک دبیرستانم بودن. چند وقتی بود که خیلی چیزها توی سرم رژه میرفت، چیز های آزاردهنده ای که بقول مامان عیب تهران رفتنم بود. بچه خروس دیگه اونجای صمیمی نبود که سراغ داشتم انگار روحش رفته بود، البته کاملا هم منطقی بود این امر! بلاخره من بزرگ شدم و اتفاقات این چند وقت اخیر باعث شده که قرن ها فاصله و کیلومترها دوری بین من و تأسیس کننده بچه خروس باشه. از طرفی دنیای بزرگسالیه و مشغله های گوناگون و طبیعتا دوستان دوره دبیرستان انسان های دورتری هستند از تو [ مخصوصا اگر بار سفر بسته باشی به کیلومتر ها دورتر ] و خب همه و همه باعث شد که دیروز زیر دفتر پر ماجرا بچه خروس خط پایان رو بکشم و به زندگیش پایان بدم؛ انگار بچه خروس هم یکی از هزاران دفتر ژورنال نویسیام بوده که گذاشتم توی کمدم تا خاک فراموشی روی اون بشینه و گاهگداری سری بهش بزنم و در دل بگویم: جوانی کجایی که یادت بخیر… اما الان چیزی که موتور محرکی بود برای نوشتن این متن، که برای خودم سراسر درد است و بغض، این بود که همچنان در گوشه ای ذهنم کسی میگفت وااای باز برم اینو برای بچه ها بگم و یکهو سیلی حقیقت بر صورتش مینشست که نه بچه هایی هست و نه جایی برای اشتراک گزاری لحظه لحظه های زندگی انگار حال کسی رو دارم که بعد از سالیان سال خونشونو فروختن ولی هردفعه که میخواد برگرده خونه خودش رو جلوی در خونه قدیمی پیدا میکنه. دردناکه! گذر از این ایام و پذیرفتن اینکه دوستان دبیرستان، قراره در ادامه زندگی دوستان خوب و آشنای دبیرستان باقی بمانند دردناکه ولی واجب! کاش آدم وابسته ای نبودم، که بقول خانومی زیبا نمیتونم بشمارم بارهایی رو که آسیب دیدم از وابستگی به هر چیز یا فردِ نالایق یا موقتی فقط میدونم دردش زیاده و تا آخر عمرم هم قراره همینجوری زخمی بشم :) #m
نتیجه امشب: به تعداد ادم های این کره خاکی راه هایی هستن برای رسیدن به خدا برای ابراز عشقشون به حسین فاطمه برای نوکری کردن در خونه بهترین خاندان عالم و اگر هر آدمی بخواد راه آدم دیگه ای رو بره نمیرسه فقط درمونده میشه… پ.ن: این حرف حاصل تجربه است.
و رسما تموم شد دوماه اشک و حال خوب عزای تو…
без подписи
خونهٔ یه مشهدی رندوم این ایام🫠 پ.ن: البته این مال دوتا خانواده است ما احتکار نکردیم🤭
بابام وقتی ناراحتم انقد بانمک تلاش میکنه حالم خوب بشه🤏🤏🤏
تا وقتی آدم درست پیدا نشه تنهایی و با بقیه بودن فرقی نداره همه چیز طعم گس میده.
میخوام از این به بعد همه چی رو تنهایی تجربه کنم ببینم چه طعمی داره👀
سلام بر پیامبر شهید(ص)، اولین و بزرگترین حامی حقوق زنان و اول مدعی حقیقیِ زن زندگی آزادی؛ و به تعداد دخترانی که از گور رهانیده لعنت بر دشمنانش
اقای دانشمند خیلی بانمک میگن مشهد شما🤏🤏
به راستی ما کی انقد بزرگ شدیم که دهمی هایی که دوست شدنشون با ما کنکوری ها جرم بود و گناه کبیره حالا خودشون کنکوری شدن🫠
دهمی ای که حالا دوازدهمی شده…
#گپوگفت قسمت² بعد از جلسه شاهد با یک آدم آشنا و آروم روی نیمکت کنار سالن - دلم هم برای اینجا تنگ میشه هم تنگ نمیشه + منم همینطور دلم برای تک تک لحظاتش چه خوب چه بد هم تنگ میشه هم نمیشه
#گپوگفت قسمت¹ بعد از جلسه شاهد با دهمی ای که حالا دوازدهمی شده… روبروی سالن - چرا اینجوری بهش نگاه میکنی؟ چرا با نفرت بهش نگاه نمیکنی؟ + آخه من اینجا زندگی کردم؛ من تو سالن خندیدم انقد که گوش دنیا کر شده از قهقهه هام ولی خب من تو سالن گریه هم کردم انقد که دل سنگ زمونه آب شده برای هق هق های مظلومانه ام من اینجا نفس کشیدم نگاه به این سالن نگاه به یه سالیه که سال نبود خودش زندگی بود نگاه به سالن یه نگاه ساده نیست نگاه یه آدمیه که یه زندگی قشنگ رو تموم کرده و الان که بهش نگاه میکنه شاید جای زخماش درد بکنه ولی قدرت شادی های اون زندگی بیشتره
رضایت مهدی فاطمه ما رو کفافه
چادر سر این بیهمهچیزها نکنید چادر سر این بیهمهچیزها نکنید چادر سر این بیهمهچیزها نکنید چادر سر این بیهمهچیزها نکنید چادر سر این بیهمهچیزها نکنید [پناه هستم]
وضعیت زندگی:
سلام اومدم بگم نیاز دارم از این فضاهای مجازی ناجالب فاصله بگیرم خودم رو خیلی وقته گم کردم شاید از دی ۴۰۴ و الان دارم به جایی میرسم که کم کم خودمو هم نمیشناسم… برای همین ترجیح میدم دور باشم از فضای مجازی و به خودم نزدیک باشد که خودم را پیدا کنم پ.ن: اگر کار…
سلام اومدم بگم نیاز دارم از این فضاهای مجازی ناجالب فاصله بگیرم خودم رو خیلی وقته گم کردم شاید از دی ۴۰۴ و الان دارم به جایی میرسم که کم کم خودمو هم نمیشناسم… برای همین ترجیح میدم دور باشم از فضای مجازی و به خودم نزدیک باشد که خودم را پیدا کنم پ.ن: اگر کار خیلی واجبی داشتین شمارم رو دارید پیام بدین یا زنگ بزنید
اخبار بد میان بعد توی هی میگی نه دیگه اینقدر که نمیتونن وحشی باشن اخه… مگه انسان نیستن؟ حتما دروغه! بعد یکی یکی کانالا پر میشه و تو میفهمی هم راسته هم یزید و شمر و حرمله در برابر اینا هیچن هیچ! #حمیدرضارجبزاده