حزب پانایرانیست ≠
Статистикаکانال رسمی حزب پانایرانیست پانایرانیسم: یگانگی و نیرومندی ایرانیان تارنمای رسمی: http://www.paaniranist.com پیج رسمی در اینستاگرام: https://www.instagram.com/paniranist_org_?igsh ارتباط مردمی: @faryad_paniranist
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 58
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 527
- 1/48двое суток
- 603
- 1/72трое суток
- 651
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حزب پانایرانیست ≠ pinned «حقوق ایران در دریای مازندران دریای مازندران بخشی از ژئوپلیتیک، امنیت ملی، اقتصاد و میراث تاریخی ایران است. هرگونه تصمیم درباره رژیم حقوقی این دریا مستقیماً با منافع نسلهای امروز و فردای ایران پیوند دارد و نمی تواند پشت درهای بسته یا بدون آگاهی افکار عمومی…»
حقوق ایران در دریای مازندران دریای مازندران بخشی از ژئوپلیتیک، امنیت ملی، اقتصاد و میراث تاریخی ایران است. هرگونه تصمیم درباره رژیم حقوقی این دریا مستقیماً با منافع نسلهای امروز و فردای ایران پیوند دارد و نمی تواند پشت درهای بسته یا بدون آگاهی افکار عمومی اتخاذ شود. اکنون که بحث بررسی و تصویب «کنوانسیون وضعیت حقوقی دریای مازندران» در مجلس شورای اسلامی مطرح شده است، پیش از هر چیز باید یک مطالبه روشن و ملی مطرح شود: ملت ایران حق دارد بداند این کنوانسیون چه حقوقی برای ایران ایجاد کرده و چه حقوقی را محدود یا واگذار کرده است. اگر این توافقنامه منافع ملی ایران را تأمین می کند، هیچ دلیلی برای پنهان نگاه داشتن جزئیات آن از افکار عمومی وجود ندارد. اما اگر نسبت به حقوق تاریخی و سهم ایران ابهام یا اختلافی وجود دارد، وظیفه دولت و مجلس است که با شفافیت کامل، مستندات حقوقی، مبانی مذاکرات و آثار نهایی این کنوانسیون را برای ملت تشریح کنند. حقوق سرزمینی و منافع ملی، ملک هیچ دولت یا جناح سیاسی نیست که بتوان درباره آن بدون پاسخگویی تصمیم گرفت. از منظر حقوق بینالملل نیز معاهدات مربوط به حاکمیت و مرزها از مهم ترین اسناد بین المللی به شمار می روند و آثار آنها ممکن است حتی قرنها باقی بماند. بنابراین هرگونه تصمیم در این حوزه باید با نهایت دقت، شفافیت و با اتکا به منافع ملی اتخاذ شود؛ زیرا اگر در آینده ثابت شود توافقی برخلاف حقوق بنیادین و منافع ملت ایران منعقد شده است، بازنگری در آن مستلزم هزینه های سیاسی و حقوقی سنگینی خواهد بود. حزب پانایرانیست همواره بر این اصل پای فشرده است که تمامیت ارضی، حقوق تاریخی و منافع ملی ایران، نه قابل معامله است و نه قابل مصالحه. هر مقام یا نهادی که درباره چنین موضوعاتی تصمیم می گیرد، در برابر تاریخ و ملت ایران مسئول است و باید پاسخگوی تصمیمات خود باشد. ایران میراث مشترک همه ایرانیان است؛ هیچ تصمیمی درباره حقوق ملی نباید بدون آگاهی ملت ایران اتخاذ شود. @paniranist_org لینک درخواست رد کنوانسیون وضعیت حقوقی دریای خزر https://www.karzar.net/340902
داغِ مردادِ تنِ تو، داغِ دی بر دل نهاد داغیِ مهرت کجا و داغِ این ماتم کجا داغِ مهرت در دلِ ما، شعلهای بیانتها داغ دی اما ندانم شعلهاش را تا کجا پنجم مرداد فریاد
پروفسور ایرانی در ۳۹ سالگی معتبرترین جایزه علوم کامپیوتر نظری جهان را از آن خود کرد شایان اویس قرن، پژوهشگر ایرانی و استاد دانشگاه واشنگتن، در ۳۹ سالگی موفق به دریافت معتبرترین جایزه جهان در حوزه علوم کامپیوتر نظری شد و با این دستاورد رکوردی را که بیش از چهار دهه پابرجا مانده بود شکست. او که در سال ۱۳۶۵ در اصفهان متولد شد، تحصیلات خود را در رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف آغاز کرد و سپس برای ادامه تحصیل راهی دانشگاه استنفورد آمریکا شد. علاقه اصلی او از دوران دانشجویی، حل مسئله مشهور «فروشنده دورهگرد» (Travelling Salesman Problem) بود؛ مسئلهای کلاسیک در علوم رایانه که یافتن کوتاهترین مسیر برای بازدید از مجموعهای از شهرها و بازگشت به نقطه آغاز را بررسی میکند و از دشوارترین مسائل بهینه سازی به شمار میرود. اویس قرن در سال ۲۰۱۹ به همراه همکارانش موفق شد الگوریتم کلاسیک نیکوس کریستوفیدس را که از سال ۱۹۷۶ بدون بهبود اساسی باقی مانده بود، ارتقا دهد. این دستاورد که با بهره گیری از ابزارهای پیشرفته ریاضی در حوزههایی چون نظریه احتمال، فیزیک آماری و هندسه جبری حاصل شد، یکی از مهمترین پیشرفتهای چند دهه اخیر در علوم کامپیوتر نظری محسوب میشود. مقاله این پژوهش در سال ۲۰۲۰ منتشر شد. امین صابری، استاد پیشین او در دانشگاه استنفورد، اهمیت این موفقیت را به گذار از یک هواپیمای ابتدایی به یک بوئینگ ۷۴۷ تشبیه کرده است. خود اویس قرن نیز گفته است لحظهای که از موفقیت الگوریتم جدید اطمینان یافت، یکی از شیرینترین لحظات زندگی علمیاش بوده است. وی پیشتر در سال ۲۰۰۴ مدال طلای المپیاد جهانی انفورماتیک را نیز کسب کرده بود. همسر او، فرناز رونقی، شخصیت وی را آمیزهای از نبوغ، بازیگوشی و روحیهای شاد توصیف میکند و معتقد است همین تعادل، نقشی مهم در موفقیتهای علمی او داشته است. این زوج به همراه فرزندشان، فراز، در شهر سیاتل زندگی میکنند. اویس قرن علاوه بر پژوهشهایش درباره مسئله فروشنده دورهگرد، در سال ۲۰۱۸ نیز با ارائه روشی نوآورانه برای نمونهگیری تصادفی، به حل یکی دیگر از مسائل دیرینه علوم رایانه کمک کرد؛ دستاوردی که کاربردهای گستردهای در آمار، هوش مصنوعی، یادگیری ماشین و فیزیک دارد. او اکنون استاد تمام (Professor) علوم کامپیوتر و مهندسی در دانشگاه واشنگتن در سیاتل است و کرسی افتخاری «ادوارد دی لازوسکا» را نیز در اختیار دارد. موفقیتهای او بار دیگر جایگاه دانشمندان ایرانی را در مرزهای دانش جهان به نمایش گذاشته است. با این همه، موفقیت شایان اویس قرن برای بسیاری از ایرانیان با احساسی دوگانه همراه است. از یک سو، افتخار درخشش یک دانشمند ایرانی در بالاترین سطوح علمی جهان؛ و از سوی دیگر، اندوه از این واقعیت که بخش بزرگی از سرمایه انسانی، نخبگان و گنجینههای علمی ایران ناچار شدهاند استعدادهای خود را بیرون از مرزهای کشور شکوفا کنند. نمونهای از پیامدهای این روند را میتوان در چالشهای سالهای اخیر مشاهده کرد. برای مثال، اختلالهای گسترده در سامانههای بانکی ایران که در هفتههای گذشته خدمات چند بانک بزرگ را با مشکلات جدی روبهرو کرد، بار دیگر موضوع کمبود نیروی متخصص را برجسته ساخت. پس از این رویداد، برخی مسئولان و کارشناسان، مهاجرت گسترده کارشناسان خبره و کمبود نیروهای متخصص را از عواملی دانستند که هم مدیریت بحران و هم سرعت بازگرداندن خدمات به حالت عادی را تحت تأثیر قرار داده است. پیشرفت علمی زمانی به پیشرفت ملی تبدیل میشود که یک کشور بتواند نخبگان خود را حفظ کند، برای آنان امنیت شغلی، آزادی علمی و فرصت رشد فراهم آورد و از سرمایه انسانی خود در مسیر توسعه بهره بگیرد. در غیر این صورت، موفقیت دانشمندان ایرانی در جهان، هرچند مایه افتخار است، اما همزمان یادآور هزینه سنگینی است که ایران در دهههای گذشته با مهاجرت گسترده نخبگان پرداخته است. @paniranist_org
روایت عالیخانی از ایجاد روابط با شیخنشینهای جنوب خلیج فارس و فرصتهای از دست رفته در سال ۱۹۶۰ بود من رفتم به دوبی و شارجه و در آنموقع این منطقهها البته در اختیار انگلیسها بود ولی بههرحال اختیار داخلی با خود شیخها بود. ما شروع کرده بودیم به دعوت کردن اینها برای مسافرت به ایران. تابستانها به شیراز یا به تهران یا به کنار دریای مازندران میآمدند و خیلی هم خوششان میآمد و همچنین برای شکار میآمدند و غیره. در این سفر من با شیخ وقت شارجه آشنا شدم شخصی بود به نام شیخ صقر از خانوادهٔ قاسمی [...] این شخص را خیلی پشت سرش بد شنیده بودم که طرفدار عبدالناصر است و زیاد نظر خوشی نسبت به ایران ندارد و از این قبیل حرفها. چند روزی که در آنجا بودم فوقالعاده از این مرد خوشم آمد. مردی را دیدم بیپول، پر از فکر و دید وسیع و دنبال این است که به چه راهی کاری بکند که شارجه پیشرفت بکند و چون هیچ راهی پیدا نکرده بود دست به دامان مصریها شده بود که هم برایش معلم میفرستادند و هم به او کمک مالی میکردند. این مرد که زندگی بسیار محقری داشت [...] خانهٔ کوچک چنداتاقه که شبیه خانههای دهات خود ما بود. روزها به آنجا میآمد و مینشست و تمام مردم شارجه پهلویش میآمدند و میرفتند و یک تفنگچی پیر و کجوکولهای هم بهعنوان تشریفات گارد دم در ایستاده بود و گاهی وقت هم خوابش میبرد. وقتی هم موقع ناهار میشد او هم میآمد پای سفره کنار شیخ مینشست ناهارش را میخورد و میرفت بیرون. این مرد [...] واقعاً ترس از ایران داشت، از عربستان، از انگلیس، از همه میترسید و بدبین بود. چون هیچکدام از اینها حرف این بدبخت را نمیفهمیدند. بعد وقتی تعجب و تحسین مرا دید خیلی خوشحال شد بهطوریکه روز آخری که من میخواستم از شارجه بروم با این شخص روی سیستم عربی که خیلی زود با هم دشمن میشوند و خیلی هم زود دوست با هم خیلی دوست شده بودیم. البته من عربی نمیفهمیدم و برایمان ترجمه میکردند ولی او قدری فارسی میفهمید. [...] روز آخر به صورت خصوصی با من صحبت کرد و گفت که من اینجا خیلی مایل بودم که بیایند اکتشافات نفتی بکنند، اما یک شرکتی آمد و مقداری هم وقت صرف کرد و به من گفتند که اینجا چیزی پیدا نمیشود. از او خواهش کردم که اگر ممکن است آن قراردادش را در اختیار من بگذارد و من پس از بازگشت به تهران به او اطمینان میدهم که دنبال اینکار خواهم رفت و سعی میکنم که وسیلهای فراهم بکنم که به صورت مجانی دولت ایران بیاید با او همکاری بکند. گفت هر چیزی که مورد تأیید تو قرار بگیرد من آن را قبول خواهم کرد یعنی تا این اندازه آماده شده بود. من هم این قرارداد کهنهٔ شیخ را گرفتم. البته سفر به شیخنشینهای دیگر هم داشتیم و وارد آن بحث نمیشوم. وقتی که به تهران برگشتم این را گزارش دادم. [تیمور] بختیار [رئیس وقت ساواک] هم خیلی آدم فعالی بود و این را به عرض شاه رساند و شاه خیلی خوشش آمد و به اطلاع شرکت نفت رساند و شرکت نفتیها را هم خودم میشناختم برای اینکه برای همین کارهای اقتصادی با آنها در تماس بودم و ترتیب آمدن این آقای شیخ را دادیم. بههرحال آقای شیخ صقر به ایران آمد [...] و با این شخص هم که صحبت کردیم او گفت که من حاضر هستم که عین قراردادی را که با آمریکاییها بستم در اختیار شما بگذارم یعنی ۵۰/۵۰ با شرکت ملی نفت ایران هرچه گیر آوردیم تقسیم بکنیم و در واقع به ما یک چیزی بدهید. چیزی هم که میخواست مقدار کمی بود. البته برای آنموقع ایران فقیر میتوانست خیلی باشد ولی روی ارزیابی من میتوانست از پانصدهزار تومان باشد تا پانصدهزار دلار که هر دوی آن برای دولت ایران حتی در آن شرایط قابل پرداخت بود. ایران متأسفانه در سطح بالا مسئله را بسیار جدی گرفتند و در سطح اجرایی خیلی به شوخی گرفتند. دو زمینشناس جوان تازه از دانشگاه بیرون آمده و کمتجربه را به شارجه فرستادند و این آقایان هم پس از یکی دو ماه برگشتند و خیلی با اطمینان گفتند که در این منطقه هیچ چیزی پیدا نمیشود و نشان به آن نشانی که الان در شارجه هم گاز پیدا شده و هم نفت پیدا شده، چه در زمین و چه در دریا. واقعاً اگر شرکت ملی نفت ایران از این امکانی که پیش آمده بود میتوانست استفاده بکند فعالیتهای بعدیاش در منطقه میتوانست خیلی اثر داشته باشد ممکن بود گسترشهای دیگری برای کارهای تازه دیگر خلیج فارس بدهد و احیاناً بتواند اثری هم روی نفوذ ایران در هنگامی که اوپک تشکیل شد داشته باشد و همچنین نظر سیاسی. ولی اینکار نشد. بخشی از مصاحبه علینقی عالیخانی (۱۳۰۷-۱۳۹۸) از کانال پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار اول تاریخ مصاحبه: ۱۸ آبان ۱۳۶۴ مصاحبهکننده: حبیب لاجوردی #تکه_مصاحبه https://iranhistory.net/alikhani0
تماشا کنید: ماجرای مکفارلین را روی ترامپ پیاده کنید گفتگو با مصطفی زهرانی، رئیس اسبق مرکز مطالعات وزارت خارجه و دیپلمات ارشد سابق در نیویورک فیلم گفتگو را اینجا ببینید: https://youtu.be/djQBhWsTGEk?is=fgAA2S6gbIPLwPKy
لطفا با دقت گوش فرا دهید تا مسیر راه جمهوری اسلامی را بشناسیم . اطاق فکر حاکمیت سخن می گوید . اما در این مسیر یک فاکتور مهم را نا دیده گرفته اند. ... اسرائیل
یکی از حاشیههای قابل توجه مراسم خاکسپاری علی خامنهای، حضور نچیروان بارزانی رئیس اقلیم کردستان عراق از حزب دموکرات کردستان و گفتگوی او با خبرنگار صداوسیمای جمهوری اسلامی بود! برادرزاده مسعود بارزانی در این گفتگو به دوستی چهل ساله علی خامنهای با ادریس بارزانی برادر مسعود و پدر نیچروان اشاره میکند که جالب بود! این ویدئو نیازی به تفسیر و توضیح ندارد. در سیاست، تصاویر گاه رساتر از شعارها سخن میگویند و حافظه تاریخی ملتها نیز معمولاً چنین لحظاتی را فراموش نمیکند. @paniranist_org
یکی از بنیادی ترین پرسشهای سیاست از زمان افلاطون تا هابز و لاک و هگل این بوده است که انسان از چه چیزی بیشتر باید بترسد؟ هرج و مرج بنام آزادی یا نظم به کام استبداد؟ برای کسی که جنگ یا نا امنی را تجربه کرده پاسخ روشن به نظر میرسد، اینکه هیچ چیز خطرناکتر از فروپاشی نظم نیست. بهمین خاطر بود که هابز، دولت را لویاتان نامید؛ قدرتی بلامنازع که وظیفه اصلی آن جلوگیری از سقوط جامعه به مغاکِ جنگ همه علیه همه است. اما تاریخ روی دیگری نیز دارد. بسیاری از نظامهای سرکوبگر جهان نیز دقیقاً با همین استدلال از خود دفاع کرده اند. آنان همواره گفته اند آزادی ممکن است کشور را به آشوب بکشاند، پس باید به نام امنیت و ثبات و حفظ ساختارها از تغییر جلوگیری کرد. اینجاست که یک پرسش دشوار پدید میآید، اینکه اگر نظمی که قرار است جامعه را حفظ کند، خود به مانع آزادی و اراده ملی تبدیل شود چه باید کرد؟ ملتهای موفق معمولاً آنهایی بوده اند که توانسته اند میان این دو تعادل برقرار کنند. نه به استقبال هرج و مرج رفته اند و نه ثبات را به بت دیکتاتوری تبدیل کرده اند. فرانسه اشغال شده، بریتانیای قرن هفدهم، اروپای شرقی در پایان جنگ سرد و بسیاری نمونه های دیگر میگویند که گاهی حفظ وضع موجود به معنای حفظ یک بحران مزمن یا دفاع خواسته و نا خواسته از استبداد است و گاهی نیز تغییرِ بی هدف و خیالپردازانه میتواند فاجعه آفرین باشد. از اینرو مسئله اصلی این نیست که نظم بهتر است یا آزادی. مسئله این است که چه نظمی و برای چه هدفی؟ و چه تغییری و با چه هزینه ای؟ هرگاه نظم به ابزاری برای تداوم سلطه تبدیل شود، آزادی به یک ضرورت بدل می شود. و هرگاه آزادی به معنای نابودی بنیانهای زندگی جمعی باشد، جامعه ناچار است درباره هزینه های آن بیندیشد. دو حقیقت را نیز همزمان باید بپذیرفت. بدون نظم، آزادی پایدار نمی ماند؛ و بدون آزادی، نظم و نهادها و زیرساختها به زندان تبدیل می شوند. - فریاد @paniranist_org
وکلای زندانی را دریابید در مرکز هر استانی یک کانون وکلا برای پذیرفتن کارهای وکالتی اعم از حقوقی یا کیفری برای مردم آن استان هست که به مراجعان خود پاسخ درخور میدهند وارگانی هم بنام وکالت معاضدتی درکنارش است که برای افراد تنگدست که از نگاه مالی توان پرداخت حق الوکاله را ندارند وکیل معاضدتی در اختیارشان می گذارند که موکل پس از پایان یافتن پرونده و احقاق حق ؛حق الوکاله وکیل را می پردازد . بنابراین کانونهای وکلا درایران چنین خدمتی را در راستای هدر نشدن حقوق مردم ارائه می دهند . آنچه نباید از نگاه جامعه دور بماند وکلایی با شمار اندک هستند که پدافند پرونده های سیاسی را به دوش میگیرند که باب میل حاکمیت نیست و در این روزگار وانفسا کاریست کارستان زیرا نه تنها حقالوکاله ای درخور نمی گیرند که گاه جان خود را هم در گرو پرونده می گذارند ،شمار اینگونه وکلا در سراسر ایران که اکنون در زندانها به سر میرند بسیار چشمگیر است . برای جلوگیری ازچنین بیدادگری بایسته است که جامعه واکنشی شایسته و درخور به دستگاه دادگستری نشان دهد که در همه کشورهایی که درچنبره خودکامگی مسئولان گرفتارمی شوند ازخود نشان می دهند ولی درایران کانون های وکلا درسراسر ایران با پَرگَست باید گفت که خاموشی پیشه کرده اند . هم اکنون چندین خانم وکیل تنها به دلیل پدافند از موکل خود درزندان هستندمانندخانم آستاره انصاری که در شیراز زندانیست وبایسته است ما صدایشان در بیرون از زندان باشیم . زندانیان سیاسی گناهی جز همسان نبودن باورهایشان بافرمانروایان دینمدار ندارند و زندگی سخت در زندان به آنان تحمیل شده است که با هیچیک از بندهای منشور حقوق بشر هم خوانی ندارد . گیتی پورفاضل ۱۴۰۵/۴/۱۳ @paniranist_org
در رژیم دیکتاتوری آگوستو پینوشه در شیلی هزاران نفر بازداشت و شکنجه و ناپدید شدند. خانواده های این افراد مادران و همسران سالها در بی خبری از سرنوشت عزیزان خود به سر بردند؛ قربانیانی که در آمریکای لاتین به ناپدید شدگان معروف شدند. رژیم پینوشه در همان دوران…
در رژیم دیکتاتوری آگوستو پینوشه در شیلی هزاران نفر بازداشت و شکنجه و ناپدید شدند. خانواده های این افراد مادران و همسران سالها در بی خبری از سرنوشت عزیزان خود به سر بردند؛ قربانیانی که در آمریکای لاتین به ناپدید شدگان معروف شدند. رژیم پینوشه در همان دوران تلاش می کرد با مصادره نمادها و سنتهای ملی چهره ای موجه و ملی گرایانه از خود به نمایش بگذارد. یکی از این نمادها کوئکا رقص ملی شیلی بود؛ رقصی آیینی که بطور سنتی با مشارکت یک زن و یک مرد و با چرخاندن دستمالهای سفید اجرا می شود. اما زنان و خانواده های ناپدید شدگان همین نماد تحمیلی را به سلاحی علیه حکومت تبدیل کردند. آنها فرمی از اعتراض هنری را به نام کوئکای تنها خلق کردند. در این اجرا زن به تنهایی در میدان یا روی صحنه می رقصید و جای خالی شریک رقصش فوراً ذهن بیننده را درگیر می کرد. این زنان عکس همسر، فرزند یا برادر ناپدید شده خود را روی سینه می چسباندند و با دستمالی سفید به یاد او می رقصیدند. قدرت بی نظیر این حرکت در بی نیازی آن از شعارهای سیاسی بود. تماشای زنی که رقصی دو نفره را در تنهایی مطلق اجرا می کرد، تصویری از درد فقدان و حذف اجباری شهروندان را به نمایش می گذاشت. حکومت پینوشه شاید میتوانست تجمع های سیاسی را به راحتی سرکوب کند، اما ممنوع کردن سنتی ملی که خودش مبلغ آن بود، عملاً غیر ممکن بود. حکومتهای استبدادی همواره می کوشند آیینها و فرهنگ عامه را در خدمت مشروعیت خود مصادره کنند؛ اما همین سنتها می توانند به زبان گویای مقاومت جامعه بدل شوند. در شیلی رقصی که قرار بود نماد هویت و وحدتِ مد نظر حکومت باشد، به همت زنان به یادبودی زنده برای قربانیان استبداد تبدیل شد. سنتهای ملی صرفا میراثی از نیاکان نیستند، آنها حافظه جمعی پویایی هستند که در فضای انسداد سیاسی به گویاترین زبان اعتراض بدل میشوند. - فریاد @paniranist_org
در دههی ۱۶۴۰ میلادی، بریتانیا توسط پادشاهی به نام چارلز اول اداره میشد. انقلابیون جمهوری خواه پادشاه را دستگیر کردند، در یک دادگاهِ انقلابی محاکمه نمودند و در ژانویهی ۱۶۴۹، سرِ پادشاه را در ملأعام از تن جدا کردند. نظام پادشاهی ملغی شد و بریتانیا با شعارِ حکومتِ مردم، رسماً یک «جمهوری» اعلام شد. مردم گمان میکردند با اعدام پادشاه، دوران آزادی و رفاه آغاز شده است. اما خیلی زود، فرماندهی کاریزماتیک و بهشدت مذهبیِ ارتشِ پیروز، یعنی الیور کرامول (Oliver Cromwell)، چهرهی واقعیِ خود را نشان داد. کرامول متعلق به یک فرقهی مذهبیِ بسیار تندرو و بنیادگرا به نام «پیوریتنها» (پاکدینان) بود. او که میدید پارلمانِ جدید با او همنظر نیست، با سربازانِ مسلحِ خود وارد مجلس شد، نمایندگانِ مخالف را «پاکسازی» کرد و درِ پارلمان را بست. کرامول به جای عنوانِ پادشاه، لقبِ «لُردِ محافظ» را برای خود انتخاب کرد و عملاً تمامِ اختیاراتِ مطلقهی کشور را در دستانِ خود گرفت. جمهوری، در یک چشمبههمزدن به یک دیکتاتوریِ مذهبی و نظامی تبدیل شد. کرامول و ایدئولوگهای مذهبیاش، خوانشِ بسیار سختگیرانهای از دین داشتند. آنها معتقد بودند برای ساختنِ یک «جامعهی پاک»، باید تمامِ مظاهرِ هنر، تفریح و شادیِ دنیوی ریشهکن شود. دوران ۱۱ سالهی جمهوری برای مردم به یک کابوسِ روزمره تبدیل شد: بازرسانِ مذهبی در خیابانها گشت میزدند. پوشیدنِ لباسهای رنگارنگ، استفاده از لوازم آرایش برای زنان، و حتی مدلهای موی خاص ممنوع شد. مردم مجبور بودند لباسهای تیره، ساده و یکشکل بپوشند. تمامِ تماشاخانههای انگلستان پلمپ شدند. هنرِ نمایشی، موسیقیِ غیرمذهبی و رقص، نمادِ فساد و دوری از خدا معرفی شد. حکومتِ ایدئولوژیک حتی به جشنهای باستانی و مذهبیِ مردم هم رحم نکرد. آنها برگزاریِ جشن کریسمس را «بدعت و انحراف» خواندند. پختنِ شیرینیِ سنتی، دیدوبازدید و شادی در روز کریسمس جرمانگاری شد و سربازان برای جلوگیری از دورهمیها، به خانههای مردم سرک میکشیدند. هرگونه نقدِ لُردِ محافظ با سرکوبِ شدید مواجه میشد. در عین حال، حکومت با راهاندازیِ کارزارهای نظامیِ خونین در اسکاتلند و ایرلند، تلاش کرد خوانشِ مذهبیِ خود را با زورِ شمشیر به همسایگانش تحمیل کند. مردمی که برای رهایی از استبدادِ پادشاه انقلاب کرده بودند، حالا زیر چکمهی یک حکومتِ عقیدتی له میشدند که حتی به داخلِ خانهها و حریم خصوصیشان نیز نفوذ کرده بود. در سال ۱۶۵۸، الیور کرامول درگذشت. او در یک اقدامِ کاملاً متناقض با ذاتِ «جمهوری»، پسرِ بیکفایتِ خود، ریچارد کرامول، را به عنوان جانشین و رهبرِ جدید منصوب کرد. اما ریچارد نه نفوذِ معنوی پدرش را داشت و نه کنترلِ ارتش را. اقتصاد کشور به دلیل انزوای سیاسی و جنگهای داخلی ویران شده بود و مردم از خفقانِ مذهبی به ستوه آمده بودند. پس از چند ماه، ریچارد برکنار شد و خلاء قدرت، کشور را در آستانهی یک جنگ داخلی و فروپاشیِ کامل قرار داد. ارتش دچار چنددستگی شد و هیچکس نمیدانست آینده چه خواهد شد. در اوجِ این هرجومرج، جامعه که خسته، فقیر و ناامید شده بود، به یک حقیقتِ تلخ رسید: نظامِ عقیدتیِ فعلی نه تنها آزادی نیاورد، بلکه امنیت و هویتِ ملی آنها را نیز نابود کرد. در این میان، یکی از ژنرالهای عاقلِ ارتش (ژنرال مانک) متوجه شد که تنها راهِ نجاتِ کشور از تجزیه و نابودی، بازگشت به «نظمِ سنتی و اصیل» است. پارلمانِ جدید مخفیانه با چارلز دوم (پسرِ پادشاهِ اعدامشده که سالها در تبعید و خارج از کشور زندگی میکرد) تماس گرفت و از او خواست که به کشور برگردد و تاجوتخت را پس بگیرد. چارلز دوم با صدورِ یک بیانیهی تاریخی (بیانیه برِدا)، پیامِ آشتیِ ملی داد. او قول داد که اگر برگردد، هیچگونه انتقامجوییِ کوری در کار نخواهد بود، آزادیهای مذهبی و اجتماعیِ مردم تضمین خواهد شد و مهمتر از همه، او بدونِ تاییدِ پارلمان و نمایندگانِ مردم حکومت نخواهد کرد. در ماه می ۱۶۶۰، چارلز دوم در میانِ اشکِ شوق و پایکوبیِ مردمی که ۱۱ سال در خفقان زندگی کرده بودند، وارد لندن شد. همان مردمی که روزی از اعدامِ پدرش خوشحال شده بودند، حالا بازگشتِ او را جشن گرفتند. بلافاصله درهای تئاترها باز شد، موسیقی به شهرها برگشت، لباسهای رنگی از صندوقچهها بیرون آمدند و کریسمس دوباره آزاد شد. جمهوریِ ۱۱ سالهی انگلستان مانند یک کابوسِ سیاه به پایان رسید و بایگانی شد. بریتانیاییها با دادنِ هزینهای سنگین یاد گرفتند که سرنگون کردنِ یک نظامِ بااصالت و سپردنِ کشور به دستِ یک سیستمِ عقیدتی و شعارزده، بزرگترین اشتباهِ تاریخشان بود؛ اشتباهی که با برقراریِ یک «پادشاهیِ مشروطه و مقید به قانون»، برای همیشه جبران شد. - مهرداد مهر @paniranist_org
کالبد شکافی فضای سیاسی و اجتماعی فرانسه در دوران اشغال توسط ارتش نازی و جریانهای مختلف فکری و مواضع متناقض درباره جنگ و مقاومت و مداخله خارجی پس از سقوط پاریس و شکل گیری دولت ویشی به رهبری مارشال پتن، بخشی از بدنه جامعه و نخبگان فرانسه به یک باره تغییر موضع دادند. کسانی که تا پیش از آن ناظر خاموش پیشروی ماشین جنگی نازی ها و سرکوب شدید آزادیهای مدنی، بازداشتهای خودسرانه و غارت منابع کشورشان بودند، با استقرار نیروی اشغالگر، پرچم صلح طلبی و حفظ ثبات را بالا بردند. منطق این جریان که به پتنیست ها یا صلح طلبان عافیت جو معروف بودند بر این استوار بود که جنگ خانمان سوز است و باید به هر قیمتی از آن اجتناب کرد؛ حتی اگر این قیمت تن دادن به حاکمیت فاشیسم و سرکوب داخلی باشد. آنها سکوت چهار ساله خود در برابر جنایات روزمره اشغالگران را پشت واژه های مقدسی چون میهن دوستی و حفظ جان شهروندان و مخالفت با ویرانی زیر ساختها پنهان می کردند. نقطه اوج تناقض این جریان زمانی آشکار شد که جبهه متحدین (آمریکا، بریتانیا و نیروهای آزادیخواه فرانسه به رهبری ژنرال دوگل) حملات سنگین خود را به مواضع، پادگانها و مراکز فرماندهی ارتش نازی در خاک فرانسه آغاز کردند تا کمر ماشین سرکوب را بشکنند. در این لحظه حیاتی گروهی از به اصطلاح ضد جنگها که سالها در برابر خفقان حاکم سکوت کرده بودند، به ناگاه صدایی رسا یافتند. آنها به جای آنکه تضعیف نیروی اشغالگر را فرصتی برای رهایی و قیام ملی بدانند، فریاد ضد جنگ سر دادند. استدلال آنها این بود که حملات هوایی متحدین به مواضع نازی ها نقض حاکمیت ملی فرانسه و به خطر انداختن امنیت عمومی است. این جریان چهار سال چشم خود را بر تیرباران مبارزان جبهه مقاومت و حکومت نظامی نازیها بست. اما به محض شلیک اولین راکت متحدین به سمت پادگانهای اشغالگران، نگران آرامش جامعه شد و با ترویج روحیه تسلیم طلبی، تلاش میکرد قیام عمومی و پیوستن مردم به ارتش آزادی بخش را حرکتی ضد ملی و ویرانگر جلوه دهد. اگر منطق این دسته از مصلحت اندیشانِ ضد جنگ حاکم می شد و مردم فرانسه به بهانه حفظ وضعیت موجود از فرصتِ ایجاد شده توسط حملات متحدین برای قیام ملی (همچون قیام پاریس در اوت ۱۹۴۴) استفاده نمی کردند، سرنوشت متفاوتی رقم می خورد. بدون پیوند خوردن مقاومت داخلی با ضربات خارجی، ساختار سرکوب نازیها هرگز قدرت خود را از دست نمیداد. در آن صورت دیگر صلحِ مورد نظر آن جریان ضد جنگ هم چیزی جز تثبیت ابدی اشغالگری و هضم کامل فرهنگ فرانسه در تاروپود رایش سوم و نابودی همیشگی شانس آزادی نبود و صلحِ تبدیل به گورستانی می شد که در آن زنده ماندن به قیمت دفن شرف و هویت یک ملت تمام می شد. - فریاد @paniranist_org
شر مقدس آخر کالبد شکافی روانی هواداران ایدئولوژیک رژیم اگر این سلسله مقالاتِ هشتگانه را در چارچوب هدف بنیادین آن یعنی فهم سازوکار روانی هواداران نظامهای ایدئولوژیک جمع بندی کنیم به یک گزاره کلیدی می رسیم. اینکه مسئله اصلی در تکرار فجایع تاریخی، نه شرارتِ سادیستیک و فردی است و نه فریب خوردگی و جهلِ سیاسی. مفهوم شر مقدس اینست که چگونه یک نظام بسته، توان و اراده مستقل اخلاقی را از انسان سلب کرده و کنشگرانی تربیت می کند که با احساس حقانیت دست به جنایت میزنند. فرآیند این مسخ تدریجی و همه جانبه را که در مقالات پیشین از زوایای مختلف بررسی شد می توان در یک ساختار چهار لایه خلاصه و کالبد شکافی کرد. یکم لایه معرفت شناختی شامل فروپاشی حقیقت و صعود دروغ است. همانطور که بحث شد فروریختنِ سنگرِ واقعیت مشترک در جامعه نخستین گام است. وقتی معیار عینی برای سنجش حقیقت از بین میرود، ایدئولوژی جایگزین واقعیت میشود و دروغ در ذهن فرد مومن به یک حقیقت برتر تبدیل می شود. حقیقتی که ملاک سنجش آن میزان وفاداری به آرمان است. دوم لایه روانشناختی و تعلیق وجدان است که مفهوم آنرا ثوابِ جنایت نامگذاری کردیم. برخلاف تزِ هانا آرنت درباره ابتذال شر که در آن شرارت ناشی از بی فکری و بوروکراسیِ کورکورانه است، ما در شر مقدس با یک مذهب ایدئولوژیک مواجهیم که وجدان را به نفعِ مأموریتی والاتر تعلیق میکند. رنج انسانها در این مهندسی روانی یک ضرورتِ پاک کننده روح قلمداد می شود و هولناک ترین چرخش روانی رخ میدهد و جنایت دیگر امری شرم آور نیست و دارای ارزشِ استعلایی شده و مفهوم ثوابِ جنایت متولد می شود. سوم لایه نمادین و جمعی است که شر مقدس با لذت توزیع شده در غلیان توده برای تثبیت خود به بستر جامعه می آید. از تفتیش عقاید کلیساهای قرون وسطا گرفته تا داعش و انقلاب فرهنگی چین که بحث شد و دانستیم که خشونت یک کنش پنهان نبوده و همواره ساختاری نمایشی و آیینی داشته است تا تولید لذت نمادین کند. هنگامی که این خشونتِ نمادین با هیجان توده و انبوه خلق گره می خورد، مسئولیت اخلاقی در میان جمعیت حل و توزیع می شود. توده به یک آینه اخلاقی معکوس بدل می گردد که در آن هر چه توحش عریانتر و جمعی تر باشد، بدیهی تر و مشروع تر به نظر می رسد. چهارم غایت فرآیند شکل گیری همدستی اخلاقی است در این ایستگاه پایانی آنچه شکل می گیرد نوعی همدستی اخلاقیِ داوطلبانه است که هوادار ایدئولوژیک نه یک قربانیِ بی اراده ساختار شر است و نه یک جلادِ سادیستِ سنتی؛ او کنشگری است که خشونت را درون یک هندسه فکریِ منجمد، معقول و عادلانه و اخلاقی می بیند. شر مقدس زمانی تثبیت می شود که بازتولید آن با رضایت درونی و ایمان قلبی و احساسِ طهارت بازتولید گردد نه شلاق و اجبار. هواداری ایدئولوژیک یک موضع گیری سیاسی یا حزبی نیست، یک وضعیت روانیِ پایدار و خود محافظ است که در آن حقیقت، اخلاق، وجدان و هویت، همگی در مسلخِ یک روایت مقدسِ واحد ذبح شده اند. این اژدهای چند سر محدود به یک دین، جغرافیا یا عصر خاص نیست؛ گاهی با صلیب می آید و گاه با پرچم سیاه، گاهی با کتاب سرخ می آید و گاه با شعار آزادی و مبارزه با امپریالیسم و استکبار. تا زمانی که این ساختارِ چهارلایه شکسته نشود، یعنی تا زمانی که امکان بازگشت به واقعیت مشترک و حقِ تردید اخلاقی و شفقتِ انسانی و مسئولیت فردی احیا نگردد، این هیولای ترسناک در اشکال جدید و با نمادهایی جدید، بارها و بارها زاده خواهد شد. سپاس از شما خواننده گرامی که تا انتهای مطلب همراهی نمودید. اگر شر مقدس را در یک جمله بخواهیم معنا کنیم هر مقدسی این پتانسیل را دارد که تبدیل به شر شود و هر شری هم توان آنرا دارد که مقدس شود. این ماییم که باید با رجوع به وجدان و اخلاق و حقیقت، شر مقدس را دیوبند کنیم. بامید رهایی پاینده ایران -فریاد @paniranist_org
شر مقدس؛ هفتم نقش جمعیت و هیجان توده در تقدیس خشونت خشونت در شر مقدس در بستر جمع و درون غلیانِ هیجانات تودهای شکل می گیرد و توده مردم خود به جزیی از سازوکار تولید و تکثیر و مشروعیت بخشی به آن تبدیل می شوند آنگاه مسخِ وجدان در انبوه خلق رخ می دهد.…
شر مقدس؛ ششم از تفتیش عقاید تا داعش و انقلاب فرهنگی چین شر مقدس پدیده ای محدود به یک جغرافیای خاص یا یک دین مشخص نیست. هرگاه یک ایدئولوژی خود را نایب حق یا عینِ حقیقت مطلق بداند و انسان را از قضاوت اخلاقیِ مستقل محروم کند، زمینه برای ظهور این پدیده فراهم…
شر مقدس پنجم ثوابِ جنایت یکی از بدترین فجایع اخلاقی این است که جنایت مستوجب پاداش شود و انسان دیگر فقط برای حفظ قدرت یا از ترس و تحت اجبار دست به خشونت نزند و باور کند که با ارتکاب خشونت به فضیلت نزدیکتر می شود. این همان چیزیست که می توان آنرا ثوابِ جنایت…
بیانیه حزب پانایرانیست بمناسبت سوم خرداد (سالروز آزادسازی خرمشهر) هم میهنان گرامی سوم خردادماه سالروز حماسه جاویدان آزادسازی خرمشهر، نماد اراده شکست ناپذیر ملت ایران در دفاع از خاک پاک میهن و دهن کجی آشکار به مستکبران و متجاوزانی است که خیال تجزیه و پاره پاره کردن این سرزمین کهن را در سر می پروراندند. این روز بزرگ یادآور خونهای پاکی است که سد راه دشمنان شد تا حتی یک وجب از خاک تفتیده خوزستان از پیکر مادر وطن جدا نشود. امروز در شرایطی یاد آن حماسه باشکوه را گرامی می داریم که میهن عزیز ما ایران، بار دیگر در میان شعله های التهابات منطقهای و وضعیت جنگی قرار گرفته است. حزب پانایرانیست با هوشیاری تمام، تحرکات، شیطنتها و چشم طمع برخی از کشورهای حوزه خلیج فارس و دولتهای بیگانه را زیر نظر دارد؛ کسانی که با سوء استفاده از شرایط بحرانی موجود، بار دیگر توهمات دیرینه خود را درباره جزایر سه گانه ایرانی (تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی) و تمامیت ارضی ایران بر زبان می آورند. حزب پانایرانیست به صراحت و با اتکا به اراده تاریخی ملت بزرگ ایران اعلام می دارد که مرزهای ایران خط قرمز ماست و هرگونه اندیشه و سخن یا اقدام در راستای تعرض به تمامیت ارضی ایران، با پاسخ کوبنده و یکپارچه تمام ایرانیان، فارغ از هرگونه نگرش سیاسی و عقیدتی روبرو خواهد شد. حاکمیت ایران بر جزایر خلیج فارس حقی تاریخی، حقوقی و ابدی است. هرگونه بیانیه مشترک، نشست یا یاوه گویی از سوی کشورهای حاشیه خلیج فارس یا شرکای بینالمللی آنان، فاقد هرگونه ارزش قانونی بوده و تنها انبار باروت منطقه را شعلهورتر می سازد. کسانی که امروز به پشتوانه قدرتهای فرامنطقهای برای خاک ایران خط و نشان می کشند، باید از تاریخ آموخته باشند که ملت ایران در روزهای بحران و خطر، یکپارچه به سدی پولادین در برابر متجاوز تبدیل می شود. خرمشهر درس عبرتی بزرگ برای تمام کسانی است که اراده این ملت را دست کم می گیرند. فراخوان حزب پانایرانیست به ملت بزرگ ایران در این برهه حساس و سرنوشت ساز، حزب پانایرانیست کلیه آحاد ملت، احزاب، جریانهای سیاسی و نیروهای مدافع میهن را به اتحاد ملی، هوشیاری و همبستگی فرا می خواند. مشکلات داخلی هرگز نباید راه را برای نفوذ، توطئه و طمع ورزی بیگانگان باز کند. حفاظت از استقلال، حاکمیت و تمامیت ارضی ایران، وظیفهای مقدس و بر دوش تکتک ماست. ما بار دیگر با آرمانهای پاک جاویدنامان دفاع مقدس تجدید پیمان می کنیم و اعلام می داریم که تا آخرین قطره خون، پاسدار مرزهای پرگهر ایرانزمین خواهیم بود. خواب ایرانستیزان آشفتهتر باد. پاینده ایران شورای رهبری حزب پانایرانیست سوم خردادماه ۲۵۸۵ شاهنشاهی @paniranist_org
شر مقدس پنجم ثوابِ جنایت یکی از بدترین فجایع اخلاقی این است که جنایت مستوجب پاداش شود و انسان دیگر فقط برای حفظ قدرت یا از ترس و تحت اجبار دست به خشونت نزند و باور کند که با ارتکاب خشونت به فضیلت نزدیکتر می شود. این همان چیزیست که می توان آنرا ثوابِ جنایت نامید. در جوامع عادی حتی آدم جنایتکار هم می کوشد میان عمل خود و وجدانش با انکار و پنهان کاری فاصله ای ایجاد کند. اما در شر مقدس این رابطه کاملاً وارونه می شود و فرد جنایت را ذخیره ای معنوی برای رستگاری خود می پندارد وخشونت کیفیتی آیینی پیدا می کند. سرکوب و تحقیر مخالف و دگراندیش یا حتی مشارکت در مرگ انسانی دیگر به عملی ثواب آور تبدیل می شود و فرد احساس می کند که هر چه بیشتر بتواند علیه دشمنِ معرفی شده از سوی ایدئولوژی عمل کند به خدا و آرمان مقدس نزدیکتر شده است و وجدانش جای خود را به حسابگری ایدئولوژیک می دهد. پرسش اخلاقیِ آیا این کار درست است؟ ناپدید می شود و جای آنرا این پرسش می گیرد که آیا این کار به پیروزی آرمان کمک می کند؟ آنگاه آمادگی پیدا می کند که اعمالی را انجام دهد که در شرایط عادی حتی تصورشان نیز برایش غیر ممکن بود. ثواب جنایت یک سازوکار جمعی نیز هست. نظامهای ایدئولوژیک برای دوام خود نیاز دارند که خشونت را از نظر اخلاقی مشروع سازند. آنها به عاملان خشونت سوای قدرت و پول احساس برگزیدگی می دهند. افرد باید باور کنند که در حال انجام مأموریتی تاریخی یا الهی هستند. همین احساس است که آنها را از تردید و عذاب وجدان محافظت می کند. آنگاه قربانی خشونت دیگر انسان کامل محسوب نمی شود. او پیشاپیش از حوزه اخلاق خارج شده است و به عبارتی مفسد و مرتد و دشمن خدا و عامل بیگانه و خائن شده است. هنگامیکه انسان بتواند دیگری را از انسانیت خلع کند آنگاه خشونت علیه او مستحق پاداش جلوه می کند. ثواب جنایت نوعی فروپاشی کامل مرز میان خیر و شر است. شر دیگر خود را به شکل شر نشان نمی دهد؛ با زبان تقدس سخن میگوید و با احساس وظیفه عمل می کند و یا با وعده رستگاری پاداش می گیرد. خطرناکترین جنایتها در تاریخ آنهایی نبودند که انسانها از سر نفرت انجام داده اند، آنهایی بوده اند که با احساس عبادت انجام شده اند. - فریاد @paniranist_org